مطلب قدر دوم به عقب افتاد. امیدوارم بزودی بتوانم بیشتر مطلب بنویسم و در اختیار دوستان قرار دهم. این هم مطلبی از گذشته است که برای یادآوری خود و دوستان در اینجا می آورم. امیدوارم انس و طمانینه زیبایی بار آورد.
"رجالی هستند که بیشتر از پنج بار نمازی را که وظیفه دارند نمی گذارند، از مومنان که وظایف خدا را ادا می کنند، به حالتی اضافه که بدان شناخته شوند امتیاز ندارند، در بازارها راه می روند و با مردمان سخن می گویند، هیچ یک از مخلوقات هیچ یک از آنان را نمی بیند که به چیزی افزون از عمل واجب یا سنت معمول در عامه امتیاز داشته باشند، با خداوند منفرد و استوارند و از عبودیتشان با خدا به حد چشم به همزدنی تزلزل و سستی نمی یابند، و به سبب استیلای ربوبیت بر دلهاشان و افتادگی و خواریشان در تحت آن مزه ریاست را نمی چشند، خداوند آنان را به مواطن و آنچه از اعمال و احوال که در خور او و شایسته اوست دانا و آگاه ساخته است، لذا آنان در هر موطنی بدانچه در خور اوست معامله می کنند.
از خلق پوشیده و به پرده عوام خود را از آنان می پوشانند، زیرا آنان بندگان خالص و مخلَص سید و سرورشان بوده، او را پیوسته در خوردن و آشامیدن و بیداری و خواب و سخن گفتنشان با او در مردم مشاهده می کنند. اسباب را در جای خودش می گذارند و حکمت آن را می دانند، بطوری که آنان را می بینی که گویی هر چیزی را آفریده اند، یعنی می بینیشان که اثبات اسباب می کنند و بر آنها شوق دارند، و نیز به هر چیزی نیازمندند، زیرا هر چیزی نزد آنان مسمای الله است که به هیچ چیز آنان نیاز ندارد. زیرا او بر آنان از صفت غنی بالله و عزت بدو ظاهر نشده است و نه آنان از خواص حضرت الهیت امری را دارند که افتقار اشیاء را به آنان موجب می شود و آنان می بینند که اشیاء به آنان افتقار ندارند ولی آنان به اشیاء افتقار دارند، چون خداوند به مردمان می فرماید: « انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید » (فاطر/۱۵) پس آنان اگر چه استغنای به خدا دارند ولی به صفتی که امکان دارد از آن صفت بر آنان اسمی که خداوند خودش را بدان وصف کرده و آن اسم الغنی است ظاهر نمی گردند و بر خویش ظاهرا و باطنا، اسمی را که خداوند بدان اسم نامیدشان و آن اسم الفقیر است باقی می داند.
... اینان برترین مردان الهی هستند... و چون دیدند که خداوند در دنیا از خلق پوشیده است، آنان نیز به سبب حجاب و پوشیدگی سید و سرورشان از خلق پنهانند و آنان از آن سوی حجاب جز سید و سرورشان را مشاهده نمی کنند و چون سرای آخرت حق تعالی تجلی کند، اینان در آنجا به سبب ظهور سید و سرورشان ظاهر می گردند، پس مکانشان در دنیا مجهول العین است، اما عابدان در نزد عامه به تنگی معیشت و دوریشان از مردم و حالات آنان، و دوری گزیدن از معاشرت با آنان به جسم متمایزند، پس آنان را جزا می باشد." (برگرفته از باب ۳۰۹ فتوحات مکیه)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:47  توسط مهدی صدفی
|
شیخ اکبر محیی الدین در باب هفتاد و یکم فتوحات مکیه (باب روزه) می گوید:
« و چون بنده با خداوند در این زمان خاص (دهه آخر رمضان) – با حال خاص الهی – مناجات کند، سزاوار است که با او حضور تام داشته باشد، به طوری که به جمعیتش، ملتفت به غیر او نشود، لذا با او، در هر حرکتی که از وی سر می زند و هر سکونی، "حسی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او باطن است و "معنوی" مناجات می کند یعنی از آن حیث که او ظاهر است. زیرا حس ظاهر است و معنی باطن. پس معنی جز در حضور ظاهر نمیایستد، چون اگر معنی (که باطنی است) در حضور باطن بایستد – و معنی باطن حرفی است که محسوس حس است – در آن صورت قیام شیء در حضور خودش است (یعنی قیام باطن در حضور باطن و ظاهر در حضور ظاهر) و حال که شیء در حضور خودش نمی ایستد. چون برای استفاده می ایستد و شیء از خودش استفادهای نمی برد....
عطایای اسم "الظاهر" و اسم "الباطن"
از این رو ظاهر بنده را قرار دادیم که اسم "باطن" را مناجات کند و باطن بنده، اسم "ظاهر" را مناجات کند و در حضورش بایستد و ایستادنی مفید بدو ببخشد و چون دیدی آنچه مورد استفاده در قیامش برای اوست از خرق عادتی که به حس ادراک می شود و به نام کرامات اولیا و معجزات انبیاء و رسولان الهی علیهم السلام نامیده میشود استفاده کرد، آن عطاها اسم "الظاهر" می باشد و چون دیدی علوم و حکمتهایی که خردها در آن حیران و سرگشته میشوند و آنها یا رد میکنند و یا میپذیرند - یعنی آنچه به قوه مفکره ادراک می کنند - استفاده کرد تمامی آنها عطایای اسم "الباطن" میباشد....
