علامه تهرانی در کتاب روح مجرد در توصیف سید هاشم حداد گوید:
« العارِفُ الكاملُ المُتَحقِّقُ بحَقيقَةِ العبوديّة، نُقطَةُ الوَحدَةِ بَينَ قَوْسَيِ الاحَديّةِ وَالواحِديَّة.»
(عارف کامل متحقق به حقیقت عبودیت و نقطه وحدت بین دو قوس احدیت و واحدیت.)
شیخ اکبر ابن عربی در فتوحات مکیه باب ۱۹۸ می گوید:
« مرتبه الهیت بر سه مرتبه است: باطن٬ ظاهر و وسط و آن(وسط) چیزی است که بدان ظاهر از باطن امتیاز می یابد و از آن جدا می شود و آن عبارت از برزخ می باشد. بنابراین آن را سویی به باطن و سویی به ظاهر است. بلکه خودش به عینه سو و وجه است و آن تقسیم بردار نیست و او انسان کامل است که حق تعالی آن را برزخ بین حق و عالم قرار داده است٬ به اسماء الهی که ظاهر شود حق است و به حقیقت امکان که ظاهر گردد خلق است و او را بر سه مرتبه قرار داده است: عقل و حس ـ که دو طرفند ـ و خیال٬ که برزخ و در وسط است بین معنی و حس.»
تحقیق و تبیین
مرتبه وسط که انسان کامل است چیزی نیست مگر بین حقیقت احدیت و واحدیت و یا باطن و ظاهر که این مرتبه چیزی نیست جز قرار گرفتن در دو طرف مانند حایلی است که جدا می کند ظاهر را از باطن ولی خود هیچ چیزی نیست در حقیقت مگر عین دو طرف. مانند مرز دو کشور که هیچ مقداری از خاک هیچ کدام از دو کشور را نمی پذیرد اما عین پذیرش دو کشور نیز هست. پس به انسان کامل است که حق از خلق تمیز پیدا می کند و ظاهر از باطن و احدیت از واحدیت. و تمام اسماء الهیه جز احد بواسطه انسان کامل متعین می شود و اگر انسان کامل نبود الله بود و هیچ چیزی با او نبود و هیچ تعینی و به تحقیق که الان نیز همینطور است.
فرق انسان و انسان کامل
شیخ اکبر در ادامه همان باب (باب ۱۹۸) می نویسد:
« و او انسان کامل است و ما از آن جهت کامل گفتیم که گاهی با مشبه به ( مانند شده به او ) در صورت اطلاق می شود چنانچه که در مورد زید می گویی او انسان است و در مورد عمرو او انسان است در حالیکه در زید حقایق الهی ظاهر شده و در عمرو ظاهر نشده است. پس عمرو در واقع حیوانی است در شکل انسان. چنانکه که گوی در گردش مانند فلک است اما کمال فلک کجا و گوی کجا؟ یعنی کامل کجا؟ بنابراین انسان به سبب رتبه اش مراتب۱ را حائز گشت.»
۱. مراتبی که انسان حایز می شود به جهت رتبه نه به جهت درج در جنس حیوانیت:
۱عقل اول( قلم٬ حق مخلوق به٬ ...)۲ نفس کلی(لوح محفوظ)۳ طبیعت۴ هباء۵ جسم۶شکل۷عرش۸کرسی۹فلک اطلس ۱۰ فلک ستارگان ثابت۱۱آسمان اول تا هفتم۱۲ کره آتش۱۳کره هوا۱۴کرهآب۱۵خاک۱۶معدن ۱۷نبات۱۸حیوان۱۹فرشته۲۰جن۲۱بشر۲۲مرتبه(توضیح مفصل آن در باب معرفت نفس فتوحات مکیه آمده است.)
انسان صاحب مدرك چاره اي ندارد كه براي درك خود از قوايش مدد جويد؛ اين قواي انسان محدود است و نزد صاحبان خرد، پنج قوه مي باشد. ما تمام قواي او را بررسي مي كنيم و به جزئيات آن مي پردازيم تا بر عقل تكاپوگر و قواي وابسته معلوم شود كه مقام او كجاست! اين بررسي حصري، بسيار براي اطمينان عقل بر عجز خود در درك حق تعالي مفيد است.
شيخ اكبر قواي پنج گانه اي براي انسان در نظر مي گيرد كه بازگشت هر ادراكي ناگزير به يكي از اين قوا مي باشد. قوه اول، كه بديهي ترين ادراك است، قوه حسي، و خود پنج قوه دارد: بويايي، چشايي، بساوايي، شنوايي و بينايي؛ كه دامنه اين حواس محدود است. چون انسان در شناخت قوه حسي، درك روشني دارد بيش از اين ادامه نمي دهيم؛ و خداوند متعال محسوس نمي باشد تا مدرك آن باشد.
