تبليغاتX
هستی ابن عربی


بسم الله الرحمن الرحیم

 

در قسمت پیشین، بحث بدینجا کشیده شد که خداوند عالم را طوری پدید آورده که او را بشناسند و در مرتبه خود به عبادت ذاتی او مشغول گردند. تنها موجودی که مستثنی از این قاعده است نفوس ناطقه انس و جن بود که پروردگارش را نشناخت. این نفوس در ابتدا، بخاطر خصوصیات حیوانی و ... خود به امور ملایم با طبعشان پرداختند و خیال کردند که صواب همین اموری است که طبعشان بدان مایل است.

 اما برای این نفس ناطقه، قوه ای بنام مفکره بود که ...

 

در این قسمت به خلاصه و شرح ادامه داستان، با توجه به متن اصلی ( باب ۱۷۸ ) می پردازیم:

 

... قوه مفکره به نفس ناطقه می گوید: تمام قوا را بکار گرفتی و از من غافل شدی؟ نفس می گوید: درست است، من جایگاه تو را ندانستم. سپس نفس به قوه مفکره اجازه تصرف در آنچه برای اوست را صادر می کند. قوه مفکره به نفس همچون معلمی می گوید: تو از ذات وجودی خودت غافل شدی؟ آیا پیوسته به ذات خود موجود بودی؟ (نفس این را به بداهت در خود می بیند که این طور نبوده است.) پس می گوید: خیر. بار دیگر فکر(قوه مفکره) از نفس(ناطقه) می پرسد که آیا آفریده تو مثل تو می باشد یا نه؟ و به او مهلت می دهد تا با بکار گیری فکرش بدو جواب دهد. نفس در اطراف خود می نگرد و می بیند که موجد(آفریننده) او غیر او بوده است. در کنار خود اسبابی را می بیند که ملایم طبعش است و اسبابی که دوای دردهای اوست و آنچه را ملایم طبعش نبوده برطرف می کند. با استفاده از قوه فکر می فهمد که آفریننده او و اسباب، غیر او و اینهاست. پس آفریننده خود و اسباب، را دوست میدارد چونکه او و اسباب را طوری بوجود آورده که ملایم طبع اوست و در صورت انحراف از اعتدال و مزاج باز اسبابی است که او را به امور ملایم بر می گرداند. پس آفریینده را برای این، دوست می دارد.

 

سپس رسولی بسوی او می آید و از بیرون جنس او سخن می گوید. این رسول از سوی موجد و آفریننده او آمده است. نفس سخنان رسول را درست می یابد و او را تصدیق می کند. چون سنخیتی بین آن رسول و عهد فراموش شده خود می یابد. عهدی که در تار و پود وجودی اوست. از رسول می خواهد که بدو بگوید که رضای موجد او در چیست، چون او را دوست می دارد. پس به او اموری را که باعث رضایت و خشنودی موجد او می گردد، یاد می دهد. در میان این آموزه ها، اموری است که ملایم با طبع نفس نیست. پس نفس بخاطر علاقه ای که به موجد دارد و اطمینانی که به رسول دارد، آنها را برخلاف طبع خود انجام می دهد.

 

ابتدا نفس، برای رضایت و خشنودی او به این آموزه ها تن در می دهد پس او را فقط برای خودش دوست می دارد. بعدِ آن، اموری را رسول عنوان می کند که پاداش و کیفر کارهای او را گوشزد می کند. پس این بیم و پاداش از جهت طبیعت نفس بدو تعلق می گیرد چونکه نفس از جهت طبعش امور ملایم(پاداش) و مزاحم(کیفر) را درک می کند در حالیکه عبادت او در ابتدا و قبل از دانستن پاداش و جزا عبادتی بود که نفس بخاطر دوستی و حب موجد انجام می داد و این برخلاف طبعیت و از روحانیت او می باشد.

 

حال نفس اگر موجودی از موجودات را دوست بدارد، از جهت روحانیتش به او و طبیعتش مر او را دوست می دارد. پس بین این دو حب (حب طبیعی و روحانی) جمع آورده است.

