بسم الله الرحمن الرحیم
شماره هفتم کتاب ماه فلسفه ویژه شیخ اکبر ابن عربی٬ منتشر شد. دوستان این مجموعه لطف کردند و مقاله اینجانب که قبلا در این وبلاگ نوشته شده بود را با اضافاتی که بدان نمودم٬ به زیور چاپ آراستند. متن کامل مقاله در قسمت زیرین می آید:
متدلوژی عرفانی با ابزاری عقلانی؟!
نقدی بر گفتههای استاد ملکیان در شب ابنعربی
مهدی صدفی
به نظر بنده سخنان آقای ملکیان در شب ابنعربی سخنانی نو و متفاوت در عرصه ابنعربیشناسی بود. بررسی ابنعربی و نقد او، نه در بعضی مسائل، بلکه به نوعی نقد تمامی روش، شخصیت و جهان بینی او بود. ایشان پس از توصیف ترجمه کتاب فصوص الحکم از آقایان موحد و بررسی ویژگیهای کتاب، به نقد شخصیت ابنعربی پرداختند. این بحث در چهار قسمت طبقه بندی شده که بنده به جواب آن می پردازم.
در نقد اول ایشان مقدمهای در این گفتهشد که چون ظاهر قرآن با بعضی ادعاهای عرفا سازگاری ندارد، آنها به باطن قرآن و به تأویل آن دست زدهاند، چون اگر ظاهر، سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور میکردیم(البته این را به عنوان اشکال مطرح نکردهاند).
بله! گاهی عرفا دست به تأویل میزنند و به باطن قرآن دست میآویزند، اما آیا این بدین معنا است که با ظاهر قرآن در تناقض است؟! ما بکرات در احادیث امامان معصوم مسئله تأویل را میبینیم و این به معنای ضدیت با ظاهر نیست. آیا در ظاهر قرآن از ائمه معصومین سخن رفته است؟ ولی در احادیث داریم که: عرفها من عرفها. بنابراین، این جمله ایشان نادرست است که: « چون اگر ظاهر سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور میکردیم». بله، تأویل قرآن از باطن استخراج میشود و با ظاهر هم سازگاری مستقیمی ندارد، اما اگر هیچ رابطهای نداشته باشد که تأویل نیست. درست است که اهلش فقط تأویل را میفهمد(عرفها من عرفها)، اما حال که ارتباط و سازگاری صریحی با ظاهر ندارد، نباید از ظاهر به باطن عبور کرد؟!
ایشان ادامه می دهند: «در نظر ابنعربی هر معنایی که دلتان میخواهد میتوانید از آیه بیرون بکشید. در آثار ابنعربی بهوفور دیده میشود که از آیه واحدی چندین معنا در چندین موضع مختلف استخراج شده است و درواقع تأویل شده است، اگرچه این معانی با هم ناسازگار نیستند، اما تنها بسته به موضع، معانی استخراج شده و هیچ متدولوژیی دیده نمیشود. توجه داشته باشید که بحث انکار تأویل و اهل تأویل نیست، بلکه فقط بحث بر سر این است که در قلمرو تاویل آنارشی حاکم نیست و یک متدولوژی برای تأویل وجود دارد که این متدولوژی در آثار ابنعربی و مخصوصاً در آثار کسانی که به ابنعربی اکتفا کردهاند، دیده نمیشود.»
در اینجا جناب آقای ملکیان، منکر نادرستی تأویل و برداشتهای چندگانه از آیات و روایات نشدهاند و تأویل را نادرست نمیدانند، بلکه بحث بر روشمندی آن است. البته این که به نظر ابنعربی هر معنایی دلمان از آیه میخواهد، میتوانیم از دل آن بیرون بکشیم، نوعی تسامحگویی از جانب ایشان است که بدان نمیپردازیم.
بله، اصل بحث بر سر همین متدلوژی است؛ یعنی کلیت بحث ایشان این است که باید از قالب مجملگویی و چندپهلو بودن خارج شود و در دامن نظم و چهارچوب فهم قرار گیرد. ابتدا پاسخ ابنعربی را بدین مسئله میآورم و سپس به بررسی آن میپردازم.
