بسم الله الرحمن الرحيم
در پست های پیشین راجع به محبت زنان از دیدگاه شیخ اکبر سخنانی گفته شد. اینک لازم است که به بحث حب بطور مستوفی پرداخته شود. بهمین منظور از رساله « لا یعول علیه » سخنان کوتاهی در اینجا آورده می شود تا حقیقت حب شناخته شود.
همانطور که در مطلب کرامت زن آمد شیخ می گوید که حق مجرد از ماده شهود نمی شود و از نظر ذات غنی از عالمین است. تعلق تجلی بدان ماده است که در ذات حق هیچ تجلیی نیست. اما تجلی او در عالم باید طوری باشد که در متعلق حب٬ وجه الهی پیدار گردد و از بزرگترین اختلاطاتی که رخ می دهد شهود حق در مقید و دعوی مطلق است همانطور که شیخ در رساله « لا یعول علیه » می گوید:
شغل النفس بالجمال المقيد مع الدعوى برؤية جمال الحق لا يعوَّل عليه.
یعنی : مشغولیت نفس به جمال مقید با دعوی اینکه رویت جمال مطلق، نمی توان بر آن تکیه کرد.
چون عارف را سزاوار است که در رویت حق در عالم جمال مقید را در نظر نگیرد و به هر مقیدی که بنگرد، مطلق را شهود کند و مطلق که جمال حق است در نظر عارف در هر وجه نکویی پیداست. اگر عارف به زنان می نگرد هیچ موقع زن خاصی او را محجوب از دیدار اصل حب نمی کند و جنبه اطلاقی مورد نظر اوست و تقید فقط از ناحیه نفوس است همانطور که می گوید:
كل حب تبقي في صاحبه فضلة طبيعية لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حبی که در صاحب حب (محب) باقیمانده طبیعی به جا بگذارد نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس اگر حب٬ نفسانی باشد و باعث تحریک نفس و توجه آن به طبیعت زنان شود، این حب ناخالص است و در آن بین حب حقیقی و فضله های طبیعی مشارکت شده و از خلوص آن کاسته و شرک در تعلق حب بوجود آمده است. برای همین شیخ می گوید:
كل حال إلهي يعطي حركة حسية لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حال الهی که حرکت حسی بوجود آورد، نمی تواند بر آن تکیه کرد.
و ادامه می دهد:
كل حب يعرف سببه فيكون من الأسباب التي تنقطع لا يعوَّل عليه.
هر حبی که سسبش شناخته شود و آن سبب از اسباب منقطع باشد، نمی توان بر آن تکیه کرد.
اولا که حب باید بی سبب باشد یعنی بدون سبب شناخته شده همانطور که شیخ بارها می گوید که متعلق حب عدم است یعنی حب از جایی برخاسته که موطنش عدمی است و عدم را شناسایی نیست پس سبب شناسا ندارد همانطور که می گوید:
الحب الذي يعطيك التعلق بوجود المحبوب وهو غير موجود فهو صحيح وإن لم فلا تعول عليه.
یعنی: حبی که تعلق به محبوب غیر موجود داشته باشد صحیح است و اگر به هر نحوی بهره ای از وجود کَونی برده باشد نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس متعلق حب عدم است. در فتوحات مثال می آورد که اگر محبوب شما دست در گردن انداختن باشد تا این عمل رخ نداده و معدوم است محبوب است و همینکه رخ داد، پرنده بی سبب غیر دسترس حب برمی خیزد و در جایی دیگر آشیان می کند و همینطور بنگر به مثال های بالاتر و آنچه بی مثال است.
پس حب حقیقی، خود نفس حب می باشد و آن مطلوب است که همیشه با محب است و این اسم غلبه قهری سلطان حب است اما متعلق حب معدوم است و شیخ در این باره می گوید:
كل حب لا يتعلق بنفسه وهو المسمى حب الحب لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حبی که متعلقش، خودش نباشد آن حب حب است و بر ان تکیه نتوان کرد.
یعنی حب بذاته اصل است و اگر حبی زاید بر حب ذاتی باشد، فضله ای وجودی است و نمی توان بر خلوص آن پای فشرد و همینطور هر شهوتی که به غیر از ذات حب در انسان شعله گیرد، شهوتی مطرود است آنچنان که شیخ می گوید:
كل شهوة غير شهوة الحب لا يعوَّل عليها.
یعنی: هر شهوتی غیر شهوت حب، نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس همه چیز از سلطنت حب است و محبوب و متعلق حب ناپیدا و نا شناسا.
