تبليغاتX
هستی ابن عربی


بسم الله الرحمن الرحیم

 

نکته ای که در عرفان ابن عربی بسیار حائز اهمیت است و بسیاری از ابن عربی پژوهان معاصر بدان توجه ندارند، بکار بردن کلماتی همچون فلسفه ابن عربی و یا تفکر ابن عربی است. این دوستان بخاطر خوی گرفتن با فکر و فلسفه، همچنین به تبع آن فلاسفه و متفکران، دیگر دقتی در بکار بردن کلمات ندارند. با توجه به اینکه هر کلمه ای _ مخصوصا در عرفان و فلسفه که تکیه بر کلمات بسیار مهم می باشد_ نقش تعیین کننده ای در معنا دارد، این مقاله سعی کرده به چند پرسش بنیادین جواب دهد. آیا ابن عربی یک فیلسوف است ؟ نقش تفکر در عرفان ابن عربی چیست؟ آیا با توجه به اینکه او در عرفان نظری دست دارد، می توان مسامحتا عرفان نظری را عرفان عقلی خواند؟

شیخ اکبر در ج1 ص 171 کتاب فتوحات مکیه می گوید: « : يكفي هذا القدر من هذا الباب فقد حصل المقصود بهذا التنبيه فإن هذا الفن في مثل طريق أهل الله لا يحتمل أكثر من هذا فإنه ليس من علوم الفكر هذا الكتاب و إنما هو من علوم التلقي و التدلي فلا يحتاج فيه إلى ميزان آخر غير هذا و إن كان له به ارتباط فإنه لا يخلو عنه جملة واحدة و لكن بعد تصحيح المقدمات من العلم بمفرداتها بالحد الذي لا يمنع و المقدمات بالبرهان الذي لا يدفع بقول الله في هذا الباب « لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا الله لَفَسَدَتا» فهذا مما كنا بصدده في هذا الباب و هذه الآية و أمثالها أحوجتنا إلى ذكر هذا الفن و من باب الكشف لم يشتغل أهل الله بهذا الفن من العلوم لتضييع الوقت و عمر الإنسان عزيز ينبغي أن لا يقطعه الإنسان إلا في مجالسة ربه و الحديث معه على ما شرعه له‏. »

(ترجمه: این باب به همین قدر کفایت است و مقصود هم بدین تنبیه حاصل شد. پس این فن در مثل طریق اهل الله از این بیشتر جا ندارد. این کتاب از جنس علوم فکر نمی باشد و از علوم تلقی و تدلی است. و میزان دیگری غیر این جایگاه ندارد. اگر چه که با آن (فکر) بی ارتباط نبوده و جملگی خالی از آن نیست، اما پس از تصحیح و درست کردن مقدمات، یعنی علم به مفردات آنها _ در حدی که مانع نشود. _ خداوند در این باب می فرماید:  اگر در آسمان و زمین خدایانی جز خدای یکتا بود، تباه می گشتند. (انبیاء/22) این آن چیزی بود که ما در این باب در صدد بیانش بودیم. این آیه و امثال این آیه ما را وادار به بیان این فن کرد، و اهل الله از باب کشف، خود را سرگرم به این فن نمی کنند، چون بهره ای جز تلف کردن و تضییع عمر نمی باشد و چون عمر انسان عزیز و گرانمایه است، سزاوار است که انسان آن را جز در مجالست پروردگارش و سخن با او _ آنگونه که برایش مشخص شده _ صرف نکند.)

همانطور که شیخ اکبر مشخص کرده است، استدلال و علوم فکری با علم بالله و علوم تلقی و تدلی متفاوت است. هر چند عارف از علوم عقلی و استدلالی کمک بگیرد، این کمک او بسیار کم و باعث نمی شود که نام استدلال و تفکر بر او نهاده شود. شیخ با استناد به آیه قرآن که از برهان برای کشف مطلب استفاده کرده، می خواهد اندک برهان خود را نیز طوری جلوه دهد که دلیل برهان شرع و قرآن است. ولی اینطور نیست که سخنان ما منشا استدلالی و عقلی داشته باشند، بلکه همانطور که گفته سخنان شیخ منشا، تلقی و تدلی دارد.

 

شیخ در باب فکر (باب 145) فتوحات مکیه با این ابیات به تحدید واندازه گیری محدوده فکر می پردازد:

ان التفکر فی الایات و العبر           لیس تفکر فی الاحکام و القدر

الفکر نعت طبیعی لیس له             حکم علی احد یدری سوی البشر

ترجمه: همانا تفکر در آیات و عبرت گرفتن است و تفکر در احکام و قدر درست نیست.

فکر نعتی طبیعی است و برای او حکمی بر احدی که بوسیله سوای بشر درک شود، نیست. (فکر،حکمی بشری است. )

شیخ بیشتر در باب فکر به نقد فکر می پردازد و فقط تفکر را برای عبرت گرفتن از عالم مناسب می داند. و کسانی که بوسیله تفکر در مسائل الهی وارد می شوند، مذمت می کند. او می گوید: « فکر حالی است که مبرا بودن را اقتضا نمی کند. از این روی مقامش بس بزرگ و خطرناک است. زیرا صاحبش نمی داند راه درست را رفته یا خطا؟ »

بهتر بگوییم به نظر شیخ فکر یک عالم مجازی می سازد که در آن درست و نادرست هر دو ممکن می باشد. سعه این عالم باعث می شود فرد گمان کند که در عالم حقیقی هم همینطور مساله نادرست فکری او جریان دارد. برای همین عالم فکر به فرد همیشه صورت درست را نمی نمایاند و این ورطه، خطرناک است.