شیخ در باب 88( معرفت اسرار اصول احکام شرع) به عدم توجه خود به متدلوژی معقول که قابل درک صاحبان فکر باشد، اشاره میکند: « سزاوار این بود که این باب (اصول فقه) در آغاز عبادات- پیش از شروع آن- گذارده میشد، ولی اینچنین افتاد، زیرا این ترتیب را ما از روی اختیار برنگزیدیم، چون اگر ترتیب کتاب از روی فکر و نظر و اندیشه بود، موضع این باب در ترتیب حکمت نباید اینجا باشد، این شباهت بدان آیه از کتاب الهی دارد که فرمود: «حافظو علی الصلوات و الصلاه الوسطی »(بقره/238) که بین آیات طلاق و ازدواج و عده وفات، جلو و بعد آن باشد و ظاهراً ایجاب مینماید که موضع آن آنجا نباید باشد و خداوند آنجا را موضعش قرار داده است...پس خداوند متعال به دست ما این ترتیب (کتابِ فتوحات مکیه) را قرار داد، ما هم آن را رها کردیم و خویش را به رای و نظر و خردمان وارد در آن نساختیم. »[1]
پس جواب شیخ به این عدم متدلوژی عقلی، مشخص است. واقعا کسی میتواند قرآن کریم را در قالب یک متدلوژی خاص در آورد؟ درک کتب شیخ هم در ابتدا بسیار گنگ است، اما کسی که متبحر در امر باشد و در آن دقت و تفحص کافی بکند، به آن روش جادویی و طبقهبندی ویژه آن که به نوعی ورای خرد دستهبندی شده، پی خواهد بُرد؛ آنچنان که دکتر ابوالعلاء عفیفی در مقدمه شرح فصوص خود به دشواری این امر اشاره دارد؛ او آهنگ زیبا و مسحور کننده کلمات و روش شیخ را اینچنین بیان می کند: « هر که خواهان آن آهنگ برین و برجسته است، ناگزیر بایدرنج بازیابی آن را بر خود هموار سازد و بکوشد تا آن پاره ها را، از اینجا و آنجا بازیابد و کنار هم نهد و دوباره آن آهنگ برجسته را بازسازد. »[2]
شیخ اکبر خود، در مقدمه کتاب فتوحات مکیه می گوید:
«( آنچه گفته شد، ) خلاصه و فشرده عقیده و باور عوام مسلمانان بود، چه آنها که اهل تقلیدند و چه آنها که اهل نظرند... سپس به گزارش عقیده و باور خواص خواهم پرداخت: آنان که از گزیدگان خدایند و از مردان راه و راز و کشف و ...؛
اما از این روی که در عقیده خلاصه الخواص، دشواری ها و پیچیدگی هایی است، جداگانه به آنها نپرداختم، آنها را در لابلای کتاب پراکنده ساختم و جای جای آن گسترده و آشکارا از آن سخن گفتم. آن که خداوند بدو درک و دریافت بخشیده، آنها را خواهد یافت و قدر آنها را خواهد شناخت، که علم حق و سخن راست همین هاست و فراتر از آنها چیزی نیست. در این دانش ها، کور با بینا برابر است؛ دور با نزدیک همسان است؛ و فرود با فراز هم تراز است. »[3]
این شیوه پیچیده شیخ اکبر، مقرون حقیقتی است که در عین آشکاری بسیار خود، رمز آلود می نماید و در عین گستردگی در میان کلام شیخ، فقط عده خاصی بدان دست می یازند
دکتر نصر حامد ابوزید در کتاب « چنین گفت ابن عربی » اینچنین مطلب را دنبال می کند که « اندیشه ابن عربی، «گشتاری» است، «شدن» است. شدنی است که آغاز می شود، اما پایان نمی پذیرد. و ساختار دایره ای بی پایان آن همانند تجلیات الهی است که نه آغاز دارند و نه انجام. »[4]
این سخن ابوزید ذهن بنده را به جمله ای رهنمون کرد که بارها به دوستان خود در مورد فرق فلسفه و عرفان یادآور می شدم که فلسفه خواهان درک مرتبه ای و طولی است. همچون دوایر متحد المرکزی که همچون مراتب وجودند. اما عرفان حرکاتش دوری است. عالم برای او دوری است. ابتدا و انتهای علی و معلولی معنایی ندارد. گویی دور باطل فلسفی در عرفان، بدیهی می نماید.
