بسم الله الرحمن الرحيم
وينبغي للعالي الهمة لا يقطع عمره في المحدثات و تفاصيلها، فيفوته حظّه من ربه و ينبغي له أيضاً أن يسرح نفسه من سلطان فكره، فإنّ الفكر يعلم مأخذه و الحق المطلوب ليس كذالك.
بين موجودات امكاني و حق تعالي مطلقاً مناسبتي نمي باشد تا او معلوم آنها گردد.
شيخ اكبر در تقسيم موجودات به محسوس و غير آن مي گويد:
سپس در تمام آنچه كه غير حق تعالي هستند، نظر افكنديم، دريافتيم كه بر دو قسمند: قسمي كه به ذات خودش ادراك مي گردد و آن محسوس و متراكم است، و قسمي كه به فعلش ادراك مي شود، و آن معقول و لطيف است و معقول را بر محسوس برتري مي باشد، چون ذات او قابل درك نمي باشد...
حق تعالي برتر و مقدس تر از آن است كه به ذاتش _ مانند محسوس _ و يا به فعلش _ مانند لطيف يا معقول _ ادراك گردد، زيرا بين او و خلقش هيچ مناسبتي نيست.[1]
اما عدم مناسبت فعل معقول با فعل حق تعالي، اينكه حق تعالي به امر <كن> ابداع مي كند ولي معقول لطيف روحاني خود شيئي از اشياست كه دلالت بر فعلش بواسطه سببي داردو فعل هر يك از جنس خود است؛پس فعل حق تعالي چون صفت و ذات او قديم است ولي فعل حادث، زايل شدني و در معرض فساد و فنا مي باشد.
عدم درك اصناف مفعولات، فاعل خود را و ابوالعقول آفريننده خود را
مفعول صناعي
به مفعول صناعي مانند پيرهن و كرسي و ميز و امثال اينها بنگر. خواهي ديد كه صانعش را نمي داند، جز آنكه به نفس خودش بر صانعش، و به صنعت او بر علمش دلالت دارد.
مفعول تكويني
عبارت از نفس فلك و ستارگان مي باشد، بنابراين آنها پديد آورنده و تركيب دهنده شان را كه نفس كلي و محيط بدانها مي باشد، نمي دانند.
مفعول طبيعي
مانند مواليد از معادن و نبات و حيوان كه طبيعتاً فعل مفعول تكويني را انجام مي دهند، اينها را هم وقوف و آگاهي بر فاعلشان كه فلك و ستارگان است، نمي باشد.[2]
مفعول انبعاثي
عبارت از نفس كلي است كه منبعث و برانگيخته از عقل مي باشد، مانند انبعاث صورت < دحييّه اي > از حقيقت جبرئيلي. براي اينكه آن (نفس كلي ) از وي برانگيخته شده است.
مفعول ابداعي
مفعول ابداعي هم كه عبارت از < حقيقت محمديّه > نزد ما و < عقل اول > نزد غير ماست[3]، همين گونه است و آن، عبارت از همان < قلم اعلي > است كه خداوند متعال، از غير شيء آن را آفريد و او عاجز تر و ناتوان تر از ادراكِ فاعلش از هر مفعولي كه پيش از اين گفتيم، مي باشد [4].
شناخت اصناف مفعولات، فاعل خويش را به حدّ وجودي خود و عدم شناخت مفعول ابداعيِ حق تعالي، او را
هر كدام از اصناف مفعولات بخاطر مناسبتي كه بين آنها و فاعل مي باشد، او را مي شناسند و به حد وجودي كه فاقد آن هستند، از او تميز پيدا مي كنند، چنانچه در مفعول انبعاثي آمده است:
وي ( نفس كلي ) تحت حيطه او ( عقل كلي ) است و او بدان احاطه دارد و محيط بر اوست، زيرا وي ( نفس كلي ) خاطري از خواطر وي مي باشد، پس چگونه آنچه را كه فوق خودش است مي داند؟ پس آنچه را كه در خودش از آن نمي باشد، نمي داند.
