سلام علیکم
بهتر دیدم در جواب دوستان پست جدیدی رو اختصاص بدم.
خانم رمضانی در تشریح دو پست قبلی می گویند:
ِّ« در مورد پست قبلی هم چیزی که فهمیدم این بود که ظاهرآ شما یه نظر از علامه آوردین و بعد نقدش کردین. یعنی گفتین که علامه میگه از برهان حکما میشه به مسلک عرفا رسید، و نقد کردین که عرفا چیزی رو شهود کردن که سلوکشون اونطوریه. وقتی حکما در پی برهانن و همچون چیزی رو شهود نمیکنن، چه جای سلوک اونطوری!!؟
بعدش هم گفتین که علامه میگه اعلی المراتب چون بالاترین مرتبه ست اقتضا میکنه که هیچ حد و مرزی نداشته باشه، نه از بالا نه از پایین. بنابر این مرزش با مراتب پایین تر از خودش هم از بین میره و با مراتب پایینتر هم مرزی نداره و عملآ شامل همه ی مراتب میشه. اگر این مرتبه رو بذاریم کنار از مراتب بعدی هم باز یکیش اعلی المراتب محسوب میشه و همین اصل در مورد اون هم صدق میکنه، بنابراین مرز اون هم با بقیه ی مراتب از بین میره... و همینجوری الی آخر همه ی مرزها برداشته میشه و به وحدت وجودی که عرفا در عالم میبینن میرسیم. انتهی!

بعد خودتون گفتین که اعلی المراتب هم بالاخره یه مرتبه ست دیگه! یه چیزیه که باید توسط یکی ایجاد شده باشه. نمیشه به خدا این لقب رو بدیم. حالا به عقل کل بگیم اعلی المراتب یه چیزی! ولی اینکه بالای اعلی المراتب میدونیم مرتبه ای وجود نداره، دلیل نمیشه که خود مرتبه بودن هم ازش سلب بشه. خدا هم که قبول دارین که مرتبه نیست، یه چیزی فرای این حرفهاست...
حالا این برهان و این عقل تا کجا میخواد بره که بفهمه بعد از مرتبه چیه؟ بعد از اعلی المراتب چیه؟ هر چی که بخواد بفهمه می گنجوندش توی مراتب. بالاتر از مرتبه و خالق مرتبه و اینها رو نمیتونه درک کنه. اصلآ توی مغزش نمیگنجه این چیزها!
نه! به نظر من نمیشه از برهان به سلوک رسید... یا از عقل به عرفان و... »
بله درست گفتند و خوب تشریح کردند. استعداد ایشان در فهم قابل تحسین است. بنده هم به مطالب ایشون اضافه می کنم که:
سخن در این باب راجع به دو چیز است. اول ذات احدیت و دوم الوهیت. ذات احدیت از تصور مرتبه برای آن منزه است و حتی تعین و لا تعین!
اما الوهیت چاره ای جز اله و مالوه ندارد. بزودی بحثی راجع به حروف الفبا که به علم الحروف مشهور است آورده می شود. در آنجا می آید که حرف ذات احدیت الف است که الف بدون حرکت اصلا خوانده نمی شود. در زبان عربی «آ» نداریم و الف حتما باید با همزه یا حرکت خوانده شود و ذاتا خوانده نمی شود. مثلا قرآن حرف الف آن از ریشه قرأ است که آ در آن از دو حرف که در هم ادغام شده اند تشکیل شده است. و اسم اله از حرف همزه است. همانطور که اسم رب هم که چاره ای جز مربوب ندارد از حرف راء است.
پس مرتبه در الوهیت و ربوبیت معنا دارد.
حال علامه می فرماید: «أعلي المراتب، چون صرف است؛ پس حقيقت اصل الحقيقة است نه مرتبه. آن وقت مرتبه پايين تر از او أعلي المراتب مي شود؛ »
به این جمله بدقت بنگرید: آن وقت مرتبه پايين تر از او أعلي المراتب مي شود؛ باز برای اصل حقیقت علامه گفته٬ مرتبه نمی باشد ولی در جمله بعدی گفته مرتبه پایین تر باز اعلی مراتب می شود. اگر اصل حقیقت است و صرف پس چطور تعقل تحتیت(مرتبه پایین تر) برای او شده است.
مطلب دوم دوست عزیز ایلیا خواستند راجع به تناسخ برای ایشان نوشته شود.
مشهورترین نظریه تناسخ انتقال روح از جسدی به جسدی دیگر است هنگامی که جسد اول دیگر قابلیت تعلق روح را بخود نداشته باشد.
آنطور که از نظریات ابن عربی بر می آید این است که ما دو نوع روح داریم:
اول روح الهی که پس از تسویه جسد در آن دمیده می شود که روح کلی است و در قرآن تقید آن به جسدی خاص نشده است. آیات زیادی وجود دارد مانند: « فاذا سویته و نفخت فیه من روحی فقعوا له ساجدین. » پس این روح پس از آمادگی جسد و پاک شدن محل از جانب الهی در آن دمیده می شود و می توان گفت مخصوص انسان است. چونکه بعد از آن مساله سجده آمده است و به ماجرا آدم و ابلیس بر می گردد.