"قائم" و "نائم" کیست؟
پس از آنکه (مرید) در حضور خداوند متعال بدین معرفت میایستد، او "قائم" است و اگر "نائم=خواب" است او جز بدو نمیخوابد و (در حقیقت) آن کس که در حضور او بدین معرفت نمیایستد، او "نائم" است – اگر چه "قائم" باشد – پس در قلبت مراقب او باش، زیرا اوست که در آنجاست و فرایش گرفته، همانگونه که مراقب توست، زیرا تو مواقع آثار او را در خودت و در غیر خودت جز بواسطه مراقبه نخواهی دانست.
قیام برای "لیلة القدر" و قیام برای "رمضان"
حال بدان! قائمان در ماه رمضان، در قیامشان بر دو خاطرند: برخیشان قائمان برای رمضانند و برخی قائمان برای لیلة القدراند که از هزار ماه بهتر است و مردمان در آن برخلاف می باشند و قائم در آن - برای رمضان – حالش به زیادی و کاستی تغییر نمی کند و قائم به لیلة القدر بر او حال به حسب اعتقادش در آن تغییر مینماید.
اختلاف نظر مردمان در لیلة القدر
مردمان در لیلة القدر اختلاف دارند - یعنی در زمانش - برخی از آنان قائلند که در تمام سال میگردد، و من هم به همین قائلم، زیرا من آن را در شعبان و در ربیع و ماه رمضان دیدم و بیشتر آن را در رمضان و در دهه آخر دیدم و یکبار هم در دهه دوم از رمضان در غیر شب وتر و نیز در وتر(شبهای فرد) از آن دیدم، من یقین دارم که آن در سال می گردد یعنی در وتر و شفع (زوج) از ماهی که تو در آن میبینی.
لیلة القدر خیر من الف شهر
پس هر کس رمضان را برای لیلة القدر قیام داشته باشد، او برای نفس خودش قیام داشته، اگر چه قیامش برای ترغیب حق برای درخواست آن می باشد و آن کس که برای اسمی که آن را رمضان یا غیر رمضان اقامه داشته، قیام داشته باشد قیامش برای خداست نه برای نفس خود، و این تمام تر و کامل تر می باشد و همگی شرع است. ...
بدان که اگر انسان با شب قدر برخورد کند آن شب برایش – در آنچه که خداوند بدان شب براو نعمت می بخشد – از هزار ماه بهتر است، اگر چه جز در هزار ماه یک شب بیشتر نباشد، تا چه رسد که در هر دوازده ماه در هر سال باشد؟ این معنای عجیب و شگفتی است که گوشهایتان جز در این نص ( لیلة القدر خیر من الف شهر) برخورد نکرده است سپس این شب فراگیر معنای دیگری نیز می باشد و آن اینکه از هزار ماه بهتر است – بدون هیچ محدودیتی – و اگر زائد بر هزار ماه باشد، آن غیر محدود است و معلوم نیست که چه موقع تمام می شود، پس خداوند آن را قرار نداده که با هزار ماه مقاومت کند؛ بلکه آن را بهتر از آن قرار داده، یعنی افضل از آن بدون هیچ محدودیتی ... مانند کسی که از عمر طبیعی گذر کند و در عمر مجهول افتد اگر چه از مردن ناگزیر است....
تقدیر در شب است
خداوند شب را به قدر اضافه نمود نه روز زیرا شب شبیه غیب است و تقدیر جز غیب نمیباشد، زیرا در نفس انسان است در حالیکه روز اقتضای ظهور دارد، پس اگر تقدیر در روز بود حکم در غیر محل و مناسب خودش ظاهر میگشت. زیرا فعل در ظاهر، جز بر آن صورتی که در درون و نفس است ظاهر نمیشود، بنابراین فعل از غیب به شهادت، نسبت به خدا خارج می شود و از عدم به وجود، نسبت به خلق خارج می شود. پس آن شبی است که در آن هر کار محکم و استواری امتیاز می یابد.»
طلب لیلةالقدر و استقبال آن ...
علائم لیلةالقدر و چگونگی خورشید در صبح آن شب ...
ادامه دارد ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 23:2  توسط مهدی صدفی
|
چندی پیش الشواهدالربوبیه ملاصدرا را با چند تن از دوستان به درس نشسته بودیم که با خواندن و فهمیدن عبارتی از ملاصدرا
همه به وجد آمدیم. علت آن هم عدم درک وجود و سُری ِ آن، از بهدست گیری
اوهام ما بود و جالب فهمیدیم که دایره وجود بسی وسیعتر از آن است که به
دام درک عقل ما افتد.
بحث در علت و معلول بود که علیت و
معلولیت متحقق نیست مگر به نفس و حقیقت وجود و علت به نفس ذات و وجود
خویش، جاعل و موجد ماسوای خود است و مجعول و معلول نیز نفس ذات معلول است
بالحقیقه و ماهیت اعتباری است.
