آنچه باعث نگارش این مبحث شد، دردی است که اینک در عصر ما شیوع دارد :
· پستی علوم دانشمندان و عدم آشنایی با علم حقیقی مورد نظر دین که بوسیله آن سعادت حاصل می شود.
· کسب علومی که مکتسب آن، بوسیله آن علم نمی تواند خود را سعادتمند در دین بنامد.
· تکیه بر عمل به عنوان امری مستقل از علم (همچون جسدی بی روح)
· اصرار بر ظاهر عمل و عدم ترقی و عروج.
علمای آخرالزمان
امام محمد غزالی در کتاب احیاء علوم الدین و ورام جد سید ابن طاووس در کتاب مجموعه ورام روایت می کنند که:
پیامبر(ص) فرمود: شما در روزگاری زندگی می کنید که علما زیادند اما گویندگان اندک و اعطا کنندگان علم بسیار و سوال کنندگان اندک و عمل در این دوره بهتر از علم است. زمانی بر مردم می آید که علماءش اندک و گویندگان بسیار و اعطا کنندگان اندک و سوال کنندگان بسیار پس علم در آن دوره بهتر از عمل است.
همچنین از رسول خدا پرسیدند: کدام عمل بهتر است. فرمود علم بالله. گفتند ما عمل را می خواهیم. فرمود: علم بالله. گفتند: ما از عمل می پرسیم شما از علم جواب می دهید. فرمود: عمل اندک با علم نافع است و عمل بسیار با جهل نتیجه ندارد.
همچنین در کتاب سیرو سلوک علامه بحر العلوم از قول امام ابا عبدالله (ع) آمده : عاملی که به غیر بصیرت و شناخت باشد همچون رونده طریقی است که آن بجز دوری از مسیر ارمغانی نمی آورد.
مقصود ما از بیان این احادیث تکیه بر شرف علم بر عمل نبود که این نزد بسیاری واضح است. بحث دقیقتری بود که علم همچون روح عمل، عینا عمل خود را می آفریند. همانطور که دوستان می دانند در عالم دیگر اعمال بصورت حقایق خود بر ما ظهور می کنند و صورت می پذیرند. و این صور همان علم ماست که در دنیا بصورت عمل متعین شده و بواسطه ضیق و مشتبه شدن بسیاری از احکام عمل مومن از غیر او مشخص نمی باشد اما در آخرت علم و به تبع آن عملش بخاطر گستردگی مکان صورت حقیقی خود را می پذیرد و آنجاست که از عمل جز ظهورعلم یعنی نیت صاحب عمل باقی نمی ماند.
شما در دنیا به یک صف جماعت در نماز بنگرید. بعید است که تمیزی احساس کنید. چه بسا کسانی که در مراقبت احکام ظاهری کوشاتر باشند اما...
خب مسلما بعضی از نماز ها تا به عرش صعود می کند و بعضی از گلو تجاوز نمی کند. این بواسطه تخیل معانی و جمع کردن حواس و بسیار چیزهایی که ما نماز خود را بسوی آن پیش می بریم نمی باشد که اینها هم نکوست اما نمازی که تا عرش بالا می رود نشانه علم قلبی، یقین، معرفت الله و توحید است. آنچه که ما در طول عمرمان تا آن زمان کسب کرده ایم و حتی مواردی قبل از آفرینش ما در آن نهفته است.
یک علم گسترده نه تمرکز حواس و یا دقت در ادا کردن درست حروف نیست - که اینها درست است که نکوست - اما نسبت به آن علم خود گواهیم که مثل نم در برابر دریاست. اصلا آن علم است که تمرکز حواس و توجه روح معانی و ادا کردن درست الفاظ به تبع آن خواهد آمد و اینها امری مستقل از آن نیست. بلکه تمرکز بر روی ظواهر با نداشتن علم یک تشبه به رفتار بزرگان است.