۲. علم افلاك، آن چيزي كه از جرم آنها و آنچه حس از آنها ادراك مي كند، نيست، كجا خورشيد در نفس خودش آن گونه كه هست، در ديده ما كه آن را مشاهده مي كنيم هست؟ بلكه علم به افلاك از جهت روح و معناي آنها مي باشد كه خداوند تعالي از نفس كلي محيط به آنها، كه سبب افلاك و آنچه در افلاك است را پديد آورده است. (فتوحات مكيه، باب ۳)
۳. منظور حكماء است و شيخ در وضع اصطلاحات هم ملتزم به شرع است، چنانچه در باب ۱۷۷ فتوحات مكيه مي گويد: و اگر در شرع « نَفَس » نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نَفَس) اطلاق نمي كرديم.
بسم الله الرحمن الرحیم
وليعلم _ وفقه الله تعالي _ أن الوراثة الكاملة هي التي تكون من كل الوجوه لا من بعضها و « العلماء ورثة الأنبياء.» فينبغي للعاقل أن يجتهد لأن يكون وارثا من جميع الوجوه و لا يكون ناقص الهمة.
(ترجمه : بداند ( فخر رازی ) که خداوند او را موفق دارد که وراثت کامله آن است که از جمیع وجوه باشد نه از وجهی خاص که پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: علماء همان وارثان انبیاء هستند. پس عاقل را شایسته است که که سعی کند تا وراثتی از جمیع وجوه داشته باشد و ناقص الهمۀ نباشد.)
ما را شكي نيست كه اهل الله همان وارثان رسولان الهي _ عليه السلام _ مي باشند.[1]
سخن شيخ اكبر بازگشت به حديث نبوي « العلماء ورثة الأنبياء » دارد و اين وراثت را كامل و از جميع جهات مي داند؛ نكته آن در اين است كه رعيت، با اينكه صاحب مقام عصمت نيستند اما در اخذ علوم و معارف در جميع وجوه از انبياء الهي ارث مي برند. آنچه موجب پستي همت خلائق در كسب كليه علوم الهي شده است، تعطيل معارف و بسنده شدن به علوم تحتي است و عالي همت را سزاوار است كه سر از گريبان بلند كرده از فوق خود ارتزاق كند.
آنچه در اين وراثت مهم است، شرف الحاق علماء بالله به انبياء است كه علوم خود را بوسيله وهب الهي نه تعمّل بشري كسب مي كنند.
آنچه شرع آورده و نبي بدان سفارش كرده، همه با تيزي عقل قابل درك نمي باشد، بلكه وجوهي كه با درك صحيح خاص، بدون دخالت هستي بشري حاصل است، سهم گرانسنگ تري در ارث نبوي دارد.
لكن العلم الموروث من الأنبياء _ عليهم السلام _ ليس هو العلم الذي يستقل بإدراكه العقول و الحواس دون الأخبار فإنّ ذلك لا يكون وراثة و إنما الذي يرثه العلماء من الأنبياء ما لا تستقل العقول من حيث نظرها بإدراكه، و أما ما ورثته من الأنبياء من العلم الإلهيّ فهو ما تحيله العقول بأدلتها و أما ما تجوزه العقول فتعيّن لها الأنبياء أحد الجائزين مثل قول ابراهيم : ﴿ و لكن ليطمئنّ قلبي ﴾ [بقره/260][2]
لكن علم موروث از انبياء _ عليه السلام _ آن علمي كه خردها و حواس بدون اخبار، مستقل به ادراك آنند، نيست، پس آن وراثت نمي باشد و آنچه كه علماء از انبياء ارث مي برند، آن است كه خردها از حيث نظرشان به ادراك آن مستقل نيستند؛ و اما آنچه كه علماء آن را از انبياء، از علم الهي ارث مي برند پس خردها با ادله خود آن را محال مي شمرند؛ اما آنچه كه خردها آن را اجازه مي دهند، انبياء براي خردها يكي از دو وجه جواز را در نظر دارند مثل قول ابراهيم _ عليه السلام _ كه < ولكن قلبم اطمينان(و يقين زياده) يابد.>[3]
و تاكيد دوباره شيخ اكبر بر اين علوم موروثي نبوي و فرق آن با علومي كه از ناحيه عقل و ادراكات بشري حاصل مي شود:
فلذلك قيد صلي الله عليه و آله أنّ العلماء هم ورثة الأنبياء لأنهم أذا قبلوا ما قاله الرسول فقد علموا الأمر علي ما هو عليه ، و من وراثته _ صلي الله عليه و سلم _ حب النساء و الطيب و جعلت قرة عينه في الصلاة و لكن إذا كان ذلك في الإنسان محبباً إليه حينئذٍ يكون وارثاً و أما إن أحب ذلك من غير تحبّب فليث بوارث.[4]