بحث ادامه دارد تا اینجا که شبههای مطرح می کند که همه بدان مبتلاییم و این بواقع تنبیهی است برای رهانیدن از ظلمات وهم.
مطلب اینطور است که ملاصدرا بیان می کند: «شاید بگویی بنا بر آنچه در مورد وجود و نسبت ممکنات به واجب الوجود بیان گردید، لازم می آید که ذات و حقیقت واجب الوجود و همچنین ذات و حقیقت هر علتی داخل و مندرج تحت مقوله اضافه باشد ... ولی بدان که مقوله اضافه و سایر مقولات که اجناس عالیهاند همگی از اقسام ماهیاتند و ماهیات زائد بر وجودند و واجب الوجود ماهیت ندارد تا که در ذهن حاصل شود و تعقل گردد چه رسد که غیری (به نام معلول) با او و به معیت او تعقل کنی. بلکه واجب الوجود، وجود عینی محض و انیّت نوریه، خالص و عاری از ماهیت است. پس قاضی و حاکم بر وحدت و قیومیت او، عقل و وهم نیست بلکه قسم خاصی از برهان است که از جانب او بر دلهای آگاه وارد می شود.» (ترجمه و تفسیر الشواهد الربوبیه، دکتر جواد مصلح، ص85)
خلاصه و لطیف و نزدیک به بحث
اینکه، ما در ذهن، تعقل ِ نسبت علت و معلول می کنیم و بین این دو یک ربط
منطقی و اضافی قائلیم. به عبارت روشن تر، معلول بدون علت و علت بدون معلول
تعقل نمیشود و به گونهای داخل در مقوله اضافه است مانند نسبت پدری و
فرزندی آنچنان که ملاصدرا هم در آخر بحث به اضافه مشهوری بودن آن که عقل
تعقل می کند پایبند است ولی بحث بواقع این نیست. جالب انگیزتر، اینکه
حقیقت وجود برتر از آن است که بخواهد در بند عقل و وهم گردد. با اینکه
بسیار به خود و دوستان تاکید کردم که رابطه علت و معلول وجودی است اما درک
علت و معلولی که نفس وجود علت، علیّت نفس وجود معلول، بدون هیچ تعقلی
باشد، درکش بسیار مشکل و گریزناک است. هویت عینیهای که بالذات مستلزم
اضافه به شیء دیگری است؛ بهتر بگویم معلول عین ربط و اضافه به علت است و
هویت وجودیه ذاتیه معلول در عین ذات علت هویداست، بدون هیچ وهم و تعقلی که
بدوا و ساده در نظر گرفته شود.
حقیقتا این خردورزی و اندیشه پراکنی نزدیک به بحث تفکر هایدگر، در کتاب چه باشد آنچه خوانندش تفکر است.
در این کتاب بحث از اندیشه و
اندیشیدن است و نکته کلیدی که کتاب بر آن تکیه می ورزد این است که «برای
زمانه اندیشه انگیز ما _که هر لحظه امری محدث و نوظهور اندیشه انگیز
مینماید_ اندیشهانگیزترین امر این است که ما هنوز اندیشه نمی کنیم.
این امر صرفا و بدوا نه از آن روست
که ما انسانها به قدر کفایت به آنی که خود را اصیلا برای اندیشه شدن
میدهد رو نمیکنیم، بل از آن است که آن اندیشهانگیزترین، خود از ما رو
میگرداند و حق آن است که بگوییم از دیر باز از انسان روی گردانده است.»
(چه باشد آنچه خوانندش تفکر، ترجمه سیاوش جمادی، ص 98)
جالب اینجاست که این جمله ملاصدرا _نزدیک به این گفتار هایدگر است_ آنگاه که میگوید: «فالحاکم بوحدته و قیومیته لیس هو العقل بل ضرب من البرهان الوارد علی القلب من عنده.» (اینجا حاکم بر یگانگی و ایستادگی وجود، عقل نیست بلکه قسمی از برهان است که از جانب وجود بر قلب وارد می شود.) (الشواهدالربوبیه، ص52)
هایدگر هم در جایی دیگر میگوید: «پس اکنون علوم، واسپرده به حیطهی موجودی میمانند که تنها تفکر قادر است آنها را در آن کشف کند. البته به شرطی که تفکر قادر به آنچه از آن تفکر است، باشد.
در راه کشش به آنی که واپس می
گریزد انسان به این واپسگریزنده اشاره می کند. (گریزی بسیار نزدیک که
بدان تفکر بنیادین که واپس میگریزد، مماس شده اما همیشه آن، واپس گریزنده
و دست نایافتنی است.) هم، از این رو ما در این کشش خود نشانه هستیم. اما
در این نشانه بودن به چنان چیزی اشاره میکنیم که به زبان گفتار ما ترجمه
نشده یا هنوز، ترجمه نشده است. آن چیز بدون خوانش و تعبیر میماند. ما نشانهای بیتعبیر و بیخوانش هستیم.