 

قسمت آینده...

 

در این قسمت به آخرین مراحل علم و ادراک نفس ناطقه در این سفر آفرینش می پردازیم و بحول و قوه الهی بحث را به پایان می بریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 23:47  توسط مهدی صدفی  | 



                                                       بسم الله الرحمن الرحیم

 

ابن عربی در باب صوم (روزه) فتوحات مکیه پس از بررسی انواع روزه انبیاء- که چه شکلی بوده- به این نتیجه می رسد که :

« بهترین روزه و معتدل ترین روزه، صوم یک روز درباره خودت و صوم یک روز درباره پروردگارت و بین آن دو افطار کردن یک روز می باشد. و آن بزرگترین مجاهده با نفس است و متعادلترین در حکم (مثل روزه داود علیه السلام)...

و چون برخی از آنان معتقد بودند که حق خدا سزاوار تر است نظر به تساوی آنچه که مال خداست و آنچه که مال بنده است نداشتند، لذا دو روز روزه میداشتند و یک روز افطار. این روزه مریم علیها السلام است، چون می دید مردان یک درجه بر او برتری دارند، گفت که باشد که این روز دوم روزه را در مقابل آن درجه قرار دهم و این گونه هم بود. زیرا رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم درباره اش شهادت به کمال داد، همانگونه که درباره مردان داد و مریم چون دید شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است، گفت روزه داشتن دو روز من بمنزله یک روز مرد است، لذا با این، مقام مردان را حایز گشت و در فضیلت روزه با داود علیه السلام برابر گردید. همین طور هر کس نفسش بر او غلبه دارد همانگونه که مریم با نفسش معامله کرد، معامله کند تا ملحق به عقل گردد. این اشاره ای نکو و لطیف است، برای آنکس که آن را می فهمد و ادراک می نماید.»

 

نکات:

(1)  برای نفس راحت تر است که هر روز را روزه بگیرد تا اینکه روز درمیان باشد. چون روزه گرفتن برایش عادی می شود و خود نفس بیشتر خواهان این است که روزه گرفته نشود. پس اگر یک روز روزه گرفته شود و یک روز گرفته نشود هم حق نفس و هم حق پروردگار رعایت شده است. با اینکه بر نفس هم سختی بیشتری از دوام روزه است که باعث رجوع به حق با ملاحظه و اختیار نفس می شود.

 

(2)  بسیاری از اهل شناخت سعی دارند که نفس را بکشند و فانی کنند. اما نفس هم حقی دارد که اگر بدان نپردازند هم سرکشی می کند وهم ظلم به نفس می باشد. خداوند نیز در حدیث قدسی سوره حمد را بین خود و بنده اش قسمت کرد و نیمی را از آن خود و نیمی را از آن بنده قرار داد. (نیمه اول برای حق و دوم برای بنده)

 

(3)  عده ای دو روز را روزه می گرفتند و یک روز را افطار که حق خداوند را دو و خود را یک قرار دهند. اما نظر تحقیق همان است که آمد. در حقیقت همه از آن اوست نه یک و نه دو! اما حال که ملاحظه نفس در میان است و وجود آن و مساله الوهیت و اله و مالوه و رب و مربوب و خالق و مخلوق، پس رعایت یک قسمت برای هر یک در این مقام شایسته تر است.

 

(4)  روزه حضرت مریم که دو روز درمیان افطار می کرد قیاسی بود(مساله شهادت زن و مرد) که او بر خود از ناحیه حق و عقل و حقیقیت سلیمش درک کرده بود. پس دو روز روزه می گرفت تا با روزه داود علیه السلام برابری کند.

 

(5)  پیامبر در مورد بعضی زنان شهادت به کمال داده و آن را به مردان ملحق کرده نه از جهت الحاقی که آنها مرد شده اند بلکه بواسطه درجه و برتری که مردان نسبت به زنان دارند و او به مردان ملحق شده است.

