X
تبلیغات
هستی ابن عربی
                                               بسم الله الرحمن الرحیم

دو اصطلاحی که بسیار از بزرگان عرفان و به تبعش هر انسانی آنها را با هم مخلوط می کند٬ وجود و کون است. تا جایی که برای ذوات مقدسه پیامبران و ائمه به الوهیت قایل شدند. حال به بررسی آنها می پردازیم تا مطلب مشخص گردد.

در عرفان و فلسفه الهی٬ وجود اصیل و حقیقی احدی است که دو نمی پذیرد و در مقاله احدیت و وجود بدان پرداختیم. دایره وجود اصیل و حقیقی آنقدر وسیع است که هر آنچه جز اوست در عدم و نیستی محض جای می گیرد. و اجتماع نقیضین که وجود و عدم است و همچینین ارتفاع این دو محال است. ( یعنی یک چیز نه می تواند هم موجود باشد و هم معدوم و نه می تواند هیچ یک ازین دو نباشد.)

در نظریه وحدت وجود ابن عربی٬ وجود و موجود بواقع یکی است و همان ذات حق تعالی است و جز او همه چیز عدم است. ذات احدیت حق تعالی موجود حقیقی و اصیل است و هر آنچه جز او وجودی مستعار دارد که از آن به کَون تعبیر می شود.

اما ذات احدیت که همان وجود اصلی می باشد آنچنان است که اشراق التجلیات الذاتیه فی فنا’ وجود الاعیان الثبوتیه بدین صورت گفته شد:

قال الشيخ الأکبر محي الدين ابن عربي في کتاب المعرفة: « اعلم أن الحق تعالي من حيث أحديته، لا اسم له و لا نعت له و لا صفة. کما قال (علي) کرم الله وجهه : کمال الإخلاص نفي الصفات عن الحق تعالي. » ( ترجمه: بدان که حق تعالی از حیث احدیت ذاتش نه اسمی برای اوست و نه نعتی و نه صفتی٬ آنچنان که حضرت علی علیه السلام می گوید: کمال اخلاص خق تعالی نفی صفات از اوست.)(کتاب المعرفة، مساله 112)

 

پس مقام احديت همانطور که معروف است، مقيد به هيچ تعين ولا تعيني نمي شود. آنچنانکه علامه تهراني _ رحمة الله عليه _ مي گويد: « رتبه ذات واجب الوجود بملاحظه آنکه وجودش بالصرافه است بنابر اين غير محدود ميباشد؛ پس آن وجود صرف از هر تعين اسمي و وصفي و از هر تقييد مفهومي بالاتر است؛ حتي از خود همين حکم. » (مهرتابان، ص 69)

 

و علامه طباطبايي _ رحمة الله عليه _ گويد: « مقام ذات و حقيقت وجود، اطلاقي را داراست که در مقابلش تقييدي نيست و اجلّ از هر اطلاقي و تقييدي مي باشد؛ وطاير بلند پرواز عقل به آن مقام بلند پرواز نکند؛ و با، دام هيچ وصفي و نعتي و اسمي و بياني و عبارتي و ايماء و اشارتي، شکار نشود؛ حتي خود از اين بيان هم ساقط است:

عنقا شکار کس نشود دام بازگير                              کانجا هميشه باد به دست است دام را » 

(توحيد علمي و عيني، ص 170 و 171)

اما کون یا وجود عاریتی:

ابن عربی در کتاب المعرفه می گوید: « ... لأن الکون غريب عن وطنه و وطنه العدم فهو وطنه الأصلي و الوجود المستعار.» ( ترجمه: همانا کون دور از وطنش افتاده است و وطنش همان عدم است و آن وطن اصلی اوست و وجود برای او عاریتی است. )

برای درک کون لازم است ما اعیان ثابته و یا ماهیات اشیاء را بدانیم. اعیان ثابته همان صورتهای عالم در علم خداست. یا بوجهی صور اسما و صفات الهیه اما این صورتها به هیچ وجه از علم خدا خارج نمی شوند. در ازل خداوند به عالم علم داشت و این علمش همان ماهیات یا اعیان هستند. و این علم کم کم به عالم خارج منتقل شد.