هولدرین در طرح سروده ای با عنوان منهموزینه (یاد) می گوید:
نشانهای هستیم ما ناخوانا
بی دردانیم و ای بسا
زبان به غربت از دست دادهایم ما.» (چه باشد آنچه خوانندش تفکر، سیاوش جمادی، ص99)
یعنی برای صحبتِ آن ضربی از برهان و درک آن نشانه بی تعبیر، زبانی برای بیان نداریم.
چه نزدیک است شعر ابنعربی به شعر هولدرین که:
نحن حروفا عالیات لم نُقَل
متعلقات فی ذری اعلی القلل
(ترجمه ای نزدیک شده به شعر هولدرین: )
ما حروف بلندی بودیم آویخته در بلندترین قلهها (که دست هیچ زبانی به گفتار این حروف نمی رسد) و بدین خاطر به سخن نیامدیم. (شرح رباعی شیخاکبر، حمزه فناری، ص33)
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 1:0  توسط مهدی صدفی
|
كمتر كسي است كه نام ملاصدرا را نشنيده
باشد.فيلسوف پرآوازه ي ايراني كه نام كاملش صدر الدين محمد بن ابراهيم قوام شيرازي
معروف به ملاصدرا و صدرالمتألهين است.در نهم جمادي الاول سال 980 هجري قمري در
شيراز به دنيا آمد و نام او را محمد گذاشتند.پدرش خواجه ابراهيم قوام شيرازي،
بازرگان بود و به خريد و فروش مرواريد،شكر بنگال و شال كشميري مي پرداخت.محمد كوچك
را به مكتب خانه ي ملا احمد در محله ي قوام فرستادند.در مدت دو سالي كه در اين
مكتب درس مي خواند خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را فراگرفت وسپس يك معلم خانگي به
نام ملاعبد الرزاق برقويي برايش گرفتند تا صرف و نحو به او بياموزد.
ملاصدرا در شيراز علوم مقدماتي و قسمتي از
علوم ومعارف عالي را فرا گرفت.پس از مرگ پدرش به اصفهان رفتودر آنجا به تكميل معلومات خود پرداخت و ميراثي
را كه پدر براي او به جا گذاشته بود در راه كسب دانش به مصرف رساند.
اصفهان در آن زمان مركز سياسي و كانون بزرگ
علمي و فرهنگي ايران بود. مجتهدان عالي مقام و حكيماني فرزانه چون شيخ بهايي و
ميرداماد در اين شهر اقامت داشتند و صاحب كرسي تحقيق و تدريس بودند.
صدر المتألهين پس از ورود به اصفهان ابتدا به
حلقه ي درس شيخ بهايي پيوست و ازآن مجتهد بلند پايه و داناي پر مايه، فقه و اصول
آموخت و به درجه ممتاز اجتهاد رسيد.سپس با راهنمايي شيخ بهايي به جلسات درس فلسفه
ميرداماد رفت و در محضر اين فيلسوف بزرگ و استاد مسلم كه بعد از فارابي (معلم
ثاني) او را معلم ثالث خوانده اند به تحصيل حكمت (فلسفه) مشغول شد.
ملا صدرا بعد از خاتمه ي دوران تحصيل به شيراز
بازگشت و در مدرسه اي به نام مدرسه خان به تدريس پرداخت. درس او مورد توجه
جويندگان علم و حكمت واقع شد و شاگردان زيادي دور او جمع شدند، اما ديري نپاييد كه
رقيبان بر او رشك بردند و در صدد آزارش برآمدند. او به ناچار شيراز را ترك كرد و
عازم قم شد و در روستايي به نام كهك در حدود پانزده سال در نهايت عزت نفس و مناعت
طبع با زهد و عبادت و فكر و رياضت روزگارگذراند.
ملاصدرا در طول 71 سال عمر خود هفت بار پاي
پياده به حج مشرف شد و در آخرين سفر خود از حج در سال 1050 هجري در شهر بصره به
ديدار حق شتافت و در همانجا به خاك سپرده شد.اگرچه امروز اثري از قبر او نيست، اما
عطر دلنشين حكمت متعاليه از مركب نوشته هايش همواره مشام جان ها را مي نوازد.
در ادامه شما را به خواندن گفتگويی که به
بهانهي روز بزرگداشت ملاصدرا پیرامون شخصیت و فعالیت های او با مهدی صدفی، متخصص
عرفان و فلسفه انجام شده است، دعوت میکنیم.
در مورد شخصيت اخلاقي
ملاصدرا و مقام علمي او بگوييد؟
ملاصدرا را شايد بتوان بزرگ
ترين فيلسوف جهان اسلام ناميد. نوآوري هاي او در فلسفه و استحكام مكتب عقلي او به
نحوي بود كه بسياري از سؤالات لاينحل فلسفي كه در ميان فيلسوف هاي متقدم از ايشان
بود را به راحتي پاسخ مي داد. با توجه به اصولي كه ملاصدرا در فلسفه بنيان
نهادو پس از اين هم بيشتر در مورد آن سخن
مي گوييم توانست با كوتاه ترين و مستحكم ترين راهها به جواب مسائل غامض فلسفي
برسد. تبحر و تسلط او بر علوم عقلي و نقلي و همچنين عرفان توانسته از او يك شخصيت
بي بديل بسازد.