ترجمه: پس برای آن رسول صلی الله علیه و آله گفت که علما همان وارثان انبیا می باشند بخاطر اینکه هنگامیکه قول رسول را قبول کردند پس به تحقیق امر را بر آن طوری که هست دانستند و از وراثت او صلی الله علیه و آله دوستی زنان و بوی خوش و قرار دادن نور چشمی در نماز است و لکن چون آن در انسان در حالی است که او دوست دارنده بسوی حق می باشد پس دراین هنگام او وارث است ولی اگر این دوست داشتن از جانب خدا نباشد (آن طور که برای نبی بوده و دوست گردانیده برای او نشود ) پس او وارث نبی نیست. (مانند حب طبیعی به زنان)
آنچه كه علما از طريق ادراكات خود به دست مي آورند علم محسوب مي شود و نكو مي باشد، اما علم موروث نبوي بايد مستند به نبي باشد . ممكن است دو عالم به امري علم داشته باشد و يكي به واسطه درك خود و ديگري به واسطه خبر به رسول الهي باشد چنانچه شيخ اكبر مي گويد :
از رسول خدا _ صلي الله عليه وسلم _ از اين مقامي كه دروازه اش بر روي مابسته شده است ، جز آنچه كه گفتيم به ارث نرسيده است ، يعني از عنايت و توجه حق تعالي بدان كس كه آن مقام را برايش كشف و آشكار كرده و او را علم نقل وحي _ به واسطه روايت _ از كتاب و سنت روزي داده است ؛ مقام صاحبان روايت ، از مقام قاريان و محدِّثان چقدر شريف و عالي تر است ! خداوندا ما را از كساني كه اختصاص به نقل آنها _ از قرآن و سنت داده _ قرار دهد ، زيرا : < أهل القرآن هم أهل الله و خاصّته > يعني اهل واقعي قرآن همان اهل الله و خاصّان او مي باشند ، حديث هم مانند قرآن بواسطه نصّ مي باشد.[5]
شيخ اكبر در اين ارث نبوي ، از پيامبر خاتم _ صلي الله عليه و اله و سلم _ دو اسم < عبد > و < رسول > را مختص پيامبر مي داند و خداوند را نسزد كه او را به اين دو اسم خوانند ؛ و بهره اي از اين دو اسم براي امت او نمي داند ، مگر بهره ناچيزي كه بواسطه رحم و شفقت نبي بر امت او بود و اين ميراث نبوي اين چنين است :
و اين جز درباره كسي كه از قرآن و يا سنت ، به همان لفظي كه بدو وحي مي رسد جايز نمي باشد و اين امر جز درباره ناقلان وحي _ از مقربان و محدثان _ متصوَّر نمي باشد و فقيهان و ناقلان معني حديث را _ آنچنان كه سفيان ثوري و غير او اينگونه عمل مي كنند _ از اين مائده بهره و نصيبي نمي باشد ، زيرا نقل كننده بر معني ، فهم خودش را درباره آن حديث نبوي براي ما نقل مي كند ، و هر كس فهم خودش را براي ما نقل كند ، او رسول نفس خويش است.[6]
شيخ اكبر ابن عربي ، در كتاب بزرگ فتوحات مكيه داستاني از خود نقل مي كند كه در دانستن آنچه كه بوسيله دخول خود در اين طريقه الهي، نصيب آمده و آنچه از متابعت نبي _ صلي الله عليه و آله و سلم _ و ارث نبوي او را حاصل شده ، متفاوت مي نمايد :
من در آغاز ورودم در اين طريق ، مكروه ترين خلق خداي تعالي زنان و نزديكي آنان بود و بر اين نحو ، هجده سال باقي ماندم و چون نزد من اين خبر نبوي _ كه خداوند زنان را براي نبي خود دوست گردانيده است _ آگاهي يافتم ، خوف خشم نزد من تقدم يافت و زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند.[7]
پس از اين توجه و توجهي ديگر به آستان الهي اين خوف از او زايل شد و اينك:
من بزرگترين خلق از جهت شفقت بر زنان و رعايت حقوق آنان هستم.[8]
و اين ارث نبوي _ صلي الله عليه و آله _ بود كه شيخ بدان نايل آمد:
وأما إن أحبَّ ذلك من غير تحبّب، فليس بوارث.[9]
