تبليغاتX
هستی ابن عربی

     زبان همان حیث بیانگری انسان است. انسان در نظر ابن عربی، بر خلاف دیگر موجودات، از عدم خلق نشده است بلکه از وجود فرق به وجود جمع آمده است. حیث بیانگری او و تاریخ مواجهه آن با هستی همان عالم است. عالم تحقق زبانی انسان است. به نظر ابن عربی دامنه وجود کلامی از وجود عینی و ذهنی بیشتر است.

    حدوث عالم است که ذهن و عین می سازد. ذهن همان تصویر است. شاید از حکایت گری خارج رهایی یابد اما گریزی از ابژه و سوژه، نومن و فنومن ندارد.

   خاصیت بیانگری انسان با تاریخ زمان و عالم یکی است. اومانیست اکپرسیونیستی هگلی می تواند به این زبان تعبیر شود. 

    اما بهتر است بگوییم: زبان خود جهان را حادث می کند.

    وجود کلامی خلاف وجود عینی و ذهنی می تواند قبل از حدوث جهان در عدم منزل کند.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 23:24 توسط مهدی صدفی |

نمایشگاه کتاب در راستای وظیفه اصلی خود امسال در سالنی جداگانه (سالن یاس)  از تازه های نشر (90-91) رونمایی می کند. هم از این رو غرفه ای نیز به تازه های نشر فلسفه اختصاص داده شده است. بنده نیز روزهای شنبه تا دوشنبه هفته آتی در این غرفه هستم. مشتاق دیدار دوستان.

مکان: نمایشگاه کتاب تهران، پشت شبستان اصلی، سالن یاس.


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 22:13 توسط مهدی صدفی |

آن‌چه در تعبير هايدگر از نظرگاه افلاطون مورد نظر است مفهوم امر زيباست.[1] «امر زيبا» واسطه انسان و هستي است. انسان به علت شدت ظهور هستي و قدرت تجليات آن از درك و حسِ با احاطه آن، قاصر است، بلكه از مجراي شهود عقل به نحو كدر و مبهمي گاه جرقه‌اي از تجليات آن بر او آشكار مي‌شود.

هستي همه نور و درخشندگي محض است و جز هستي چيزي در عالم نمي‌باشد. اما همانگونه كه ساختار ذهن بر آن سرشته شده كه براي تعيين و آشكارسازي اشياء بر آن‌ها حد و مرز يعني جنس و فصل می نهد تا آن‌ها را بازشناسد، «حس» يعني آن بي‌واسطه‌ترين ادراك در مواجهه با هستي و هميشه گشوده به سوي هستي و امر زيبا، از طريقي ديگر جهان را مي‌بيند و شناسايي مي‌كند. «حس» به خاطر دوري از ساختارهاي ذهن، تناقض را عين وصال مي‌نگرد. «حس» برخلاف عقل مي‌تواند تناقض‌پذير باشد (بي‌واسطه‌ترين و در عين حال در قرب هستي دور‌گزيننده‌ترين) همان‌گونه كه برخلاف عقل بي‌واسطه‌ترين و سرآغازترين است. عقل با بازنمود و بازشناسايي و «چيزي را به جاي چيزي ديگر گرفتن» هيچ‌گاه سر‌آغازين نمي‌باشد. به خاطر نزديكي حس به امر زيبا مي‌توان از آن به «حساسيت» نام برد. چون آن‌چه در آستان زيبايي منزل دارد حساس و لطيف است. پس طريق دريافت حسي برخلاف ساختارهاي ذهني عقل، تعيين حدود نيست بلكه آغازش آشكارگي و تلالؤ گوهر هستي است[2] و اين همان ماهيتي است كه از هستي جدايي ندارد. هويت اشياء به ميزان درخشش آن‌هاست. اشياء ديگر در خمودگي جنس و فصل عقلي براي تعيين و تحديد ماهيت خود نمي‌مانند بلكه همان درخشش امر زيبا و والا هستند. امرزيباند چون «چشم‌نواز» و «دست‌ورز» ند و والايند چون همچون اجرام سماوي متلالأند و رخصت مي‌دهند تا خود هستي بدرخشد. درخشش هستي، درخشش امر زيباست و انسان را به وراي خود مي‌برد تا هستي را به نظاره بنشيند. در اين‌جاست كه اشياء مساوق هستي‌اند و هويت و ماهيت آن‌ها چيزي جز امر زيبا نيست. ميزان درجه‌بندي آن ايستادن در دركات جنسي نيست بلكه آني مقرب‌تر است كه درخشنده‌تر است. درخشندگي هم نشان از ادراك بي‌واسطه حسي دارد و هم از بودن در قرب هستي و اين‌دو در تعبير دو و در حق يكي هستند.



1. افلاطون در فايدروس فهم هستي از سوي انسان را به نحوي كدر، به صورت مبهم و به ندرت مي‌داند. اما در ادامه آن و برخلاف‌ نظر آن در مورد زيبايي گونه‌اي ديگر مي‌گويد كه «اما حال زيبايي، صرفاً اين سرنوشت را از آن خويش يافته است (يعني در نظم ذاتي درخشش آني هستي) كه درخشنده‌ترين باشد و در عين حال دوري گزيننده‌ترين.» از نظر هايدگر امر زيبا آني است كه به بي‌واسطه‌ترين وجه به ما روي مي‌آورد و ما را افسون مي‌كند و به سير نگاه به هستي مي‌برد. افسون‌گريش در اين است كه در نزديك‌ترين پديداربي‌واسطه حسي خود را نمايان مي‌كند و در عين حال به سوي هستي دور‌باشنده پر مي‌كشد و آني است كه فراموشي هستي را از ميان مي برد. اين امر زيبا مي‌گذارد تا هستي بدرخشد و انسان را به فراسوي خود به سوي هستي از آن رو كه هستي است مي‌كشاند. (نيچه، مارتين هايدگر، ترجمه ايرج قانوني، صص 271-272)