بقول مولوی:

از عدمها سوی هستی هر زمان                                 هست یا رب کاروان در کاروان

پس از عدم که موطن کون هست و از علم الهی تغذیه می کند عالم هر لحظه به هستی(کون) منتقل می شود. پس کون را وطنش عدم است و چاره ای جز برگشت به وطن اصلی خود ندارد.

بقول حافظ شیرازی:

حاصل کارگه کون و مکان اینهمه نیست              باده پیش آر که اسباب جهان اینهمه نیست

که اشاره به عدمی بودن هستی (کون و مکان) دارد و اینجا مراد از اینهمه نیست یعنی بواقع چیزی نیست ولی ما خیال می کنیم اینهمه است و عالم بالذات عدمی است چون وطنش عدم است.

اما عده ای گمان کرده اند که عالم وجود دارد و به خیال باطل خود٬ گفته اند که در ازل در علم خدا بود و تا ابد هم موجود می باشد. پس ناآگاهانه به عالم وجودی بخشیدند و آن را در راستای وجود حق دانسته اند و بین وجود حق و عالم قایل به یکی بودن وجود شدند و گفتند که وجود مشترک معنوی است یعنی وجود حق تعالی و عالم یکی است و وجود حق تعالی در مرحله اوج شدت قرار دارد و به تشکیکی بودن وجود قایل شدند. این نظر بزرگان فلاسفه است. اما بواقع بین وجود حق تعالی (وجود حقیقی و اصیل) و وجود عالم ( وجود عاریتی یا همان کون) هیچ سنخیتی نیست. تا جایی که وجود حق تعالی٬ وجود و عالم عدم است تا اجتماع نقیضین بوجود نیاید.

شیخ اکبر در رساله شجره الکون (درخت هستی) به این می پردازد که اصل کون که از امر « کن » حاصل شده حقیقت محمدیه صلی الله علیه و آله است که اگر او نبود هیچ هستی بوجود نمی آمد. پس شریفترین وجود و حقیقت آدم و عالم وجود پیامبر است. اما باید دانست که پیامبر نیز شریفترین موجود کونی است و چون وجود حقیقی و اصیل و ذات احدیت چهره بر کند از وجود عالم هیچ نمی ماند همانطور که در حدیث آمده : کان الله و لم یکن معه شیء بمعنی اینکه خدا بود هیچ با او نبود و علماء بالله جمله والان کما کان را اضافه کرده اند یعنی الان هم خداوند هست و هیچ با او نیست و تمام عالم کون جز توهم و خیالی بیش نیست. آنچنان که ابن عربی می گوید:

ان الوجود لحرف و انت معناه           و لیس لی امل فی الکون الا هو

(همانا وجود(کون) جز حرفی بیش نیست و تو معنای آنی

و برای من در کون و هستی آرزویی جز او نیست)

یا

و ما ثم الا الله و الکون حادث                 و ما ثم الا الکون والله ظاهر

(و نیست در اینجا جز خدا و کون نابود شدنی است و چیزی جز کون در اینجا نمایان نشده و در اصل الله است که بدین صورت نمایان شده است.)

یا

انما الکون خیال          و هو الحق بالحقیقه

ان من یعرف هذا           حاز اسرار الطریقه

(همانا کون جز خیالی بیش نیست و حق (وجود اصیل) حقیقت است و هر کس این را بفهمد حایز اسرار طریقت شده است.)

والله یقول الحق و هو یهدی السبیل

 


برچسب‌ها: وجود
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 20:2 توسط مهدی صدفی |

بسم الله الرحمن الرحیم

چندی پیش یکی از دوستان سوالی بدین صورت نگاشت:

با عرض سلام
بیش از یکسال است که با وبلاگ شما آشنا هستم و در حد توانایی خودم از آن استفاده میکنم .از شما چند سوال داشتم. یکی در مورد تحصیلات و مطالعات شما در فلسفه و عرفان خصوصا ابن عربی . و دوم این که آیا یک فرد که رشته تخصصی اش فلسفه نیست میتواند با ابن عربی آشنا شود و از آثارش استفاده کند و باید چگونه شروع کند ؟
باتشکر

چون دیدم که این شاید سوال بسیاری از دوستان باشد بدان پاسخ می دهم. امید است که راهگشا و باعث این شود که اگر دوستان علاقه ای بدین مباحث الهی دارند بیش از پیش بر محور آن بگردند.