یعنی:ولی اگر این دوست داشتن از جانب خدا نباشد (آن طور که برای نبی بوده و دوست گردانیده برای او نشود ) پس او وارث نبی نیست. (مانند حب طبیعی به زنان)
بنگر مرتبه مؤمن چه عزيز و ارجمند است و مرتبه اهل كشف چه بزرگ است كه صاحبان، آن مراتب را به رسولان و انبياء _ عليه السلام _ در آنچه از علم الهي كه بدان اختصاص دارند الحاق كرده است. زيرا < العلماء ورثة الانبياء و ما ورَّ ثوا ديناراً و لا درهماً و ورَّ ثوا العلم. >[10]
1 فتوحات مكيه، باب 54
۲ فتوحات مكيه، باب 381
۳ أحمد بن أبى عبدالله البرقى، عن محمّد بن عبدالحميد، عن صفوان بن يحيى قال: سألت أباالحسن الرضا عليه السلام عن قول الله لإبراهيم عليه السلام ( أو لم تؤمن قال بلي و لكن ليطمئنّ قلبى) أكان فى قلبه شكّ؟ قال: لا، كان علي يقين؛ و لكنّه أراد من الله الزّيادة فى يقينه .[محاسن ص247]
احمد بن ابي عبدالله برقي از محمد بن عبدالحميد، از صفوان بن يحيي روايت كرده است كه گفت: از حضرت ابوالحسن الرضا(ع) درباره اين سخن خداي تعالي به ابراهيم(ع) (آيا ايمان نداري گفت: چرا ولي مي خواهم اطمينان قلبي پيدا كنم) سؤال كردم و عرض كردم: آيا در دل ابراهيم شك بود؟ فرمود: نه، او يقين داشت، اما از خداوند خواست كه بر يقين او بيفزايد .
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدالله و سلام علي عباده الذي اصطفي و علي وليي في الله تعالي فخرالدين محمد _ أعلي الله همته و أفاض عليه رحمته و بركاته. _فإنّا نحمد اليك الله الذي لا اله الّا هو.و يقول الله تعالي : ﴿ و تواصوا بالحق ﴾ [عصر/3]و قد وقفتُ علي بعض تواليفك و ما ايدك الله به من القوة المتخيلة و تتخيله من الفكر الجيّد.و متي ما تغذت النفس من كسب يديها فإنّها لا تجد حلاوة الجود و الوهب و تكون ممن أكل من تحته، و الرجُل من أكل من فوقه، كما قال تعالي: ﴿ و لو أنهم أقاموا التوراة و الإنجيل و ما أنزل إاليهم من ربّهم لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم ﴾ [مائده/66]
حمد شایسته خداست و سلام بر بنده برگزیده او و بر دوست من در طریقه الهی فخر الدین محمد رازی - که خداوند همت او را عالی گرداند و بر او از رحمت و برکاتش افاضه کند- پس خداوند را به تو حمد می کنم که الهی جز او نیست. و خداوند تعالی می گوید که: « به حق سفارش نمودند.» و بر بعضی از تالیفهایت واقف شدم و آنچه که خداوند تو را بدانها بوسیله قوه متخیله یاری داده و بوسیله فکر نیکو آن را تخیل کردی. و هنگامیکه نفس از کسب دستانش تغذیه می کند٬ پس در این حالت حلاوت و شیرینی جود و بخشش الهی را نمی یابد و این از جانب کسی است که از زیر خود (علم) می خورد و مرد را سزاست که از بالای خود بخورد آنچنانکه خدای تعالی گوید: « و اگر آنان، تورات و انجيل و آنچه را از سوى پروردگارشان بر آنها نازل شده ( قرآن) برپا دارند، از بالا و پایین (روزی علم ) خواهند خورد. »
فخر الدین محمد رازی معروف به امام فخر رازی٬ پس از گذاری در زندگی خود به اوان پیری رسیده بود٬ روزی فهمید که یکی از مسایلی که مدتها برای او یقینی بوده٬ غبار بطلان نشسته و بخود گفت: نکند که دیگر مسایل علمی متقن هم همینگونه باشد. پس گریست و از گذشته خود و آنچه جمع آورده اظهار تاسف کرد و این ابیات را سرود:
نهاية اقــدام العـقول عقـال و أكثر سعي العاملين ضلال
و أرواحنا في وحشة من جسومنا و حاصل دنيانا أذي و وبال
و لم نستفد من بحثنا طول عمرنا سوي أن جمعنا فيه قيل و قالوا
نهايت قدمهاي عقل، پايبندي است و بيشتر سعي عمل كنندگان، گمراهي و حيرت است.