علم توحید و دوری از شرک جلی و خفی
از حدیث پیامبر در تاکید بر روی علم بالله شرف این علم توحید مشخص می شود. جالب تر اینجاست که نور توحید تمامی سیئات را محو می کند آنچنان که در کتاب توحید شیخ صدوق آمده است:
قال رسول الله: کسی که بمیرد و شرک نورزد چه خوبی کند و چه بدی داخل بهشت می شود.
علت آن حدیث امام صادق (ع) در توحید صدوق است که فرمودند:
خداوند اجساد موحدین را بر آتش حرام کرده است.
در حدیثی دیگر آمده است: کسی که لا اله الا الله بگوید در ساعتی از شب یا روز، همه بدیها از کارنامه اش پاک می شوئد.
البته گفتن لا اله الا الله برای هر کس که نماز بخواند انجام می شود. پس منظورعلم و قول آن باید جدای از الفاظ باشد.
در حدیثی دیگری از همین کتاب آمده است:
...( پس پیامبر از ابوذر در بیابان جدا می شود و زمانی می گذرد و باز می گردد.) پیامبر در حالی که می آمد می فرمود: و اگر چه زنا کند و اگر چه دزدی کند. من درنگ نکردم و سبب را پرسیدم. فرمود: جبرئیل بود که در میان سنگلاخ ها بر من آشکار شد و گفت: امتت را بشارت بده که هر کدام از آنان که بمیرد و شرک بخدا نورزد داخل بهشت می شود. گفتم یا جبرئیل حتی اگر زنا کند یا سرقت نماید. گفت: حتی اگر شراب بنوشد.
این حدیث و احادیث قبلی نشان دهنده این است که در دیدگاه توحیدی سیئات بزرگی همچون سرقت و زنا و شرب خمر نیز محو می گردد. البته شیخ صدوق حاشیه ای بر حدیث زده که حتما بدینها توفیق توبه داده خواهد شد. البته بالاتر از سخن شیخ همان نور توحید است که هیچ اثری بر اینها نمی گذارد. بیشتر ازین درک آن مشکل می نماید.
بحث فلسفی:
مقدمه (1) :عمل همان جسد و پیکره و ظاهر است و علم همان روح و نیت عمل.
مقدمه(2) : مقصود از علم در اینجا علم احکام شرع نمی باشد. زیرا این علم یعنی علم فقه مصطلح فقط روش ظاهر عمل را مشخص می کند. اما ممکن است یک کافر و یا یک منافق در علم فقه بسیار چیره دست تر از یک مسلمان باشد که در تاریخ بسیار است. منظور از علم علمی است همان علمی است که روح عمل می باشد و آن همان روح این عملی لست که بصورت متنزل و شکل گرفته مشاهده می شود.
همانطور که روح ما و نفس که رابطه بیشتری با عمل دارد عمل و جسم را به شکلی در خور خود می سازد دقیقا علم نیزعمل را عینا شبیه به خود می سازد و رابطه عینیت بین روح و جسم و علم و عمل مشاهده می گردد. محال است عمل به اندازه سر سوزنی از علم ما متغیر شود و تعالی علم محال است که در عمل مشاهده نگردد. اینها هر دو عین هم هستند و فقط عمل مرتبه متنزله علم و جسد مرتبه متنزله روح است.
این را وقتی متوجه می شویم که که روح از بدن مفارقت کند و جسد بی روح بماند. اگر مفارقت تام بود در همان لحظه عینا جسد مضمحل می شود اما بواسطه رابطه ای میان نفس با بدن، آن بمرور مضمحل می گردد. و همین رابطه هیچ موقع قطع نمی گردد و در عالم دیگر همین رابطه است که بدن مثالی و متناسب با آن جهان را برای ما می آفریند. در مساله علم و عمل هم همینطور می باشد.
راههای تعالی علمی انسان:
· تکیه برعلومی که بوسیله انبیاء آمده و در بین بشر شیوع دارد و توجه بدانها برای تعالی روحی نه تعالی مادی.
· خواندن علم فلسفه الهی و طبیعی که ریشه در کلام انبیاء و معصومین دارد.
· مطالعه کتب عرفانی و سعی در خلوص از دنیا مادی و دقدقه های آن و عمل به آنها یی که قابل عمل است.