بنده کوچک لیسانس خود را در زمینه علوم مهندسی گرفته ام ولی بخاطر علاقه ای که به فلسفه و عرفان مخصوصا شیخ اکبر داشته ام در زمان دانشجویی همیشه دقدقه اولم همین آموزش عرفان و شناخت الهی است.

دوستان توجه کنند که تنها شرط ورود به این طریقه الهی علاقه و استعداد است. اینکه مجذوب این گونه بحث ها قرار داده شده باشند. اما بعد از این علاقه باید بکوشند که تا آنجا که توانایی دارند خود را در میان اینگونه علوم قرار دهند. بنده خود در اوان جوانی (حدود ۶ سال پیش) ابتدا با مولانا آشنا شدم. و بشدت مرا تحت سلطه خود در آورد تا اینکه در همان ابتدای ورود به دانشگاه به تدریس مثنوی معنوی در بین علاقه مندان پرداختم. شروح موجود فقط می تواند به اندازه اندکی راهنما باشد و محوریت با درک خود شماست. سپس بوسیله یکی از دوستان از مقام شیخ اکبر و بزرگی مرتبه او در حیرت شدم. تنها کتاب موجود فارسی آن دوره رسایل فارسی شیخ اکبر به تصحیح آقای هروی بود. آن را مقداری خواندم و سپس به خواندن شرح فصوص الحکم آقای حسن زاده پرداختم. بواقع برایم مشکل بود. با اینکه در ابتدا مثنوی با اندکی غور برایم مشخص شده بود اما کلام شیخ اکبر بسیار مشکل بود و می توانم الان بگویم که هیچ نمی فهمیدم.

پس به یادگیری زبان عربی بطور مختصر و عرفای کنونی پرداختم. کتب علامه طهرانی واقعا با محوریت شیخ اکبر به زبان ساده نگاشته شده است. علامه طهرانی بگفته خودش چندین مدت در خدمت عارف بالله سید هاشم حداد بوده که اگر آن زمانها را جمع کنیم دو سال می شود. سید هاشم حداد از بزرگترین عرفایی است که از سلسله علمای بالله ملا حسینقلی همدانی٬ سید احمد کربلایی٬ سید علی قاضی بوده که همه این مردان بواقع در عرفان وحدت وجودی استاد فن بوده اند و اینک بزرگی آنها بیش از پیش بر بنده هویداست. علامه طهرانی کتاب روح مجرد در حالات سید هاشم حداد نگاشته است.

پس به مطالعه کتب علامه طهرانی پرداختم که توصیه می کنم دوستان برای ورود کتاب الله شناسی و روح مجرد را بخوانند. این مرد بزرگ بواقع زبان ساده ابن عربی است.

اما با عنایتی که بنده به اصل متون خود شیخ اکبر دارم ناچار بودم که زبان عربی و اصطلاحات شیخ را بیامورزم. در این میان درس کارشناسی بنده هم تمام شده بود و در مقطع ارشد به تمایل به فلسفه اسلامی نمودم. در مدت یک ماه بیشتر کتب کنکور را خواندم و در کنکور پذیرفته شدم. واقعا فلسفه ( نهایه الحکمه ) به آنچه آموخته بودم نظم بخشید. پس از یادگیری زبان عربی سعی در جمع کتب شیخ کردم و سعی نمودم آن کتب را بخوانم.

البته چندین کتب دیگر شیخ هم در این ضمن به فارسی ترجمه شده بود که از آنها هم بهره بردم. ماههای اول دانشجویی بسیار برای من گران آمد چون دیدم هم استید و هم دانشجویان بدنبال هدفی دیگرند. پس دانشگاه را وداع گفتم و در مدت دو ماهی که در قم بودم به تکمیل زبان عربی و فلسفه و عرفان پرداختم. بواقع در عرفان کسی را نیافتم که بتواند آنطوری که بنده دنبال می گشتم یاری رساند. پس به سوال و پاسخ با بعضی از بزرگان زمان گذراندم. واقعا روح شیخ اکبر مرا بسیار مدد بخشید. روزی به یکی از دوستان می گفتم: بنده در این چند ساله روزی نبوده که به شیخ وقت نگذرانم و اگر این وقت را شاید در خدمت بزرگان و ائمه دین می پرداختم سودی بیشتر داده بود ...

