بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله و سلام علي عباده الذي اصطفي و علي وليي في الله تعالي فخرالدين محمد _ أعلي الله همته و أفاض عليه رحمته و بركاته. _فإنّا نحمد اليك الله الذي لا اله الّا هو.و يقول الله تعالي : ﴿ و تواصوا بالحق ﴾ [عصر/3]و قد وقفتُ علي بعض تواليفك و ما ايدك الله به من القوة المتخيلة و تتخيله من الفكر الجيّد.و متي ما تغذت النفس من كسب يديها فإنّها لا تجد حلاوة الجود و الوهب و تكون ممن أكل من تحته، و الرجُل من أكل من فوقه، كما قال تعالي: ﴿ و لو أنهم أقاموا التوراة و الإنجيل و ما أنزل إاليهم من ربّهم لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم ﴾ [مائده/66]
حمد شایسته خداست و سلام بر بنده برگزیده او و بر دوست من در طریقه الهی فخر الدین محمد رازی - که خداوند همت او را عالی گرداند و بر او از رحمت و برکاتش افاضه کند- پس خداوند را به تو حمد می کنم که الهی جز او نیست. و خداوند تعالی می گوید که: « به حق سفارش نمودند.» و بر بعضی از تالیفهایت واقف شدم و آنچه که خداوند تو را بدانها بوسیله قوه متخیله یاری داده و بوسیله فکر نیکو آن را تخیل کردی. و هنگامیکه نفس از کسب دستانش تغذیه می کند٬ پس در این حالت حلاوت و شیرینی جود و بخشش الهی را نمی یابد و این از جانب کسی است که از زیر خود (علم) می خورد و مرد را سزاست که از بالای خود بخورد آنچنانکه خدای تعالی گوید: « و اگر آنان، تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارشان بر آنها نازل شده ( قرآن) برپا دارند، از بالا و پایین (روزی علم ) خواهند خورد. »
فخر الدین محمد رازی معروف به امام فخر رازی٬ پس از گذاری در زندگی خود به اوان پیری رسیده بود٬ روزی فهمید که یکی از مسایلی که مدتها برای او یقینی بوده٬ غبار بطلان نشسته و بخود گفت: نکند که دیگر مسایل علمی متقن هم همینگونه باشد. پس گریست و از گذشته خود و آنچه جمع آورده اظهار تاسف کرد و این ابیات را سرود:
نهاية اقــدام العـقول عقـال و أكثر سعي العاملين ضلال
و أرواحنا في وحشة من جسومنا و حاصل دنيانا أذي و وبال
و لم نستفد من بحثنا طول عمرنا سوي أن جمعنا فيه قيل و قالوا
نهايت قدمهاي عقل، پايبندي است و بيشتر سعي عمل كنندگان، گمراهي و حيرت است.
و از جسمان ماست كه ارواحمان در وحشت و گرفتاري است و حاصل دنيايمان جز گرفتاري و وبال نيست.
و از بحوثي كه در طول عمرمان بود جز جمع قيل و قال چيز ديگري حاصل نشد.
شیخ اکبر محی الدین ابن عربی نامه بدو نوشت که اینک به شرح آن نامه می پردازیم:
دریافت علم از بالا و پایین
شیخ اکبر محی الدین ابن عربی پس از تعظیم قدرت فکر و تخیل امام فخر رازی٬ او را به علمی بالاتر نشانه می رود و از او می خواهد که ازین علوم که تحت سلطه دستان نفس است و نفس توانایی حکم بر آن را دارد و توسط قوای عقل همچون فکر و خیال بدست آمده اکتفا نکند و به سمت علومی که از ماورای کسب انسان بدست می آید٬ همت گمارد.
اینک مطلبی که پیش در این مورد نوشتم را منتقل می کنم امید است که مورد قبول افتد:
« این مطلب بازگشت به كلام شيخ دارد و دسته بندي علوم به علوم وهبي كه از ناحيه جود الهي، فيضان دارد و فوق خوراك علمي بشري است و علوم كه بشر به آن احاطه دارد و تحت كسب او مي باشد.