· کم گویی و عزلت نشینی غیر مذموم و توجه به آنچه که علم حقیقی است.
آنچه که بین انسانهای متعالی مرسوم بوده خارج از موارد فوق نمی باشد. و آخر سخن خود را به کلام علامه حسن زاده آملی تمام می کنم که گفت:
« به جانم قسم، آنکه خود را از کتب عقلی و صحف عرفانی دور کند، کتابهایی همچون تمهید القواعد، شرح قیصری بر فصوص الحکم و سرح العیون فی شرح العیون و مصباح الانس و شرح محقق طوسی بر اشارات و اسفار و شفاء و فتوحات مکیه، که دستهای نوریه آنها را هدیه نموده اند، همانا {جان} خود را از فهم خطاب محمدی (ص) {قرآن} دور کرده است و آنرا {جان خود را} از نیل به سعادت قصوایش محروم ساخته است. »
بسم الله الرحمن الرحیم
قبل از ورود به بحث لازم است نیت و غرض شیخ اکبر از این گونه تغزل بیان شود.
شیخ اکبر در فتوحات مکیه نقل می کند که علماء وارثان انبیاء هستند و این وراثت علمی می باشد. یکی دیگر از مواردی که در مورد این وراثت بیان می کند حب نساء است که در حدیثی از پیامبر اکرم می باشد که از دنیا شما سه چیز برای من دوست داشته شد: زنان، بوی خوش و نور چشم من در نماز است.
اما دوستی زنان را فقط از آن ناحیه وراثت نبوی محسوب می کند که دوست داشتن آنان به جهت تحبب الهی می باشد نه طبیعت بشری! و بین این دو بسیار تفاوت است و درک آن بسیار مشکل!
سپس شیخ اکبر در باب ۳۹۸ فتوحات مکیه در مورد شعر اینچنین می گوید:
« و لا ينبغي أن ينشد في حق الله شعرا قصد به قائله في أول وضعه غير الله نسيبا كان أو مديحا فإنه بمنزلة من يتوضأ بالنجاسة قربة إلى الله فإن القول في المحدث حدث بلا شك و قد نبه الله في كتابه على هذه المنزلة بقوله وَ ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ الله عَلَيْهِ و قوله وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ الله عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ و قال حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ الله به و الشعر في غير الله مما أهل لغير الله به فإنه للنية أثر في الأشياء و الله يقول وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و الإخلاص النية. »
و شایسته نیست که قایلی اول شعری را - چه نسیب (نوعی شعر) باشد و چه مدحت - در حق خداوند بسراید ولی در اول وضع شعر، آن را برای غیر او سروده باشد و این بمنزله آن است که کسی با نجاست برای نزدیکی به خداوند وضو کند. پس همانا گفتار درباره محدث (موجودات نو پدیدار، منظور ماسوای خدا) بلاشک حدث و خطاست. و خداوند برای آگاهانیدن بر این منزلت در کتابش می گوید: «و نیست برای شما آنچه نام خدا بر او نرفته بخورید. » و گفته او به اینکه : « از آنچه نام خداوند بر آن یاد نشده نخورید و همانا آن فسق است. » و... وشعر در غیر خداوند در آنچه که اهلیت برای غیر خداوند بوسیله آن دارد. پس همانا نیت اثری در اشیاء می گذارد و خداوند می گوید که : « مگر امر نشدند که جز خدا را مخلصین له الدین عبادت نکنند.» و اخلاص همان نیت (حقیقی و ممدوح) است.
پس همانطور که گفته آمد اگر شاعری شعری را برای غیر خداوند بسراید و سپس او را در مورد حق تعالی جاری بداند در حقیقت آنچه شایسته موجود حادث امکانی می باشد را به حق تعالی نسبت داده و نیت او در شعرش اثر گذاشته و آن را به اندازه متعلق شعرش یعنی همان محبوبه تنزل داده است و اگر بخواهد پس از آن بخدای تعالی نسبت دهد گویی با نجاست طلب طهارت و قربت بخدای تعالی نموده است.