و از جسمان ماست كه ارواحمان در وحشت و گرفتاري است و حاصل دنيايمان جز گرفتاري و وبال نيست.
و از بحوثي كه در طول عمرمان بود جز جمع قيل و قال چيز ديگري حاصل نشد.
شیخ اکبر محی الدین ابن عربی نامه بدو نوشت که اینک به شرح آن نامه می پردازیم:
دریافت علم از بالا و پایین
شیخ اکبر محی الدین ابن عربی پس از تعظیم قدرت فکر و تخیل امام فخر رازی٬ او را به علمی بالاتر نشانه می رود و از او می خواهد که ازین علوم که تحت سلطه دستان نفس است و نفس توانایی حکم بر آن را دارد و توسط قوای عقل همچون فکر و خیال بدست آمده اکتفا نکند و به سمت علومی که از ماورای کسب انسان بدست می آید٬ همت گمارد.
اینک مطلبی که پیش در این مورد نوشتم را منتقل می کنم امید است که مورد قبول افتد:
« این مطلب بازگشت به كلام شيخ دارد و دسته بندي علوم به علوم وهبي كه از ناحيه جود الهي، فيضان دارد و فوق خوراك علمي بشري است و علوم كه بشر به آن احاطه دارد و تحت كسب او مي باشد.
شيخ اكبر درمورد علوم وهبي مي گويد:
و اين علوم اكتسابي نيستند ﴿ و من تحت أرجلهم ﴾ [مائده/66] و اين از علومي است كه داخل در كسب هستند. پس آن از علوم تحت و فوق مي باشد. هنگامي كه نور بدين صفت باشد در زير ما نيست بلكه روي گرداننده از ماست و نوري كه تحت ماست، آن است كه ما بر آن حكم مي كنيم و آن تعبير به ﴿ و من تحت أرجلهم ﴾ [مائده/66] شده است.(فتوحات مکیه٬ باب ۷۱)
نوري كه مافوق ماست به علت عدم احاطه و مناسبت ما بدان، در بند قواي ما نمي باشد. شيخ علوم خود را از ناحيه وهب الهي مي داند و به خاطر عدم مناسبت، آن را از پستي علوم كسبي و ادراكات بشري خارج مي داند.
همچنين شيخ اكبر پس از ذكر احاديث فراواني در باب صوم قسمت سحور، بر تأمّل كننده اين مطالب، اصرار مي ورزد كه كلام و روش او را بشناسد تا بداند كه از طريق رسول _ صلي الله عليه و آله و سلم _ نه قولاً و نه فعلاً خارج نشده است و اشاره مي كند به قول جنيد سيد طائفه كه :
علمنا هذا مقيّد بالكتاب و السنّة .
إن كنّا أخذنا علمنا عن الله ما أخذناه من الكتب و لا من أفواه الرجال، فما علمنا الله تعالي علما به نخالف ما جائت به الأنبياء صلوات الله عليهم من عندالله ممّا ذكرته من الأخبار و لا ما أنزله الله في الكتاب، بل هو عندنا.
