بسم الله الرحمن الرحیم
بحث بدانجا کشیده شد که نفس ناطقه پس از گذر از مرحله طبیعتِ مادیِ خود، بوسیله قوه مفکره به درک موجد و پدید آورنده خود می رسد و او را دوست می دارد. در اینجا دو نوع دوستی برای او بدست آمد: یکی دوستی طبیعی پدید آورنده خود که بوسیله پاداش و جزا که طبعا درک می کند او را دوست می دارد و دیگر دوست داشتن و حبِ خود موجد و پدید آورنده اش که حب روحانی می باشد و از ناحیه روح اوست و همچنین هر موجودی را غیر حق، نفس بدین دو حب دوست می دارد. مثلا دو دوست ( یا زن و مرد) که هم از جهت طبیعت و هم از جهت روحانیت همدیگر را دوست دارند.
شیخ اکبر در باب معرفت مقام محبت (باب ۱۷۸ فتوحات مکیه) اینطور ادامه می دهد:
« ... و چون حق تعالی او را بدین وجه دید ( یعنی وجه حب طبیعی و حب روحانی نفس) و دانست که از حقیقت او انقسام است ( یعنی تقسیم حب به این دو) و بین دو حب ( نفس ناطقه ) جمع آورده و او ( یعنی حق ) خویش را به غیرت وصف کرده و اراده مشارکت ندارد. (یعنی غیرتش اجازه نمی دهد که نفس ناطقه غیر حق را دوست بدارد. ) و می خواهد وی (نفس) را برای خودش (حق) برگزیند، پس باید غیر او را دوست ندارد. لذا برای نفس در صورت طبیعی تجلی کرد. و بدو نشانه ای بخشید که توان انکارش را در نفس ندارد و از آن به علم ضروری (بدیهی) تعبیر می شود. ( یعنی حق تعالی در هر شیء تجلی کرد و نشانه ای از خود بجا نهاد که نفس نمی تواند آن را انکار کند و بداهتا می پذیرد هر چند بدان آگاه نباشد. مثلا از نشانه های او در اشیاء این است که هر شیئی واحد و یکتاست و دومی ندارد و محال است که یک شیء با تمام خصوصیاتش دوتا بشود. به عنوان مثال هیچ انسانی مثل دیگری نیست. پس همه چیز در عالم یگانه است و بوسیله این یگانگی هیچ شریکی نمی پذیرد. بقول ابن عربی:
و فی کل شیء له آیۀ تدل علی انه واحد
(یعنی در هر چیزی نشانه و آیتی است که دلالت دارد که آن چیز واحد است یا دلالت دارد که حق تعالی واحد است.) )
پس دانست که آن این صورت است. (یعنی آن نشانه در این صورت است.) لذا از حیث روح و طبع بدان تمایل پیدا کرد. ( یعنی نفس ناطقه از نظر حب طبیعی و روحانی بدان نشانه موجود در آن شیء که از جانب حق است تمایل پیدا کرد و غیرت حق تعالی کار خود کرد.) و چون آن را مالک گشت و دانست که اسباب را ناگزیر از حیث طبیعت در وی اثر است. ( یعنی اسباب و اشیاء بالاخره در نفس تاثیر می گذارند و تاثیر آنها قابل انکار نیست.) پس آن را نشانه بخشید که بدان وی را بشناسند. ( پس حق در اسباب، نشانه ای قرار داد که او را بدین نشانه در اسباب بازشناسند تاثیر را به حق نسبت دهند و نه به اسباب.) پس برای نفس بدان نشانه در تمام اسباب تجلی کرد. لذا نفس او را شناخت و اسباب را از برای او نه برای خودش دوست می داشت. ( یعنی نفس اسباب را نه برای طبع یا روح خود، دوست می دارد بلکه این طبع و روح در پرتو حب الهی قرار گرفته است. حب طبیعی مانند حب طفل به پستان مادر و حب روحانی مانند حب دو دوست به یکدیگر و حب الهی یعنی چه در طبع و چه در روح ملاحظه نشانه و تجلی حق.) بنابر این تمام وجودش برای او شد نه برای طبیعتش و نه برای سببی دیگر غیر آن. در این حال نفس ناطقه در هر چیزی نظر کرد، به خود بالید و مسرور گشت و دید که بر نفوس دیگر به این حقیقت ( حب الهی) برتری دارد. در این حال حق در عین ذات طبیعی و روحانی او بدان نشانه تجلی کرد ( یعنی نفس ناطقه قدسیه الهیه مثل دیگر نفوس ناطقه علاقه و الفتی با طبع و روح دارد اما بواسطه نشانه تجلیِ حق و مشاهده حق در آن حب.) لذا دید که او جز به او نمی بیند، نه به نفس خودش و او را جز بدو دوست ندارد، نه به نفس خودش و اوست (حق) که خودش را دوست دارد، نه نفس که او را