 

(6)  در احادیث است که پیامبر، شهادت زنی را به اندازه مردی دانست. و حکم مردان را بر او جاری کرد. شهادت امریست که پیرو عقل است و نباید در آن بهیچ وجه احساسات دخالت داده شود و مطلب دیده  یا شنیده شده عینا باید گفته شود. پس آن زن و همچنین حضرت مریم سلام الله علیها به علت کمال خود در عقل به مردان ملحق شدند. با اینکه خصوصیات زنانه خود را هم داشتند و می توان برای آنها دو ویژگی دانست.

 

(7)  این برتری در احکام (مساله شهادت)  و بالاتر در ذات (مساله الحاق حضرت مریم به مردان در کمال) برای مردان اعتباری است. همانطور که شیخ گفته هر مرد و زنی که نفسش بر او غلبه دارد بهتر است مثل حضرت مریم سلام الله روزه بگیرد تا به عقل ملحق گردد.

 

نتیجه می گیریم که نفس هم جزیی و هم کلی آن نسبت به عقل از درجه شرف کمتری برخوردار است اما این مساله بدان معنا نیست که زن از مرد پایین تر است. بلکه عقل و نفس همانطور که بارها گفته شد در جنس مرد و زن بترتیب غلبه دارد و این بدان معنی نیست که هر فرد مرد از هر فرد زن عاقل تر باشد و یا هر زنی در او از هر مردی، نفس، قوت بیشتری داشته باشد.

این نکته بسیار دقت شود که با توجه به آیه "...و لهن مثل الذی علیهن بالمعروف، و للرجال علیهن درجه، و الله عزیز حکیم" (228، بقره) مردان را بر زنان درجه ای است  و کمال زن باعث الحاق او به مردان و از بین رفتن درجه می شود و این از بین رفتن درجه منافی آیه نیست چون ملحق به مردان شده و بین مرد از نظر جنسش با خودش (مرد از نظر جنسش) درجه ای نیست. و این الحاق به مردان باعث نمی شود که زن مرد گردد، بلکه درحکم مردان است. اما باعث این شده که عقل او رشد کرده و عاقل تر شده است.

 

مدیر محترم وبلاگ می و نی!

جدا از مطلبی که نوشتید و بحثهای انجام شده توسط شما در وبلاگ بسیار مسرور شدم و درک، فهم و عقل شما ستودنی است. بنده در حاشیه مطلب نوشته شده در این وبلاگ، از خداوند خواهانم که شما را هر چه بیشتر از عقل بهره بدهد ان شاء الله!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:1  توسط مهدی صدفی  | 



بسم الله الرحمن الرحیم

بنده در این پست خواستم به مساله جزیی بپردازم که چندی پیش در شب ابن عربی توسط آقای مصطفی ملکیان ابراز شد که بوسیله یکی از دوستان وبلاگی مطلع شدم...

همانطور که می بینید سعی بر این بوده که مباحث به مطلبی خاص که از ابتلائیات جامعه است نپردازد بلکه مطالب اجل از زمان و دوره ایست حتی اجل از خود زمان...

مطلب طولانیی در نقد مطالب نگاشتم اما خب پاک شد و دوباره نه حوصله دارم و نه جایگاهش می باشد. فقط از دوستان علاقه مند خواسته می شود مطلب را بخوانند و اگر سوالی داشتند مطرح کنند تا جواب مکفی داده شود.