از نظر اخلاقي هم بگويم كه
اصولاً فيلسوفان، به خصوص فيلسوفان مشرق زمين به حكمت نظريمي پرداختند و كمتر در مورد حكمت عملي و اخلاق،
مطلبي مي نوشتند. اما ملاصدرا در كتب خود تصريح مي كند كه اگر توجه به شريعت و بُعد
عملي نباشد ما از درك مسائل معاد، حشر موجودات و عالم مثال و برزخ غافل مي باشيم و
اين ها جز از طريق شريعتو پيمودن راه
طريقت امكان پذير نمي باشد. به همين خاطر ايشان بسيار به امور شرعي و گوشه نشيني
براي صافي روح و درون و تابيدن انوار الهام اهتمام مي ورزيدند.
شخصيت ملاصدرا چه ويژگي داشت
كه او را از فيلسوفان گذشته متمايز مي كرد؟
بالاخره تمدن و فرهنگ عقلي
در جهان اسلام، تمدني ريشه اي است. از بزرگترين فيلسوفان متقدم ما مي توان به
فارابي و ابن سينا اشاره كرد. همين ابن سينا تأثير فراواني در تفكر و فلسفه ي غربي
داشت، اما فلسفه در آن زمان بيشتر يك فلسفه ي يوناني يا دقيق تر بگويم يك فلسفه ي
ارسطويي بود و مكتب آنها را مكتب «مشاء» مي گويند. در مكتب مشاء، رشته ي بحث در
علوم عقلي دست استدلال، برهان و منطق است، اگرچه در فلسفه ي متعالي نيز اينها به
چشم مي خورد. شيخ اشراق سهروردي خواست بنيان هاي فلسفه را به امور شهودي – اشراقي،
حكمت ايران باستان و اصالت نور نزديك كند ودر كار خود نيز تا حدي موفق بود، اما
نتوانست يك مكتب مستحكم و قوي بنيان نهد. البته اشكالات فراواني نيز بر مكتب اشراق
وارد است كه مهم ترين آن «اصالت ماهيت» است. اما ملاصدرا توانست با كمك گيري از دو
اصل عمده ي «اصالت وجود» و «حركت جوهري» بسياري از مسائل فلسفيرا به طور مستحكمو كوتاه جواب دهد. حتي مسائلي كه فيلسوفان
پيشين پاسخ نگفته بودند و يا اشكالات اساسي بر آنها وارد بود.
مي توانيد دو نظريه ي« اصالت وجود» و« حركت
جوهري» را به طور خلاصه و به زبان ساده توضيح
دهيد؟
بله!
قبل از ملاصدرا حكماي مشاء بيشتر بر محور «اصالت وجود» مي گشتند. با اين كه وجود
نزد آنها مفهوم عام و بديهي وجود بود. ساده تر بگويم مي گفتند كه اصالت با هستي
اشيا است نه با چيستي و ماهيت آنها. شايد بتوان نخستين كسي را كه بين وجود و ماهيت
تفاوت قائل شد فارابي دانست، اما هنوز اين برجستگي اصيل بودن وجود مطرح نبود.
حكماي اشراقي نيز اصالت را با ماهيت مي دانستند. چيستي اشيا براي آنها مهم و اصيل
بود و هستي اشيا اعتباري.
ملاصدرا
با تكيه بر «اصالت وجود» و پر رنگ كردن آن مكتب جديدي را بنيان نهاد ومي توان گفت
تمامي فلسفهي خود را بر محور همين اصل پايه ريزي كرد. اينكه هستي، شيُي است كه در
بدو امر مورد توجه است و چيستي، حدود و اندازه ي هستي كه ماهيت مي باشد به عَرَض
وجود وتبع آن است. به زبان ساده، اگر ما به عالم نگاه كنيم اين وجود عالم است كه
مرتبه ي ضعيف و مادون وجود حق تعالي است و همان طور كه در حق تعالي، ماهيت و چيستي
راه ندارد، در حقيقت وجود عالم نيز چيستي و ماهيت امر اصيلي نمي باشد و به تبع
وجود و اعتبار عقل، اين ماهيت به عالم داده شده است.
« حركت جوهري » نيز از
ابتكارات ملاصدرا بود. حكماي پيشين گمان مي كردند كه در اعراض فقط حركت است، به
عنوان مثال اگر سيب رشد مي كند و از سبز به قرمز تغيير رنگ مي دهد، تغير رنگ و به
اصطلاح فلسفي، حركت در رنگ و كيف آن رخ داده است، اما ملاصدرا میگفت كه خود جوهرهي
سيب در تكامل و حركت به سوي كمال است و به تبعيت از اين جوهر، عرض نيز حركت مي كند
و اعراض را همان وجود ضعيف شده جواهر دانست.
گفته بوديد كه ملاصدرا تحت
تأثير عرفان و عرفاي گذشته بوده است.لطفا دراين باره نيز توضيح دهيد.