شيخ اكبر درمورد علوم وهبي مي گويد:
و اين علوم اكتسابي نيستند ﴿ و من تحت أرجلهم ﴾ [مائده/66] و اين از علومي است كه داخل در كسب هستند. پس آن از علوم تحت و فوق مي باشد. هنگامي كه نور بدين صفت باشد در زير ما نيست بلكه روي گرداننده از ماست و نوري كه تحت ماست، آن است كه ما بر آن حكم مي كنيم و آن تعبير به ﴿ و من تحت أرجلهم ﴾ [مائده/66] شده است.(فتوحات مکیه٬ باب ۷۱)
نوري كه مافوق ماست به علت عدم احاطه و مناسبت ما بدان، در بند قواي ما نمي باشد. شيخ علوم خود را از ناحيه وهب الهي مي داند و به خاطر عدم مناسبت، آن را از پستي علوم كسبي و ادراكات بشري خارج مي داند.
همچنين شيخ اكبر پس از ذكر احاديث فراواني در باب صوم قسمت سحور، بر تأمّل كننده اين مطالب، اصرار مي ورزد كه كلام و روش او را بشناسد تا بداند كه از طريق رسول _ صلي الله عليه و آله و سلم _ نه قولاً و نه فعلاً خارج نشده است و اشاره مي كند به قول جنيد سيد طائفه كه :
علمنا هذا مقيّد بالكتاب و السنّة .
إن كنّا أخذنا علمنا عن الله ما أخذناه من الكتب و لا من أفواه الرجال، فما علمنا الله تعالي علما به نخالف ما جائت به الأنبياء صلوات الله عليهم من عندالله ممّا ذكرته من الأخبار و لا ما أنزله الله في الكتاب، بل هو عندنا.
(یعنی جنید می گوید: علم ما مقید به کتاب و سنت است. شیخ ادامه می دهد که: ما علممان را از خدا اخذ کردیم و نه از کتب و نه از دهانهای مردم. و خداوند ما را به علمی که با آنچه انبیا - صلوات خداوند بر ایشان - آوردند مخالفت کند٬ آگاه نکرده از آن علومی که در اخبار و احادیث آمده و کتاب الهی بر آنها نازل شده بلکه آن علوم در نزد ماست.)(فتوحات مکیه ٬ باب ۷۱)
و سپس علوم خود را از جنس علم وهب الهي مي داند كه خداوند تعالي از خزائن رحمتش به بنده اش خضر بخشيده است:
و هذا هو علم الوهب الإلهيّ الذي أنتجه التقوي و العمل علي الكتاب و السنة.(فتوحات مکیه ٬ باب ۷۱)
پس طريق كسب اين علم وهبي الهي، از تقوي و عمل به كتاب و سنّت نبي است؛ اگر بنده اي خواهان علم فوقي وهبي الهي مي باشد، بايد قدري بياموزد كه او را به كتاب و سنّت آشنا گرداند و زياده آن، چه، در يادگيري علومي ديگر و چه مشغولي و اكتناه و اكتشاف در ظواهر الفاظ و اقوال كتاب و سنت، جز دوري از حق، و به بهاي اندك فروختن عمر زرّين، ثمري ندارد.
بر عاقل است كه چون تواند روش انبياء و اولياء الهي را در كسب علم دنبال كند، و بر حجج ظاهر كه چون روز عيان است، طهارت كند، و شايسته نيست، با روشهاي بشري و اقوال ناپاك خَلقي، خود را در منجلابي اندازد كه دستگيري او مشكل و چه بسا نا ممكن گردد.
اهل كتاب كه مخاطب اين آيه هستند، اينك آنچنان نفوذي بوسيله اين علم بشري بر عالم نموده اند كه اهل زهد را به خويشتن داري از علوم الهي وادار كرده اند و بواسطه عدم اقامه كتاب، به مجموعه اي وسيع از اين علومِ متنوعِ كياني، دست برده اند كه جمع آن، بخاطر كثرتِ جزئيات، بر عقولِ مكتسب، جز درد و سرگرداني، تحفه درخوري ندارد.