دوم روح جزیی متناسب با هر جسد زنده ای اعم از انسان و غیر او که مدبر آن جسد است که موقع خروج آن از جسد٬ جسد میمیرد و حیاتش بدوست و این روح عین جسد است. واضح تر اینکه جسد استقلالی ازین روح ندارد بلکه این روح نسخه جسد سازی را در خود دارد. برای همین هم است که در روز جزا حتی سر انگشتان را هم می آفریند. اصلا جسد فقط مرتبه دانی همین روح است و بس و این روح در هر عالمی جسد متناسب با آن عالم را می آفریند و به علت استقلال این روح از جسد ها همیشه آنها را عین خودش می آفریند.
مساله تناسخ در دومی مطرح است. قائلین به تناسخ برای این روح استقلال قایلند و آن را پس از جسد اول و مرگ آن به جسدی دیگر منتقل می کنند. اینجا اشکال این است که قایلین به تناسخ برای اجساد استقلال قایلند و روح فقط به آنها حیات می دهد اما اینطور نیست بلکه روح آنها را عین خود می آفریند. چطور روح که امری متعالی تر از جسد است را تابع جسد بنامیم. قضیه مثل کپی و پیست است که پیست در هر مکانی عین نسخه اصلی است و در محیط های مختلف فقط رنگ یا فونت و یا حالت محیط را می پذیرد اما ذات مطلب یکی است.
والله یقول الحق و هو یهدی السبیل
چندی پیش دوست گرامی ایلیا و دیگر دوستان خواهان درک کلام ابن عربی بودند. البته کلام اینجانب هم از نظر بعضی مشکل می نمایاند. پس لازم است در این زمینه کمی توضیح داده شود. ایشان گفته اند:
« اگر می شه مفهوم متن هایی را که می نویسد کمی ساده تر باشد تا حداقل ما بتونیم استفاده کنیم چون چندین کتاب از ابن عربی خوانده ام اما با مشکل برخورد کرده ام. »
در مورد کلام اینجانب سعی می کنم ساده تر باشد و معارف کلیدی همانطور که در پست های قبلی ذکر شده از این پس هم با زبانی آسان پیگیری گردد.
طریقه درک معارف شیخ اکبر ابن عربی
در این موضع دو امر باید توضیح داده شود:
اول اینکه سخنان ابن عربی چون در اخذ آن معارف بطور مستقیم از حق تعالی گرفته شده نه بر پایه استدلال فلسفی زیاد همگون بنظر نمی رسد. او بسیاری از معارف اصیل و پایه ای خود را طوری می بیند که عقل آن را محال می دارد. البته وقتی سخن می گوید گویی قابل درک است ولی پی بردن به ذات سخنان او و هماهنگی میان آنها و یک پارچه کردن آن کار عقل نیست. همانطور که او بارها می گوید که عقل از ان ابا دارد اما فهم آن را درک می کند. پس باید به فهم مطالب او با مراجعه به کتب او رسید.
دوم اینکه اصطلاحات مخصوص به او که سابقه در شرع و قرآن و حکمت دارد باید اول درک شود. چون بکرات از آن اصطلاحات استفاده می کند. اصطلاحاتی همچون نفس رحمانی و اعیان ثابته که فقط در عرفان می باشد. البته باید آنچه در فلسفه نیز از جوهر و عرض و دیگر اصطلاحات می باشد درک گردد. برای این منظور چند کتاب کلیدی برای شروع به ترتیب زیر معرفی می گردد:
۱. کتابی ساده در زمینه فلسفه برای درک کلیت فلسفه الهی. کتاب بدایه الحکمه علامه طباطبایی و یا آموزش فلسفه های موجود نکوست.
۲. کتاب های کوچک در عرفان نظری که توصیه می شود از جزوات اساتید یا کتاب تمهید القوائد استفاده گردد. البته اگر بتوان نوارهای عرفان نظری یا کتب آسان در این زمینه خوانده شود نیکوست.
۳.کتاب المعرفه ابن عربی. این کتاب در بیروت چاپ شده و بسیاری از اصطلاحات و نظرات ابن عربی بصورت خلاصه آمده است.
۴.کتب عبدالرزاق مخصوصا اصطلاحات الصوفیه او که فارسی است و کتب صدرالدین قونوی راهگشا می باشد.
۵. فتوحات مکیه که ترجمه شده است. این کتاب بسیاری از اصطلاحات بارها با مثالهای جالب آمده است که پیدا کردن در آن کتاب مشکل می نماید.
۶. کتاب التجلیات و المسایل و فصوص الحکم هم باعث تثبیت معارف می شود.