اصولا فلاسفه ي ما با عرفا
رابطه داشته اند؛ خود فلسفه نيز با عرفان بي ربط نيست. ابن سينا خود در كتاب
" اشارات"، يك بخش از كتاب را به مقامات عرفا اختصاص داده است. از
اساتيد معاصر نقل شده كه ابن سينا در نوشتن اين بخش به چله نشسته بوده و به تزكيه
پرداخته است. فلسفه ي اشراق نيز از اشراق و الهام بي نصيب نبوده است، اما يكي از
اجزاي لاينفك حكمت ملاصدرا اشارات عرفاني و كشف و شهودات او و ديگر عرفاست تا جايي
كه بعضي اساتيد ما مي گفتند ملاصدرا، زبان عرفا را كه بيشتر به موجزگويي مي
پرداختند، روان و با استدلال و گشاده بيان كرده است. هميشه از اينكه برهان او با
گفتار و شهودات عرفا يكسان بوده، اظهار خرسندي داشته است. او در عرفان بيشتر
وامدار مكتب ابن عربي و شاگردش صدرالدين قونوي است كه با كلمات محترمانه و بزرگي
از آنها ياد مي كند.
لطفا ً در مورد محيطي كه
ملاصدرا در آن رشد كرده و علم آموخته توضيحي دهيد.
ملاصدرا ابتدا در شهر
زارگاهش شيراز، سطوح فقه و اصول را مي خواند و سپس براي تكميل به حوزه ي اصفهان مي
رود. شايد بتوان حوزه ي اصفهان را در آن دوره، يكي از برجسته ترين حوزه هاي علمي
دوران تفكر شيعي دانست. در آنجا علوم نقلي و تفسير قرآن را در محضرشيخ بهايي (ره) –
كه علامه اي در نوع خود بوده- مي خواند.در علوم عقلي و معارف الهي نيز شاگرد محقق
داماد يا مير داماد بوده است. پس از علم آموزي در محضر اين بزرگان آنطور كه خود در
مقدمه ي " اسفار" مي گويد به مطالعه و تفحص و سير و تعمق در آثار حكما،
فلاسفه و عرفا و متكلمين مي پردازد و در آرا و افكار پيشينيان مسلط مي شود. سپس با
پروراندن اين معارف به تصنيف و تأليف مي پردازد.
مي دانيم كه تصنيفات و آرای
ملاصدرا بر محور «حكمت متعاليه» بوده است. مي توانيد حكمت متعاليه را توضيح دهيد؟
سؤال خوبي پرسيديد. «حكمت
متعاليه » كلمه ي دقيقي است. اين كلمه دو رمز دارد؛ يكي حكمت سابق كه استدلالي بود
و نشان دهنده ي حكمت بحثي و عقلي است. ديگري نيز عرفان است كه عرفا بيشتر گزارش
شهود خود را مي نوشتند و از حقايق عالم سخن مي گفتند و دربند استدلالي كردن سخنان
خود نبودند. ملاصدرا در اين ميان توانست مباحث فلسفي و حكمي را با آيات و روايات،
همچنين شهودات و اشارات عرفاني در هم آميزد و حكمتي را بنيان نهد كه درعين عرفاني
بودن، قوت استدلالات و براهين عقلي را نيز داشته باشد وهر رهروي را به اندازه ي
وسع خود، به سر منزل برساند.
ملاصدرا آخر عمر خويش به
روستاي كهك مهاجرت و گوشه نشيني اختيار مي كند، مي توانيد علت آنرا توضيح دهيد؟
ملاصدرا در عصر خود مورد
اذيت، تعدي و ظلم بي شمار زمانه قرار گرفت. مخالفان علم و فضيلت هميشه در طول تاريخ
بوده اند تا نسبت تكفير و فسق به افراد عالم و گرانمايه بدهند. همانطور كه خود
ملاصدرا در مقدمه ي " اسفار "مي گويد به نوعي دشمني زمانه و عدم مساعدت آن بوده كه باعث گوشه نشيني او
شده است. البته نبايد اين نكته را فراموش كرد كه تعمق فلسفي و شهودات عرفاني،
احتياج به محيطي بدون گرفتاري و تقيد فكري دارند و مي طلبد تا حكيم الهي، گوشه اي
خلوت اتخاذ كند و به تعمق و شهود و سپس تصنيف و تأليف بپردازد.
بنياد حکمت اسلامی صدرا
(SIPRIn)
بنياد حكمت اسلامي صدرا در سال 1373
با نظر مقام معظم رهبري و با هدف نشر حكمت و فلسفه اسلامي پايهريزي گرديد. در ابتدا
اين بنياد فعاليت خود را با برگزاري همايش جهاني ملاصدرا آغاز نمود كه بدين منظور
شورايي با رياست آيتالله سيد محمد خامنهاي تشكيل گرديد. هدف از برگزاري اين
همايش معرفي و بزرگداشت حكيم صدرالمتألهين شيرازي بود كه در تاريخ اول تا پنجم
خرداد سال 1378 باشكوه تمام برگزار گرديد. تا پيش از برگزاري اين همايش
ملاصدرا نامي ناشناخته و چهرهاي ناآشنا نزد فلاسفه و انديشمندان جهان بود اما ميتوان
ادعا نمود از ثمرات بسيار مهم برگزاري همايش بينالمللي سال 1378 معرفي شخصيت
برجسته صدرالمتألهين بهگونهاي شايسته است. شايان ذكر است كه بنياد حكمت صدرا
بزرگترين مركز تحقيقاتي ايران در زمينه فلسفه خصوصاً مكتب صدرالمتألهين شيرازي
است.برای اطلاعات بیشتر میتوانید به آدرس اینترنتی این بنیاد http://www.mullasadra.org مراجعه کنید.