قوه خيالي
آنچه حسّ بدو مي دهد ضبط مي كند، يا بر همان صورتي كه بدو داده است، و يا بر صورتي كه بدو فكر مي بخشد، يعني از حمل بعضي محسوسات بر بعضي ديگر، اينجا روش اهل فكر در معرفت حق تعالي پايان مي پذيرد.[1]
اما روش اهل فكر در معرفت حق تعالي و ادراك او، ناتوان است؛ چون بازگشت فكر به حسّ مي باشد؛ آنچنانكه روش قوه حسي در ادراك حق تعالي باطل است، قوه خيالي هم كه مواد اوليه خود را از حس مي گيرد، راهي بسوي او ندارد.
قوه مفكّره
انسان هيچ وقت فكر نمي كند مگر در آن چيزهايي كه نزد او موجود است و آنها را از راه حواس و اوايل عقل دريافت مي كند؛ و از اِعمال فكر در آنها _ در خزانه خيال _ برايش علم به امر ديگري كه بين او و اين اشيائي كه فكر كرده در آنها مناسبتي هست، حاصل مي گردد؛ در حالي كه بين خدا و خلق او هيچ مناسبتي نيست، در اين صورت علم به او تعالي از جهت فكر، مطلقاً جايز نمي باشد، از اين روي علماء، تفكر در ذات الهي را منع كرده اند.[2]
قوه عقلي
در قوه عقلي بايد نهايت دقت شود و بين ادراكي كه اين قوه از جهت نظر فكري برايش حاصل است و ادراكي كه بالذات بواسطه آنچه مرتبه او اقتضا مي كند و اموري كه بديهتاً و آشكارا براي او حاضر است، تفاوت بزرگي قايل شد. ادراك دوم كه عقل را صفت قبول، بدين جا كشانده، معرفت عظيمي است كه فكر را در آن راهي نيست و اين وراي طور ادراك عقلي است.
شيخ اكبر از اين مرتبه اينچنين مي گويد:
فإنّ العقل لا يقبل الّا ما علمه بديهة.(عقل جز علم بدیهی که نزد اوست درک نمی نماید.)
و لكن مما هو عقل، إنّما حدّه أن يعقل و يضبط ما حصل عنده، فقد يهبه الحق، المعرفة به فيعقلها لأنه عقل لا من طريق الفكر، هذا ما لا نمنعه.(ولیکن آنجا که عقل است. حد آن تعقل و ظبط آنچه نزدش حاصل است و آن را خداوند به او می بخشد و بدان معرفت دارد پس آن را میداند بواسطه حقیقت عقل نه از طریق فکر و آن را ما درک نمی کنیم.)[3]
در توصيف اين مرتبه و آنچه بر آن مترتب مي شود، مي گويد:
فإنّ هذه المعرفة التي يهبها الحق تعالي لمن شاء من عباده لا يستقل العقل بإدراكها و لكن يقبلها.(همانا این معرفت که آن را حق تعالی می بخشد برای کسانی از بندگان اوست که عقل را مستقل به ادراک آن نمی دانند و از ناحیه صفت قبول الهی است.)
فلا يقوم عليها دليل و لا برهان لأنها وراء طور مدارك العقل.
پس بر آن دلیل اقامه نمی کنند و نه برهانی که ورای طور مدارک عقلی است.)
و ادامه مي دهد :
هذه الأوصاف الذاتية لا تمكن العبارة عنها لأنها خارجة عن تمثيل و القياس فإنه ﴿ ليس كمثله شيء ﴾ [شوري/11]( این اوصاف ذاتیه (که به عقل هبه می شود عبارت از آن نمی توان کرد بخاطر اینکه خارج از تمثیل و قیاس هستند.)[4]
شيخ اكبر ابن عربي در جاي جاي كتاب خود _ بر بزرگترين ادراك، كه نصيب عقل مي شود و وراي قواي او مي باشد به گفته صدّيق اشاره دارد كه: < العجز عن درك الإدراك، إدراك. > و ادامه مي دهد: < و لهذا الكلام مرتبتان فافهم.> اين دو مرتبه متحقَّق شيخ بايد همان باشد كه در ادامه مطلب بدان اشاره دارد:
(۱-) فمن طلب الله من طريق فكره و نظره فهو تائه.
(۲-) إنّما حسبه التهيؤ لقبول ما يهبه الله من ذالك.[5]
مرتبه اول، مرتبه طلب حق تعالي از طريق فكر و نظر است كه باعث حيراني و سرگرداني عقل مي شود، چونكه بازگشت فكر بالاخره به حسّ است و او محسوس نمي باشد؛ پس صاحب فكر ، گمان مي كند كه اين فكر او و دنبال روي آن، او را به مقصود مي رساند، اما اينچنين نيست و اين عدم درك حق تعالي و عجز از ادراك او باعث حيراني و جهل است و جهل را با ممكن نسبتي جدانشدني است و اين بازگشت به اصل او مي باشد و مفيد علم نه عين علم است. مرتبه دوم، اين است كه علم به جهل خود كه عجز از درك ادراك، مي باشد او را براي پذيرش صفت قبول عقلي آماده مي كند.