پروفسور هانری کربن در کتاب تخیل خلاق ابن عربی، چه زیبا می گوید: « پژوهشگر ابن عربی، نمی تواند شناخت عینی و درستی از او بدست آورد. شناختی که پژوهشگر در این باره بدان می رسد، چیزی نیست جز چهره ای که ابن عربی در آن چهره بر او تجلی کرده، آن هم به اندازه گنجایی و توانی که پژوهشگر داشته. »[5]
بواقع آنچه که ابن عربی را دوراز دسترس پژوهشگران قرار می دهد، عدم رسیدن به عمق معنای سخنانی است که او بدنبال دارد. شاید به جرات بتوان اظهار کرد که شارحان کلام او که از بزرگان و عرفای زمان خود نیز بوده اند، نتوانسته اند حق او را بواقع ادا کنند و با حذف دامنه زیادی از آراء او و ازدیاد برداشتهای عقلانی از کلام او، بنیانی جدید نهاده اند که کلمه اصیل و پرمحتوای عرفان نظری شیخ اکبر را به عرفان نظری_عقلی مبدل کرده اند. اینجاست که متدلوژِی عرفانی با آن همه، عقل نایابی، کم کم بوی عقلانیت را می گیرد، تا جایی که بدنبال دربند کردن و روش دادن به آن باشند و این غزال رعنای وحشی را در آئینه قفس مجلل عقل، به زیبایی نظاره گر باشند.اینجاست که متدلوژِی عرفانی با عقل به آشتی بنشیند بلکه برادر او گردد.
درست است که شهود متدلوژی دارد، اما آیا آقای ملکیان مسلط بر متدلوژی شهود است که میگوید کلام شیخ مشخص نیست در متدلوژی فلسفی یا شهودی است. آیا این جمله شیخ که « العجز عن درک الادراک ادراک»[6] را میتوان با عقل فهمید؟ آیا اجتماع نقیضین را عقل درک میکند و... ؟ اما اینها در متدلوژی شهودی جواب میدهد. بقول شیخ ، ذالنون مصری شهود کرد که بزرگ از آن جهت که بزرگ است، در کوچک از آن جهت که کوچک است، جای میگیرد.[7] این مسئله در فلسفه جواب ندارد، اما در عرفان جواب دارد. آیا این عدم متدلوژیِ خردمندانه عقلی، مناقض با متدلوژی شهودی است؟ اگر آقای ملکیان مسلط بر هر دو متدلوژی بود، حق داشتیم سخن ایشان را بپذیریم که «سخن عقلی هم قالبش مشخص است. سخن شهودی هم قالبش مشخص است، اما بعضی از سخنان در آثار ابنعربی هست که آدم نمیداند این سخن، سخن فلسفی است که با متدولوژی فلسفه آن را نفی و اثبات کند، نقض و ابرام کند، جرح و تعدیل کند، تقویت و تضعیف کند، رد و قبول کند یا نه یک سخن شهودی است یا یک سخن تاریخی است».
از فحوای کلام ایشان پیداست که تسلط بر هر متدلوژیی دارند و نمیتوانند سخنان شیخ را در کدام قالب قرار دهند تا به صحت و سقم آن بپردازند؛ یعنی قالب ها را بررسی کردهاند و بعضی از سخنان شیخ در هیچكدام نمیگنجد. راستش ایشان جواب میدهند که کلیت قالب شهودی را درک میکنند، اما آیا کلیت کفایت میکند و کلی خود در عرفان معنا دارد. خود شیخ در کتبش هر جا که کلامش شائبه سخنان فکری را میگیرد، بارها بیان میکند که تمامی مطالب ما از جنس علوم وهبی است و از علوم تلقی و تدلی میباشد.[8] حال با عقل هم درک میشود، مانعی ندارد، اما چون از جنس علوم عقلی نیست، بهره عقل، اندک است. پس لازم نیست سخنان شیخ را طبقهبندی کنیم، بلکه بواقع همه از سنخ شهودی است، اما بهرههای فلسفی و تاریخی و ... نیز میتوان از آن برد. این سخن خود شیخ است که بارها در کتاب فتوحات مکیه و مخصوصاً در مقدمه آن مفصل بدان پرداخته است.