(یعنی جنید می گوید: علم ما مقید به کتاب و سنت است. شیخ ادامه می دهد که: ما علممان را از خدا اخذ کردیم و نه از کتب و نه از دهانهای مردم. و خداوند ما را به علمی که با آنچه انبیا - صلوات خداوند بر ایشان - آوردند مخالفت کند٬ آگاه نکرده از آن علومی که در اخبار و احادیث آمده و کتاب الهی بر آنها نازل شده بلکه آن علوم در نزد ماست.)(فتوحات مکیه ٬ باب ۷۱)
و سپس علوم خود را از جنس علم وهب الهي مي داند كه خداوند تعالي از خزائن رحمتش به بنده اش خضر بخشيده است:
و هذا هو علم الوهب الإلهيّ الذي أنتجه التقوي و العمل علي الكتاب و السنة.(فتوحات مکیه ٬ باب ۷۱)
پس طريق كسب اين علم وهبي الهي، از تقوي و عمل به كتاب و سنّت نبي است؛ اگر بنده اي خواهان علم فوقي وهبي الهي مي باشد، بايد قدري بياموزد كه او را به كتاب و سنّت آشنا گرداند و زياده آن، چه، در يادگيري علومي ديگر و چه مشغولي و اكتناه و اكتشاف در ظواهر الفاظ و اقوال كتاب و سنت، جز دوري از حق، و به بهاي اندك فروختن عمر زرّين، ثمري ندارد.
بر عاقل است كه چون تواند روش انبياء و اولياء الهي را در كسب علم دنبال كند، و بر حجج ظاهر كه چون روز عيان است، طهارت كند، و شايسته نيست، با روشهاي بشري و اقوال ناپاك خَلقي، خود را در منجلابي اندازد كه دستگيري او مشكل و چه بسا نا ممكن گردد.
اهل كتاب كه مخاطب اين آيه هستند، اينك آنچنان نفوذي بوسيله اين علم بشري بر عالم نموده اند كه اهل زهد را به خويشتن داري از علوم الهي وادار كرده اند و بواسطه عدم اقامه كتاب، به مجموعه اي وسيع از اين علومِ متنوعِ كياني، دست برده اند كه جمع آن، بخاطر كثرتِ جزئيات، بر عقولِ مكتسب، جز درد و سرگرداني، تحفه درخوري ندارد.
اما علوم كسبي كه نتيجه عمل است و نزد اهل تقوي مي باشد، علومي است الهي كه بشر را بر آن استيلايي نمي باشد و توانايي حكمِ بر آن، ندارد.
اما طريقه ديگر است كه مخصوص خاصان درگاه الهي مي باشد، بلكه به وجه مخصوصي از ناحيه جود الهي است.
شيخ اكبر در اين تقسيم، دو طائفه را مورد نظر دارد؛ طائفه اول به طريق عمل و كوشش مكتسب منازل هستند و طائفه دوم ، اين منازل را در ازاي عنايت الهي كه مسبوق به عملي نمي باشد، حاصل شده است. و اين اختصاص الهي براي ايشان است؛ درك اين انزال الهي نيز خارج از طور عقل مي باشد.
قومي به جدّ و جهد نهادند وصل دوست قومي دگر حواله به تقدير مي كنند(حافظ)
« بعد از مقام عصمت در بین رعیت کسی در معارف عرفانی و حقائق نفسانی در حد محی الدین ابن عربی نیست و نخواهد رسید.»
علامه حسن زاده آملی٬ کتاب عرفان و حکمت متعالیه
و نامه امام خمینی رحمه الله به گرباچف:
«دیگر شما را خسته نمیکنم و از کتب عرفا و بخصوص محی الدین بن عربی نام نمی برم که اگر خواستید از مباحث این بزرگ مرد مطلع گردید، تنی چند از خبرگان تیزهوش خود را که در این گونه مسایل قویا دست دارند ، راهی قم گردانید تا پس از چند سالی با توکل به خدا از عمق لطیف باریکتر از موی منازل معرفت آگاه گردند که بدون این سفر آگاهی از آن امکان ندارد.»
اما صوفی ابن عربی در هیچ کتابی خود را صوفی ننامیده و صوفیان را در اوج مراتب عرفان نمی داند با اینکه ملاصدرا در اسفار و شواهد الربوبیه عمق مطلب را از محققین صوفیه می داند که منظورش عرفاست.