اما علوم كسبي كه نتيجه عمل است و نزد اهل تقوي مي باشد، علومي است الهي كه بشر را بر آن استيلايي نمي باشد و توانايي حكمِ بر آن، ندارد.
اما طريقه ديگر است كه مخصوص خاصان درگاه الهي مي باشد، بلكه به وجه مخصوصي از ناحيه جود الهي است.
شيخ اكبر در اين تقسيم، دو طائفه را مورد نظر دارد؛ طائفه اول به طريق عمل و كوشش مكتسب منازل هستند و طائفه دوم ، اين منازل را در ازاي عنايت الهي كه مسبوق به عملي نمي باشد، حاصل شده است. و اين اختصاص الهي براي ايشان است؛ درك اين انزال الهي نيز خارج از طور عقل مي باشد.
قومي به جدّ و جهد نهادند وصل دوست قومي دگر حواله به تقدير مي كنند(حافظ)
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث بدانجا کشیده شد که نفس ناطقه پس از گذر از مرحله طبیعتِ مادیِ خود، بوسیله قوه مفکره به درک موجد و پدید آورنده خود می رسد و او را دوست می دارد. در اینجا دو نوع دوستی برای او بدست آمد: یکی دوستی طبیعی پدید آورنده خود که بوسیله پاداش و جزا که طبعا درک می کند او را دوست می دارد و دیگر دوست داشتن و حبِ خود موجد و پدید آورنده اش که حب روحانی می باشد و از ناحیه روح اوست و همچنین هر موجودی را غیر حق، نفس بدین دو حب دوست می دارد. مثلا دو دوست ( یا زن و مرد) که هم از جهت طبیعت و هم از جهت روحانیت همدیگر را دوست دارند.
شیخ اکبر در باب معرفت مقام محبت (باب ۱۷۸ فتوحات مکیه) اینطور ادامه می دهد:
« ... و چون حق تعالی او را بدین وجه دید ( یعنی وجه حب طبیعی و حب روحانی نفس) و دانست که از حقیقت او انقسام است ( یعنی تقسیم حب به این دو) و بین دو حب ( نفس ناطقه ) جمع آورده و او ( یعنی حق ) خویش را به غیرت وصف کرده و اراده مشارکت ندارد. (یعنی غیرتش اجازه نمی دهد که نفس ناطقه غیر حق را دوست بدارد. ) و می خواهد وی (نفس) را برای خودش (حق) برگزیند، پس باید غیر او را دوست ندارد. لذا برای نفس در صورت طبیعی تجلی کرد. و بدو نشانه ای بخشید که توان انکارش را در نفس ندارد و از آن به علم ضروری (بدیهی) تعبیر می شود. ( یعنی حق تعالی در هر شیء تجلی کرد و نشانه ای از خود بجا نهاد که نفس نمی تواند آن را انکار کند و بداهتا می پذیرد هر چند بدان آگاه نباشد. مثلا از نشانه های او در اشیاء این است که هر شیئی واحد و یکتاست و دومی ندارد و محال است که یک شیء با تمام خصوصیاتش دوتا بشود. به عنوان مثال هیچ انسانی مثل دیگری نیست. پس همه چیز در عالم یگانه است و بوسیله این یگانگی هیچ شریکی نمی پذیرد. بقول ابن عربی:
و فی کل شیء له آیۀ تدل علی انه واحد
(یعنی در هر چیزی نشانه و آیتی است که دلالت دارد که آن چیز واحد است یا دلالت دارد که حق تعالی واحد است.) )