یکی از دیگر سخنان استاد ملکیان این است که: «بسیاری از چیزهاست كه ایشان تخیل کرده است و البته به نظر خودش واقعیات است، ولی در واقع تخیلاتش است. این تخیلات خیلی زیباست و این باعث شده است که مجموعه آثار ابنعربی یک سناریوی خیلی زیبا باشد، ولی سناریو، زیبا بودنش و از آن رو که سناریو هست، قابل دفاع بودنش، یک چیز است و مطابق با واقع بودنش یک چیز دیگر است».
بله، اگر مناط واقع و غیرواقع بودن مطلب، مطابقت با عالم ماده و عقل است، امکان عدم مطابقت بسیار است. شیخ بارها در کتبش میگوید که علم ما، علم بالله است و این ماورای عالم عقول و حتی عقل اول است. چون همه بودنیهای کائنات، شائبه بودن دارند و عارف درکش ورای بودنهاست. حال اگر آقای ملکیان عالم واقع و حقیقت را به انتها کاویدهاند و آنگاه میگویند: «البته به نظر خودش واقعیات است ولی در واقع تخیلاتش است»، این بحث دیگری است. البته بنده قبول دارم که قسمتهایی از تخیل ابنعربی مطابقت صریح با عالم ماده، مثال و حتی عقول هم ندارد، ولی همانطور که گفتم نافی آنها نیست، بلکه سنخیت با آن عوالم ندارد.
مسئله بعدی مسئله، واقعیات زبانی و وجودی است. شیخ اکبر خوابی می بیند که با تمامی حروف و فلکیات نکاح می کند. پس از آن، علم حروف و فلکیات بدو داده می شود. آیا اگر وجودی نبودند می شد با آنها نکاح کرد؟![9] بله، نوعی مزاح بود. شیخ درکتاب المبادی و الغایات فی معانی الحروف و الایات به معانی تمامی حروف و کلمات ساخته شده از آنها میپردازد و ابتدا خود حرف را معنا می کند و سپس علت پیدایش کلماتی که از آن حرف تشکیل شدهاند. بهواقع همین حروف و کلمات هستند که عالم را میسازند و موجودات در عرفان، کلمات الهی هستند. حال، بین همین کلمات و حروف کتبی و شفاهی و حقایق خارجی عینیت برقرار است، هر چند که کلمات کتبی وجود ضعیف شده آنهاست. همین عرفا با این کلمات کتبی، جهان خارجی را به حرکت در میآورند که در علم حروف و نزد صاحبان آن بهطور مفصل، مشخص است. بحث این است که این خصوصیت در زبان عربی است یا در تمامی زبانها؟
این خصوصیت در زبان عربی به نحو اکمل است. البته تمامی زبانهاي جهان از یک ریشه بوده و به تبعِ طبایع و مکانها متفاوت شده است. یهود نیز که بر زبان عبری تأکید میکند به علت جامعیت این زبان است که ریشههای زیادی در عربی هم از آن است، اما عربی، این خصوصیت را دارد که بتوان تمامی ارکان عالم را بر حروف و کلمات آن منطبق کرد و در زبانهایی دیگر، این وجه کمتر میباشد. یکی از علت اعجمی بودن زبانهای دیگر هم همین است.
یکی دیگر از مصادیق بیان شده در روش شیخ، این سخن آقای ملکیان است که: «اما حالا چرا زنان عاشق مردانشان هستند؟ آنهم دلیلش معلوم است! بهدلیل اینکه زنها از دندهاند. دنده هم که منحنی است. در زبان عربی منحنی و حنو از یک مادهاند و حنو، یعنی عشق. عنایت میکنید؟! حال شما فرض بگیرید كه اگر در زبان فارسی بخواهیم از چنین روشی پیروی كنیم باید میگفتیم زنان از دندهاند و از این روست كه مثلاً مردانشان را دندان میگیرند!»