دوست می دارد. ( در این مرحله نفس به معرفت عظیمی دست یافته است، این معرفت عظیم این است که نفس درک می کند که این مشاهده حق در اشیاء بوسیله خود حق است و حتی دوستی حق در اشیاء، از برای اوست و بواسطه نفس ناطقه نمی باشد. پس برای نفس این معرفت کاملا درک می شود که او یعنی حق تعالی است که خودش را دوست دارد و لا غیر.) پس چشم او (نفس) در هر موجودی بدان دیده (دیده حق) بدو نظر کرد و دانست که او غیر خودش را دوست ندارد. ( یعنی چشم نفس ناطقه بوسیله دیده حق تعالی در هر موجودی به آن نشانه حق تعالی می نگرد و می فهمد که در اینجا جز دیده حق و حب حق چیزی نیست. ) بنابراین در حقیقت او محب و محبوب و طالب و مطلوب است. ( در اینجا اوج مرتبه شناخت نفس ناطقه قدسیه الهیه است که می داند در حقیقت محب و محبوب و طالب و مطلوب جز حق تعالی نمی باشد. ) و بواسطه این امور برایش روشن شد که دوست داشتن او ( یعنی نفس) وی را ( یعنی حق) برای او و برای خودش می باشد. ( یعنی حق تعالی دوست می دارد و بهره نفس الهی دانستن این حب و سرشار شدن از آن است. البته در این مرحله که اوج عرفن و شناخت است تمیز حق از نفس (خلق) بسیار سخت است. و بر عارف در ابتدا امر مشتبه می شود و خود را حق می بیند. پس به تحقیق در هستی چیزی جز حق نیست. ) و آنچه در این مرتبه دیگر از دوست داشتن نفس مر حق را مشاهده کرده بدو (بحق) بوده، نه به خودش (نفس) و نه به مجموع ( حق و نفس) و آنجا امر دیگری جز عدم نمی باشد. ( در اینجا گفته اند: لا یری الله غیر الله (جز او خود را نبیند) پس اینجا مشاهده کننده حق است و حق بحق خود را مشاهده می کند و نه به نفس و نه به مجموع این دو و در اینجا بواقع نفس معدوم است. نه اینکه نفس از نظر طبیعی و روحانی معدوم شده است، نه بلکه به عنوان مشاهده کننده معدوم است و شاهد و مشهود جز حق تعالی نمی باشد که لا یری الله غیر الله. )
بسم الله الرحمن الرحیم
در قسمت پیشین، بحث بدینجا کشیده شد که خداوند عالم را طوری پدید آورده که او را بشناسند و در مرتبه خود به عبادت ذاتی او مشغول گردند. تنها موجودی که مستثنی از این قاعده است نفوس ناطقه انس و جن بود که پروردگارش را نشناخت. این نفوس در ابتدا، بخاطر خصوصیات حیوانی و ... خود به امور ملایم با طبعشان پرداختند و خیال کردند که صواب همین اموری است که طبعشان بدان مایل است.
اما برای این نفس ناطقه، قوه ای بنام مفکره بود که ...
در این قسمت به خلاصه و شرح ادامه داستان، با توجه به متن اصلی ( باب ۱۷۸ ) می پردازیم:
... قوه مفکره به نفس ناطقه می گوید: تمام قوا را بکار گرفتی و از من غافل شدی؟ نفس می گوید: درست است، من جایگاه تو را ندانستم. سپس نفس به قوه مفکره اجازه تصرف در آنچه برای اوست را صادر می کند. قوه مفکره به نفس همچون معلمی می گوید: تو از ذات وجودی خودت غافل شدی؟ آیا پیوسته به ذات خود موجود بودی؟ (نفس این را به بداهت در خود می بیند که این طور نبوده است.) پس می گوید: خیر. بار دیگر فکر(قوه مفکره) از نفس(ناطقه) می پرسد که آیا آفریده تو مثل تو می باشد یا نه؟ و به او مهلت می دهد تا با بکار گیری فکرش بدو جواب دهد. نفس در اطراف خود می نگرد و می بیند که موجد(آفریننده) او غیر او بوده است. در کنار خود اسبابی را می بیند که ملایم طبعش است و اسبابی که دوای دردهای اوست و آنچه را ملایم طبعش نبوده برطرف می کند. با استفاده از قوه فکر می فهمد که آفریننده او و اسباب، غیر او و اینهاست. پس آفریننده خود و اسباب، را دوست میدارد چونکه او و اسباب را طوری بوجود آورده که ملایم طبع اوست و در صورت انحراف از اعتدال و مزاج باز اسبابی است که او را به امور ملایم بر می گرداند. پس آفریینده را برای این، دوست می دارد.