بهار سال پیش بود که یک جمله از کلام شیخ در فتوحات را نمی فهمیدم. هر چه سعی کردم نشد. به این در آن در زدم و بسیار بر محور آن جمله گشتم. حرم حضرت معصومه (س) بود که برای بنده این رخ داد. تا پس از مدتی آن را یافتم. چه بگویم بعد از یافتن آن کلام شیخ برای من روی دیگر نمود. اصلا جور دیگری می فهمیدم و تازه آن موقع فهمیدم که پیش ازین نمی فهمیدم. این را با بعضی در میان نهادم اما آنها این امر را نمی دانستند. پیش خیلی ها رفتم اما بدان اشعار نداشتند. تک و تنها شدم در میان شاگردان شیخ گشتم. بسیاری از آنها این را می دانستند اما بعضی از آنها غافل بودند. واقعا سید احمد کربلایی استاد سید علی قاضی رحمهما الله متصلب در امر بود. واقعا اگر کسی کتاب توحید علمی و عینی را بخواند و بفهمد بدان نکته دست یازیده است. ایشان اعتقاد دارد که ملاصدرا هم آن را نفهمیده است. (ص ۱۱۶ تا ۱۱۸) بواقع هم حق با اوست. والله اعلم

واقعا اگر دوستان می خواهند در چیزی کسب علم کنند باید خود را وقف آن نمایند وگرنه بهره ای نمی برند.

اما همینطور که قبلا هم گفته ام بنده راهی را برای کسی که می خواهد کلام شیخ را بفهمد اینگونه توصیه می کنم:

۱. پرداختن به ادبیات عرفانی همچون کتب حافظ٬ مولانا٬ عطار٬ بایزید٬ جنید و ...

۲. خواندن کتب علامه طهرانی همچون روح مجرد و الله شناسی 

۳. خواندن کتب ساده شیخ مانند همان رسایل فارسی به تصحیح آقای مایل هروی و کتاب ابن عربی آقای دکتر جهانگیری و کتب ساده برای شناخت شیخ و داستانهای فتوحات مکیه و ریاضت سالکین ( شرح باب ۵۳ فتوحات)

۴. خواندن کتاب فلسفه اسلامی که بهتر است بدایه الحکمه باشد. (شرح ۴ جلدی آقای شیروانی یا سی دی آن)

۵. یادگیری زبان عربی

۶. خواندن کتب شاگردان شیخ همچون عبدالرزاق کاشانی ( شرح منازل السایرین) و نفحه الروح و تحفه الفتوح جندی

۷. خواندن ترجمه فارسی فتوحات مکیه ابن عربی بعضی از باب های ساده

۸. خواندن کتاب التدبیرات الالهیه فی اصلاح المملکه الانسانیه٬ کتاب المعرفه٬ کتاب مواقع النجوم و ...

البته نسبت به هر فردی فرق می کند اما بطور کلی نگاشته ام.

این همه گفتیم لیک اندر بسیچ

بی عنایات خدا هیچیم هیچ

بی عنایات حق و خاصان حق

گر ملک باشد سیاهستش ورق

والله یقول الحق و هو یهدی السبیل

 


برچسب‌ها: کتاب ها و گفته های ابن عربی
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 19:13 توسط مهدی صدفی |

                                                    بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوست گرامی!

اینک٬ مشغول خواندم دوره آثار افلاطون بودم و به ناگاه با موضوعی برخورد کردم که ذهنم بسوی شما چرخید. بحث بر سر این بود که سقراط با سوفیستی که با او بحث می کرد متفق بودند که : « مردمان می گویند که دانش چناه نیرویی ندارد که بتواند بر آدمی چیره شود و او را رهبری کند بلکه بسا ممکن است که کسی از دانش بهره مند باشد و با اینهمه عنان به دست چیزی غیر دانش داشته باشد مانند خشم و شهوت و میل و ترس و عشق.»

 بعد پس از بحث های طولانی این بحث را عوامی می خوانند و می گویند در نتیجه دانش است که عنان دار است و بس و همه بدو بر می گردد و بس. (مراجعه کنید به دوره آثار افلاطون ج ۱ ص ۱۱۶ به بعد )

بحث مفصلی است و بنده قصد باز کردن آن را ندارم. راستش وظیفه دیدم که آنچه به ذهنم رسید و بدان اعتقاد دارم را بیان کنم. هر چند نادانم اما در این مساله چون جزمیت و اعتقاد داشتم آن را بیان می کنم . البته سعی بنده این است که به منظور مقابله نباشد و خداوند را می خوانم که مرا دستگیری کند.