شیخ اکبر در باب هفتم فتوحات میگوید: « حنو المرأة على الرجل لكونها خلقت من الضلع و الضلع فيه انحناء و انعطاف»[10]؛ یعنی: میل زن به مرد بخاطر خلقت زن از پهلوی مرد است و در پهلو هم انحنا و انعطاف است. «حنو» در لغت عرب همانطور که استاد مسلم فقه اللغه ابنفارس در کتاب مقائیس اللغه میگوید یک ریشه و اصل بیشتر ندارد و آن تعوّج و تعطّف است. حال این لغت به معنای عشق هم در عرب کاربرد دارد، ولی ریشه یک اصل بیشتر ندارد. واضح است که میل شدید که عشق باشد، از تعطف به دست میآید، اما در لسان احادیث، زن به مثل دنده معوج نیز تعبیر شده است، آنچنان که در کافی آمده: «... إِنَّمَا مَثَلُ الْمَرْأَةِ مَثَلُ الضِّلْعِ الْمُعْوَجِ إِنْ أَقَمْتَهُ كَسَرْتَهُ ...»[11]؛ یعنی مَثَل زن همچون پهلوي کج است. اگر آن را راست کنی، میشکند. همچنین نظری وجود دارد که قایل به این است که زن از دنده مرد آفریده شده است. به خاطر این دلالتها است که شیخ کلمه حنو را برخاسته از انحنای دنده میداند و این در فقهاللغه جایگاه دارد. هچنان که به زن اگر « حانیه » گفته شود، عرب میفهمد که این زن بیوهای است که ازدواج نکرده است. حال چه ربطی به تعوج و تعطف دارد؟ چون او میل به فرزندان دارد و ازدواج نکرده است، ولی این در بدایت امر مشخص نمیباشد. این یک بحث فقه اللغه است. البته در مورد شیخ، احادیث، روایات و همچنین شهودات او هم در فقه اللغه و جعل کلمات در این مورد جایگاه دارد. شیخ خود را در جعل کلمات، بسیار پایبند شرع میداند آنچنان که در باب 177 فتوحات مکیه میگوید: « و اگر در شرع « نفس»(نفس الرحمانی) نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان(نفس) اطلاق نمیکردیم»[12]؛ یعنی شیخ میبیند که این شهودش در شرع اینطوری نام نهاده شده و این اصطلاح را با استفاده از شرع در جایش قرار میدهد، نه اینکه خود واضع اصطلاحی جدید باشد.
البته در کتب حدیثی ما بسیاری از این موارد وجود دارد، چنانچه در علل الشرائع آمده: از حضرت ابیعبدالله(ع): به خاطر این انسان را انسان نامیدند که نسیان دارد.[13] و بسیاری موارد دیگر در کتبی حدیثی عامه و خاصه. پس ایرادی که آقای ملکیان گرفتند حتی در مورد مصداق هم به نوعی با متون حدیثی ما در تضاد است.
حال، اصلاً لازم نیست که در زبان فارسی دنده ، به معنای اعواج باشد و ضمناً دندان از دنده مشتق شده باشد. البته ایشان در اینجا مزاح کردند.
در مورد دیگر مثالهای ایشان هم باید دقت کرد که در زبانی همچون عربی، اگر گفته میشود هر کلامی از اسم تشکیل یافته و یا کلمه به اسم و فعل و حرف تقسیم میشوند، این یک تقسیمِ نحوی صرف؛ یعنی یک تقسیم اعتباری و وضعی نیست. درست است که بعد نحو وارد یک سری اعتبارات و قوانین وضعی شده است، اما ریشههای آن به حقایق اصیل زبانی برمیگردد که ریشه در علم الاسماء و علم الحروف دارد. شاید بتوان نظر افلاطون را راجع به اسماء نزدیک به این دانست.