سپس رسولی بسوی او می آید و از بیرون جنس او سخن می گوید. این رسول از سوی موجد و آفریننده او آمده است. نفس سخنان رسول را درست می یابد و او را تصدیق می کند. چون سنخیتی بین آن رسول و عهد فراموش شده خود می یابد. عهدی که در تار و پود وجودی اوست. از رسول می خواهد که بدو بگوید که رضای موجد او در چیست، چون او را دوست می دارد. پس به او اموری را که باعث رضایت و خشنودی موجد او می گردد، یاد می دهد. در میان این آموزه ها، اموری است که ملایم با طبع نفس نیست. پس نفس بخاطر علاقه ای که به موجد دارد و اطمینانی که به رسول دارد، آنها را برخلاف طبع خود انجام می دهد.
ابتدا نفس، برای رضایت و خشنودی او به این آموزه ها تن در می دهد پس او را فقط برای خودش دوست می دارد. بعدِ آن، اموری را رسول عنوان می کند که پاداش و کیفر کارهای او را گوشزد می کند. پس این بیم و پاداش از جهت طبیعت نفس بدو تعلق می گیرد چونکه نفس از جهت طبعش امور ملایم(پاداش) و مزاحم(کیفر) را درک می کند در حالیکه عبادت او در ابتدا و قبل از دانستن پاداش و جزا عبادتی بود که نفس بخاطر دوستی و حب موجد انجام می داد و این برخلاف طبعیت و از روحانیت او می باشد.
حال نفس اگر موجودی از موجودات را دوست بدارد، از جهت روحانیتش به او و طبیعتش مر او را دوست می دارد. پس بین این دو حب (حب طبیعی و روحانی) جمع آورده است.
قسمت آینده...
در این قسمت به آخرین مراحل علم و ادراک نفس ناطقه در این سفر آفرینش می پردازیم و بحول و قوه الهی بحث را به پایان می بریم.
بسم الله الرحمن الرحیم
شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی در باب ۱۷۸ فتوحات مکیه با عنوان « معرفت مقام محبت» اینچنین می گوید:
« (۱) هر بخشی از جوارح و اعضاء انسان – بدون نظر به نفسش – توان تصرف، جز در آنچه که موجب رضای الهی است را ندارد، زیرا او وی ( حق تعالی ) راست. و تمام آنچه که در وجود است بدین گونه می باشد. جز انسیان و جنیان و آن فرموده الهی است: « و ان من شیء الا یسبح بحمده » (اسراء/۴۴) مراد ازین تسبیح ثنا و ستایش الهی است نه برای جزا و پاداش، زیرا در عبادت ذاتی درخواست جزا متصور نمی باشد و این از دوست داشتن اوست مر او را تعالی.
(۲) مگر بعضی از نفوس ناطقه که برای آنها قوه مفکره قرار داده شده است و بر علم الهی سرشته نشده اند و از این رو در قبض ذریه از پشت آنها قرار داد و آنها را بر خودشان گواه گرفت - گواه قهر و غلبه – لذا از روی کراهت نه از روی دلخواه برای خدا سجده کردند. یعنی از جهت قبض آنها و ناچار بودنشان،
(۳) سپس آنها را ازین قبضه و گرفتن خاص رها کرد ولی از حیثیتی که بدان آگاه نبودند در قبضه بودند، ولی می پنداشتند که آزادند. و چون دانستند که اداره کننده این کالبد تیره هستند، آن گونه که مقتضی اهدافشان بود به اداره آن پرداختند و جز اموری را که سازگار با طبعشان بود دوست نمی داشتند و از مشهد اقرار به ربوبیت موجد و پدید آورنده شان غافل بودند. »
شرح:
(۱) منظور شیخ از این قسمت تمام موجودات عالم امکان است که بر عبادت ذاتی خداوند سرشته شده اند. همه آنها آگاهانه در مسیر هدایت خود بسوی او قرار دارند و همه او را شناخته و تسبیح می کنند. پس همه در مسیر رضای الهیند و توان تغییر و تصرف را ندارند. همانطور که حق تعالی در قرآن کریم می گوید: شیئی نیست مگر اینکه بحمد او تسبیح گویان است. پس هر آنچه در دایره وجود می باشد همه بر عبادت ذاتی الهی سرشته شده اند و تخلف باپذیر او را می پرستند. در این عبادت الهی بخاطر اینکه قوه اختیار برانها نیست جزا و پاداشی هم متصور نمی باشد و همه در مقام معلوم خود مستقرند. البته انسیان و جنیان هم تمامی اعضاء و جوارحشان بخاطر اینکه جزو همین وجود است به عبادت مشغولند مگر نفس ناطقه آنها که داستانی متفاوت دارد که بزودی به داستان او می پردازیم. این عبادت ذاتی از دوست داشتن خداوند خودش را می باشد. چونکه تمام هستی چیزی نیست مگر تجلیات و شئونات و اطوار الهی که همه عاشقانه او را می پرستند پس جز او او را دوست ندارد و جز او او را نمی شناسد.