قبل از شروع بحث لازم است چند مورد را یادآوری کنم:

۱. بنده تا به موضوعی جزمیت و یقین نداشته باشم از پند آن خودداری می کنم و خود سزاوارتر به پند هستم.

۲. خود در گذشته مبتلا بدان بوده ام و خداوند و رحمت او مرا بهبود بخشید. پس اگر دیگری نیز این کار ار انجام می دهد عیبی بر او نمی شمارم بلکه از ویژگی های نبوغ اوست ولی باید تبدیل به احسن گردد و این اقتضای سن است و عیب نیست بلکه پله ای برای عروج می باشد.

۳. بنده مانند بیماری می مانم که در دوران نقاهت است. پس به بیماری آگاه است و خرسند از نجات از آن اما هنوز از دامان آن بکلی نرسته و امید بازگشت دوباره به بیماری او را محتاط می دارد. پس خود را همدرد می دانم و امید بهبودی کامل را برای هر دو خواستارم.

اما اصل مطلب:

همانطور که نزد خردمندان و نفس شناسان است فکر از میان موادی که از حس و خیال کسب می کند٬ شروع به تفکر و تحلیل کرده تا آن را به نتیجه برساند. مثلا پس از دریافت سفیدی از برف و ... حکم به سفیدی پودر لباسشویی که صناعی است و سابقه نداشته است می کند. همچنین از عالم خیال که موادش را از حس می گیرد همینطور حکم می کند. البته خیال منظورم آن چیزی است که دقیقا عین حس یا صورت حسی شیء (صورت ذهنی) نیست بلکه نوعی دخل و تصرف در آن داده شده است و گرنه خیال را می توان همان صورتی واقعی شیء دانست. (بعدا با مثالها مشخص می شود.)

اما اگر فکر درست باشد و مواد اولیه عین حس و تفسیری در کار نباشد همیشه نظر درست است. اما گاهی ما در مقام تفسیر دچار اشتباه می شویم. مثلا وقتی در حین بیماری غذایی می خوریم می گویم غذا تلخ است. درست است که حس ما تلخی را درست انگاشته است اما تفسیر غلط است چون غذا تلخ نیست و چیز دیگری که در درون ماست تلخی دارد. پس حس درست گفته و تفسیر فکری اشتباه است.

حال خیال هم از حس برداشتهایی دارد که اشتباه است. مثلا آنچه در خارج و دریافت حسی عین واقعیت است را با پر و بال و آب و تاب تخیل می کند. پس صورت خیالی را با اضافه اغراض خود ثبت می کند. مثلا یک عاشق از معشوق خود در خیالش چیزی می سازد که بواقع آن معشوق خالی از آن هاست. مثلا عیبها او ار نمی بیند. و نازیباییهاش را زیبایی تخیل می کند یا اصلا نمی بیند با اینکه حس بینایی آنها را دیده است. پس غرض او بر تخیلش تاثیر گذاشته است. این مورد در انسانهای خیال باف بسیار مشهود است.

مثالی دیگر در این بحث به شرح زیر است که شیطان چطور ازین قوا استمداد می جوید تا عمل خود را بر کرسی بنشاند.

انسانها در ابتدای خلقت خداپرست بوده اند ولی خب شیطان به آنها پیشنهاد داد که برای اینکه همیشه بیاد خدا باشید اجسامی را بسازید که همیشه یاد آور خدا باشند. فقط همین و یاد آوری را تاکید کنند و شما را بدو یاد آورند. پس عده ای از موحدین حرف شیطان را تایید کردند ولی هیچ موقع به این اجسام استقلال ندادند بلکه صرف یاد آوری بود. مانند یک دفترچه یادداشت. اما پس از اینکه نسل بعدی آمد شیطان به آنها گفت که پدرانتان واقعا اینها را می پرستیدند و اینها بواقع تدبیر کننده عالمند و شما بدینها استمداد بجویید که کار شما را بهبود کنند. و آنها هم این را باور کردند و بت پرستی زاده شد. حال وقتی پیامبری بدانها می گوید که چرا اینها را می پرستید٬ می گویند: پدرانمان بر این بودند. بواقع هم استدلالشان از اینکه الان ما می فهمیم قوی تر است. یعنی اینکه پدران بالاخره در ابتدا درست مذهب  بودند و آن هم بما رسیده است اما نمی دانند که در بین یک استدلال نا مناسب قرار گرفته است یعنی جابجایی اجسام برای یاد آوری خدا که تبدیل به خود خدا شده است. اما این قسمت را فراموش کرده اند. البته از اول هم نباید پدرانشان حرف شیطان را قبول می کردند و به یاد آوری بتها عادت می کردند که حمله شیطان همیشه در ابتدا بطور غیر مستقیم است.

