| نظريه وحدت وجود: اين جانب خود آن را تقرير كردم اما پاك شد اينك به بيان علامه تهراني رحمت الله عليه كه نظر اينجانب نيز هم مي باشد تقرير مي نمايم اميد است كه بحث شود: « وحدت وجود »، كه اگر درست فهميده نشود و حقيقت و مراد از آن بدست نيايد و به لفظ و عبارت تنها اكتفا گردد، آري مستلزم اين اشكالات بلكه بيش از اينها هست؛ امّا و لَعَمْرُ الْحَبيب مقصد و مقصود او از وحدت، اين معني بسيط و زير پا افتاده نيست، وحدت به معني اتّحاد و حلول ذات خالق با مخلوق نيست؛ وحدت به معني عينيّت ذات لايتناهي و ما لا اسم له و لا رسم له با اين وجودات متعيّنة كثيفة متقيّده و محدودة به هزاران عيب و علّت نيست. وحدت به معني استقلال ذات حقّ تعالي شأنه در وجود است كه با وجود اين استقلال و عزّت، هيچ موجود دگري توان استقلال را نداشته و وجودش وجودي ظِلّي و تَبَعي است، همچون ساية شاخص كه به دنبال آن ميگردد. تمام موجودات وجودشان از حقّ است؛ همه آيه و نماينده ميباشند. بنابراين همه ظهورات او ميباشند و تجلّيات ذات أقدس وي. امّا ظاهر از مَظْهر جدا نيست، و متجلِّي از متجلَّي فيه انفكاك نميتواند داشته باشد؛ وگرنه ديگر ظهور و تجلّي نيست؛ آن وجودي است جدا و اين وجودي است جدا. در اينصورت عنوان مخلوق و ربط و رابطه برداشته ميشود و تمام كائنات مواليد خدا ميگردند، درحاليكه او لَمْ يَلِدْ است. عينيّت حقّ با اشياء، عينيّت ذات بسيط ما لا اسم له و لا رسم له با اشياء نيست؛ زيرا آن قابل وصف نيست و اين اشياء به وصف ميآيند. او تعيّن و حدّ ندارد؛ اينها همگي محدود و متعيّن هستند. عينيّت به معني عينيّت علّت با معلول، و خالق با فعل، و ظاهر با ظهور است. بدينمعني كه: اگر فرض رفع حدود و تعيّنات شود، ديگر غير از وجود بَحْت و بسيط و مجرّد چيز ديگري در ميان نميماند و نميتواند در ميان بماند. وحدت وجود به معني تعلّق و ربط حقيقي ـ نه اعتباري و توهّمي و خيالي ـ همة موجودات است با خالقشان، و در اينصورت ديگر فرض زنگار استقلال در موجودات بيمعني ميشود. همه با خدا مربوطاند؛ بلكه ربط صرف ميباشند. و خالق متعال كه حقيقت وجود و أصل الجودِ و الوُجود است با تمام اشياء معيّت دارد؛ نه معيّت 1 + 1 كه اين غلط است و عين شرك است؛ بلكه فيالمَثَل مانند معيّت نفس ناطقه با بدن، و معيّت عقل و اراده با أفعال صادرة از انسان كه تحقيقاً در مفهوم و مفاد و معني يكي نيستند؛ ولي از هم منفكّ و متمايز هم نميباشند. |
||
براي درك مطلب خود شيخ مثالي ميزند:
مي گويد شما ببينيد به چه حب مي ورزيد : به دست در گردن كردن و بوسيدن و درآغوش گرفتن كه همه اينها براي شما فعلا معدوم است اما حب شما برقرار مي باشد. پس حب به معدوم تعلق گرفت يا جايي ديگر كه آنچه دوست میداشتید حاصل شد آنگاه شما باز به حب خود نرسیده اید وگرنه به محض وصال حب به آنچه محبوب آن بود نایل می شد پس الان حب به استمرار و دوام است كه استمرار در زمان آينده و اينك معدوم است.
تقريري ديگر از اين مطلب را خود ميگويم:
شما يك محبوب داريد كه زيبايي هاي ظاهري آن براي شما نيز بواسطه آن حب زيباست. اما با نگريستن به آن پس مدت اندكي خسته مي شويد و ديگر جذبه آن حالت اولي را ندارد. اين بخاطر اين است كه شما در نگاه اول گمان ميكرديد كه محبوب را در بند نگاه خويش آورده ايد با اينكه آنچه محبوب بوده معدوم است و در نگاه هاي بعدي اين امر براي شما خاصل مي شود كه نه! او نبوده و ديگر جذبه آن زايل مي شود تا اينكه پس مدتي چونان ديوار است و هر عاقلي مي فهمد كه آن نبوده است متعلق حب!
