ارتباط این بحث با کلوپ ابن عربی تاکید بر مفاهیم اصیل عرفانی است که در تمام یافته های انسانی سریان دارد.
فیلم های کنونی جهان از مفاهیم عامه پا فراتر نهاده و به دنیای حقایق بنیادین نزدیکتر شده است.
این فیلم با یک رویکرد جدید به عشق آن را از دایره دو فرد انسانی به رابطه انسان و وحش در عشق رسانده است اما نباید فراموش شود که حقیقت عشق با این نمود جدید بهتر نمایان شده است. چرا که حقیقت معشوقی دور از از دسترس و وحشیانه است و درک آن فقط برای آنکه راه پیموده آسان می نماید.
در این فیلم گوریل وحشی نه نماد حیوانیت است که کارش خوردن و خوابیدن و ... است بلکه به شدت عاشق است و در قسمتی از فیلم گورستانی از معشوقه هایش مشاهده می گردد.
عشق و وحش دو کلمه به شدت نزدیک هستند که هر که در طریق عشق وحشی صفت نگردد حتمی است آن عشق دروغین او ....
البته گاه این وحشیت بروز می کند و گاهی آرام می گیرد و در درون می جوشد...از همین جهت است که بزرگانی چون مجنون با وحوش -که هم جنس او بود - دمخور بودند و همچنین است ابوالحسن خرقانی با شیران....
و در آخر کلام شیخ اکبر است در ابتدای ترجمان الاشواق: " وحشیة لا انس بها..."
ادامه دارد...
مطالب از دوست خوبم کلهر
روزی یکی از دوستان طریقم را پرسیدم که در بیت زیر کدام قوم برتر است:
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست قومي دگر حواله به تقدير ميكنند
و او قوم اول را برگزید و در جوابش این را نوشتم:
نوازشگر هستي با دميدن در چنگ آن، تدبير هستي مي نمايد وگروهي محو نوازش صداي گوش نواز چنگِ هستيند و توجه به الطاف الهي و ملك و سلطنت دل دارند و گروهي عاشق، محو نوازنده هستي و با خوردن مِيِ الست ، از كون و مكان غافلند.
آن خيالاتي كه دام اولياست عكس مه رويان بستان خداست
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
اي سالك! آيا مي داني اين نواي خوش الحان هستي چه بر صحيفه هستي مي نگارد: گويد از باده خوردن و مست شدن بپرهيز و به آواز من گوشِ خوش بده وگرنه اين هستي، به جرم نيست شدن و مستيت و فنا و عشقت تو را ادب مي كند.
(دانسته شود كه هستي(وجود) عين خير و عدم عين شر است. هستيِ حق(وجود)! نه آن هستيي كه با ماده باشد(كون) كه عدم اولي!)
ناموس عشق و رونق عشاق مي برند عيب جوان و سرزنش پير ميكنند
اين چنگ هستي با نواي خود به پرده دري عشق مي پردازد و رونق عاشقي را از تمام انسانها بر مي دارد. هم جوان پاك عاشق جدا شده از كون و مكان را عيب مي گيرد و هم پيري كه كتاب و دفتر رها كرده و در آستانه پيري عشق جواني به سر افتاده است.
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز باطل در اين خيال كه اكسير ميكنند
از توجه به كثرات و نوازش هاي هستي و ملك جان، فقط قلبم تيره شد ولي چون تجليات و نواهاي خوش الحان الهي بود پنداشتم كه اكسير مي كنند و مرا به او مي رسانند.
گر بگويي جزو پيوسته كل است خار ميخور خار خود عين گلست
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشكل حكايتيست كه تقرير ميكنند
اين نواي هستي ما را به گفتن از او و شنيدن نوايش مي خواند و از شنيدن رمز و حقيقت عاشقي و گفتن در اين باره نهي مي كند و اين حكايت مشكل و صعبي است كه او مي خواند و عاشقان را با هستي(كون) هيچ ميانه اي نيست.
ما از برون در شده مغرور صد فريب تا خود درون پرده چه تدبير ميكنند
ما عاشقان صور و نغمات الهي هنوز به داخل خانه نيامده و بيرون از در مغرور صد جلوه هستي و مُلك او گشته و غافل از اينكه در داخل خانه و پشت پرده و نهانخانه هستي و غيب او چه قضا و تدبيري بر عالم سرشته است كه عشق باشد.
تشويش وقت پير مغان مي دهند باز اين سالكان نگر كه چه با پير ميكنند
اين سالكان طريق، فتوحاتِ قلبيِ خويش را بر پير طريقت عرضه كرده و به دست آوردها و كشوف عرفاني خود مي بالند و اوقات پير را مشوش مي كنند.
صد مُلك دل به نيم نظر مي توان خريد خوبان در اين معامله تقصير ميكنند
اين فتوحات دل شما، اي سالكان طريق حق به يك نيم نظر از حضرت پير و يا نوازنده هستي، رنگ مي بازد و همه نغمات در نوازنده آن است. اما اين سالكان خوب و مستعد و باهوش، مقصرند كه به اين مرحله مكتفي شدند. و معني ديگر اينكه چرا حضرت پير و...! نيم نظري بر قلب ما نمي كني و قصور داري از خريد مُلك دل؟!
قومِ سالكينِ طريقِ حق، با جد و جهد فراوان، كسب در فتوحات ملك دل دارند و بدين طريق خواهان رسيدن به حضرت دوست هستند و پير كامل با نظر بر وجه او و رسيدن به او، ديگر تلاشي ندارد و به قضا و قدر الهي رسيده بلكه خود مجري و مظهر آن است و تقدير عالم به دست او رقم مي خورد و چرخ هستي به فرمان او مي چرخد و او چشم و دست حق در هستي و عين تقدير است.
نه در اختر حركت، نه در قطب سكون گر نبودي به جهان خاك نشيناني چند
اما حافظ خود را در اينجا در مرحله قلب قرار داده و شكايت مي كند در بيت صد ملك دل .... كه خوبان تقصير كردند و با نيم نظر دل مرا نخريدند و اين بيت زير هم اشاره به مقام قلب دارد و همچنين استغناي وصال دوست از كوشش.
گر چه وصالش نه به كوشش دهند هر قدر اي دل كه تواني بكوش
با اينكه وصال او به كوشش ميسر نيست اما صاحبان دل بكوشند و اين بيت نافي عمل قومي است كه با جد و جهد، در طلب وصال دوست مي باشند، اما كار آنها را بيهوده نمي انگارد.
دوست دارد يار اين آشفتگي كوشش بيهوده به از خفتگي
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر كاين كارخانه ايست كه تغيير ميكنند
اي سالك! نه هر كوششي تو را به مقصد رساند ونه هميشه نواي خوش الحان هستي بر كام مرادت باشد و ايام بكام! از توجه به تكثرات و عوالم بپرهيز كه كارخانه هستي هر لحظه جامه نو به تن مي كند و نوازندة آن كوكي ديگر در ساز! كه اين تكثرات و نغمات را پاياني نيست.
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند
اي دوست! مي خور و خود را در محبوب فاني كن (كل شيء هالك تحت قهر الاحدية) كه حضرت پير و حافظ و مفتي و محتسب (كل عالم تكثرات و تجليات الهي ) همه در جلوه اند و خودنمايي مي كنند.