در جایی دیگر می گوید: « و چون اهل الله مرتبه فکر را دانستند، که آن غایت علمای رسمی و صاحبان اعتبار _ از صالحان و نیکوان _ است و اینکه فکر مناسبات بین اشیا را اقتضا می کند، از این روی آن را برای اهلش رها کردند و از اینکه آن حال باشد، بشدت دوری و پرهیز کردند. »

شیخ در باب بعدی یعنی باب ترک فکر کتاب فتوحات، کلا با فکر به مخالفت می پردازد و مرتبه آن و اعتبار در عالم را مرتبه افراد اهل الله نمی داند.

او در ابتدای باب می گوید:

ترک الفکر تسلیم لخالقه                 فلاتفکر فان الفکر معلول

ان لم تفکر تکن روحا مطهرا         جلیس حق علی الاذکار مجبول

(ترک فکر تسلیم برای خالق فکر است. پس تفکر نکن، همانا تفکر معلول است. اگر تفکر نکردی، تو روحی مطهری که جلیس حق تعالی و سرشته بر اذکاری.)

در آخر شیخ نتیجه می گیرد که تفکر یک جولانگاه است _ یا در مخلوقات و یا در خالق _ که عواقب هر دو بی خطر نیست.

سپس دلیل آوری از عالم بر خداوند را نوعی بی ادبی با حق می داند، و می گوید که هیچ دلیلی از خود شیء بر خودش دلالتش بیشتر نیست. و در اینجا نیز فکر راهی ندارد. (از بدیهیات عقلی است و ورای جولان متفکر است.)

در آخر شیخ اینطور نتیجه گیری می کند که اهل الله در آنچه خداوند دستور به تفکر داده، تفکر می کنند و باقی را رها می نمایند. حتی در مواردی که تفکر می کنند، نتیجه فکر یک حکم تبعی است و قابل مقایسه با علوم ذکر، وحی و علوم وهبی الهی در بلندی مقام و رفعت و منزلت نمی باشد.

پس سه نوع علم فکری داریم:

  1. اگر بنده در حال فکر درآیات بمیرد. (درست است که در حال فکر بوده است و بدان هم شرع دستور داده اما مشهود او آیات بوده است.)
  2. جولان فکر در الاه باشد تا او را دلیل بر مخلوقات بگیرد. ( او را برای غیر او طلب داشته و این بی ادبی با خداست.)
  3. جولان فکر در کائنات برای نسبت دادن آنها بدو. ( او را برای خودش طلب نکرده است. اگر چه که در آخر می خواهد او را دلیل بر خودش بگیرد. اما او در حق تعالی نمی نگرد مگر اینکه او، به حق تعالی عالم است. پس اگر نظر کند بدین که حق تعالی جایز است که دلیل بر خودش باشد؟ این غایت جهل و نادانی است. زیرا هیچ چیزی از خودش بر خودش، دلالت کننده تر نمی باشد و این اول بدیهی بوده است.)

خلاصه اینکه فکر در حق تعالی و عالم ، باعث نمی شود که فرد،علم به حق تعالی بیابد یا افزون کند. چون در ابتدا او حق را دانسته است. (منظور بحث کسی است که علم به حق تعالی دارد و دوباره فکر در او و عالم می کند.) اما فکر در عالم برای عبرت و آنچه شرع دستور داده باز از صنف فکر می باشد و تبعی است و مستقیم ِ مجالست و درک حق تعالی را بدنبال ندارد. بهمین خاطر عرفا نقد حاضر را به اندیشه تبعی و با واسطه، عوض نمی کنند.

در مجموع، درست است که درک کلام شیخ و سخنان او نیز با عقل و فکر قابل درک است. اما پیچ های فلسفی و استدلالات دشوار در کلام او دیده نمی شود. مهمتر اینکه این بحث ها فرد را به فکر کردن دعوت نمی کند. بلکه او را به ذکر و نگاه ویژه در عالم می خواند. او پایه بحث های خود را طوری بنیان ننهاده که با تفکر و بازکردن پیچ های فلسفی و استدلالی، فرد به کنه مطلب دست یابد، بلکه فرد با خواندن و درک کلام او جهان بینی جدید و درکی تازه می نماید. درکی که با فکر و تعقل کمترین رابطه را دارد و با علم، از نوع الهی و الهامی رابطه نزدیکی دارد. شیخ همیشه در کتبش، علم را بسیار ارج نهاده اما این علم بوسیله تعقل حاصل نمی شود. بلکه از پیچاپیچ فکر بدور است. فرد به مطلبی می رسد و آن مطلب در او شعله ور شده و رسوخ می یابد اما از دسترس تفکر، در درجه اول بدور است. شاید بخاطر انسی که ما با تفکر داریم نام آن را فکر و نتیجه فکر بگذاریم. ولی همین تفکر ورزیدن در کلام شیخ، خود محققین را به بیراهه نهاده است و خواستند که با ترازوی تعقل، سخنان او را بسنجند که بهره اندک بوده و نقد در این زمینه بسیار آمده است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:56  توسط مهدی صدفی  | 



سلام علیکم!

مطلبی بود که قبلا نیز نگاشته شده بود و اینک نیز صلاح دید ذکرش قرار گرفت. که :

« فذکر ان الذکری تنفع المؤمنين »

آنچه باعث نگارش این مبحث شد، دردی است که اینک در عصر ما شیوع دارد :

·          پستی علوم دانشمندان و عدم آشنایی با علم حقیقی مورد نظر دین که بوسیله آن سعادت حاصل می شود.