اما همین ذات حب را تجلیاتی است خالص که باید آنها شناخته شود. وجه شناخت آن این است که محب در حب فانی شود و هیچ اراده و درکی که تعلق به خود محب یا هر ماده ی دیگری داشته باشد را رها نماید و از نفس خود سفر کرده و در موطن عدم بنشیند، آنگاه تجلیات حب٬ او را می گرداند و چون هیچ چیز به غیر از سلطان حب بر او حکم فرما نیست همه تجلیات خالص برای حب است و لاغیر. آنچنان که شیخ اکبر گوید:
كل حب لا يفنيك عنك ولا يتغير بتغير التجلي لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر حبی که تو را از خود فانی نکند و آن حب به تغیر تجلی(سلطنت حب)، متغیر نگردد، نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس در اینجا اراده محب در محبوب غرق شده و نیست می گردد و شیخ در این باره می گوید:
كل محبة لا يؤثر صاحبها إرادة محبوبه على إرادته فلا يعوَّل عليها.
یعنی: هر محبتی که صاحب محبت، اراده محبوب را بر اراده خود موثر نداند، نمی توان بر آن تکیه کرد.
و اینکه :
كل محبة لا يلتذ صاحبها بموافقة محبوبه فيما يكرهه نفسه طبعا لا يعوَّل عليه.
یعنی: هر محبتی که صاحب محبت، به موافقت محبوب در آنچه نفسش کراهت دارد، متلذذ نگردد، نمی توان بر آن تکیه کرد.
پس در این مرحله است که محب واقعی، نفس را بدرود گفته و به تعبیر بهتر تلذذ آن را به تلذذ محبوب معلق کرده و تلذذ ذاتی نفسش را در شعاع انوار حب، گم کرده است.
اما بواقع محب حقیقی و عارف بالله کسی است که پس از رسیدن به این مرحله از حب که ذکر شد، می توان به اجسام طبیعی و طبیعت زنان نظر کند، چرا که او فقط وجه الهی را درین طبیعت می بیند و نفسش دیگر بدنبال زواید و فضله های نفسانی و طبیعی نخواهد رفت. و شیخ چه جالب بین حب و شهوت محب نفسانی و سالکِ طریق محبوب با عارف حقِ حب و محبوب فرق نهاده است و گفته است:
التجلي الإلهي في الأجسام الطبيعية كانت ما كانت لا يعوَّل عليه إلا المحققون من رجال الله.
یعنی: تجلی الهی در اجسام طبیعی، آنطور که این اجسام بر آنند و تجلی به فراخور این اجسام و مواد متغیر می گردد را نمی توان بر آن تکیه کرد مگر محققون در شناخت تجلیات حق در اجسام و نگریستن به وجه حق در انها از رجال الهی.
فاعل « کانت ما کانت » اگر اجسام طبیعی باشد یعنی هر آنطور که اجسام هستند بواسطه تجلیات و چه تجلیات باشد که تجلیات متنوع، منظور یکی است. اما بواقع ضمیر فاعلی به نزدیک بر می گردد. چون به حسب اجسام مختلف، تجلیات مختلفند و در اصل تجلی تکثری نیست. و تکثرات عالم و تنوع تجلیات از اعیان عالم هستند و البته نزد عارف و محقق ثبوت دارد که این اعیان ثابته و ماهیات اشیاء معدوم هستند و احکام اینها که صور تجلیات متنوع است موجود می باشد که این احکام اعیان همان صور اسمائیه الهیه است. الله اعلم.
بسم الله الرحمن الرحیم
یکی از هنرنماییهای بزرگ شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی که از عرفان خاص او و تجلی حق در صور مختلف نشات می گیرد، قرار گیری معارف عرفانی در صورتهای مختلف است. برای نمونه چند نوع ازین صورتهای متکثر و متلون با حقیقت واحد را نام می بریم:
۱. کتاب فصوص الحکم: سیر انسان کامل که در میان سیر و سلوک ۲۷ نبی الهی این حقیقت مشاهده می گرددو هر نبی نشانه یکی از مراحل و حقایق موجود در حقیقت انسانیه است.
۲. کتاب فتوحات مکیه: کتابی دایره المعارفی در کلیه مسایل و مشاهد و منازل عرفانی است و از هر دری بطور مفصل در او سخن بمیان رفته است.