دوباره به بحث خود بر می گردیم. ابن عربی در باب توحید فتوحات مکیه می گوید: « چگونه شخص خردمند را سزاوار است که از قوه مفکره خود تقلید کند در حالیکه آن نظر فکری را به صحیح و فاسد تقسیم می کند و محال است بین نظر صحیح و فاسد خود فرق بگذارد؟ »

پس فکر مانند یک تابع است که هر ورودی که بدو دهیم خروجی را بما می دهد. مثلا اگر بگوییم زمین مسطح است می تواند این را پایه هزاران استدلال قرار دهد و خود توانایی تشخیص تطابق با واقع را ندارد. پس کارش استدلال است و حال می خواهد آنچه از حس یا خیال گرفته درست باشد یا خیر.

دوست گرامی!

حال که کلیت مشخص شد به نتیجه گیری می پردازم. هر کسی دارای قوه تخیل و تفکر می باشد اما کمتر کسی مثل شما ازین دو موهبت الهی به این اندازه برخوردار است. اما این دو قوه پردازش گر آنچنان مطلب را می کاود و به هزاران صورت در می آورد که در آخر چه بسا با اول مطابق نباشد. و این دو علت دارد. یکی مواد اولیه و دیگری خود استدلال که اصولا استدلالات عرفی دارای نوعی ضعف هستند و فقط در مسایل اولیه و جزیی شاید کارگر باشند. اما ما با این مواد عرفی و استدلالات ناقص آن هیچ موقع توانایی بررسی موارد اصلی هستی را نداریم. البته نمی گویم که پس حتما نیازمند علمی هستیم که استدلالات و موادی بیاورد که ما بدانها مجهز شویم! خیر٬ بلکه علم فلسفه و یا منطق و غیره فقط کارش این است که استدلالات درست را بر ما آشکار کنند و ما را بدانها آگاه نمایند و استدلالات ناقص و اشکالات آن را برملا سازند.

اما مواد٬ کسی که دارای تخیل و تفکر قدرتمندی باشد مسلما به مواد بیشتری هم نیاز دارد. ما اصولا می توانیم مواد ورودی به یک کارگاه کوچک را به تنهایی کنترل کنیم اما برای یک کشور بزرگ حتی با وجود کمک گیری از دیگران هم امری صعب می نماید. پس یک انسان متفکر و متخیل با قدرت بالا نمی تواند با وسایل یک کارگاه کوچک به مقاصد بلند نایل آید.

دیگر اینکه وقتی انسان قوه تفکر و تخیل قویی داشته باشد دوست دارد که مرتبا با آنها بازی کند چون اینها لذت بخش برای او می باشند. تفکر کند و تخیل خود را آزادانه رها کند صورتها بیافریند و با آنها بازی نماید و دنیای مجازی خود را وسعت دهد. خیال می گیرد و می پروراند و فکر با خیالهای دیگر آن را ربط و تلفیق می کند و عالمی می سازد که چه بسا با واقعیت مطابق نباشد. البته چون همیشه با واقعیت برخورد دارد پلی هم اعتباری میان این دو زده و با علاماتی بهم ربط می دهد مانند وجود نوشتاری با وجود حقیقی که می تواند از آن بازگو کند. اما اینجا بازگو کردن نیست و استدلالات و تفاسیر نادرست هم درو راه یافته و چه بسا سنخیت خود را با واقعیت از دست داده باشد.