پس دانست که آن این صورت است. (یعنی آن نشانه در این صورت است.) لذا از حیث روح و طبع بدان تمایل پیدا کرد. ( یعنی نفس ناطقه از نظر حب طبیعی و روحانی بدان نشانه موجود در آن شیء که از جانب حق است تمایل پیدا کرد و غیرت حق تعالی کار خود کرد.) و چون آن را مالک گشت و دانست که اسباب را ناگزیر از حیث طبیعت در وی اثر است. ( یعنی اسباب و اشیاء بالاخره در نفس تاثیر می گذارند و تاثیر آنها قابل انکار نیست.) پس آن را نشانه بخشید که بدان وی را بشناسند. ( پس حق در اسباب، نشانه ای قرار داد که او را بدین نشانه در اسباب بازشناسند تاثیر را به حق نسبت دهند و نه به اسباب.) پس برای نفس بدان نشانه در تمام اسباب تجلی کرد. لذا نفس او را شناخت و اسباب را از برای او نه برای خودش دوست می داشت. ( یعنی نفس اسباب را نه برای طبع یا روح خود، دوست می دارد بلکه این طبع و روح در پرتو حب الهی قرار گرفته است. حب طبیعی مانند حب طفل به پستان مادر و حب روحانی مانند حب دو دوست به یکدیگر و حب الهی یعنی چه در طبع و چه در روح ملاحظه نشانه و تجلی حق.) بنابر این تمام وجودش برای او شد نه برای طبیعتش و نه برای سببی دیگر غیر آن. در این حال نفس ناطقه در هر چیزی نظر کرد، به خود بالید و مسرور گشت و دید که بر نفوس دیگر به این حقیقت ( حب الهی) برتری دارد. در این حال حق در عین ذات طبیعی و روحانی او بدان نشانه تجلی کرد ( یعنی نفس ناطقه قدسیه الهیه مثل دیگر نفوس ناطقه علاقه و الفتی با طبع و روح دارد اما بواسطه نشانه تجلیِ حق و مشاهده حق در آن حب.) لذا دید که او جز به او نمی بیند، نه به نفس خودش و او را جز بدو دوست ندارد، نه به نفس خودش و اوست (حق) که خودش را دوست دارد، نه نفس که او را دوست می دارد. ( در این مرحله نفس به معرفت عظیمی دست یافته است، این معرفت عظیم این است که نفس درک می کند که این مشاهده حق در اشیاء بوسیله خود حق است و حتی دوستی حق در اشیاء، از برای اوست و بواسطه نفس ناطقه نمی باشد. پس برای نفس این معرفت کاملا درک می شود که او یعنی حق تعالی است که خودش را دوست دارد و لا غیر.) پس چشم او (نفس) در هر موجودی بدان دیده (دیده حق) بدو نظر کرد و دانست که او غیر خودش را دوست ندارد. ( یعنی چشم نفس ناطقه بوسیله دیده حق تعالی در هر موجودی به آن نشانه حق تعالی می نگرد و می فهمد که در اینجا جز دیده حق و حب حق چیزی نیست. ) بنابراین در حقیقت او محب و محبوب و طالب و مطلوب است. ( در اینجا اوج مرتبه شناخت نفس ناطقه قدسیه الهیه است که می داند در حقیقت محب و محبوب و طالب و مطلوب جز حق تعالی نمی باشد. ) و بواسطه این امور برایش روشن شد که دوست داشتن او ( یعنی نفس) وی را ( یعنی حق) برای او و برای خودش می باشد. ( یعنی حق تعالی دوست می دارد و بهره نفس الهی دانستن این حب و سرشار شدن از آن است. البته در این مرحله که اوج عرفن و شناخت است تمیز حق از نفس (خلق) بسیار سخت است. و بر عارف در ابتدا امر مشتبه می شود و خود را حق می بیند. پس به تحقیق در هستی چیزی جز حق نیست. ) و آنچه در این مرتبه دیگر از دوست داشتن نفس مر حق را مشاهده کرده بدو (بحق) بوده، نه به خودش (نفس) و نه به مجموع ( حق و نفس) و آنجا امر دیگری جز عدم نمی باشد. ( در اینجا گفته اند: لا یری الله غیر الله (جز او خود را نبیند) پس اینجا مشاهده کننده حق است و حق بحق خود را مشاهده می کند و نه به نفس و نه به مجموع این دو و در اینجا بواقع نفس معدوم است. نه اینکه نفس از نظر طبیعی و روحانی معدوم شده است، نه بلکه به عنوان مشاهده کننده معدوم است و شاهد و مشهود جز حق تعالی نمی باشد که لا یری الله غیر الله. )