(۲) اما نفوس ناطقه که صاحب قوه فکر هستند و این فکر بر علم الهی سرشته نشده است. یعنی اینکه هر چه مرضی و رضایت خدا در آن باشد و سیر تکاملی موجودات او درک نمی کند بلکه بر نظر بدست امده خود حکم می راند. از این رو خداوند از موجودات مختلف گواه نگرفت بلکه ازین نفس در عهد الست گواهی می گیرد. سخنان شیخ در این بخش از آیه ۱۷۲ سوره اعراف گرفته شده است: « (و به خاطر بیاور) زمانی را که پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذریه آنها را برگرفت و آنها را گواه بر خویش گرفت ( و فرمود( : آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: چرا گواهی می دهیم. ( چنین کرد مبادا) روز رستاخیز بگویید: ما ازین غافل بودیم. » پس خداوند در عهد ازل از نفوس نه اعضای انسان عهد گرفت. چونکه در قیامت هم این اعضاء نالانند که این نفس ناطقه با نداشتن علم الهی آنها را تباه کرده است. البته این عهد عهد ذاتی نبود برای همین ابن عربی می گوید که بر قهر و غلبه عهد گرفت. چون اگر عهد موافق نفوس آنها بود همه بدا عامل می شدند و تخطی نمی کردند. پس آنان هم به علت غلبه امر الهی بر آنها بر او سجده کردند و این عهد در فطرت آنها قرار گرفت اما خیلی از آنها غافل شدند.
(۳) سپس آنها را ازین قبضه و گرفتن رها کرد تا به تدبیر این بدن و عالم بپردازند. این رهایی همان فراموش کردن آنها این عهد را بود. اما بوجهی هم رها نکرد و آن را فطرت آنها قرار داد. اینجا نکته جالبی را اشاره می کند که آنچه ملایم با طبع نفس آنها بود و ذاتی نفس می باشد را بر عهده گرفتند. مثلا خوراک و خواب و .... که قوام نفس بدان است و ملایم با نفس است ولی از مشهد و محل اقرار خود که در روز ازل عهد کرده بودند غافل شدند و به آنچه موافق و ملایم طبع است بسنده کردند. پس عبادت چون ذاتی نیست، بر او سخت می باشد، چونکه ملایم با طبعش نمی باشد.
پست آینده:
در قسمت بعدی به مباحثه قوه مفکره (فکر) با نفس ناطقه می پردازیم. در آنجا فکر به نفس می گوید که از من غافلی با اینکه من هم از قوای تو هستم.( چونکه در ابتدا نفس انسان به مایحتاج حیوانی خود احتیاج دارد و سپس فکر را می شناسد.) پس فکر معلم او می شود و او را می آموزد و .... تا اینکه نفس از فکر هم می گذرد...
« در معرفت پدران علوی ما و مادران سفلی ما!
بدان که هر موثری پدر است و هر آنچه در او تاثیر می شود مادر می باشد و متولد بین این دو فرزند است. ارواح کلشان پدران و طبیعت مادر است. و این مادر است که از او آتش و هوا و آب و خاک می باشد. سپس با توجهِ این ارواح براین ارکان، مولدات معدنی و نباتی و حیوانی و جنی ظاهر می شوند. پس اولین پدران، عِلویاتِ معلوم بودند و اولین مادران همان شیئیت ممکناتند که معدوم بودند. و اولین نکاح و آمیزش همان قصد بوسیله «امر» می باشد و اولین فرزند وجود، عین همان شیئیت است. و این فرزند همان پدر ساری در ابوت و مادر ساری در امومت (مادری) است. و این نکاح و آمیزش در هر چیزی سریان دارد و این نتیجه همیشگی است و در هر ظاهر العینی موجود است. پس نزد ما همان نکاح ساری در جمیع ذرات است. اولین موجودی ابداعی خداوند (بدون اسباب) عقل اول بود و آن همان قلم اعلی است. و اولین موجود تاثیر پذیر همان لوح محفوظ بود (که اولین موجود انبعاثی است). مانند انبعاث حوا از آدم علیه السلام. که علت آن وجود لوح برای نوشتن علم الهی در آن است. پس لوح محفوظ اولین موجود انبعاثی است. قلم بر لوح می نگارد هر آنچه خداوند تعالی از علمش برای خلقش تا روز قیامت است. پس بین قلم و لوح نکاحی معنوی است.و آنچه ازین کتابت از معانی بدست می آید بمنزله اولاد است. خداوند تعالی در لوح صفت علم را که پدر است و صفت عمل را که مادر است خلق کرده است. پس از آن صور ظاهریِ زنده را ظاهر کرد و آن اجرام است و آنچه که از اشکال و الوان است و صورتهای باطنیه معنوی را که همان علوم و معارف است در آن قرار داد.»