کوتاه اینکه همان جوابی که در وبلاگ (http://www.knowledgenews.blogfa.com/) داده شد :

« متاسفانه آقای ملکیان٬ عرفان را با فلسفه اشتباه گرفته اند. در عرفان محوریت بر شهودست. عالم واقع در عرفان این عالم مادی نیست. دایره حقیقت و عوالم هم آنقدر در نزد او بزرگ است که چاره ای جز خلق کلماتی جدید ندارد و اتساع معانی٬ اتساع کلمات را می آورد نه بالعکس. اگر کسی مطالب شیخ اکبر را فهمید خب نقد شایسته اوست و برای فهم آنها باید به ابزار شهود قویی آراسته باشد و عوالم را همه بشناسد تا نگوید کاش ابن عربی بجای این همه تخیلات زیبا٬ بر محور واقعیت می گشت. »

واقعیت از نظر ابن عربی متفاوت است همانطور که در حاشیه این وبلاگ گفته شد:

«خدای تعالی در عالم آشکارست و عالم پنهان و در ذهن است. اما مردم کورند و عالم را آشکار و خدا را معقول می بينند.» (نقد النقود فی معرفه الوجود )

مولانا چه نیک در دفتر اول مثنوی سروده که :

آمد اندر گفت طوطی آن زمان

 

بانگ بر درویش زد چون عاقلان

کز چه ای کل با کلان آمیختی

 

تو مگر از شیشه روغن ریختی

از قیاسش خنده آمد خلق را

 

کو چو خود پنداشت صاحب دلق را

کار پاکان را قیاس از خود مگیر

 

گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر

جمله عالم زین سبب گمراه شد

 

کم کسی ز ابدال حق آگاه شد

همسری با انبیا برداشتند

 

اولیا را همچو خود پنداشتند

گفته اینک ما بشر ایشان بشر

 

ما و ایشان بسته‌ی خوابیم و خور

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 20:36  توسط مهدی صدفی  | 



بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی در باب ۱۷۸ فتوحات مکیه با عنوان « معرفت مقام محبت» اینچنین می گوید:

« (۱) هر بخشی از جوارح و اعضاء انسان – بدون نظر به نفسش – توان تصرف، جز در آنچه که موجب رضای الهی است را ندارد، زیرا او وی ( حق تعالی ) راست. و تمام آنچه که در وجود است بدین گونه می باشد. جز انسیان و جنیان و آن فرموده الهی است: « و ان من شیء الا یسبح بحمده » (اسراء/۴۴) مراد ازین تسبیح ثنا و ستایش الهی است نه برای جزا و پاداش، زیرا در عبادت ذاتی درخواست جزا متصور نمی باشد و این از دوست داشتن اوست مر او را تعالی.

 

(۲) مگر بعضی از نفوس ناطقه که برای آنها قوه مفکره قرار داده شده است و بر علم الهی سرشته نشده اند و از این رو در قبض ذریه از پشت آنها قرار داد و آنها را بر خودشان گواه گرفت - گواه  قهر و غلبه – لذا از روی کراهت نه از روی دلخواه برای خدا سجده کردند. یعنی از جهت قبض آنها و ناچار بودنشان،

 

(۳) سپس آنها را ازین قبضه و گرفتن خاص رها کرد ولی از حیثیتی که بدان آگاه نبودند در قبضه بودند، ولی می پنداشتند که آزادند. و چون دانستند که اداره کننده این کالبد تیره هستند، آن گونه که مقتضی اهدافشان بود به اداره آن پرداختند و جز اموری را که سازگار با طبعشان بود دوست نمی داشتند و از مشهد اقرار به ربوبیت موجد و پدید آورنده شان غافل بودند. »

 

شرح:

 

(۱)  منظور شیخ از این قسمت تمام موجودات عالم امکان است که بر عبادت ذاتی خداوند سرشته شده اند. همه آنها آگاهانه در مسیر هدایت خود بسوی او قرار دارند و همه او را شناخته و تسبیح می کنند. پس همه در مسیر رضای الهیند و توان تغییر و تصرف را ندارند. همانطور که حق تعالی در قرآن کریم می گوید: شیئی نیست مگر اینکه بحمد او تسبیح گویان است. پس هر آنچه در دایره وجود می باشد همه بر عبادت ذاتی الهی سرشته شده اند و تخلف باپذیر او را می پرستند. در این عبادت الهی بخاطر اینکه قوه اختیار برانها نیست جزا و پاداشی هم متصور نمی باشد و همه در مقام معلوم خود مستقرند. البته انسیان و جنیان هم تمامی اعضاء و جوارحشان بخاطر اینکه جزو همین وجود است به عبادت مشغولند مگر نفس ناطقه آنها که داستانی متفاوت دارد که بزودی به داستان او می پردازیم. این عبادت ذاتی از دوست داشتن خداوند خودش را می باشد. چونکه تمام هستی چیزی نیست مگر تجلیات و شئونات و اطوار الهی که همه عاشقانه او را می پرستند پس جز او او را دوست ندارد و جز او او را نمی شناسد.