پس با این توضیح بحث تا حدودی روشن می شود.
اینک بر آن شدیم غزل ۲۷ بیتی از دیوان ترجمان الاشواق بیاوریم. ابتدا معانی لغات و معنای ظاهری آن را واضح کنیم و سپس به شرح ذخایر الاعلاق در معانی باطنی آن دستاویزیم:
مریضة الاجفان
مرضی من مریضة الاجفانِ علِّلانی بذکرها علِّلانی
مرض: بمعنی خروج شیء از حد صحت آن است. در اینجا بمعنی میلی است باطنی که صاحبش را بسوی بلا می برد.
اجفان: ج جفن، به شیئی گویند که دور چیزی می چرخد و آن را احاطه دارد. پلک چشم، البته اینجا مراد خود چشم است.
علِّلا: امر مثنی از باب تعلیل. به سه معنی می آید:
1. بمعنی ضعف در شیء است که منظور در اینجا بیماری است که بیاد محبوب، محب ضعیف می شود.
2. تکرر در نوشاندن یعنی نوشاندن شربت صحت که مراد همان ذکر محبوب است.
3. مشغول شدن که مراد مشغول شدن به ذکر محبوب است.
معنای ظاهری بیت: میل من (بیماری من) ناشی از نگاه و توجه و بیماری چشمان اوست. بیاد او مرا دلیل و درمان آورید تا بدان مشغول شوم.
معنای باطنی بیت: هنگامی که ذوات حضرت مطلوبه از جانب حق سبحانه با رحمت به عارفین نگرند و با تلطف بسوی او نظر کنند، آنگاه است که قلب من به عشق او مایل می گردد، پس بخاطر پاکی جلال و بلندی قدرو اوج جبروت و کبریایی عاجز از معرفتی، پس عشق می ورزی. او به الطاف خفیه بسوی عارف تنزل می کند و بقولش که قلب بنده ام مرا کنجایی داد که قسمی ازین تجلی به قلب تعلق دارد. پس این حب همان میل دائم و مرض محمود است. چون او مرض را ذکر کرد طلب علت نمود و چون وصال او و تحصیلش محال است سخن از ذکر و یاد محبوب بمیان آورد. پس آنچه جایز است طلبش برای وصال او همان ذکر است آنچنان که فرمود: مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم(بقره/152) و فعل را مثنی آورد بخاطر ذکر به زبان غیب و شهادت و همچنین تعلیل به تثنیه نشانه ذکر من برای او و ذکر او بسوی من است و آن حالت فنای عبد است از ذکر پروردگارش به ذکر عبد و برای یاد اوست بسوی پروردگارش به لسان عبدش آنچنان که پیامبر (ص) در ذکر قیام بعد از رکوع گوید: خداوند به لسان عبدش گوید که خداوند آن کسی که حمد او کند را شنید.
هفت الوُرقُ بالریاض و ناحت شجو هذا الحمام مما شجانی
هفت: حرکت کردند.
ناحت: ناله سر دادند.
شجو: حزن و اندوه.
الورق: خاکستری، کبوتر خاکستری، نفس انسان هم گاهی بدان تشبیه می شود.
معنی ظاهری: کبوتران خاکستری به راحتی در میان گلستان به پرواز در آمدند و ناله سر دادند. این ناله و اندوه کبوتر ها مرا اندوهگین کرد.
معنی باطنی: این ارواح برزخی در گلستان معارف در حرکتند و به خاطر عدم تجرد و آزادی محضشان از هیاکل ذاتی خود بسوی جناب ارواح عالی در ملا اعلی به زاری مشغولند. پس من هم به مناسبت آن از این لطیفه ممتزج (نفس ناطقه ممتزج با جسد) ناله سر می دهم و بخاطر مشاکلت و هماهنگی بین ما با اندوه خود محبوب را اندوهگین می سازم.
در این باب احادیث بسیار عمیقی است.