آثار ملاصدار را مي توان به
دو بخش کلی تقسيم كرد. قسمت اول كتب فلسفي اوست كه مهمترين آنها " اسفار
اربعه" است كه كتاب مفصلي در« حكمت متعاليه» است. همچنین شواهد الربوبيه،
مشاعر، مظاهر الهيه، و.... از كتب فلسفي ملاصدرا هستند. و در دسته دوم « شرحي بر
اصول كافي»،« تفسير قرآن»و« اسرار الآيات» كتبي هستند كه او در زمينه ي قرآن و
حديث با مذاق فلسفي خود نوشته است.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 0:55  توسط مهدی صدفی
|
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و حسبنا الله و نعم الوکیل. الحمدلله ولی الحمد و مستحقه و صلی الله علی سیدنا محمد صفوته من خلقه و آله و صحبه و سلم.
بدان ای برادر _ به عنایت خداوند حمید مجید موفق و سعید باشی _ که مدار طریق اهل الله که سادات صوفیه _ رسیده به خداوند تعالی هستند _ بر نگهداری وقت و ایستادن بر حکم و مرسوم آن می باشد.
و این «وقتی» که در اصطلاحات صوفیه آمده از امور دقیق و پیچیده ای است که نمیتوان به دانستن آن اشاره کرد مگر برای کسی که مؤیّد به نور بصیرت قدسی و یاری رسیده به عنایت حضرت والا مقام و حقیقت الهی باشد و مراد از آن، «وقت» مرید سالک افتاده بر اشارت بسوی حق تعالی از قوس صدق عزیمت پنهانی و جاری بر نور چراغ بیداری است و یا بر نور چراغ کشف صادقی است. و این «وقت» را زوالی نیست _که مشهد باب سلوک و روشنی سالک است _ تا اینکه رسم سالک در وجود حق فانی شود، سپس او را به فنای رسم وقت به حق، محقق گرداند و اینجاست که گذشتگان از علمای الهی گفتند:
وقت همان حق است بخاطر استغراق رسم آن در حق.
و به تحقیق که حق برای ما در وقت بصورت امر بزرگی کشف شد که در جزء دوم از کتاب سر احدی ذکر کردیم و خلاصه مطللب اینکه :
وقت را مشهدی یگانه است ولی به حسب اختلاف مقامات مختلف می گردد و مقصود در اینجا ذکر ِ وقتِ مریدِ صادق است که برزخی بین جمال و جلال الهی است و این وقت باطن مرید است و بر انگیزاننده او بسوی وصف جمال و جلال بالسویه و آن این مطلب است که وقت مرید آنی از فرد احد است که اجلّ از این است که به وقت خاصی تعبیر گردد بخاطر پاکی این وقت مرید از وقت و سابقیت آن بر الهیت (چون ازلی است.) و فناء و بقا در خلق جدید سزاوار است (و وقت مرید از آن منزه است.) که اشاره بسوی گفته حق تعالی دارد که : « بل هم فی لَبس من خلق جدید»
پس مرید صادق، بخاطر وقتپذیری در وقت محجوب است به ایستادگی در زمان به حقوق عبودیت برای حق که (در وقت) حاضر است و آن عین آن وقت است که به وصف جمال و لطف مورد ملاحظه قرار میگیرد و همینطور وصف جلال و قهر (که این جمال و جلال) بالسویه هستند.
اما بودن عبد _ که وصف جمال و لطف را ملاحظه میکند_ بودن خاصی در عین آن زمان یگانه به وجود است. حق از او اقتضای ایستادگی به عبودیت را در آن زمان دارد که خداوند او را به خاطر همین عبودیت وجود داده است.
و بخاطر لطف حق است که آن را مشاهده می کند و مراقب و مراعات کننده آن است و حسن توجهش بسوی همان «آن» است در عین همان زمان یگانه.
و اما ملاحظه او بخاطر وصف جلال در عین آن وقت دقیق است. او از حیث ملاحظه و مراقبهاش (ایستادگی به عبودیت) وجود خود را سلب می کند و در عین آن وقت بوسیله عبودیت به حق باز گردد. پس همانا وجود تمامی کائنات لباسی عاریتی بر تن آنها به اختصاصی از جانب حق تعالی است و مالک لباس چون بخواهد به اندک وقتی آن لباس را برگیرد و بخاطر همین ما به تو گفتیم که وقت مرید صادق برزخ بین جمال و جلال است. او شهودی در زمان یگانه عالم برای حق تعالی بوسیله عبودیت ندارد مگر اینکه مساله جواز بین وجود و عدمش در آن وقت ملاحظه گردد و به آن قوم صوفیه اشاره کردند که :
صوفی فرزند وقتش است.