 

(۲)  اما نفوس ناطقه که صاحب قوه فکر هستند و این فکر بر علم الهی سرشته نشده است. یعنی اینکه هر چه مرضی و رضایت خدا در آن باشد و سیر تکاملی موجودات او درک نمی کند بلکه بر نظر بدست امده خود حکم می راند. از این رو خداوند از موجودات مختلف گواه نگرفت بلکه ازین نفس در عهد الست گواهی می گیرد. سخنان شیخ در این بخش از آیه ۱۷۲ سوره اعراف گرفته شده است: « (و به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویش گرفت ( و فرمود(  : آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا گواهی می دهیم. ( چنین کرد مبادا) روز رستاخیز بگویید: ما ازین غافل بودیم. » پس خداوند در عهد ازل از نفوس نه اعضای انسان عهد گرفت. چونکه در قیامت هم این اعضاء نالانند که این نفس ناطقه با نداشتن علم الهی آنها را تباه کرده است. البته این عهد عهد ذاتی نبود برای همین ابن عربی می گوید که بر قهر و غلبه عهد گرفت. چون اگر عهد موافق نفوس آنها بود همه بدا عامل می شدند و تخطی نمی کردند. پس آنان هم به علت غلبه امر الهی بر آنها بر او سجده کردند و این عهد در فطرت آنها قرار گرفت اما خیلی از آنها غافل شدند.

 

(۳)  سپس آنها را ازین قبضه و گرفتن رها کرد تا به تدبیر این بدن و عالم بپردازند. این رهایی همان فراموش کردن آنها این عهد را بود. اما بوجهی هم رها نکرد و آن را فطرت آنها قرار داد. اینجا نکته جالبی را اشاره می کند که آنچه ملایم با طبع نفس آنها بود و ذاتی نفس می باشد را بر عهده گرفتند. مثلا خوراک و خواب و .... که قوام نفس بدان است و ملایم با نفس است ولی از مشهد و محل اقرار خود که در روز ازل عهد کرده بودند غافل شدند و به آنچه موافق و ملایم طبع است بسنده کردند. پس عبادت چون ذاتی نیست، بر او سخت می باشد، چونکه ملایم با طبعش نمی باشد.

 

پست آینده:

در قسمت بعدی به مباحثه قوه مفکره (فکر) با نفس ناطقه می پردازیم. در آنجا فکر به نفس می گوید که از من غافلی با اینکه من هم از قوای تو هستم.( چونکه در ابتدا نفس انسان به مایحتاج حیوانی خود احتیاج دارد و سپس فکر را می شناسد.) پس فکر معلم او می شود و او را می آموزد و .... تا اینکه نفس از فکر هم می گذرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 14:5  توسط مهدی صدفی  | 



شیخ اکبر در کتاب المعرفه می گوید:

