بسم الله الرحمن الرحيم
وينبغي للعالي الهمة لا يقطع عمره في المحدثات و تفاصيلها، فيفوته حظّه من ربه و ينبغي له أيضاً أن يسرح نفسه من سلطان فكره، فإنّ الفكر يعلم مأخذه و الحق المطلوب ليس كذالك.
بين موجودات امكاني و حق تعالي مطلقاً مناسبتي نمي باشد تا او معلوم آنها گردد.
شيخ اكبر در تقسيم موجودات به محسوس و غير آن مي گويد:
سپس در تمام آنچه كه غير حق تعالي هستند، نظر افكنديم، دريافتيم كه بر دو قسمند: قسمي كه به ذات خودش ادراك مي گردد و آن محسوس و متراكم است، و قسمي كه به فعلش ادراك مي شود، و آن معقول و لطيف است و معقول را بر محسوس برتري مي باشد، چون ذات او قابل درك نمي باشد...
حق تعالي برتر و مقدس تر از آن است كه به ذاتش _ مانند محسوس _ و يا به فعلش _ مانند لطيف يا معقول _ ادراك گردد، زيرا بين او و خلقش هيچ مناسبتي نيست.[1]
اما عدم مناسبت فعل معقول با فعل حق تعالي، اينكه حق تعالي به امر <كن> ابداع مي كند ولي معقول لطيف روحاني خود شيئي از اشياست كه دلالت بر فعلش بواسطه سببي داردو فعل هر يك از جنس خود است؛پس فعل حق تعالي چون صفت و ذات او قديم است ولي فعل حادث، زايل شدني و در معرض فساد و فنا مي باشد.
عدم درك اصناف مفعولات، فاعل خود را و ابوالعقول آفريننده خود را
مفعول صناعي
به مفعول صناعي مانند پيرهن و كرسي و ميز و امثال اينها بنگر. خواهي ديد كه صانعش را نمي داند، جز آنكه به نفس خودش بر صانعش، و به صنعت او بر علمش دلالت دارد.
مفعول تكويني
عبارت از نفس فلك و ستارگان مي باشد، بنابراين آنها پديد آورنده و تركيب دهنده شان را كه نفس كلي و محيط بدانها مي باشد، نمي دانند.
مفعول طبيعي
مانند مواليد از معادن و نبات و حيوان كه طبيعتاً فعل مفعول تكويني را انجام مي دهند، اينها را هم وقوف و آگاهي بر فاعلشان كه فلك و ستارگان است، نمي باشد.[2]
مفعول انبعاثي
عبارت از نفس كلي است كه منبعث و برانگيخته از عقل مي باشد، مانند انبعاث صورت < دحييّه اي > از حقيقت جبرئيلي. براي اينكه آن (نفس كلي ) از وي برانگيخته شده است.
مفعول ابداعي
مفعول ابداعي هم كه عبارت از < حقيقت محمديّه > نزد ما و < عقل اول > نزد غير ماست[3]، همين گونه است و آن، عبارت از همان < قلم اعلي > است كه خداوند متعال، از غير شيء آن را آفريد و او عاجز تر و ناتوان تر از ادراكِ فاعلش از هر مفعولي كه پيش از اين گفتيم، مي باشد [4].
شناخت اصناف مفعولات، فاعل خويش را به حدّ وجودي خود و عدم شناخت مفعول ابداعيِ حق تعالي، او را
هر كدام از اصناف مفعولات بخاطر مناسبتي كه بين آنها و فاعل مي باشد، او را مي شناسند و به حد وجودي كه فاقد آن هستند، از او تميز پيدا مي كنند، چنانچه در مفعول انبعاثي آمده است:
وي ( نفس كلي ) تحت حيطه او ( عقل كلي ) است و او بدان احاطه دارد و محيط بر اوست، زيرا وي ( نفس كلي ) خاطري از خواطر وي مي باشد، پس چگونه آنچه را كه فوق خودش است مي داند؟ پس آنچه را كه در خودش از آن نمي باشد، نمي داند.
۲. علم افلاك، آن چيزي كه از جرم آنها و آنچه حس از آنها ادراك مي كند، نيست، كجا خورشيد در نفس خودش آن گونه كه هست، در ديده ما كه آن را مشاهده مي كنيم هست؟ بلكه علم به افلاك از جهت روح و معناي آنها مي باشد كه خداوند تعالي از نفس كلي محيط به آنها، كه سبب افلاك و آنچه در افلاك است را پديد آورده است. (فتوحات مكيه، باب ۳)
۳. منظور حكماء است و شيخ در وضع اصطلاحات هم ملتزم به شرع است، چنانچه در باب ۱۷۷ فتوحات مكيه مي گويد: و اگر در شرع « نَفَس » نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نَفَس) اطلاق نمي كرديم.
بسم الله الرحمن الرحیم
وليعلم _ وفقه الله تعالي _ أن الوراثة الكاملة هي التي تكون من كل الوجوه لا من بعضها و « العلماء ورثة الأنبياء.» فينبغي للعاقل أن يجتهد لأن يكون وارثا من جميع الوجوه و لا يكون ناقص الهمة.