۳. کتاب انشاء الدوایر: که شیخ حقایق الهیه را در اشکال به بند کشیده و چون اشکال مطبوع طبیعت انسان است بسیار زیبا آنها را درک می نماید.
۴. کتاب التدبیرات الالهیه فی اصلاح المملکه الانسانیه : بر محور رساله حکیم ارسطو به اسکندر به نگارش دست زده و در آن برخلاف ارسطو به حکومت و سیاست مورد نظر سیاست اصلاح مملکت نفس انسانی است.
۵. کتاب ترجمان الاشواق : که شیخ معارف عرفانی را در قالب اشعار عاشقانه ریخته و به علت مشکل بودن درک آن خود بر آن شرح زده است که به نام ذخایر الاعلاق مشهور است.
۶. کتاب مواقع النجوم و مطالع اهلۀ الاسرار و العلوم : که شیخ بر محور فلکیات و مواقع نجوم معارف سلوکی خود را منظم کرده است که از بخش های هشت تایی تشکیل شده است.
۷. کتاب لا یعول علیه ( آنچه بر آنها نمی توان در سلوک تکیه کرد. ): در این کتاب مسایل سلوکی را در قالب جملات کوتاه و پر مغز آورده است که می توان با توجه به حجم چند صفحه ای کتاب، آن را دایره المعارفی برای سالک و واصل دانست ...
قصد داریم از کتاب لا یعول علیه شیخ مطالب را گفته و به شرح آنها دست اندازیم. امید که قبول مردم صاحب نظر شود.
شیخ اکبر در رساله " لا یعول علیه " می گوید:
۱. الصبر إذا لم تشك فيه إلى الله فلا تعول عليه.
۲. الصبر إذا لم تسمع فيه شكوى الحق بعباده إليه بما أوذي به لا يعوَّل عليه.
شرح:
شیخ در قسمت اول می گوید که : صبر را اگر در او شکایتی بسوی خدا نباشد، نمی توان بر آن تکیه کرد. سپس در تکمیل و شناخت این سخن او به گفته دیگرش تمسک می جوییم که : اگر در این صبر شکوای حق بوسیله عبادش بسوی او، به آنچه که به حق، اذیت شده اند، شنیده نشود نمی توان بر آن تکیه کرد.
منظور شیخ از این گفته این است که بنده سالک در طریق حق بطور عام می بیند که در مسیر سلوکی او همیشه آزارهایی متوجه او هستند که این آزارها را حق تعالی در مسیر او نهاده تا پخته و متوجه حق شود و سالک را سزاوار است که بر آنها صبر نماید. آنچنان که در حدیث داوود علیه السلام است که خداوندا بدنم را به سختی ها رام تو کردم قلبم را به چه رام کنم. گفت به غم . و لازم است که سالک براین غم و گرفتاریها صبر نماید اما آنچه شیخ اکبر در این مساله می خواهد عنوان نماید این است که :
صبر باید در او شکایت به حق دیده شود آنچنان که در فتوحات در تعریف صبر می گوید که صبر آن است که در او به حق شکایت برده شود نه به خلق. پس همانطور که از اجزای لاینفک صبر عدم شکایت به خلق است، همانطور شکایت بردن به حق است. پس صابر را سزاوار است که از شداید و مصائبی که بر او وارد می شود بسوی حق بنالد و شکایت کند و حق دوست می دارد که بنده اش بدو شکایت کند و این اوج رابطه بنده نوازی او و از نوع شکایتهای محب به محبوب است. همانطور که در حدیث صحیح است که خداوند بواسطه همین استماع شکایات سختی را برطرف نکرده و این امر را بسیار دوست می دارد.
پس اگر صابر شداید را تحمل کند و شرم از شکایت داشته باشد او به تحقیق جاهل به مرتبه صبرو مقام خداوندی است و او بواقع صابر نمی باشد و از تعریف صبر خارج شده و باری را بر دوش می کشد که مزدی ندارد.
پس بر سالک شایسته است که به زبانها مختلف از بلا و مصائب و شدایدی که بر او وارد می شود بنالد و با این شکایت رابطه محبت را مستحکم نماید. و عارف می داند که فلسفه این شداید همین است و اگر شکایت بدو نبرد، لسان باطن او خود بخود حدیث نفس کرده و منکر رابطه شداید با حق شده و کافر بحق و در حجابی بزرگ می باشد. الله اعلم.