2. هايدگر در رساله ساختن، باشيدن و انديشيدن ادامه مي‌دهد كه «حد و مرز آن نيست كه انتهاي چيزي را مشخص كند، بلكه چنان‌كه يونانيان واقف بودند، حد و مرز چيزي آن است كه از آن، چيزي آشكارگي گوهرينش را مي‌آغازد.» (هرمنوتيك مدرن، نيچه، هايدگر و ...، ترجمه بابك احمدي و ...، ص 73)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 14:29 توسط مهدی صدفی |

دیروز وظیفه خطیر بچه داری در منزل را انجام می دادم. من در گوشه ای کتاب می خواندم و پسر کوچکم مشغول بازی با مداد رنگی های خواهرش بود. برداشتن مداد رنگی و نهادن آن بازی خوبی برای اوست. ناگاه دیروز متوجه شدم بازی جدیدی آموخته است. موکت کف اتاق را به کناری زد و مداد رنگی های خود را زیر موکت گذاشت. هر لحظه موکت را بالا می برد و آنها را می دید و می خندید و دوباره موکت را روی آنها می گذاشت. بازی جالبی بود هم برای او و هم برای من. و بهتر بگویم برای هستی. بازی حضور و غیاب. شاید تو بگویی برای هستی چرا؟ هستی ثابت است و این نگاه ماست که در حضور او در پرده می رود. هستی شهادت است و ما به علت ضعف ادراکی خود ناچار به این بازی هستیم.

دقیقا همینجاست که اشتباه می کنیم و یا به عبارتی هستی را دور می زنیم. هستی ثابت و مای متغیر و همان مساله قدیمی عدم سنخیت. و همان راه حل قدیمی رها کردن هستی و چسبیدن به بازی پندار و خیال. خیال و پندار ما با ما بازی می کند. البته این فهم عرفی معرفت شناختی از آن است. وگرنه خیال بازی نمی کند. خیال مواجهه دارد با متعلق خود. بازی کار فکر است. فکر کارش حرکت است بین معقولات. بازیی مجازی و این مجاز در دنیای مجازی ما دو چندان شده است: از خیالی صلحشان و جنگشان/از خیالی فخرشان و ننگشان.

اما آن وقت این شوربختی ما می کاهد که هستی از ثبوت خود دست بردارد. یا بهتر بگویم ما از ثبوت انگاری آن دست بشوییم. هستی در تجلیات بر ما عرضه می شود و ورای تجلیات آن چیزی مجو. یک بسته مداد رنگی در خیرگی طولانی به آن رنگ می بازد. دقیقا آنجا رنگ دارد که نهان شود و دوباره رخ بنماید. این خود کار هستی است. کار هستی تغییر و تجلی است. تجلیاتی که هیچگاه تکرار نمی شود و برای هیچ دو نفری یکی نیست همانند رودخانه هراکلیتوس.

رودخانه خروشان است که معنی دارد و حقیقی است. رودخانه هراکلیتوس هیچگاه نمی خشکد و هر آن به صورتی خود را نشان می دهد. آینده و گذشته مقدر ندارد. صبح و شام ندارد. چطور پس تغییر میکند؟ سوال خوبی است. واقعا بدون گذر زمان می توان تغییر را دید. آنچه صبح و شام ندارد ثبوت دارد و زمان ندارد؟ پس رودخانه بی زمان خشکیده است! اینجاست که معنی زمان را هنوز درست نفهمیده ایم یا بهتر بگویم کاملا اشتباه فهمیده ایم. زمان حقیقی هیچ گاه به گذشته و آینده تقسیم نمی شود.  اگر تقسیم شود در بند حافظه است نه زمان متغیر. زمان عینا در آن است که تغییر می کند. وقایع دیروز برای ما همه سر جای خود ایستاده اند. منظم و ثابت و آینده نیز وعده ای است مبهم نه آنچه حال را شورمندانه به سویش می کشد و حال با کشش به آینده در هر آن و باز در هر آن می تپد. این زمان منبسط است. زمانی که نفس نفس می زند. زمانی که هر آن می رود و می آید. در پرده می رود و بیرون می آید و چه زندگی نمی کنند آنها که زمان را نمی دانند.

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد/ شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد / آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید / تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد. آن کسی قدر این مجلس و پرده را می داند که در مواجهه با هستی "عرق" کند. این هستی است که با نیستی یکی است. این جاست که پرده همان مجلس است. دو روی سکه هستی. می خواهی بگو نیستی. مگر مفاهیم ثبوت یافته هستی و نیستی عرق زاست! نه حتی خواب شبت هم به هم نمی خورد. ایستادن و قیام است. حضور و مواجهه ای که غیاب داشته باشد تا هیچگاه ثبوت نیابد. حیرت است یعنی تردد.

مشکل آنجاست که ما زمان را تقدیر می زنیم نه آن ما را. مشکل از ثبوت هستی و غفلت از آن است. غفلت آن معنی مواجهه با مفهوم تهی آن نه حقیقت متجدد آن. مشکل این است که مدتهاست که ما "کار" داریم.

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 13:33 توسط مهدی صدفی |

 

منم!

انتظار‌‌‌ ِ پوستِ موزی خشکیده 

کناره ی یک خیابان خلوت!


و رهگذارانی دور که هیچ گاه نمی رسند،                                              

محبوس در غار افلاطون ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 2:22 توسط مهدی صدفی |