«                    در معرفت پدران علوی ما و مادران سفلی ما!
بدان که هر موثری پدر است و هر آنچه در او تاثیر می شود مادر می باشد و متولد بین این دو فرزند است. ارواح کلشان پدران و طبیعت مادر است. و این مادر است که از او آتش و هوا و آب و خاک می باشد. سپس با توجهِ این ارواح براین ارکان، مولدات معدنی و نباتی و حیوانی و جنی ظاهر می شوند. پس اولین پدران، عِلویاتِ معلوم بودند و اولین مادران همان شیئیت ممکناتند که معدوم بودند. و اولین نکاح و آمیزش همان قصد بوسیله «امر» می باشد و اولین فرزند وجود، عین همان شیئیت است. و این فرزند همان پدر ساری در ابوت و مادر ساری در امومت (مادری) است. و این نکاح و آمیزش در هر چیزی سریان دارد و این نتیجه همیشگی است و در هر ظاهر العینی موجود است. پس نزد ما همان نکاح ساری در جمیع ذرات است. اولین موجودی ابداعی خداوند (بدون اسباب) عقل اول بود و آن همان قلم اعلی است. و اولین موجود تاثیر پذیر همان لوح محفوظ بود (که اولین موجود انبعاثی است). مانند انبعاث حوا از آدم علیه السلام. که علت آن وجود لوح برای نوشتن علم الهی در آن است. پس لوح محفوظ اولین موجود انبعاثی است. قلم بر لوح می نگارد هر آنچه خداوند تعالی از علمش برای خلقش تا روز قیامت است. پس بین قلم و لوح نکاحی معنوی است.و آنچه ازین کتابت از معانی بدست می آید بمنزله اولاد است. خداوند تعالی در لوح صفت علم را که پدر است و صفت عمل را که مادر است خلق کرده است. پس از آن صور ظاهریِ زنده را ظاهر کرد و آن اجرام است و آنچه که از اشکال و الوان است و صورتهای باطنیه معنوی را که همان علوم و معارف است در آن قرار داد.»

شرح: همانطور که از بحث دانسته می شود از همان ابتدای آفرینش مساله زن و مرد و مادر و پدر و فرزند مطرح بوده است یا بعبارت دیگر تمام عوالم چیزی نیست مگر آمیزش ها و نکاح های جورواجور و متوالی. اولین موجودی که خداوند بدون اسباب آفرید همان عقل اول یا قلم اعلی بود که در قرآن با آیه « ن و القلم و ما یسطرون» و در احادیث « اول ما خلق الله العقل» نشان داده شد. پس این قلم اعلی را چاره ای نبود تا جوهره خود را در جایی بنگارد و از آنجا بود که تکثرات در عالم بوجود آمد. نفس کلیه یا همان لوح محفوظ که در قرآن آمده است از عقل اول متکون و منبعث شد. بین ایندو فرقی از نظر زمانی نمی باشد فقط عقل بواسطه اینکه نفس از او منبعث شده از نظر ذاتی برتری دارد. پس قلم بر روی لوح هر آنچه که در هستیست نوشت. لوح نقش انفعالی و قلم نقش فاعلی دارد. و از ایندو فرزندانی زاده شد که معانی استخراج شده ازین کتابت است. پس آسمان بی برکت بود و زمین خشک تا بارید و اینهمه زیبایی ها از آن ظاهر شد. همانطور که می بینید قلم باید لوح داشته باشد تا درو بنگارد و لوح بدون قلم اصلا بکار نمی آید. علم در جوهره قلم بود که همان پدر می باشد و عمل در جوهره لوح تا آنچه نوشته آید و علم است بتواند عملی کند...

روزی به یکی از دوستان گفتم: اگر زنان نبودند هنوز مردان در غار زندگی می کردند. بله! مرد را دانش تکامل و پیشرفت در سر بود و زن را دانش عملی کردن آن٬ پس زن خواست و دوستار کثرت بود. به زنان همینطور در خانه نگاه نکنید. همینها بودند که مایه اینهمه تکثر در صور مختلفش شدند.

حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه در توصیف پیامبر بدین مضمون می گوید: « هیچ خشتی بر روی خشتی ننهاد تا از دنیا درگذشت. » البته هیچ موقع پیامبر خشت بر خشت نهادن را نکوهیده ندانست. اما مرد حقیقی بواسطه حقیقت قلم٬ خواهان تکثر در عالم نمی باشد. این بواسطه خصوصیات نفس است که بدنبال تکثر می گردد.