·         کسب علومی که مکتسب آن، بوسیله آن علم نمی تواند خود را سعادتمند در دین بنامد.

·         تکیه بر عمل به عنوان امری مستقل از علم (همچون جسدی بی روح)

·         اصرار بر ظاهر عمل و عدم ترقی و عروج.

علمای آخرالزمان

امام محمد غزالی در کتاب احیاء علوم الدین و ورام جد سید ابن طاووس در کتاب  مجموعه ورام روایت می کنند که:

پیامبر(ص) فرمود: شما در روزگاری زندگی می کنید که علما زیادند اما گویندگان اندک و اعطا کنندگان علم بسیار و سوال کنندگان اندک و عمل در این دوره بهتر از علم است. زمانی بر مردم می آید که علماءش اندک و گویندگان بسیار و اعطا کنندگان اندک و سوال کنندگان بسیار پس علم در آن دوره بهتر از عمل است.

همچنین از رسول خدا پرسیدند: کدام عمل بهتر است. فرمود علم بالله. گفتند ما عمل را می خواهیم. فرمود: علم بالله. گفتند: ما از عمل می پرسیم شما از علم جواب می دهید. فرمود: عمل اندک با علم نافع است و عمل بسیار با جهل نتیجه ندارد.

همچنین در کتاب سیرو سلوک علامه بحر العلوم از قول امام ابا عبدالله (ع) آمده : عاملی که به غیر بصیرت و شناخت باشد همچون رونده طریقی است که آن بجز دوری از مسیر ارمغانی نمی آورد.

مقصود ما از بیان این احادیث تکیه بر شرف علم بر عمل نبود که این نزد بسیاری واضح است. بحث دقیقتری بود که علم همچون روح عمل، عینا عمل خود را می آفریند. همانطور که دوستان می دانند در عالم دیگر اعمال بصورت حقایق خود بر ما ظهور می کنند و صورت می پذیرند. و این صور همان علم ماست که در دنیا بصورت عمل متعین شده و بواسطه ضیق و مشتبه شدن بسیاری از احکام عمل مومن از غیر او مشخص نمی باشد اما در آخرت علم و به تبع آن عملش بخاطر گستردگی مکان صورت حقیقی خود را می پذیرد و آنجاست که از عمل جز ظهورعلم یعنی نیت صاحب عمل باقی نمی ماند.

شما در دنیا به یک صف جماعت در نماز بنگرید. بعید است که تمیزی احساس کنید. چه بسا کسانی که در مراقبت احکام ظاهری کوشاتر باشند اما...

خب مسلما بعضی از نماز ها تا به عرش صعود می کند و بعضی از گلو تجاوز نمی کند. این بواسطه تخیل معانی و جمع کردن حواس و بسیار چیزهایی که ما نماز خود را بسوی آن پیش می بریم نمی باشد که اینها هم نکوست اما نمازی که تا عرش بالا می رود نشانه علم قلبی، یقین، معرفت الله و توحید است. آنچه که ما در طول عمرمان تا آن زمان کسب کرده ایم و حتی مواردی قبل از آفرینش ما در آن نهفته است.

یک علم گسترده نه تمرکز حواس و یا دقت در ادا کردن درست حروف نیست - که اینها درست است که نکوست - اما نسبت به آن علم خود گواهیم که مثل نم در برابر دریاست. اصلا آن علم است که تمرکز حواس و توجه روح معانی و ادا کردن درست الفاظ به تبع آن خواهد آمد و اینها امری مستقل از آن نیست. بلکه تمرکز بر روی ظواهر با نداشتن علم یک تشبه به رفتار بزرگان است.

علم توحید و دوری از شرک جلی و خفی

از حدیث پیامبر در تاکید بر روی علم بالله شرف این علم توحید مشخص می شود. جالب تر اینجاست که نور توحید تمامی سیئات را محو می کند آنچنان که در کتاب توحید شیخ صدوق آمده است:

قال رسول الله: کسی که بمیرد و شرک نورزد چه خوبی کند و چه بدی داخل بهشت می شود.

علت آن حدیث امام صادق (ع) در توحید صدوق است که فرمودند:

خداوند اجساد موحدین را بر آتش حرام کرده است.

در حدیثی دیگر آمده است: کسی که لا اله الا الله بگوید در ساعتی از شب یا روز، همه بدیها از کارنامه اش پاک می شوئد.

البته گفتن لا اله الا الله برای هر کس که نماز بخواند انجام می شود. پس منظورعلم و قول آن باید جدای از الفاظ باشد.

در حدیثی دیگری از همین کتاب آمده است:

...( پس پیامبر از ابوذر در بیابان جدا می شود و زمانی می گذرد و باز می گردد.) پیامبر در حالی که می آمد می فرمود: و اگر چه زنا کند و اگر چه دزدی کند. من درنگ نکردم و سبب را پرسیدم. فرمود: جبرئیل بود که در میان سنگلاخ ها بر من آشکار شد و گفت: امتت را بشارت بده که هر کدام از آنان که بمیرد و شرک بخدا نورزد داخل بهشت می شود. گفتم یا جبرئیل حتی اگر زنا کند یا سرقت نماید. گفت: حتی اگر شراب بنوشد.