در حدیث قدسی داریم که خداوند فرمود: من در در هیچ چیز به اندازه گرفتن نفس بنده مومنم (موت او) تردید نکردم در حالیکه من موت او را می خواستم و مفارقت از بدن ماده و بنده مومنم اکراه داشت.(حدیث تردد)
بأبی طَفلة لعوبٌ تهادی من بنات الخدور بین الغوانی
الطَفلة: دوشیزه نوجوانی که در رطوبت و شادابی همانند طفل می ماند و طفولیت او وجودش را به زمان حق نزدیک می کند.
لعوب: بسیار بازیگر، مورد دوستی و محبت است و بسیار طناز و عشوه گر اما بخاطر علو مکانش نه بدانها مسرور می شود و نه کسی را توان رسیدن و وصال اوست.
تهادی: حرکت کردن در میان چیزی.
الغوانی: دختر زیبایی که به جمالش از حلیت و پوشش مستغنی است. در اینجا منظور ذوات ارواح است کهدر بین ارواح بکر مانده اند و نه انس و نه جنی او را لمس نکرده است.
معنی ظاهری: پدرم فدای دوشیزه نوجوانی که بسیار بازیگر است. آهسته و به هنجار در هودج مستور در حالیکه به زنان شوکرده پهلو می زند بدین سو و آن سو می رود تا در مکان اصلی خود در خیام قبیله فرود آید. (تضاد بسیار زیبای این بیت همان مستور بودن و بکر بودن ذاتی اوست و در عین حال بسیار بازیگر بودن طوری که در میان زنان شوکرده یعنی ارواح مقید بماده در حرکت است.)
معنای باطنی: نه عالم غیب و نه شهادت را بدو تلذذی نیست و اشاره است به حکمت عالی الهیه قدسیه ذاتیه و بدین خاطر برای آنچه بدو قیام دارد سرور، ابتهاج و فرح است. پس او در عین ستر بسیار بازیگر و طناز است و به حکمتهای الهی و لطایف ربانی پهلو می زند. و او را از دختران دوشیزه قرار داد بعلت حجاب ستر و حفظ و غیرتش در سیر او که از حضرت الهیه آغاز می شود و در قلب این عارف در منازل علویه نزول می کند و بدین خاطر همیشه در پرده ای محفوظ است. البته این بانو در سفر فقط در ستر هودج (مکان زنان در پشت شتر) می باشد و چون به منزل رسند در خیام جای گیرند. مراد مکان اصلی آن یعنی خیام یا قلب عارف است و سفر بین قلب عارف و حضرت الهیه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
شیخ اکبر ابن عربی در سال ۵۹۸ (۳۸ سالگی) که در بین علماء و ادباء مکه حضور داشت با شیخ بزرگی بنام مکین الدین ابو شجاع اصفهانی آشنا می شود و او را از بزرگترین فضلای آن دیار می بیند. نزد او به شنیدن کتاب ترمذی در روایت مشغول می شود. در آنجا با خواهر او آشنا می گردد و طالب گرفتن حدیث و اجازه روایت از او می گردد اما خواهر شیخ بخاطر پیری و نزدیکی اجل اجازه روایت را به برادرش حواله می دهد.
« اما این شیخ را دختری بود باکره نازپروده و باریک میان که دیده را به بند می کشید و افسون می کرد. آراینده محافل و سرور بخش محاضر بود و مناظر را به تحیر وا می داشت. نامش نظام و لقبش عین الشمس و البهاء بود. عالمه و عابده و زاهده و مسبحه. شیخه حرمین و پرورده بلد امین. »
شیخ اکبر در مقدمه کتاب ذخایر الاعلاق فی شرح ترجمان الاشواق که شرح غزلهای او برای نظام، بانوی اصفهانی است، اینچنین می گوید:
« گوشه نگاهش سحر می کرد و ظرافتی عراقی وش داشت. چون سخن را به درازا می کشید آن را جاری و چون کوتاه می نمود اعجاز می کرد. فصاحت که در کار می بست، آشکارا بود و چون نطق می کرد قس بن ساعده نالان. چون کرم می نمود معن بن زائده در عقب بود و چون سخن را ادا می کرد پرنده سموال گامهایش کوتاه. »
سپس ادامه می دهد:
« اگر نفوس ضعیف که بسوی امراض و کجی اغراض شتابانند نبود در شرح آنچه خداوند در خلقتش از حسن و خُلقتش چون گلستان انجام داده، عنان سخن را رها می کردم...