بگذارید مثالی بزنم: یک انسان عاشق عرفی از معشوق و روابط خود با او صورتی می سازد و در این صورت آنقدر تاکید می کند و وقایعی می آفریند که برایش جزمیت پیدا می شود که بواقع همین است. پس منتظر می نشیند تا اینها رخ دهند. اما چون با واقعیت مطابقت نداشته اینها رخ نخواهند داد. پس افسرده می شود و در اینجا دوباره یک استدلال نامناسب بکار می برد. می گوید: واقعیت و جهان خارج اشتباه است که نتوانسته او را به مقصود خود برساند و عالم مجازی متخیل خود را اصالت می دهد. و بعضی از موارد که به افسردگی و چه بسا خودکشی می رسد به علت آن است که عالم خارج را دروغی می خواند و خیال خود را درست و می خواهد از عالم خارج جدا شود و در خیال خود تا ابد بماند.

خب بحث به آخرین نتایج خود نزدیک می شود. شاید بپرسید که این خیال و تفکر ما مثل ماشینی می ماند که برای سرعتهای بالا ساخته شده است و اگر از آن در سرعتهای پایین استفاده نشود حق مطلب را ادا نکردیه ایم.

دوست گرامی که بخاطر علاقه و سنخیت با شما همیشه طلب پیشرفت شما را دارم و سعی در آن ...

حق با شماست. اما این سرعت بالا حاشیه امنیت می خواهد که در چند مورد خلاصه کرده و بحث را به پایان می رسانم.

۱. علم منطق و فلسفه و روانشناسی و ... می تواند راههای درست اندیشیدن و تخیل کردن را یاد دهد بلکه آن را بیش از پیش بارور کند. پس آنها را بطور محض فرا گرفته و در خودتان کاربردی کنید و با دیگران به بحث بنشینید. این مسلما مفید خواهد بود.

۲. کسی که اهل فن است را بیابید و او را با تفکرات و تخیلات خود آشنا کرده تا خطایای شما را گوشزد کند که این مورد بسیار کم است.

۳. بدانید که تفکر و تخیل شما را در راه اغراض نفسانی و غیر نفسانی راهبری می کنند. پس حتی در موارد غیر نفسانی هم که مربوط به دین و اعتقاد شماست سعی کنید خود را ازغرض خالی کنید. چرا که نفس بسیار از اوقات اغراض پلید خود را در لباس دین و اعتقاد جا می زند همانطوری که استدلال شیطان هم اصولا از همین راههاست. بزرگان حتی نمی گفتند ما خدا را می خواهیم بلکه می گفتند هر چه او می خواهد. البته این بدان معنی نیست که ما میل به حقیقت و خداپرستی نداشته باشیم بلکه راه اغراض را کوتاه می کنیم.

۴. از خیال بافی بپرهیزیم. ( مثال فرد عاشق که جهانی خیالی می آفریند و از جهان حقیقی فاصله می گیرد.)

۵. با ریاضیات و فلسفه و دیگر علوم یقینی که دارای یک جواب قطعی هستند بیشتر سر و کار داشته باشیم تا به این توهم نرسیم که همه راهها می تواند درست باشد. و هر کسی راهی جدا برای رسیدن به حقیقت دارد. این جمله با اینکه درست است اما بیشتر مردم برداشتشان از آن اشتباه هست. پس وقتی با علوم دو دوتا چارتایی زیاد برخورد داشتیم می فهمیم که در مسایل اصلی همیشه یک جواب است و این جواب را می توان به صورتهای مختلف و زبانهای مختلف گفت و این زبانها و صورتها همگی به یگانگی راه دلالت دارند.

دوست گرامی و خواننده عزیز!

این تجربه هایی بود که بیماری در دوران نقاهت خود نگاشته و به یقینی بودن آنها اعتقاد دارد. با اینکه نمی توان هیچ انسانی را عین عالم خارج و حقیقت محض دانست و ازین عیب بری دانست.

اما این رساله کوتاه را برای دوستم نگاشتم. چون به ایشان علاقه دارم و ایشان را دارای نبوغ خاصی در این مورد می دانم. آنکه استعدادش عظیم است٬ ریسک پذیری زیادی دارد و همانطور که از بالا رفتن به قلل بلند نمی هراسد از افتادن در دره های عمیق نیز هراسی ندارد. پس او بواقع دارای حقیقت و قدرتی است که از ناحیه قدرت کل بدو افاضه شده است.

                                         والله یقول الحق و هو یهدی السبیل.

                                                                                                            مهدی صدفی

                                                                                                                ۴/۶/۸۶ 

 


برچسب‌ها: ذهن و زبان و فکر
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:16 توسط مهدی صدفی |