این حدیث و احادیث قبلی نشان دهنده این است که در دیدگاه توحیدی سیئات بزرگی همچون سرقت و زنا و شرب خمر نیز محو می گردد. البته شیخ صدوق حاشیه ای بر حدیث زده که حتما بدینها توفیق توبه داده خواهد شد. البته بالاتر از سخن شیخ همان نور توحید است که هیچ اثری بر اینها نمی گذارد. بیشتر ازین درک آن مشکل می نماید.

بحث فلسفی:

مقدمه (1) :عمل همان جسد و پیکره و ظاهر است و علم همان روح و نیت عمل.

مقدمه(2) : مقصود از علم در اینجا علم احکام شرع نمی باشد. زیرا این علم یعنی علم فقه مصطلح فقط روش ظاهر عمل را مشخص می کند. اما ممکن است یک کافر و یا یک منافق در علم فقه بسیار چیره دست تر از یک مسلمان باشد که در تاریخ بسیار است. منظور از علم علمی است همان علمی است که روح عمل می باشد و آن همان روح این عملی لست که بصورت متنزل و شکل گرفته مشاهده می شود.

 همانطور که روح ما و نفس که رابطه بیشتری با عمل دارد عمل و جسم را به شکلی در خور خود می سازد دقیقا علم نیزعمل را عینا شبیه به خود می سازد و رابطه عینیت بین روح و جسم و علم و عمل مشاهده می گردد. محال است عمل به اندازه سر سوزنی از علم ما متغیر شود و تعالی علم محال است که در عمل مشاهده نگردد. اینها هر دو عین هم هستند و فقط عمل مرتبه متنزله علم و جسد مرتبه متنزله روح است.

این را وقتی متوجه می شویم که که روح از بدن مفارقت کند و جسد بی روح بماند. اگر مفارقت تام بود در همان لحظه عینا جسد مضمحل می شود اما بواسطه رابطه ای میان نفس با بدن، آن بمرور مضمحل می گردد. و همین رابطه هیچ موقع قطع نمی گردد و در عالم دیگر همین رابطه است که بدن مثالی و متناسب با آن جهان را برای ما می آفریند. در مساله علم و عمل هم همینطور می باشد.

راههای تعالی علمی انسان:

·         تکیه برعلومی که بوسیله انبیاء آمده و در بین بشر شیوع دارد و توجه بدانها برای تعالی روحی نه تعالی مادی.

·         خواندن علم فلسفه الهی و طبیعی که ریشه در کلام انبیاء و معصومین دارد.

·         مطالعه کتب عرفانی و سعی در خلوص از دنیا مادی و دقدقه های آن و عمل به آنها یی که قابل عمل است.

·         کم گویی و عزلت نشینی غیر مذموم و توجه به آنچه که علم حقیقی است.

آنچه که بین انسانهای متعالی مرسوم بوده خارج از موارد فوق نمی باشد. و آخر سخن خود را به کلام علامه حسن زاده آملی تمام می کنم که گفت:

« به جانم قسم، آنکه خود را از کتب عقلی و صحف عرفانی دور کند، کتابهایی همچون تمهید القواعد، شرح قیصری بر فصوص الحکم و سرح العیون فی شرح العیون و مصباح الانس و شرح محقق طوسی بر اشارات و اسفار و شفاء و فتوحات مکیه، که دستهای نوریه آنها را هدیه نموده اند، همانا {جان} خود را از فهم خطاب محمدی (ص) {قرآن} دور کرده است و آنرا {جان خود را} از نیل به سعادت قصوایش محروم ساخته است. »

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:54  توسط مهدی صدفی  | 



                                                    بسم الله الرحمن الرحیم

سلام دوست گرامی!

اینک٬ مشغول خواندم دوره آثار افلاطون بودم و به ناگاه با موضوعی برخورد کردم که ذهنم بسوی شما چرخید. بحث بر سر این بود که سقراط با سوفیستی که با او بحث می کرد متفق بودند که : « مردمان می گویند که دانش چناه نیرویی ندارد که بتواند بر آدمی چیره شود و او را رهبری کند بلکه بسا ممکن است که کسی از دانش بهره مند باشد و با اینهمه عنان به دست چیزی غیر دانش داشته باشد مانند خشم و شهوت و میل و ترس و عشق.»

 بعد پس از بحث های طولانی این بحث را عوامی می خوانند و می گویند در نتیجه دانش است که عنان دار است و بس و همه بدو بر می گردد و بس. (مراجعه کنید به دوره آثار افلاطون ج ۱ ص ۱۱۶ به بعد )

بحث مفصلی است و بنده قصد باز کردن آن را ندارم. راستش وظیفه دیدم که آنچه به ذهنم رسید و بدان اعتقاد دارم را بیان کنم. هر چند نادانم اما در این مساله چون جزمیت و اعتقاد داشتم آن را بیان می کنم . البته سعی بنده این است که به منظور مقابله نباشد و خداوند را می خوانم که مرا دستگیری کند.

قبل از شروع بحث لازم است چند مورد را یادآوری کنم:

۱. بنده تا به موضوعی جزمیت و یقین نداشته باشم از پند آن خودداری می کنم و خود سزاوارتر به پند هستم.

۲. خود در گذشته مبتلا بدان بوده ام و خداوند و رحمت او مرا بهبود بخشید. پس اگر دیگری نیز این کار ار انجام می دهد عیبی بر او نمی شمارم بلکه از ویژگی های نبوغ اوست ولی باید تبدیل به احسن گردد و این اقتضای سن است و عیب نیست بلکه پله ای برای عروج می باشد.