بسم الله الرحمن الرحیم
شیخ اکبر در باب ۴۶۳ فتوحات مکیه نظر خود را در زندگی با زنان اینطوری می نگارد:
« من در آغاز ورودم در اين طريق ، مكروه ترين خلق خداي تعالي زنان و نزديكي آنان بود و بر اين نحو ، هجده سال باقي ماندم و چون نزد من اين خبر نبوي _ كه خداوند زنان را براي نبي خود دوست گردانيده است _ آگاهي يافتم ، خوف خشم نزد من تقدم يافت و فهمیدم که نزد پیامبر (ص) زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند، پس به زنان محبت ورزيدم و اكنون بيشتر از همه به آنان مهر مي ورزم و بيشتر از همه حقوقشان را رعايت مي كنم زيرا اين از روي تحبب الهي ست نه حب طبيعي. »
دلایلی از بزرگان فلسفه در مورد عدم توجه به زن
یکی از بزرگترین مواردی که بزرگان عرفان و فلسفی به فهم آن نرسیده اند٬ همین شناخت زنان است. اگر زندگی این بزرگان تحقیق کنیم می بینینم که بسیاری از آنها به امر ازدواج تن نداده اند. با اینکه انبیاء الهی که بزرگان دین و بندگاه خاص الهی بوده اند به زنان و زندگی با آنها بسیار علاقه داشته اند.
برای نمونه ملاصدرا در اسفار در مورد زن نظر تکریمانه ای ندارد و ملا هادی سبزواری هم در تعلیقه خود بر اسفار آن نظر را تاکید می کند. پس می بینیم کسی که زن هم اختیار نموده اند٬ باز نظر تکریمانه ای ندارند آنچنان که می گوید:
و منها تولد الحیوانات المختلفه... بعضها للاکل... و بعضها للرکوب و الزینه... و بعضها للحمل... و بعضها للتجمل و الراحه... و بعضها للنکاح... و بعضها للملابس و البیت و الاثاث. «اسفار اربعه جلد 7 فصل 13 ص 136. مکتبه مصطفوی.»
و ملاهادی سبزواری شرح می دهد که :
فی ادراجها فی سلک الحیوانات ایماء لطیف الی ان النساء لضعف عقولهن و جمودهن علی ادراک الجزئیات و رغبتهن الی زخارف الدنیا، کدن ان یلتحقن بالحیوانات الصامته حقا و صدقاً، اغلبهن سیرتهن الدواب و لکن کساهن صوره الانسان لئلایشمئز عن صحبتهن و یرغب فی نکاحن و من هنا غلب فی شرعنا المطهر جانب الرجال و سلطهم علیهن فی کثیر من الاحکام کالطلاق و النشوز و ادخال الضرر علی الضرر. «همانجا، حاشیه ملاهادی»
نیچه در "جستار سوم" از کتابِ تبارشناسیِ اخلاق از آنچه ضروری زندگانی فیلسوفانه است چنین سخن میگوید:
« هر جانوری، از جمله جانورِ فیلسوف، بهغریزه در پیِ شرایطِ درخورِ بهینهای ست که در آن تمامیِ نیرویِ خود را خالی کند و به بالاترین مرزِ احساس قدرت برسد. هر حیوانی بهغریزه و با حسِ بویاییِ ظریفی که دستِ عقل به داماناش نمیرسد، بیزار است از هر مزاحم و مانعی که سرِ راهاش سبز شود و راهِ دستیافت به این بهینه را ببندد یا تواند بست[…]. بدینسان، فیلسوف بیزار است از ازدواج و هرچه که کار را به وسوسههای ازدواج بکشاند؛ زیرا ازدواج مانعیست و مصیبتی برای رسیدنِ او به بهینهیِ خویش. تا به امروز کدام فیلسوفِ بزرگی ازدواج کرده است؟ نه هراکلیتوس، نه افلاطون، نه دکارت، نه اسپینوزا، نه کانت، نه شوپنهاوئر." وی ازدواجِ سقراط را هم از جنسِ "مسخرهبازی"هایِ او و دست انداختنِ دیگران میداند. »
جدا این واقعیت غیر قابل انکار است که نظر عرفا و فلاسفه نسبت به زنان اینگونه است. حال که با دلایل مشخص گردید که این واقعیت وجود دارد به دلایل آن می پردازیم:
عقل و نفس
از ساده ترین وجه جدایی این دو این است که عقل کاملا از ماده مجرد است ولی نفس از نظر فعل نمی تواند جدا از ماده باشد. راستش یکی ازین دلایلی که فلاسفه برای عدم توجه خود به زن می آورند این است که زن دنیایی است یعنی تعلقش به طبیعت و مزاج زیاد و از درک معقولات کلی قاصر است. و معقولاتی که او در این زمینه بدنبالش است معقولات جزیی و متناسب با این حیات مادی او می باشد. پس می توان کار عقل را درک معقولات کلی دانست و کار نفس را درک معقولات جزیی متناسب با تدبیر بدن. برای همین امر خانه و تدبیر مرد و فرزندان به زنان اختصاص دارد و مدیریتها بزرگ تر کار مردان است.