همانطور که شیخ عالَم را کلمات الهی و کائنات را نتیجه برخورد نفس الرحمانی به اعیان مخارج حروف عالم میداند. بحث بر سر این است، نه اینکه کلام چون از اسم تشکیل شده و نحویون این را وضع کردند، اینک شیخ این اصطلاح اعتباری نحوی را مقدمه یک بحث اصیل وجودی قرار دهد.
اصلیترین گفته استاد ملکیان این قسمت آخر است که اگر بدان پرداخته نشود، گویی میتوان با آن به نوعی پنبه مسائل قبلی و جوابهای داده شده را بهطور کلی زد.
ایشان می گوید: «شما اگر به یک طرفدار ابنعربی یا طرفدار هر عارفی بگویید این حرفها بهنظر من تناقض و تضاد دارد و نمیشود فهمید، میگوید: « خب چون اینها یک معانیی است که وقتی در قالب ذهن در میآید و بدتر از آن وقتی در قالب لفظ و زبان در میآید، به این گرفتاری دچار میشود. » ولی من آخرین جملهام این است که ای کاش آنهایی که واقعاً صادقند و روحیه حقیقتطلبی به معنای دقیق کلمه دارند، آخرین و هفتمین قضیه رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین را میپذیرفتند که: « آن چیزی را که در بابش سخن نمیتوان گفت، خاموشانه باید از کنارش گذشت.» اگر واقعاً قائلیم که در یک بابی نمیشود سخن گفت باید در بابش خاموشی پیشه کنیم، نه اینکه سخنانی بگوییم که وقتی مخاطبمان به تناقض، به تهافت، به سرگیجه فکری، به کلافگی دچار میشود، بگوییم خب اینها یک معانیاند که این معانی وقتی در قالب لفظ و زبان یا در قالب ذهن در میآیند، سرنوشتشان بهتر از این نمیشود.»
جناب آقای ملکیان در آخر برای عرفا و سخنان عرفانی که قدمتی به قدمت تاریخ دارد، یک چارچوب میریزد که ما دو راه بیشتر نداریم: یا باید عرفا، حرفهایشان واضح و مشخص و در چارچوب و قالب ذهن یا عقل باشد و یا آنچه در قالب عقل درنمیآید و باعث تناقض، سرگیجه فکری و تهافت و ... میشود، خاموشانه از آن بايد گذشت. مثالی میزنم تا حرف ایشان مشخص شود. مثلاً شیخ اکبر در فتوحات مکیه میگوید: « (شعر) فالعلم بالله عین الجهل فیه به ...... والجهل بالله عین العلم فاعتبر»[14] این جمله عین تناقض عقلی است. ذهن کاملاً کلافه و گیج میشود. یا جمله معروف «یا هو الاّ هو». اصلاً این، مادرِ تناقضات است و عقل هیچگونه از سردرگمی در آن خلاصی ندارد.
نمی دانم! آیا حرف آخر آقای ملکیان این نیست که هر چه در قالب لفظ و زبان میآید باید با متدلوژی عقلی سازگار باشد؟ آیا این حرف، منطقی است یا اینکه باید این جملات متناقض عقلی که در متدولوژی ذهن دچار سردگمی و کلافگی میشوند را در متدولوژی خود، بررسی کرد؟
اصلاً عرفان میخواهد، سردرگُمِ عقلی بشوی، تا گذر کنی. اصلاً مقدمه عرفان، سرگیجگی است. بهقول مولوی: گمشدن در گمشدن دینِ من است. شیخ اکبر ابنعربی در فتوحات و دیگر کتب خود، بسیار تاکید میکند که این مطالب در چارچوب عقل و فکر راهگشا نيست. دیوان عُرَفا پر است از این سخنان. اما ... اما همین الفاظ در متدولوژی شهودی، معنا دارد. همین «یا هو الا هو » که عقل را سرگشته کرده، محقق را به مطلوب میرساند. او هم وقتی در مقام عقل بود، سرگشته بود.