اين نكته ايست كه دقيق و هر كه برايش اين يقين شود بالكل از عالم و كون چشم مي بندد و از هر چه جلوه دارد خسته مي گردد و تفكر و ثبوت در اين مطلب را روزي فرمايد انشاءالله.
عدم در فلسفه در مقابل وجود است و عبارت از لا شيي مي باشد جايي که هيچ تصوري و هيچ وجودي به هيچ نحو از انحا براي آن متصور نيست.
براي همين است وجود که مقابل آن است اصل هستي و در حقيقت بسان واجب الوجود است آنچنان که ملاصدرا در کتاب ايقاظ النائمين وجود را در معني اصلي خود عين حقيقت وجود و واجب الوجود مي داند.
اما در لسان شرع و در حقيقت، عدمي که بهره اي از وجود نداشته باشد به چه کار آيد و آنچه لا شيي محض باشد چه قدرتي خواهد که اسمي بر آن نهاده شود...
آه که عدم بر ما آتش زد و هر که عدم را شناسد به حقيقت واجب الوجود را شناخته است که شناخت او براي ممکن دست ندهد...
بايزيد :
- خدايا به تو به چه تقرب جويم؟
- به آنچه از آن توست و مرا نمي باشد و آن ذلت و افتقار است...
حرکت بسوي عدم حرکت بسوي حقيقت انسان و کون است و بي رنگي است که تمام رنگها از آن مي آيد که
جنيد گفت:
رنگ آب رنگ پياله بلورين آن است...
و
رق الزجاج و رقت الخمر / و تشـابـها فَتشـاكل الامـر
فكانمـا خمـر و لا قـدح / و كـانما قـدح و لا خمـر
و به تعبير فارسي :
از صفــاي مــي و لـطافت جــام / به هـم آميخت رنگ جـام و مـدام
همه جام است و نيست گويي مي / يا مدام است و نيست گويي جـام
و
پس عدم گردم عدم چون ارغنون / گويدم كه انا اليه راجعون
ما هميشه به سوي رقيق شدن پيش ميرويم و از کسي که جاري و روان و رقيق است لذت مي بريم اما نهايت رقت نيستي است ولي چون متصور نمي شود خيال مي کنيم بايد داخل حد عدم نشد...
آنچه عقل مي فهمد همان سخن فلاسفه است که عدم هيچ محض است و ما که هستيم با نيستي نسبتي نيست اما آنکه در دريا غرق شد و هيچ نشاني از آن نيامد را چه نسبتي با هستي؟
گم شدن در گم شدن دين منست...
عقل مي ماند و اين استحاله را نمي پذيرد و متحير بر کرانه....
بيچاره اشتباه عقل آن است که خيال کرده هستي در ابتدا بوده که نيست شده.
زهي خيال باطل که در ابتدا هيچ ثبوتي بر ممکن الوجود نبوده و با عدم محشور مي باشد.
عقل و حس تا مرز عدم حرکت ميکند...
مثلا عقل در گفته الله اکبر ، او را آنچنان بزرگ مي دارد که تصور به او اجاره داده و ديگر از ظرف او خارج شده و معدوم و متحير مي گردد
چشم تا کرانه ها او را دنبال ميکند و هي کوچک و کوچک تا شيي معدوم مي گردد اما آيا به واقع معدوم شده؟!
گوش نيز تا فرکانسهايي.
و...
کار حس و عقل فقط شناسايي حدود عدمي است اما حق تعالي با حدود عدمي و سلب نسبت شناخته مي شود؟!
آينکه بگوييم ديده نميشود و نه شنيده و نه در وهم نمي آيد کافيست؟!!!!
هرگززززززززز!!!
پس علم بالله کجاست؟
علم بالله
علم بالله
علم بالله
علم به او نه جهل؟
شناخت او نه اينکه او بالاتر از شناخت است؟
ديده اي خواهم سبب سوراخ کن...
و راه شناخت او جز معدوم شدن نيست!
و راه شناخت او جز معدوم شدن نيست!
بايد در هر چيز به سمت عدم خزيد.
بايد در ديدني ها نديد...
در شنيدني ها نشنيد...
در خوراکي ها نخورد...
در پوشيدني ها نپوشيد...
و در تمام افعال و صفات فقير شد و معدوم...
بايد فکر نکرد در هيچ چيز...
بلکه در هيچ فکر کرد...
فکر در عدم
در عدم
در عدم!
اگر مرد راه عشقي معدوم شو...
ادامه دارد
در تفسير اينکه متعلق عشق عدم است از گفته محي الدين...