... و اوراست تلقین و نوازش ملائکه و همت و بلند طبعی شاهانه و ما در مصاحبت او کرامت ذاتش را با سخنانی که از عمه و پدرش نصیب گشت بهم درآمیختیم و در نظم خود در این کتاب با زبان نرم مغازله و عبارات پاک تغزلی بهترین آویزه ها را بگردن او آویختیم ولی با این همه آنچه روان بدان رسیده و انس آن را برانگیخته، از آن کرامت محبتش و عهد قدیمش و لطافت معنایش و طهارت منزلگاهش نرسیدیم.
چون او آرزو و دلخواه و دوشیزه عذرا است. ولیکن به نظم کشیدم خاطر اشتیاق را ازین ذخایر اعلاق. پس هر اسمی که در این جزء ذکر می کنم او در آن است و در هر خانه ای که اشکم روان است، خانه اوست و آنچه که به بند کشیدم در این جزء بر سبیل اشاره از واردات الهیه و تنزلات روحانیه و مناسبات علویه جدا نگشت که بر طریقه مثالی ما جاریست و آخرت از دنیا بهتر است. »
و شرح کرد این کتاب را شیخ اکبر بنا به درخواست بدر حبشی و اسماعیل ابن سودکین در طعن جماعتی از فقهای حلب بر طریقه او تا مقصود واضح و اسرار الهیه روشن گردد.
در جایی دیگر می گوید:
« شرح کردم آنچه به نظم کشیده بودم در مکه مشرفه از ابیات تغزلی در حال عمره ام که در رجب، شعبان و رمضان بود و بدو اشاره کردم بسوی معارف ربانی و انوار الهی و اسرار روحانی و علوم عقلی و تنبیهات شرعی و عبارت آن را بخاطر انس نفوس بدان به زبان غزل و تشبیب استوار کردم که انگیزه های شنیدن آن بسیار است و این زبان هر ادیب ظریف و روحانی لطیف است. »
بحول و قوه الهی بزودی شرح ۳ غزل از دیوان ترجمان الاشواق شیخ اکبر ابن عربی را شروع می کنیم.
شیخ اکبر ابن عربی در نامه خود به فخر الدین رازی می گوید:
« ينبغي له أيضاً أن يسرح نفسه من سلطان فكره، فإنّ الفكر يعلم مأخذه و الحق المطلوب ليس کذالك. »
یعنی شایسته است برای عالی همت که خودش را تحت سلطنت فکر خود قرار ندهد چونکه ماخذ فکر مشخص است ( جایی که فکر از آن علم کسب می کند.) ولی حق مطلوب این طوری نیست. ( پس با قوه فکر نمی توان او را شناخت.)
بين موجودات امكاني و حق تعالي مطلقاً مناسبتي نمي باشد تا او معلوم آنها گردد.
شيخ اكبر در تقسيم موجودات به محسوس و غير آن مي گويد:
سپس در تمام آنچه كه غير حق تعالي هستند، نظر افكنديم، دريافتيم كه بر دو قسمند: قسمي كه به ذات خودش ادراك مي گردد و آن محسوس و متراكم است، و قسمي كه به فعلش ادراك مي شود، و آن معقول و لطيف است و معقول را بر محسوس برتري مي باشد، چون ذات او قابل درك نمي باشد...
حق تعالي برتر و مقدس تر از آن است كه به ذاتش _ مانند محسوس _ و يا به فعلش _ مانند لطيف يا معقول _ ادراك گردد، زيرا بين او و خلقش هيچ مناسبتي نيست.[1]
اما عدم مناسبت فعل معقول با فعل حق تعالي، اينكه حق تعالي به امر <كن> ابداع مي كند ولي معقول لطيف روحاني خود شيئي از اشياست كه دلالت بر فعلش بواسطه سببي داردو فعل هر يك از جنس خود است؛پس فعل حق تعالي چون صفت و ذات او قديم است ولي فعل حادث، زايل شدني و در معرض فساد و فنا مي باشد.