پس این الفاظ را باید با زبان و رمز خود گرهگشایی کرد و گرهگشایی و گشودن آن، با کلید فکر جز سردرگمی چیزی ندارد. البته گفتني است که تمامی مطالب عرفانی، اینطوری نیست. در خیلی از آنها بهره عقل هم، زیاد است. تفکر هم رهگشاست، اما بحث بر روی آن نقاط کلافگی است که روح عرفان و وحدت وجود از آن سیراب می شود. از وقتی عرفان نظری که گزارش شهودات عرفا از عالَم بود به عرفان عقلی تغییر پیدا کرد، باید توقع داشت که کسانی به دنبال خطکشِ عقل برای درک آن باشند.
البته شیخ، در بسیاری از مسایل، همان طور که در مقدمه فتوحات گفته خاموشی گزیده است. زیرا اگر آنها را بخواهد در قالب کلمات بریزد، کج و معوج شده و قابل درک نيست وعلم آن برای عالم، از راه نظر فکری حاصل نمی شود، بلکه مرتبه آن علم، این را می بخشد.[15] اما در همین مطالب گفتهشده، همان طور که اشاره شد، مطالبی است که فرد را با خواندن و عمل و ممارست در آنها، به آن مسائلِ خاموش رهنمون باشد. این مسائل مقدمه برای یادگیری علم بالله و علوم وهبی است. این در طول اعصار گذشته، همیشه مورد توجه و تذکر بوده تا رابطه آنها با علم الهی قطع نگردد. و چه زیبا شیخ در فتوحات مکیه سروده : « (شعر) کل من حار وصل ... فمن اهتدی انفصل»[16]؛ یعنی هر که متحیر و سرگیجه شد، همو رسید و او که(با روش عقلی و منظم مطلب را دانست و ) هدایت شد، او جدا افتاد.
در آخر سخن خود را با گفتهای از افلاطون به پایان میبرم و از خدا توفیق هدایت میطلبم:
«در بارۀ نویسندگانی که چه امروز و چه در آینده ادعا میکنند که از مطالب اصلی فلسفه من چیزی میدانند، اعم از اینکه آن را از دهان من شنیده یا از دیگران آموخته و یا خود به تحصیل آن نائل گردیدهاند، فاش میگویم که آنان، بنا به عقیدهای که من در بارۀ فلسفه دارم، از فلسفه کوچکترین خبری ندارند. در مورد آن مطالب اصلی، هیچگونه نوشتهای از من در وجود نیامده و در آینده نیز وجود پیدا نخواهد کرد، زیرا آن مطالب مانند دیگر مطالب علمی نیست که بهوسیله اصطلاحات و الفاظ عادی بتوان تشریح و بیان نمود، بلکه فقط در نتیجه بحث و مذاکرۀ متوالی در بارۀ آنها و در پرتو همکاری درونی و معنوی، یکباره آن ایده، مانند آتشی که از جرقه پدیدار شود، در درون آدمی روشن میگردد و آنگاه راه خود را باز میکند و توسعه مییابد.[17]
[1] فتوحات مکیه، ج2، ص163
[2] شرح فصوص الحکم، دکتر ابولعلاء عفیفی، مقدمه، ص 11
[3] فتوحات مکیه، ج1، ص 38- 41
[4] چنین گفت ابن عربی، نصرحامد ابوزید، ترجمه سید محمد راستگو، ص 142
[5] همان ص 162، تخیل خلاق ابن عربی (متن انگلیسی )، ص 75-76
[6] فتوحات مکیه، ج1، ص 50، در دیگر صفحات کتاب و دیگر کتب شیخ نیز آمده است. این سخن به صدیق نسبت داده شده است.
[7] فتوحات مکیه، ج2، ص 436، این یکی از مسائل مشهور ذالنون مصری است، که در این عالم جزء تناقضات است.