اما اصل بحث ما تشریح جمله شیخ اکبر و کرامت زنان است.
درک مقام والای زن بسیار مشکل است
شیخ اکبر که از بزرگترین عرفای شامخین می باشد پس از ۱۸ سال گذران از سلوک خود و در سن حدود ۳۸ سالگی می فهمد که این کراهت از زنان درست نمی باشد. چونکه زنان در نزد انبیاء الهی خصوصا نبی مکرم اسلام (ص) بسیار مورد دوستی و محبت بوده اند. او بدرگاه الهی ناله می کند تا این حکم برای او آشکار می گردد و نتیجه حکم اینکه : « نزد رسول٬ زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند. »
نکته اساسی این مطلب این است که زن در نظر ابن عربی تغییر کرده است. او در ابتدا با دید غلبه فلاسفه و عرفا به زن می نگریسته است که به سبب طبیعت و دنیا او را بسمت پایین می کشاند. اما ازین نکته بزرگ که کرامت زن در این است غافل بوده است که خداوند در عالم بطور کامل بر زن تجلی کرده است و زنان آینه تمام نمای تجلیات حق است. حب و دوستی الهی در خیلی چیزها تجلی کرده است اما اگر بواقع عارف بنگرد می بیند که این تجلیات به نحو اکمل در وجود زن به اوج خود رسیده است. پس اگر کسی زن را از ناحیه طبیعتش بنگرد و در ارتباط با زنان زیاده روی کند این طبیعت باعث می شود که او از درک معقولات کلی برای فیلسوف و اوج مراتب عرفانی برای عارف باز ماند اما اگر بواسطه دوستی الهی بنگرد همچنان که انبیاء الهی می نگرند این زیبایی و تحبیب الهی به اوج می رسد. چون زن آینه تمام نمای عالم هستی است.
حقیقت زن نفس کلیه است که بدان تمام عالم بوجود آمده است و افلاک در پیدایش از کنار او آفریده شده اند. اما مساله تحبیب الهی مساله ای دیگر است.
البته در حدیث نبوی آمده است: حبب الي من دنياکم ثلاث : النساء و الطيب و جعلت قرة عيني في الصلاة (یعنی دوست گردانیده شد از دنیا شما سه چیز : زنان و بوی خوش و نور چشمی من در نماز قرار داده شد.)
حُبب به صیغه مجهول یعنی حق تعالی برای من زنان را دوست گردانید. یعنی اینکه هر که بدنبال زنان برود به طبیعت آنها دست می یازد مگر اینکه حق تعالی دوستی خود را در زنان برای او مشهود کند. لفظ دنیاکم یعنی دنیا شما هم به این امر اشاره دارد که دنیا برای شماست و اگر من بسمت زنان می روم بخاطر دنیا نیست بلکه بخاطر تحبیب الهی است.
نتیجه اینکه بزرگی زنان در دو امر است:
(۱) طبیعت و نفس کلیه که تمامی عالم طبیعت بواسطه وجود آنان است و آنها همچون ماده ی جهان هستیند.
(۲) ذات حق تعالی غنی از عالمین است و حق تعالی فقط نزد تجلیاتش شناخته می شود. پس اعظم تجلی و اکمل آن در زنان است برای کسی که عارف به این حق باشد. آنچنان که شیخ اکبر در فص محمدی (ص) فصوص الحکم گوید: « فشهوده (الرجل) للحق فی المراه اتم و اکمل. » و می گوید : « و برای همین دوست دارد زنان را بخاطر کمال شهود حق در ایشان. چونکه حق تعالی مجرد از مواد اصلا مشاهده نمی شود و از نظر ذات غنی از عالمیان است. » پس چون حق تعالی از نظر ذات مشاهده نمی شود و از لحاظ تجلی در عالم مشاهده می شود٬ پس زنان بزرگترینِ مجالی حق تعالی هستند.