عدم درك اصناف مفعولات، فاعل خود را و ابوالعقول آفريننده خود را
مفعول صناعي
به مفعول صناعي مانند پيرهن و كرسي و ميز و امثال اينها بنگر. خواهي ديد كه صانعش را نمي داند، جز آنكه به نفس خودش بر صانعش، و به صنعت او بر علمش دلالت دارد.
مفعول تكويني
عبارت از نفس فلك و ستارگان مي باشد، بنابراين آنها پديد آورنده و تركيب دهنده شان را كه نفس كلي و محيط بدانها مي باشد، نمي دانند.
مفعول طبيعي
مانند مواليد از معادن و نبات و حيوان كه طبيعتاً فعل مفعول تكويني را انجام مي دهند، اينها را هم وقوف و آگاهي بر فاعلشان كه فلك و ستارگان است، نمي باشد.[2]
مفعول انبعاثي
عبارت از نفس كلي است كه منبعث و برانگيخته از عقل مي باشد، مانند انبعاث صورت < دحييّه اي > از حقيقت جبرئيلي. براي اينكه آن (نفس كلي ) از وي برانگيخته شده است.
مفعول ابداعي
مفعول ابداعي هم كه عبارت از < حقيقت محمديّه > نزد ما و < عقل اول > نزد غير ماست[3]، همين گونه است و آن، عبارت از همان < قلم اعلي > است كه خداوند متعال، از غير شيء آن را آفريد و او عاجز تر و ناتوان تر از ادراكِ فاعلش از هر مفعولي كه پيش از اين گفتيم، مي باشد[4].
شناخت اصناف مفعولات، فاعل خويش را به حدّ وجودي خود و عدم شناخت مفعول ابداعيِ حق تعالي(حقیقت محمدیه)، او را
هر كدام از اصناف مفعولات بخاطر مناسبتي كه بين آنها و فاعل مي باشد، او را مي شناسند و به حد وجودي كه فاقد آن هستند، از او تميز پيدا مي كنند، چنانچه در مفعول انبعاثي آمده است:
وي ( نفس كلي ) تحت حيطه او ( عقل كلي ) است و او بدان احاطه دارد و محيط بر اوست، زيرا وي ( نفس كلي ) خاطري از خواطر وي مي باشد، پس چگونه آنچه را كه فوق خودش است مي داند؟ پس آنچه را كه در خودش از آن نمي باشد، نمي داند.
و چون هيچ مناسبتي بين «مُبدِع اول» یعنی حقیقت محمدیه و حق تعالي وجود ندارد و علم آنكه به كَون متعلق مي باشد و حادث است، به هيچ وجهي به خداوند قديم تعلق نمي گيرد و در صورت تعلق علم، چون حادثي خواهد بود. پس در مرتبه علم حادث به حادث، تشكيك راه دارد و مراتب لحاظ مي شود و بهره هر كسي به اندازه مرتبه او مي باشد و به همين اندازه نيز فاعل خود را مي شناسد، اما در او، كه راهي براي دانستن بوسيله هستي، نمي باشد سخن كوتاه مي گردد.
۲. علم افلاك، آن چيزي كه از جرم آنها و آنچه حس از آنها ادراك مي كند، نيست، كجا خورشيد در نفس خودش آن گونه كه هست، در ديده ما كه آن را مشاهده مي كنيم هست؟ بلكه علم به افلاك از جهت روح و معناي آنها مي باشد كه خداوند تعالي از نفس كلي محيط به آنها، كه سبب افلاك و آنچه در افلاك است را پديد آورده است. (فتوحات مكيه، باب ۳)
۳. منظور حكماء است و شيخ در وضع اصطلاحات هم ملتزم به شرع است، چنانچه در باب ۱۷۷ فتوحات مكيه مي گويد: و اگر در شرع « نَفَس » نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نَفَس) اطلاق نمي كرديم.