(ترجمه : بداند ( فخر رازی ) که خداوند او را موفق دارد که وراثت کامله آن است که از جمیع وجوه باشد نه از وجهی خاص که پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: علماء همان وارثان انبیاء هستند. پس عاقل را شایسته است که که سعی کند تا وراثتی از جمیع وجوه داشته باشد و ناقص الهمۀ نباشد.)
ما را شكي نيست كه اهل الله همان وارثان رسولان الهي _ عليه السلام _ مي باشند.[1]
سخن شيخ اكبر بازگشت به حديث نبوي « العلماء ورثة الأنبياء » دارد و اين وراثت را كامل و از جميع جهات مي داند؛ نكته آن در اين است كه رعيت، با اينكه صاحب مقام عصمت نيستند اما در اخذ علوم و معارف در جميع وجوه از انبياء الهي ارث مي برند. آنچه موجب پستي همت خلائق در كسب كليه علوم الهي شده است، تعطيل معارف و بسنده شدن به علوم تحتي است و عالي همت را سزاوار است كه سر از گريبان بلند كرده از فوق خود ارتزاق كند.
آنچه در اين وراثت مهم است، شرف الحاق علماء بالله به انبياء است كه علوم خود را بوسيله وهب الهي نه تعمّل بشري كسب مي كنند.
آنچه شرع آورده و نبي بدان سفارش كرده، همه با تيزي عقل قابل درك نمي باشد، بلكه وجوهي كه با درك صحيح خاص، بدون دخالت هستي بشري حاصل است، سهم گرانسنگ تري در ارث نبوي دارد.
لكن العلم الموروث من الأنبياء _ عليهم السلام _ ليس هو العلم الذي يستقل بإدراكه العقول و الحواس دون الأخبار فإنّ ذلك لا يكون وراثة و إنما الذي يرثه العلماء من الأنبياء ما لا تستقل العقول من حيث نظرها بإدراكه، و أما ما ورثته من الأنبياء من العلم الإلهيّ فهو ما تحيله العقول بأدلتها و أما ما تجوزه العقول فتعيّن لها الأنبياء أحد الجائزين مثل قول ابراهيم : ﴿ و لكن ليطمئنّ قلبي ﴾ [بقره/260][2]
لكن علم موروث از انبياء _ عليه السلام _ آن علمي كه خردها و حواس بدون اخبار، مستقل به ادراك آنند، نيست، پس آن وراثت نمي باشد و آنچه كه علماء از انبياء ارث مي برند، آن است كه خردها از حيث نظرشان به ادراك آن مستقل نيستند؛ و اما آنچه كه علماء آن را از انبياء، از علم الهي ارث مي برند پس خردها با ادله خود آن را محال مي شمرند؛ اما آنچه كه خردها آن را اجازه مي دهند، انبياء براي خردها يكي از دو وجه جواز را در نظر دارند مثل قول ابراهيم _ عليه السلام _ كه < ولكن قلبم اطمينان(و يقين زياده) يابد.>[3]
و تاكيد دوباره شيخ اكبر بر اين علوم موروثي نبوي و فرق آن با علومي كه از ناحيه عقل و ادراكات بشري حاصل مي شود:
فلذلك قيد صلي الله عليه و آله أنّ العلماء هم ورثة الأنبياء لأنهم أذا قبلوا ما قاله الرسول فقد علموا الأمر علي ما هو عليه ، و من وراثته _ صلي الله عليه و سلم _ حب النساء و الطيب و جعلت قرة عينه في الصلاة و لكن إذا كان ذلك في الإنسان محبباً إليه حينئذٍ يكون وارثاً و أما إن أحب ذلك من غير تحبّب فليث بوارث.[4]
ترجمه: پس برای آن رسول صلی الله علیه و آله گفت که علما همان وارثان انبیا می باشند بخاطر اینکه هنگامیکه قول رسول را قبول کردند پس به تحقیق امر را بر آن طوری که هست دانستند و از وراثت او صلی الله علیه و آله دوستی زنان و بوی خوش و قرار دادن نور چشمی در نماز است و لکن چون آن در انسان در حالی است که او دوست دارنده بسوی حق می باشد پس دراین هنگام او وارث است ولی اگر این دوست داشتن از جانب خدا نباشد (آن طور که برای نبی بوده و دوست گردانیده برای او نشود ) پس او وارث نبی نیست. (مانند حب طبیعی به زنان)
آنچه كه علما از طريق ادراكات خود به دست مي آورند علم محسوب مي شود و نكو مي باشد، اما علم موروث نبوي بايد مستند به نبي باشد . ممكن است دو عالم به امري علم داشته باشد و يكي به واسطه درك خود و ديگري به واسطه خبر به رسول الهي باشد چنانچه شيخ اكبر مي گويد :