مثال: (ما همیشه در جدال بین عقل و نفس بسر می بریم. ) بهتر است از این مغازه شکلاتهای رنگارنگ بخرم و بخورم(نفس) . نه برای سلامتی ضرر دارد(عقل) . و این جدال تا ابد ادامه دارد. اصولا در دین نفس نکوهیده شده است و عقل برای جلوگیری از سرکشی او می باشد. ( دشمنترین دشمنان تو نفس توست که میان دو پهلوی تست.) اما باید دانسته شود که همان که میان دو پهلوی توست همو بوجهی توست. عقل هیچ موقع برای از میان برداشتن نفس آفریده نشده است بلکه برای جلوگیری از سرکشی او و در راه صحیح قرار دادن او می باشد. چون اگر نفس از بین رود دیگر انسان بوجهی مرده است.

 


پست آینده:

تمام موجودات عالم آفرینش و تمامی اعضاء و اجزای انس و جن، به عبادت ذاتی خداوند مشغولند و در اوج کمال خود هستند. فقط نفس انس و جن است که در عالم زر از او بر عبادت خداوند گواه گرفته شد. اینک در قسمت بعدی داستان زندگی نفس و چگونگی حرکت او بسوی کمال را نشان می دهیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 18:16  توسط مهدی صدفی  | 



بسم الله الرحمن الرحیم

 

شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی در باب ۳۰۹ فتوحات مکیه می گوید:

 

« بدان که خداوند توفیقت دهاد رجال الهی سه صنفند و چهارمی ندارد:

 

صنف اول: رجالی هستند که بر آنان زهد و تبتل( دوری از دنیا و گوشه گیری) و افعال ظاهری ایشان پسندیده و محمود است و نیز باطنشان از هر صفت نکوهیده ای که شارع آنها را نکوهش کرده است، پاک نگه می دارند، جز آن که آنان چیزی فوق آنچه که از این افعال و اعمال که بر آنند نمی بینند و آنان را معرفتی و شناختی به احوال و مقامات و علم وهبی لدنی و اسرار و کشف ها و آنچه غیر آنان می یابند نیست. اینان عابدانند.

 

صنف دوم: از آنان بلند مرتبه ترند، اینان تمام افعال را از جاب خدا می بینند و این که ایشان را اصلا فعلی نیست، لذا به طور کلی از آنان زایل است، و اگر از آنان چیزی را درخواست نمایی که اهل طریقت از پرسش از آن بیمناکند، گویند: «اغیر الله تدعون ان کنتم صادقین»(انعام/۴۰) و گویند: « قل الله ثم ذرهم» (انعام/۹۱) و آنان در سعی و زهد و کوشش و ورع و توکل و زهد و توکل و جز اینها، مانند عابدانند، جز آنکه آنان با این همه می بینند که چیزی فراتر از آنچه که بر آنند هست، یعنی احوال و مقامات و علوم و اسرار و کشف ها و کرامات، لذا همت هایشان را به دسترسی بدانها مصروف می کنند و چون به چیزی از آن رسیدند، در میان عموم به صاحب کرامت ظاهر می شوند، لذا آنان جز خدا را نمی بینند!، و آنان صاحبان خلق و فتوتند و این صنف صوفیه نامیده می شوند. اینان با توجه به طبقه سوم اهل رعونت و صاحبان نفسند و شاگردان همانند خودشان، صاحب دعویند و بر هر یک از مخلوقات بزرگی می فروشند و بر مردان الهی ریاست را ظاهر می سازند.