البته درک عرفان ابن عربی بسادگی ممکن نیست و امکان دارد بعد از چند سال خواندن درک گردد. البته به علت ویژگی خاص نظرات او زمینه درک نادرست نیز فراهم است. اما آنکه با دلی صاف در پی درک معارف الهی باشد بدانها بقدر استعداد نایل خواهد شد ان شاء الله.
علامه طباطبايي _ رحمت الله عليه _ در تذييل اول خود بر مكتوب حاج سيد احمد كربلايي _ رضوان الله عليه _ اينچنين مي گويد :
اين بنده را گمان بر آن است كه همان برهان حكماء به طوري كه بيان آن گذشت، مسلك عرفا را بعينه نتيجه دهد. زيرا اين مقدمه كه مي گويد: <أعلي المراتب علي الاطلاق محدود نيست علي الاطلاق، كه مرجع آن به صرافت اوست، و مرجع آن به صرف حقيقت است.> انتهي؛ موجب اين است كه اين مرتبه بالاضافه به مراتب بعدي حدّ ندارد؛ و تعيّنات ساير مراتب از آن مقام مسلوب است. ولي همان انتهاي حدود، خودش حدي است؛ و ارتفاع تعيّنات خودش تعيّني است....
و بالجمله جميع مراتب از اعلي گرفته تا ادني، به يك معني مرتبه هستند؛ و معني مرتبه اگر چنانچه در مراتب دانيه، اقتضاي تحديد كرده و مستلزم حدّ است؛ بعينه در أعلي المراتب همان اقتضا را دارد؛ غاية الامر حدّ در أعلي المراتب، همان ارتفاع بقيّه حدود است.[1]
علامه نظرش بر اين است كه بايد قبل از هر تقييدي اطلاقي باشد و أعلي المراتب نسبت به مراتب داني، حكم دواير متحد المركزي را دارد كه دايره آخري ديگر حد عدمي ندارد و مراتب مادون نسبت به مرتبه مافوق خود آنچه را دارا نيستند، عين حدود عدمي آنهاست. حال نظر را به أعلي المراتب برمي گرداند كه :
أعلي المراتب، چون صرف است؛ پس حقيقت اصل الحقيقة است نه مرتبه. آن وقت مرتبه پايين تر از او أعلي المراتب مي شود؛ و چون فوق خود مرتبه اي ندارد؛ بي حدّ و صرف مي شود. فيعود الكلام إليه؛ و در نتيجه همه مراتب از ميان مي رود.[2]
آنچه مورد قبول عرفاء و حكماء مي باشد، اين ترتيب و تشكيك مراتب مي باشد و مرتبه عالي بدانچه از مرتبه داني افزوني دارد، ناشناخته و بدانچه مشترك است، معلوم آن مي باشد. آنچنانكه شيخ اكبر در مورد نفس كلي و عقل كلي بدان اشاره دارد؛ نفس كلي به اندازه سعه وجودي خود عقل كلي و مرتبه عالي خود را مي شناسد.
بعد از عقل كلي كه أعلي المراتب است و مفعول ابداعي حق تعالي است، مراتب از ميان مي رود.
علامه طباطبايي(ره) با بيان اينكه ابتدا بر طريق حكماء، حق تعالي را أعلي المراتب در نظر مي گيريم و سپس با توجه به اصل الحقيقة، از مرتبه خارج مي شود. چون صرف است و محدود به حدي نمي باشد و سپس همينطور در مورد مراتب ادني لحاظ مي كنيم تا تمام حدود از بين برود و تعيّنات زايل گردد.
اين برهان حكماء بر اصالت الحق و الحقيقة است و نظري عقلاني بر استحاله مرتبه عقل است. در نظر گرفتن مرتبه و توجه به أعلي المراتب خالي از اين نمي باشد كه مرتبه ادني، بوجهي أعلي المراتب را به اندازه سعه وجودي خود بشناسد ولي عدم مناسبت، چاره براي ثبوت أعلي المراتب در ابتداي امر نمي گذارد.
صرف بودن أعلي المراتب، با فرض مرتبه و دخالت وجودي مرتبه ادني، و شناسايي شدن آن، راهي بسوي حقيقت اصل الحقيقة و خارج شدن از مرتبه نمي گذارد.
عقل كلي كه مفعول ابداعي حق است، و هيچ سببي در پيدايش او مورد نظر نبوده و شناخت آن براي مراتب پايين تر دست نمي دهد، أعلي المراتب است و نسبت به مراتب ادني، صرف مي باشد ولي به سبب عدم مناسبت، هيچ راهي براي حق تعالي و تقدس، در اوج سلسله مراتب نمي ماند.
أعلي المراتب چاره اي جز حدوث و امكان ندارد، و با نظر به اينكه فوق او مرتبه اي متصوَّر نيست، از قيد و حدّ ذاتي خود خارج نمي شود تا صرف و لا مرتبه و قديم گردد.
برهان حكماء را راهي بسوي مسلك عرفاء در مسأله توحيد نمي باشد كه برهان قبل از رسيدن به عرفان، مضمحل مي گردد اما در مراتب هستي، سخني بخردانه است.