از رسول خدا _ صلي الله عليه وسلم _ از اين مقامي كه دروازه اش بر روي مابسته شده است ، جز آنچه كه گفتيم به ارث نرسيده است ، يعني از عنايت و توجه حق تعالي بدان كس كه آن مقام را برايش كشف و آشكار كرده و او را علم نقل وحي _ به واسطه روايت _ از كتاب و سنت روزي داده است ؛ مقام صاحبان روايت ، از مقام قاريان و محدِّثان چقدر شريف و عالي تر است ! خداوندا ما را از كساني كه اختصاص به نقل آنها _ از قرآن و سنت داده _ قرار دهد ، زيرا : < أهل القرآن هم أهل الله و خاصّته > يعني اهل واقعي قرآن همان اهل الله و خاصّان او مي باشند ، حديث هم مانند قرآن بواسطه نصّ مي باشد.[5]
شيخ اكبر در اين ارث نبوي ، از پيامبر خاتم _ صلي الله عليه و اله و سلم _ دو اسم < عبد > و < رسول > را مختص پيامبر مي داند و خداوند را نسزد كه او را به اين دو اسم خوانند ؛ و بهره اي از اين دو اسم براي امت او نمي داند ، مگر بهره ناچيزي كه بواسطه رحم و شفقت نبي بر امت او بود و اين ميراث نبوي اين چنين است :
و اين جز درباره كسي كه از قرآن و يا سنت ، به همان لفظي كه بدو وحي مي رسد جايز نمي باشد و اين امر جز درباره ناقلان وحي _ از مقربان و محدثان _ متصوَّر نمي باشد و فقيهان و ناقلان معني حديث را _ آنچنان كه سفيان ثوري و غير او اينگونه عمل مي كنند _ از اين مائده بهره و نصيبي نمي باشد ، زيرا نقل كننده بر معني ، فهم خودش را درباره آن حديث نبوي براي ما نقل مي كند ، و هر كس فهم خودش را براي ما نقل كند ، او رسول نفس خويش است.[6]
شيخ اكبر ابن عربي ، در كتاب بزرگ فتوحات مكيه داستاني از خود نقل مي كند كه در دانستن آنچه كه بوسيله دخول خود در اين طريقه الهي، نصيب آمده و آنچه از متابعت نبي _ صلي الله عليه و آله و سلم _ و ارث نبوي او را حاصل شده ، متفاوت مي نمايد :
من در آغاز ورودم در اين طريق ، مكروه ترين خلق خداي تعالي زنان و نزديكي آنان بود و بر اين نحو ، هجده سال باقي ماندم و چون نزد من اين خبر نبوي _ كه خداوند زنان را براي نبي خود دوست گردانيده است _ آگاهي يافتم ، خوف خشم نزد من تقدم يافت و زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند.[7]
پس از اين توجه و توجهي ديگر به آستان الهي اين خوف از او زايل شد و اينك:
من بزرگترين خلق از جهت شفقت بر زنان و رعايت حقوق آنان هستم.[8]
و اين ارث نبوي _ صلي الله عليه و آله _ بود كه شيخ بدان نايل آمد:
وأما إن أحبَّ ذلك من غير تحبّب، فليس بوارث.[9]
یعنی:ولی اگر این دوست داشتن از جانب خدا نباشد (آن طور که برای نبی بوده و دوست گردانیده برای او نشود ) پس او وارث نبی نیست. (مانند حب طبیعی به زنان)
بنگر مرتبه مؤمن چه عزيز و ارجمند است و مرتبه اهل كشف چه بزرگ است كه صاحبان، آن مراتب را به رسولان و انبياء _ عليه السلام _ در آنچه از علم الهي كه بدان اختصاص دارند الحاق كرده است. زيرا < العلماء ورثة الانبياء و ما ورَّ ثوا ديناراً و لا درهماً و ورَّ ثوا العلم. >[10]
1 فتوحات مكيه، باب 54
۲ فتوحات مكيه، باب 381
۳ أحمد بن أبى عبدالله البرقى، عن محمّد بن عبدالحميد، عن صفوان بن يحيى قال: سألت أباالحسن الرضا عليه السلام عن قول الله لإبراهيم عليه السلام ( أو لم تؤمن قال بلي و لكن ليطمئنّ قلبى) أكان فى قلبه شكّ؟ قال: لا، كان علي يقين؛ و لكنّه أراد من الله الزّيادة فى يقينه .[محاسن ص247]
احمد بن ابي عبدالله برقي از محمد بن عبدالحميد، از صفوان بن يحيي روايت كرده است كه گفت: از حضرت ابوالحسن الرضا(ع) درباره اين سخن خداي تعالي به ابراهيم(ع) (آيا ايمان نداري گفت: چرا ولي مي خواهم اطمينان قلبي پيدا كنم) سؤال كردم و عرض كردم: آيا در دل ابراهيم شك بود؟ فرمود: نه، او يقين داشت، اما از خداوند خواست كه بر يقين او بيفزايد .