پس اوست اگر چه در آن وقت به وجود عالم بوسیله عبودیت اختصاص مییابد. پس اوست که به استمداد وجود، به مافوق آن وقت بر حق حکم نمی کند. هستی او در آن وقت به وجود است و اگر بخواهد در عین همان زمان وجود از او سلب می شود. پس مرید از غیر آن وقت دقیق بنا به تحقیق کور است و به حق تعالی در آن وقت دقیق می ایستد و به عبودیتی ودیعت نهاده ، بر حسب آنچه بدو اعطا شده است.
در مقام اشاره گفته پیامبر اکرم می باشد که :چون نماز گذاردی، نماز سفارش شده را بگذار.
و او کسی است که وجودی اصلا مگر بر عین وقت دقیقش متصور نیست که او در آن به تحقیق است. پس چون عبودیت مرید در مقام احسان برای او ودیعت نهاده شده اشاره به گفته رسول علیه السلام دارد که : عبودیت خداوند کن، گویی میبینیش. پس چون نمیبینیش او تو را میبیند.
و این مقام حضور و مراقبه است به محبت و ادب که زکاوت حاصل آورد و قصد، فلاحت است. رسم وقت در عین حق منطوی و داخل است و این صوفی است که ابنالوقت میباشد و در حدیث وارد شده که چون پرسیدند: ای رسول خدا سعادتمندترین مردم کیست؟ گفت: کسی که مقبرهها و آزمودنیها را فراموش نمی کند و نفسش از مرگ در شمارش و فردا را از ایامش بحساب نمی آورد.
و آن عین آنچه ذکر کردیم، میباشد. گفته او صلی الله علیه و آله که : «فردا را بحساب ایامش نمی آورد.» اوقات دقیقه یگانه او باقی است. کسی که ملاحظه عدمش را در زمان یگانه دارد، از باب وصف جلال است و نبی(ص) برای این ایام را ذکر کرد که طریقی جاری بر زبان عامه است. مشرب کلام جامع، از حیث عمومیت به ایشان (عامه) و صاحب حاجت را از حیث خصوصیت بهره میرساند.
و این در کلام الهی و در کلام رسول(ص) شیوع دارد. پس حاجت نزد ایشان (اهل خاص) جز در ایام رب واقع نمیشود که ماههای الهی در متعلقاتش است بخاطر اینکه ایشان سر الهی را در مخلوقات مطالعه میکنند و فعل و انفعال قدرت را در زمانی یگانه فرض میکنند. پس نزد ایشان از عبارت محمدی چیزی جز مطابقت با معنای الهی واقع نمیشود.
و اما عامه لفظ را از حیث عمومش اخذ کردند و از این حیث مشربش برای ایشان نمودار شد بخاطر وسعت رحمت الهی که برای ایشان فرستاده شده که اشاره دارد به گفته الهی که : « وما ارسلناک الا رحمه للعالمین»
پس ای برادر موفق و سعید بدان که هر وقتی که بدان اشاره شد پاس بداری.
«بل هم فی لبس من خلق جدید» پس سرٌ کلش در حفظ وقت است و قیام به حکم و مرسوم آن و این نکته کوچک، جلیل القدر است.
والله یقول الحق و هو یهدی السبیل و الحمدلله وحده و صلی الله علی سیدنا و علی آله و صحبه بعده و علی اتباعه و جنده و سلم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:21  توسط مهدی صدفی
|
هدف این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست. شیخ اکبر محی الدین ابن عربی در سال ۵۶۰ ه.ق در مرسیه از بلاد اندلس (اسپانيای کنونی ) در خانواده ای که چشمهاشون به آسمان باز بود به دنيا آمد. در جوانی که هنوز موی بر صورت نداشت ابن رشد اندلسی بزرگترين فيلسوف زمان خودش را مبهوت کرد. او بسيار مسافرت کرد و بسياری از عرفا را ديد و آنقدر در عرفان پيش رفت که به مقام خاتم اوليای الهی رسيد. به قول آیت حق سید علی قاضی طباطبایی، کسی در معارف عرفانی بالاتر از او نيامده و نخواهد آمد. او به کرات در کتبش از ديدن خدا، پیامبران و فرشتگان الهی نام مي برد و تمام علوم خود را از آنها بی واسطه می داند. کتاب فصوص الحکم خود را از جانب پيامبر اسلام(ص) می داند. به علت قدرت روحانی، بعد از او بيشتر عرفا دنبال رو او بودند. از جملات اوست:
«خدای تعالی در عالم آشکارست و عالم پنهان و در ذهن است. اما مردم کورند و عالم را آشکار و خدا را معقول می بينند.»
ان الوجود لحرف و انت معناه و لیس لی امل فی الکون الا هو
(ترجمه: همانا وجود همچون حرفی است که تو معنای آن هستی و در هستی آرزوی برای من جز تو نیست)
«من از الطاف الهي به علمي دست يازيدم كه هيچ كس جز من به چنان علمي اختصاص نيافت، و از علم غيب عجايبي مشاهده كردم كه از بيانش در عالم حسي خودداري مي كنم، شگفتا! من صبح مي كنم و شب مي كنم، در حالي كه در عالم، تنها و غريب و ناشناخته ام و هم جنسي ندارم، مرا علومي است كه خاور و باختر عالم كون را فرا گرفته است، هر كس عقل و خردي دور از حدس و گمان دارد، بدان متجلي مي گردد.» باب 374/فتوحات