۳. بنده مانند بیماری می مانم که در دوران نقاهت است. پس به بیماری آگاه است و خرسند از نجات از آن اما هنوز از دامان آن بکلی نرسته و امید بازگشت دوباره به بیماری او را محتاط می دارد. پس خود را همدرد می دانم و امید بهبودی کامل را برای هر دو خواستارم.

اما اصل مطلب:

همانطور که نزد خردمندان و نفس شناسان است فکر از میان موادی که از حس و خیال کسب می کند٬ شروع به تفکر و تحلیل کرده تا آن را به نتیجه برساند. مثلا پس از دریافت سفیدی از برف و ... حکم به سفیدی پودر لباسشویی که صناعی است و سابقه نداشته است می کند. همچنین از عالم خیال که موادش را از حس می گیرد همینطور حکم می کند. البته خیال منظورم آن چیزی است که دقیقا عین حس یا صورت حسی شیء (صورت ذهنی) نیست بلکه نوعی دخل و تصرف در آن داده شده است و گرنه خیال را می توان همان صورتی واقعی شیء دانست. (بعدا با مثالها مشخص می شود.)

اما اگر فکر درست باشد و مواد اولیه عین حس و تفسیری در کار نباشد همیشه نظر درست است. اما گاهی ما در مقام تفسیر دچار اشتباه می شویم. مثلا وقتی در حین بیماری غذایی می خوریم می گویم غذا تلخ است. درست است که حس ما تلخی را درست انگاشته است اما تفسیر غلط است چون غذا تلخ نیست و چیز دیگری که در درون ماست تلخی دارد. پس حس درست گفته و تفسیر فکری اشتباه است.

حال خیال هم از حس برداشتهایی دارد که اشتباه است. مثلا آنچه در خارج و دریافت حسی عین واقعیت است را با پر و بال و آب و تاب تخیل می کند. پس صورت خیالی را با اضافه اغراض خود ثبت می کند. مثلا یک عاشق از معشوق خود در خیالش چیزی می سازد که بواقع آن معشوق خالی از آن هاست. مثلا عیبها او ار نمی بیند. و نازیباییهاش را زیبایی تخیل می کند یا اصلا نمی بیند با اینکه حس بینایی آنها را دیده است. پس غرض او بر تخیلش تاثیر گذاشته است. این مورد در انسانهای خیال باف بسیار مشهود است.

مثالی دیگر در این بحث به شرح زیر است که شیطان چطور ازین قوا استمداد می جوید تا عمل خود را بر کرسی بنشاند.

انسانها در ابتدای خلقت خداپرست بوده اند ولی خب شیطان به آنها پیشنهاد داد که برای اینکه همیشه بیاد خدا باشید اجسامی را بسازید که همیشه یاد آور خدا باشند. فقط همین و یاد آوری را تاکید کنند و شما را بدو یاد آورند. پس عده ای از موحدین حرف شیطان را تایید کردند ولی هیچ موقع به این اجسام استقلال ندادند بلکه صرف یاد آوری بود. مانند یک دفترچه یادداشت. اما پس از اینکه نسل بعدی آمد شیطان به آنها گفت که پدرانتان واقعا اینها را می پرستیدند و اینها بواقع تدبیر کننده عالمند و شما بدینها استمداد بجویید که کار شما را بهبود کنند. و آنها هم این را باور کردند و بت پرستی زاده شد. حال وقتی پیامبری بدانها می گوید که چرا اینها را می پرستید٬ می گویند: پدرانمان بر این بودند. بواقع هم استدلالشان از اینکه الان ما می فهمیم قوی تر است. یعنی اینکه پدران بالاخره در ابتدا درست مذهب  بودند و آن هم بما رسیده است اما نمی دانند که در بین یک استدلال نا مناسب قرار گرفته است یعنی جابجایی اجسام برای یاد آوری خدا که تبدیل به خود خدا شده است. اما این قسمت را فراموش کرده اند. البته از اول هم نباید پدرانشان حرف شیطان را قبول می کردند و به یاد آوری بتها عادت می کردند که حمله شیطان همیشه در ابتدا بطور غیر مستقیم است.

دوباره به بحث خود بر می گردیم. ابن عربی در باب توحید فتوحات مکیه می گوید: « چگونه شخص خردمند را سزاوار است که از قوه مفکره خود تقلید کند در حالیکه آن نظر فکری را به صحیح و فاسد تقسیم می کند و محال است بین نظر صحیح و فاسد خود فرق بگذارد؟ »

پس فکر مانند یک تابع است که هر ورودی که بدو دهیم خروجی را بما می دهد. مثلا اگر بگوییم زمین مسطح است می تواند این را پایه هزاران استدلال قرار دهد و خود توانایی تشخیص تطابق با واقع را ندارد. پس کارش استدلال است و حال می خواهد آنچه از حس یا خیال گرفته درست باشد یا خیر.

دوست گرامی!

حال که کلیت مشخص شد به نتیجه گیری می پردازم. هر کسی دارای قوه تخیل و تفکر می باشد اما کمتر کسی مثل شما ازین دو موهبت الهی به این اندازه برخوردار است. اما این دو قوه پردازش گر آنچنان مطلب را می کاود و به هزاران صورت در می آورد که در آخر چه بسا با اول مطابق نباشد. و این دو علت دارد. یکی مواد اولیه و دیگری خود استدلال که اصولا استدلالات عرفی دارای نوعی ضعف هستند و فقط در مسایل اولیه و جزیی شاید کارگر باشند. اما ما با این مواد عرفی و استدلالات ناقص آن هیچ موقع توانایی بررسی موارد اصلی هستی را نداریم. البته نمی گویم که پس حتما نیازمند علمی هستیم که استدلالات و موادی بیاورد که ما بدانها مجهز شویم! خیر٬ بلکه علم فلسفه و یا منطق و غیره فقط کارش این است که استدلالات درست را بر ما آشکار کنند و ما را بدانها آگاه نمایند و استدلالات ناقص و اشکالات آن را برملا سازند.