اما عارف مقام بلندی دارد ولی ابن عربی در کتاب مواقع النجوم و مطالع اهلة الاسرار و العلوم عالم را بر عارف برتری می دهد بخواطر شرف علم که در کلام الهی آمده است و همچنین علم که دو مفعولی است اما عرف یک مفعولی می باشد. و منظور ابن عربی از علما٬ علمای رسمی نمی باشد بلکه مقصود علمای بالله است که کرارا آن را در کتب خود می نگارد.
اماعلمای بالله ابن عربی خود را از آنها می داند و علم حقیقی و کنه علم را در نزد آنها می یابد.
اما اهل الله ابن عربی خود را از آنها می داند که اهل الله صاحبان معرفت اصیل و علم الهی هستند.
ابن عربی خود را اهل الله می نامد و عالم بالله که برگشت به احادیث نبوی صلی الله علیه و آله دارد که:
احادیث نبوی:
«اهل القرآن و هم اهل الله و خاصته٬ که اهل قرآن همان اهل الله و خاصان او می باشند.»
«ترجمه: علم چون هیئت مکنونی است که آن را جز عالم بالله نداند و جز اهل غرور به خداوند(غرة بالله) آن را انکار نکند.»
«از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسیدند: کدام عمل بهتر است. گفت: العلم بالله. گفتند: از عمل پرسیدیم: باز گفت: العلم بالله. که عمل اندک با علم بهتر از عمل زیاده بدون علم است.(احیاء علوم الدین٬ باب علم)»
پس چه زیبا عناوین را به احادیث نبوی بر می گرداند که انسان معتقد و عالم حقیقی جز از طریق نبوی و ائمه معصومین صلوات الله علیهم سیر ننماید. والله یقول الحق و هو یهدی السبیل.
چندی است که این نظر ابن عربی را آنچنان در خود بزرگ کرده ام که لذت بهجت آور آن تمام هستی مرا در خود گرفته است یعنی لذت شرف حس بر عقل و با این بر عقلیان بسیار که اکنون جهان را در کام خود فرو برده اند به احتجاج بر خواسته ام.
ابن عربی یک دایره ترسیم می کند و سه کلمه را بر محیط آن می نگارد:
عالم شهادت مقید
عالم غیب
عالم شهادت مطلق
دانسته است که هر سه ی اینها بر محیط دایره در کنار هم هستند. دو عالم شهادت بخاطر اینکه اصل این دو از یک چیز است در کنار همند. و غیب ما بین آنها و در عین حال کنار هر دو.
ما آنچه هستیم در این عالم شهادت مقید و احساس می کنیم بوسیله حواس پنجگانه آنچنان برای ما مشهود است که شکی در آن نداریم و آرمانها و تخیلات و آنچه در پی آن هستیم در عالم غیب است. مثلا ما معشوقه ظاهری خود را در این عالم چون ببنیم آنقدر بهجتی دارد که خیال غیبی آن این را ندارد و تصور او این قدر بهجت آفرین و لذت بخش نیست اما آنچه مشهود است و حاضر را نتوان بدان رسید چون همانطور که گفتیم متعلق حب عدم است مثلا تا گاهی که او را نداریم و معدوم است آرزو داشتن او را داریم و چون در آغوش بیاید دوام آن را می طلبیم که باز معدوم است. یعنی لذت از آن در حب نمی آید و این از غامض ترین مسایل است. بعبارتی دیگر همیشه در غیب است و نا معلوم اما ما که بخاطر این عدم او را نمی خواهیم بلکه بواسطه وجود او که در عالم شهادت مطلق است و بران دستی نداریم. پس همیشه ناکام.
خداوند متعال نیز خود را بصیر و سمیع خوانده بخاطر شرف حس و خود را متخیل و یا متصوٌِر نخوانده است. اما بصر ما را با او مناسبتی نیست که ما او را رویت نمی کنیم و بصیر حقیقی نیستیم چون جمال او در عالم شهادت مقید نیاید.
اما لذت رویت را بخاطر مشابهت دو عالم شهادت درک می کنیم. هیچ موقع فکری و یا خیالی بر ما نیاید مگر صورتی را که به عین دیده باشیم و این از شرف حس است بر عقل که اگر حس را ببندیم - این حس ضعیف این دنیا - را این قوای عقلانی از عالم حس دیگر(شهادت مطلق) ارتزاق می کنند.