 

صنف سوم: رجالی هستند که بیشتر از پنج بار نمازی را که وظیفه دارند نمی گذارند، از مومنان که وظایف خدا را ادا می کنند، به حالتی اضافه که بدان شناخته شوند امتیاز ندارند، در بازارها راه می روند و با مردمان سخن می گویند، هیچ یک از مخلوقات هیچ یک از آنان را نمی بیند که به چیزی افزون از عمل واجب یا سنت معمول در عامه امتیاز داشته باشند، با خداوند منفرد و استوارند و از عبودیتشان با خدا به حد چشم به همزدنی تزلزل و سستی نمی یابند، و به سبب استیلای ربوبیت بر دلهاشان و افتادگی و خواریشان در تحت آن مزه ریاست را نمی چشند، خداوند آنان را به مواطن و آنچه از اعمال و احوال که در خور او و شایسته اوست دانا و آگاه ساخته است، لذا آنان در هر موطنی بدانچه در خور اوست معامله می کنند.

از خلق پوشیده و به پرده عوام خود را از آنان می پوشانند، زیرا آنان بندگان خالص و مخلَص سید و سرورشان بوده، او را پیوسته در خوردن و آشامیدن و بیداری و خواب و سخن گفتنشان با او در مردم مشاهده می کنند. اسباب را در جای خودش می گذارند و حکمت آن را می دانند، بطوری که آنان را می بینی که گویی هر چیزی را آفریده اند، یعنی می بینیشان که اثبات اسباب می کنند و بر آنها شوق دارند، و نیز به هر چیزی نیازمندند، زیرا هر چیزی نزد آنان مسمای الله است که به هیچ چیز آنان نیاز ندارد. زیرا او بر آنان از صفت غنی بالله و عزت بدو ظاهر نشده است و نه آنان از خواص حضرت الهیت امری را دارند که افتقار اشیاء را به آنان موجب می شود و آنان می بینند که اشیاء به آنان افتقار ندارند ولی آنان به اشیاء افتقار دارند، چون خداوند به مردمان می فرماید: « انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمید » (فاطر/۱۵) پس آنان اگر چه استغنای به خدا دارند ولی به صفتی که امکان دارد از آن صفت بر آنان اسمی که خداوند خودش را بدان وصف کرده و آن اسم الغنی است ظاهر نمی گردند و بر خویش ظاهرا و باطنا، اسمی را که خداوند بدان اسم نامیدشان و آن اسم الفقیر است باقی می داند.

 

... اینان برترین مردان الهی هستند... و چون دیدند که خداوند در دنیا از خلق پوشیده است، آنان نیز به سبب حجاب و پوشیدگی سید و سرورشان از خلق پنهانند و آنان از آن سوی حجاب جز سید و سرورشان را مشاهده نمی کنند و چون سرای آخرت حق تعالی تجلی کند، اینان در آنجا به سبب ظهور سید و سرورشان ظاهر می گردند، پس مکانشان در دنیا مجهول العین است، اما عابدان در نزد عامه به تنگی معیشت و دوریشان از مردم و حالات آنان، و دوری گزیدن از معاشرت با آنان به جسم متمایزند، پس آنان را جزا می باشد.

ولی صوفیه در نزد عامه به دعاوی و خرق عوائد از کلام بر خواطر و اجابت دعا و خوردن از عالم کون(۱) و هر خرق عادتی متمایزند و از اظهار چیزی که منتهی به معرفت و شناخت مردم به قرب آنان به خدا می شود، خودداری نمی کنند، زیرا آنان در پندار خود جز خدای را مشاهده نمی کنند و از ایشان علم بزرگی پنهان مانده است و این حالی که آنان در آنند سلامتی اندک است و چون در آن مکر و استدراج می باشد. »

 

(۱) با اینکه بعضی از جملات نیاز به شرح دارد اما نتوانستم از شرح این جمله خودداری کنم: سلطان العارفین بایزید بسطامی گوید: « ۴۰ سال از آنچه آدمیان می خورند نخوردم. » با توجه به سخن شیخ در «خوردن از عالم کون» پس مشخص می شود که از آنچه دیگر موجودات از فرشتگان و غیره می باشد هم نخورده٬ و اگر بخواهد در نوع خوراک او بحث شود چه بسیارها کتابهایی که نوشته نشود و حق مطلب ادا نگردد. فافهم و تامل!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:14  توسط مهدی صدفی  |