اما مواد٬ کسی که دارای تخیل و تفکر قدرتمندی باشد مسلما به مواد بیشتری هم نیاز دارد. ما اصولا می توانیم مواد ورودی به یک کارگاه کوچک را به تنهایی کنترل کنیم اما برای یک کشور بزرگ حتی با وجود کمک گیری از دیگران هم امری صعب می نماید. پس یک انسان متفکر و متخیل با قدرت بالا نمی تواند با وسایل یک کارگاه کوچک به مقاصد بلند نایل آید.

دیگر اینکه وقتی انسان قوه تفکر و تخیل قویی داشته باشد دوست دارد که مرتبا با آنها بازی کند چون اینها لذت بخش برای او می باشند. تفکر کند و تخیل خود را آزادانه رها کند صورتها بیافریند و با آنها بازی نماید و دنیای مجازی خود را وسعت دهد. خیال می گیرد و می پروراند و فکر با خیالهای دیگر آن را ربط و تلفیق می کند و عالمی می سازد که چه بسا با واقعیت مطابق نباشد. البته چون همیشه با واقعیت برخورد دارد پلی هم اعتباری میان این دو زده و با علاماتی بهم ربط می دهد مانند وجود نوشتاری با وجود حقیقی که می تواند از آن بازگو کند. اما اینجا بازگو کردن نیست و استدلالات و تفاسیر نادرست هم درو راه یافته و چه بسا سنخیت خود را با واقعیت از دست داده باشد.

بگذارید مثالی بزنم: یک انسان عاشق عرفی از معشوق و روابط خود با او صورتی می سازد و در این صورت آنقدر تاکید می کند و وقایعی می آفریند که برایش جزمیت پیدا می شود که بواقع همین است. پس منتظر می نشیند تا اینها رخ دهند. اما چون با واقعیت مطابقت نداشته اینها رخ نخواهند داد. پس افسرده می شود و در اینجا دوباره یک استدلال نامناسب بکار می برد. می گوید: واقعیت و جهان خارج اشتباه است که نتوانسته او را به مقصود خود برساند و عالم مجازی متخیل خود را اصالت می دهد. و بعضی از موارد که به افسردگی و چه بسا خودکشی می رسد به علت آن است که عالم خارج را دروغی می خواند و خیال خود را درست و می خواهد از عالم خارج جدا شود و در خیال خود تا ابد بماند.

خب بحث به آخرین نتایج خود نزدیک می شود. شاید بپرسید که این خیال و تفکر ما مثل ماشینی می ماند که برای سرعتهای بالا ساخته شده است و اگر از آن در سرعتهای پایین استفاده نشود حق مطلب را ادا نکردیه ایم.

دوست گرامی که بخاطر علاقه و سنخیت با شما همیشه طلب پیشرفت شما را دارم و سعی در آن ...

حق با شماست. اما این سرعت بالا حاشیه امنیت می خواهد که در چند مورد خلاصه کرده و بحث را به پایان می رسانم.

۱. علم منطق و فلسفه و روانشناسی و ... می تواند راههای درست اندیشیدن و تخیل کردن را یاد دهد بلکه آن را بیش از پیش بارور کند. پس آنها را بطور محض فرا گرفته و در خودتان کاربردی کنید و با دیگران به بحث بنشینید. این مسلما مفید خواهد بود.

۲. کسی که اهل فن است را بیابید و او را با تفکرات و تخیلات خود آشنا کرده تا خطایای شما را گوشزد کند که این مورد بسیار کم است.

۳. بدانید که تفکر و تخیل شما را در راه اغراض نفسانی و غیر نفسانی راهبری می کنند. پس حتی در موارد غیر نفسانی هم که مربوط به دین و اعتقاد شماست سعی کنید خود را ازغرض خالی کنید. چرا که نفس بسیار از اوقات اغراض پلید خود را در لباس دین و اعتقاد جا می زند همانطوری که استدلال شیطان هم اصولا از همین راههاست. بزرگان حتی نمی گفتند ما خدا را می خواهیم بلکه می گفتند هر چه او می خواهد. البته این بدان معنی نیست که ما میل به حقیقت و خداپرستی نداشته باشیم بلکه راه اغراض را کوتاه می کنیم.

۴. از خیال بافی بپرهیزیم. ( مثال فرد عاشق که جهانی خیالی می آفریند و از جهان حقیقی فاصله می گیرد.)

۵. با ریاضیات و فلسفه و دیگر علوم یقینی که دارای یک جواب قطعی هستند بیشتر سر و کار داشته باشیم تا به این توهم نرسیم که همه راهها می تواند درست باشد. و هر کسی راهی جدا برای رسیدن به حقیقت دارد. این جمله با اینکه درست است اما بیشتر مردم برداشتشان از آن اشتباه هست. پس وقتی با علوم دو دوتا چارتایی زیاد برخورد داشتیم می فهمیم که در مسایل اصلی همیشه یک جواب است و این جواب را می توان به صورتهای مختلف و زبانهای مختلف گفت و این زبانها و صورتها همگی به یگانگی راه دلالت دارند.

دوست گرامی و خواننده عزیز!