قوه ذاكره
او را هيچ راهي براي اينكه علم بالله را درك كند نيست؛ زيرا آن، آنچه را كه عقل پيش از اين دانسته و سپس غافل شده و يا فراموش كرده يادآوري مي نمايد و خود، آن را نمي داند، پس هيچ راهي براي قوه ذاكره بسوي او تعالي نمي باشد.[6]
شيخ اكبر در انتهاي اين روش حصري، كه حجت را بر انسان تمام مي كند و قواي او را در درك حق، قاصر مي يابد، مطلب را چه نيكو جمع مي كند:
مدارك انسان _ از آن حيث كه انسان است _ وآنچه ذاتش بدو مي بخشد و وي را درآن كسب است، منحصر و محدود مي باشد، پس باقي نمي ماند جز آمادگي عقل براي قبول آنچه را كه حق تعالي از معرفت خودش بدو مي بخشد، بنابراين انسان حق را هيچ وقت از جهت عقل نخواهد شناخت، مگر معرفت وجود را و اينكه او فقط واحد معبود است وبس؛ زيرا انسان مدرك، هيچ وقت اين امكان و توان را نخواهد داشت كه چيزي را ادراك نمايد، مگر آنكه همانند آن در او موجود باشد و اگر موجود نباشد، مسلماً آن را نه ادراك خواهد كرد و نه خواهد شناخت و چون انسان چيزي را نخواهد شناخت مگر آنكه مثل و همانند آن چيز معروف، در او موجود باشد، نتيجه مي گيريم كه انسان در واقع جز آنچه را كه با او مشابهت و مشاكلت و همانندي دارد، نمي شناسد، در صورتي كه باري تعالي نه مشابهت به چيزي داشته و نه در چيزي مثل خودش مي باشد؛ بنابراين هيچ وقت شناخته نخواهد شد.[۷]
وقتی یک عشق آنطور که در مطلب قبلی گفته شد مرموز و لطیف و دور از دسترس باشد(الطف لطایف) چقدر رویت معشوق بر ابصار تحمل مرارت و چشم روشنی دارد.
شیخ در فتوحات می گوید: یکی از دوستان و مریدانم را داستانی است که بنده ای را که از این دنیا رحلت گزیده در خواب مشاهده می کند و از اوضاع آنجا پرسجو می نماید؟ آن مرد از لذایذ زیبا آن جهانی برای او می گوید و در آخر میپرسد. آیا پروردگار خود را مشاهده کرده ای؟
و او با شرمندگی جواب میدهد؟
رویت پرودگار فقط مخصوص عارفان است؟!!
رویت پرودگار فقط مخصوص عارفان است؟!!
وای بر ما!!!
شیخ در آخر تاکید میکند که این مرد مرید ما شد تا ....
مساله رویت از عمیق ترین مسایل عرفانی و کلامی است که هر کسی تاب آن را ندارد و در کتب حدیثی ما رویت با ابصار انکار شده و مخصوص قلوب می باشد.
در حدیث است که پروردگارتان را رویت می کنید چون شب چهارده!!
دلم کباب و چشمانم کور باد اگر ....
مگر میتوان لطیف ترین محبوب ها و معشوق ها را داشت و فقط به تصویر خیالی آنها بسنده کرد؟!!
چشمانم در هیجان است و خیره به جمال او....
نمی دانم درک می کنی رویت را....
نکند به آن دنیا بروی و منکر رویت باشی..!!!!
قرت بالنظر الی محبوبهم اعینهم
وا مصیبتا که فریاد میزنم و در خانه هیچ کس نه و می خواند و عبرت نمی گیرد!
تمام عمر نظربازی میکنم که هیچ او را از یاد نبرم!
"وجوه یومئذ ناضره الی ربها ناظره"
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
چرا انکار می کنی؟!!!
به زیبایی چشمان توست که چشمان آهوان و زیبا رویان را می پرستم و بخدا سوگند قبله من آنهاست؟!
چگونه پروردگاری که ندیده ام بپرستم!
دیده ای خواهم حجب سوراخ کن!!
آیا شده عاشق کسی باشی که ندیده باشی خیالت تصور کند و چشمانت آنقدر بنگرد به بیابان بیچیزی که از دیدنی ها مرده گردد.
دلم در آستانه پاره پاره شدن و چشمانم به دور از حدقه در بینهایت ها تو را می نگرد!!