پس اگر حسی نبود قوای عقلانی را از متوهمه متخیله و مفکره و .... هیچ قوتی نبود.
اما عقل! شرف عقل به این قوایش نیست که در عالم غیب هستند چون او بلکه به قول ابن عربی عقل اصلی و عقلی که از فکر و دیگر قوایش تغذیه نمی کند همان «عقل عین» است.
و از دلایل دیگر شرف حس بر عقل شرف عین الیقین بر علم الیقین است.
اما حق الیقین که معدن اصل الحقیقه می باشد عین ثبوت حقیقت و عین خارجیت در عین غیب مطلق است و با اینکه در هر پدیده و شیءی جاریست اما آنچنان در غیب هویت فرو رفته که هیچ بشری را توان تحقق و تخلق بدان نیست.
خداوند ما را از کسانی بگمارد که بجای دنبال روی علم در جهل مطلق خود و در عدم الادراک متحقق شوبم تا هر آنچه که استناد بما دارد را به معدن اصلی خود عدم حواله دهیم و بر شرف ظلمت محض بر نورانیت و بر حقیقت مکتوم مجهول بمانیم.
عکس روی تو چو در آینه جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد
در تفسير
العلم بالله عین الجهل فيه به ...... الجهل بالله عین العلم فاعتبر
و
العلم بالله خلاف العلم بوجود الله
ملاصدرا در کتاب ايقاظ النائمين وقتي به وجود ميرسد براي آن چند معني قايل است:
۱. حقيقت وجود که همان واحب الوجود است.
۲. هستي و کون که به تعبير ساده تر عالم و ما سواي اوست.
انسان را عقل است که به دو طريق دريافت دارد:
يا از طريق نظر فکري و يا مقام عقل اقتضاي آن دريافت را دارد.
و علم به الله از هيچ يک از دو طريق ممکن نيست. چون عقل را با سلب ميانه اي است که به عنوان مثال خداوند بصير است و بصير بودن آن مثل بصير بودن ما نمي باشد اما چگونه است؟؟
عقل پاسخي ندارد. عقل در شرحش چو خر در گل بخفت....
اما هستي و ارکان آن را به دقت ميداند چون حقيقت عقل اولين چيزي است که خداي تعالي خلق کرده است و بينا به کون و هستي اوست.اما عقل اول هم از درک خداوند خود عاحز است.
به خاطر همين ابن عربي به فخر رازي ميگويد: العلم بالله خلاف العلم بوجود الله
چرا که او به خيال خود علم الهي مي دانست و علم به تکثرات هستي و وحود را همان علم به خدا ميدانست اما براي هر صاحب عقلي واضح است که علم بالله ندارد و علم او جز علم مقيد به هستي شيئي چيز ديگري نيست و آن کجا و علم تحريد به او کجا! خدا اگر در شيئي ظاهر است از حهت همان شئ است و اگر به اسمي او را مي خوانيم به واسطه آن اسم است. اما حقيقت او نه مقيد به شيئي و نه خوانده شده به اسمي است.
پس آيا مي توان علم به الله جز از راه مظاهرش پيدا کرد و او را حقيقتا شناخت؟؟
حقیقت عرفان ابن عربی به حقیقت وحدت وجودی او برمی گردد که در تمام کلام او مشهود است و با نزدیکی فراوانی که با نفس آدمی دارد اما طبیعت آدمی ابا از تجرید محض او دارد چرا که هر که در اقیانوس او افتد آنچنان از غرق شدن هراس دارد که به گوشه امن ساحل او خرسند است و دور از آتش دستی!
اما حقیقت توحید او را که رمز رسیدن به کنه مطالبش است را جز کسی که جمع بین اضداد را نداند دسترسیی نیست.
قال شیخ در فتوحات:
العلم بالله عین الجهل فیه به الجهل بالله عین العلم فاعتبر
علم بالله که کنه عرفان ابن عربی است _ در نامه ی خود به فخر رازی او را بدین توصیه کرده_ بنا بر این بیت جز جهل طریق وصولی بدان نیست.
و البته به قول ابن عربی در نامه به فخر رازی"العلم بالله خلاف العلم بوجود الله" که علم به خدا با علم به وجود او(هستی یا کون) متفاوت است.