این تجربه هایی بود که بیماری در دوران نقاهت خود نگاشته و به یقینی بودن آنها اعتقاد دارد. با اینکه نمی توان هیچ انسانی را عین عالم خارج و حقیقت محض دانست و ازین عیب بری دانست.

اما این رساله کوتاه را برای دوستم نگاشتم. چون به ایشان علاقه دارم و ایشان را دارای نبوغ خاصی در این مورد می دانم. آنکه استعدادش عظیم است٬ ریسک پذیری زیادی دارد و همانطور که از بالا رفتن به قلل بلند نمی هراسد از افتادن در دره های عمیق نیز هراسی ندارد. پس او بواقع دارای حقیقت و قدرتی است که از ناحیه قدرت کل بدو افاضه شده است.

                                         والله یقول الحق و هو یهدی السبیل.

                                                                                                            مهدی صدفی

                                                                                                                ۴/۶/۸۶ 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 14:16  توسط مهدی صدفی  | 



 

کلمات را در آغوش می گيرم! به تحقيق که جانهايشان ايستاده است!

سلام علیکم
بدرستيکه هر چه خالص برای او باشد می ايستد و بقيه مردگانند.

از آنچه مقبول است ذکر و ياد الهی و تلاوت قرآن اگر ذکر باشد و حسن ظن به خداست و گرفتن طريقه ای که راهرويی داشته باشد و واصل شده باشد.

وگرنه توهمات آميزشی کسب های امروزی که بين دنيا و حق جمع آورده جز پيچاپيچ نيست. 

 اين جمع در حد ضرورت و بسيار ضرورت برای خلق مقبول است همچون جیفه برای مضطر مگر مردان خدا که حساب آنها مجزاست.


و برای خلق پسندیده است اگر به طور مستقيم و بی واسطه و تاويل به شرعی از حق بازگشت نمايند و توجيهات بازگشت به شرع با راههای دور پيچاپيچ است چه خود شرع هم متاخر از حقيقت است.

پس مستقيم و بی تاويل آنچه در کتاب و سنت آمده و بقيه اوقات را هم به ذکر پرداختن!!


وای چه دور می نمايد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 19:49  توسط مهدی صدفی  | 



قال الشیخ الاکبر محیی الدین ابن عربی فی کتاب التجلیات:

 "ما من خلق الا و له حال مع الله ٬ منهم من یعرفه و منهم من لا یعرفه و اما العلماء الرسوم لا یعرفونه ابدا..."

(کسی نیست در عالم مگر که او را با الله تعالی حالی است٬ از ایشانند کسانیکه او را می شناسند و کسانی که او را نمی شناسند٬ اما علماء رسمی ابدا او را نمی شناسند...)

و ادامه می دهد که الفاظ و حروفی که در آن می تنند مانع شناخت آنهاست. و در هر لحظه از کونی به کونی دیگر در حرکتند و هیچ موقع او را نمی شناسند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 17:15  توسط مهدی صدفی  | 



انسان صاحب مدرك چاره اي ندارد كه براي درك خود از قوايش مدد جويد؛ اين قواي انسان محدود است و نزد صاحبان خرد، پنج قوه مي باشد. ما تمام قواي او را بررسي مي كنيم و به جزئيات آن مي پردازيم تا بر عقل تكاپوگر و قواي وابسته معلوم شود كه مقام او كجاست! اين بررسي حصري، بسيار براي اطمينان عقل بر عجز خود در درك حق تعالي مفيد است.

شيخ اكبر قواي پنج گانه اي براي انسان در نظر مي گيرد كه بازگشت هر ادراكي ناگزير به يكي از اين قوا مي باشد. قوه اول، كه بديهي ترين ادراك است، قوه حسي، و خود پنج قوه دارد: بويايي، چشايي، بساوايي، شنوايي و بينايي؛ كه دامنه اين حواس محدود است. چون انسان در شناخت قوه حسي، درك روشني دارد بيش از اين ادامه نمي دهيم؛ و خداوند متعال محسوس نمي باشد تا مدرك آن باشد.

قوه خيالي

آنچه حسّ بدو مي دهد ضبط مي كند، يا بر همان صورتي كه بدو داده است، و يا بر صورتي كه بدو فكر مي بخشد، يعني از حمل بعضي محسوسات بر بعضي ديگر، اينجا روش اهل فكر در معرفت حق تعالي پايان مي پذيرد.[1]

اما روش اهل فكر در معرفت حق تعالي و ادراك او، ناتوان است؛ چون بازگشت فكر به حسّ مي باشد؛ آنچنانكه روش قوه حسي در ادراك حق تعالي باطل است، قوه خيالي هم كه مواد اوليه خود را از حس مي گيرد، راهي بسوي او ندارد.

قوه مفكّره

انسان هيچ وقت فكر نمي كند مگر در آن چيزهايي كه نزد او موجود است و آنها را از راه حواس و اوايل عقل دريافت مي كند؛ و از اِعمال فكر در آنها _ در خزانه خيال _ برايش علم به امر ديگري كه بين او و اين اشيائي كه فكر كرده در آنها مناسبتي هست، حاصل مي گردد؛ در حالي كه بين خدا و خلق او هيچ مناسبتي نيست، در اين صورت علم به او تعالي از جهت فكر، مطلقاً جايز نمي باشد، از اين روي علماء، تفكر در ذات الهي را منع كرده اند.[2]

قوه عقلي

در قوه عقلي بايد نهايت دقت شود و بين ادراكي كه اين قوه از جهت نظر فكري برايش حاصل است و ادراكي كه بالذات بواسطه آنچه مرتبه او اقتضا مي كند و اموري كه بديهتاً و آشكارا براي او حاضر است، تفاوت بزرگي قايل شد. ادراك دوم كه عقل را صفت قبول، بدين جا كشانده، معرفت عظيمي است كه فكر را در آن راهي نيست و اين وراي طور ادراك عقلي است.