شرح: همانطور که از بحث دانسته می شود از همان ابتدای آفرینش مساله زن و مرد و مادر و پدر و فرزند مطرح بوده است یا بعبارت دیگر تمام عوالم چیزی نیست مگر آمیزش ها و نکاح های جورواجور و متوالی. اولین موجودی که خداوند بدون اسباب آفرید همان عقل اول یا قلم اعلی بود که در قرآن با آیه « ن و القلم و ما یسطرون» و در احادیث « اول ما خلق الله العقل» نشان داده شد. پس این قلم اعلی را چاره ای نبود تا جوهره خود را در جایی بنگارد و از آنجا بود که تکثرات در عالم بوجود آمد. نفس کلیه یا همان لوح محفوظ که در قرآن آمده است از عقل اول متکون و منبعث شد. بین ایندو فرقی از نظر زمانی نمی باشد فقط عقل بواسطه اینکه نفس از او منبعث شده از نظر ذاتی برتری دارد. پس قلم بر روی لوح هر آنچه که در هستیست نوشت. لوح نقش انفعالی و قلم نقش فاعلی دارد. و از ایندو فرزندانی زاده شد که معانی استخراج شده ازین کتابت است. پس آسمان بی برکت بود و زمین خشک تا بارید و اینهمه زیبایی ها از آن ظاهر شد. همانطور که می بینید قلم باید لوح داشته باشد تا درو بنگارد و لوح بدون قلم اصلا بکار نمی آید. علم در جوهره قلم بود که همان پدر می باشد و عمل در جوهره لوح تا آنچه نوشته آید و علم است بتواند عملی کند...
روزی به یکی از دوستان گفتم: اگر زنان نبودند هنوز مردان در غار زندگی می کردند. بله! مرد را دانش تکامل و پیشرفت در سر بود و زن را دانش عملی کردن آن٬ پس زن خواست و دوستار کثرت بود. به زنان همینطور در خانه نگاه نکنید. همینها بودند که مایه اینهمه تکثر در صور مختلفش شدند.
حضرت علی علیه السلام در نهج البلاغه در توصیف پیامبر بدین مضمون می گوید: « هیچ خشتی بر روی خشتی ننهاد تا از دنیا درگذشت. » البته هیچ موقع پیامبر خشت بر خشت نهادن را نکوهیده ندانست. اما مرد حقیقی بواسطه حقیقت قلم٬ خواهان تکثر در عالم نمی باشد. این بواسطه خصوصیات نفس است که بدنبال تکثر می گردد.
مثال: (ما همیشه در جدال بین عقل و نفس بسر می بریم. ) بهتر است از این مغازه شکلاتهای رنگارنگ بخرم و بخورم(نفس) . نه برای سلامتی ضرر دارد(عقل) . و این جدال تا ابد ادامه دارد. اصولا در دین نفس نکوهیده شده است و عقل برای جلوگیری از سرکشی او می باشد. ( دشمنترین دشمنان تو نفس توست که میان دو پهلوی تست.) اما باید دانسته شود که همان که میان دو پهلوی توست همو بوجهی توست. عقل هیچ موقع برای از میان برداشتن نفس آفریده نشده است بلکه برای جلوگیری از سرکشی او و در راه صحیح قرار دادن او می باشد. چون اگر نفس از بین رود دیگر انسان بوجهی مرده است.
پست آینده:
تمام موجودات عالم آفرینش و تمامی اعضاء و اجزای انس و جن، به عبادت ذاتی خداوند مشغولند و در اوج کمال خود هستند. فقط نفس انس و جن است که در عالم زر از او بر عبادت خداوند گواه گرفته شد. اینک در قسمت بعدی داستان زندگی نفس و چگونگی حرکت او بسوی کمال را نشان می دهیم...