شيخ اكبر از اين مرتبه اينچنين مي گويد:

فإنّ العقل لا يقبل الّا ما علمه بديهة.(عقل جز علم بدیهی که نزد اوست درک نمی نماید.)

و لكن مما هو عقل، إنّما حدّه أن يعقل و يضبط ما حصل عنده، فقد يهبه الحق، المعرفة به فيعقلها لأنه عقل لا من طريق الفكر، هذا ما لا نمنعه.(ولیکن آنجا که عقل است. حد آن تعقل و ظبط آنچه نزدش حاصل است و آن را خداوند به او می بخشد و بدان معرفت دارد پس آن را میداند بواسطه حقیقت عقل نه از طریق فکر و آن را ما درک نمی کنیم.)[3]

در توصيف اين مرتبه و آنچه بر آن مترتب مي شود، مي گويد:

فإنّ هذه المعرفة التي يهبها الحق تعالي لمن شاء من عباده لا يستقل العقل بإدراكها و لكن يقبلها.(همانا این معرفت که آن را حق تعالی می بخشد برای کسانی از بندگان اوست که عقل را مستقل به ادراک آن نمی دانند و از ناحیه صفت قبول الهی است.)

فلا يقوم عليها دليل و لا برهان لأنها وراء طور مدارك العقل.

پس بر آن دلیل اقامه نمی کنند و نه برهانی که ورای طور مدارک عقلی است.)

و ادامه مي دهد :

هذه الأوصاف الذاتية لا تمكن العبارة عنها لأنها خارجة عن تمثيل و القياس فإنه ﴿ ليس كمثله شيء ﴾ [شوري/11]( این اوصاف ذاتیه (که به عقل هبه می شود عبارت از آن نمی توان کرد بخاطر اینکه خارج از تمثیل و قیاس هستند.)[4]

شيخ اكبر ابن عربي در جاي جاي كتاب خود _ بر بزرگترين ادراك، كه نصيب عقل مي شود و وراي قواي او مي باشد به گفته صدّيق اشاره دارد كه: < العجز عن درك الإدراك، إدراك. > و ادامه مي دهد: < و لهذا الكلام مرتبتان فافهم.> اين دو مرتبه متحقَّق شيخ بايد همان باشد كه در ادامه مطلب بدان اشاره دارد:

(۱-) فمن طلب الله من طريق فكره و نظره فهو تائه.

(۲-) إنّما حسبه التهيؤ لقبول ما يهبه الله من ذالك.[5]

مرتبه اول، مرتبه طلب حق تعالي از طريق فكر و نظر است كه باعث حيراني و سرگرداني عقل مي شود، چونكه بازگشت فكر بالاخره به حسّ است و او محسوس نمي باشد؛ پس صاحب فكر ، گمان مي كند كه اين فكر او و دنبال روي آن، او را به مقصود مي رساند، اما اينچنين نيست و اين عدم درك حق تعالي و عجز از ادراك او باعث حيراني و جهل است و جهل را با ممكن نسبتي جدانشدني است و اين بازگشت به اصل او مي باشد و مفيد علم نه عين علم است. مرتبه دوم، اين است كه علم به جهل خود كه عجز از درك ادراك، مي باشد او را براي پذيرش صفت قبول عقلي آماده مي كند.

قوه ذاكره

او را هيچ راهي براي اينكه علم بالله را درك كند نيست؛ زيرا آن، آنچه را كه عقل پيش از اين دانسته و سپس غافل شده و يا فراموش كرده يادآوري مي نمايد و خود، آن را نمي داند، پس هيچ راهي براي قوه ذاكره بسوي او تعالي نمي باشد.[6]

شيخ اكبر در انتهاي اين روش حصري، كه حجت را بر انسان تمام مي كند و قواي او را در درك حق، قاصر مي يابد، مطلب را چه نيكو جمع مي كند:

مدارك انسان _ از آن حيث كه انسان است _ وآنچه ذاتش بدو مي بخشد و وي را درآن كسب است، منحصر و محدود مي باشد، پس باقي نمي ماند جز آمادگي عقل براي قبول آنچه را كه حق تعالي از معرفت خودش بدو مي بخشد، بنابراين انسان حق را هيچ وقت از جهت عقل نخواهد شناخت، مگر معرفت وجود را و اينكه او فقط واحد معبود است وبس؛ زيرا انسان مدرك، هيچ وقت اين امكان و توان را نخواهد داشت كه چيزي را ادراك نمايد، مگر آنكه همانند آن در او موجود باشد و اگر موجود نباشد، مسلماً آن را نه ادراك خواهد كرد و نه خواهد شناخت و چون انسان چيزي را نخواهد شناخت مگر آنكه مثل و همانند آن چيز معروف، در او موجود باشد، نتيجه مي گيريم كه انسان در واقع جز آنچه را كه با او مشابهت و مشاكلت و همانندي دارد، نمي شناسد، در صورتي كه باري تعالي نه مشابهت به چيزي داشته و نه در چيزي مثل خودش مي باشد؛ بنابراين هيچ وقت شناخته نخواهد شد.[۷]


۱-۷) فتوحات مکیه٬ باب سوم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 14:28  توسط مهدی صدفی  |