[8] آنچنان که شیخ در در جلد اول کتاب فتوحات مکیه صفحه 171 می گوید: يكفي هذا القدر من هذا الباب فقد حصل المقصود بهذا التنبيه فإن هذا الفن في مثل طريق أهل الله لا يحتمل أكثر من هذا فإنه ليس من علوم الفكر هذا الكتاب و إنما هو من علوم التلقي و التدلي فلا يحتاج فيه إلى ميزان آخر غير هذا و إن كان له به ارتباط فإنه لا يخلو عنه جملة واحدة و لكن بعد تصحيح المقدمات من العلم بمفرداتها بالحد الذي لا يمنع و المقدمات بالبرهان الذي لا يدفع بقول الله في هذا الباب « لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا الله لَفَسَدَتا» فهذا مما كنا بصدده في هذا الباب و هذه الآية و أمثالها أحوجتنا إلى ذكر هذا الفن و من باب الكشف لم يشتغل أهل الله بهذا الفن من العلوم لتضييع الوقت و عمر الإنسان عزيز ينبغي أن لا يقطعه الإنسان إلا في مجالسة ربه و الحديث معه على ما شرعه له.
[9] فتوحات مکیه، ج4، ص 559
[10] همان، ج1، ص 124
[11] کافی، ج5، ص 513
[12] فتوحات مکیه، ج2، ص 310
[13] علل الشرایع ، شیخ صدوق، ترجمه سید محمد جواد ذهنی تهرانی، باب 11، ص 71، آقای ملکیان می گوید: « مثلاً گفته میشود که «انسان فراموشکار است زیرا ما سُمّیَ الانسان انسانا الّا لِنسیانِهِ». البته كه در زبان عربی واژهی انسان یک ربط و نسبتی با نسیان دارد. یا گفته میشود كه «انسان خیلی خوگیر است بهخاطر اینکه اصلا ما سُمّیَ الانسان انسانا الا لِاُنسه؛ بهخاطر انسش هست که به انسان میگویند، انسان. حال شما دقت كنید كه به زبان انگلیسی در واژهای "Man" یا "Human being" انس وجود دارد؟ نسیان وجود دارد؟» باید توجه داشت که لسان احادیث ما مناقض سخنان ایشان است. درست است که در زبانهای دیگر شاید ریشه انسان نسیان نباشد و یا اصلا ریشه نداشته باشد. اما خود ائمه علیه السلام ، سعی داشتند تا بین ریشه های لغات عربی و واقعیات خارجی و حقیقی ارتباط برقرار کنند. شیخ نیز در این زمینه همین را انجام داده است. این البته به غنای زبان عربی در برابر دیگر زبانها نیز برمی گردد.
[14] فتوحات مکیه، ج2، ص 599
[15] همان، ج1، ص 31
[16] همان، ج4، ص 42
[17] دوره آثار افلاطون، نامه هفتم، 341
بسم الله الرحمن الرحیم
چندی پیش همانطور که دوستان مستحضرند، مصاحبه ای با دکتر سروش در مورد وحی و پیامبر برگزار شد که محافل علمی ایران، به بحث و نقد آن پرداختند. بنده هم خواستم در همان زمان بحثی در این مورد داشته باشم اما …
سخت خاک آلود می آید سخن آب تیره شد سر چه بند کن
تا خدایش باز صاف و خوش کند او که تیره کرد هم صافش کند
اینک که مدتی گذشته، به کلیاتی در مورد این بحث از دیدگاه عرفانی می پردازم، بخاطر اینکه محوریت بحث در عرفان نمود ویژه ای دارد.
آنطور که نزد اهلش موجود می باشد، حقیقت ذات حق تعالی یا باصطلاح « ذات احدیت » مستغتی از عالمین و هر کثرتی است. هیچ تعینی در آن راه ندارد و اسماء و صفات الهیه در آن مستهلکند. اما همانطور که شیخ در فص اول فصوص و دیگر کتبش بارها گفته است: تعین و ظهور هر چیزی در عالم به سبب فیض اقدس و مقدس است.
آنچنان که ابن عربی در کتاب المعرفه می گوید: « فبالفيض الاقدس تحصل الاعيان و استعداداتها الاصلية في العلم الالهي و بالفيض المقدس تحصل تلك الاعيان في الخارج مع لوازمها و توابعها. »
یعنی حق تعالی ابتدا به فیض اقدس خود اعیان و استعدادهای اصلی و شبح مسوی عالم را آفرید و سپس این اعیان را در خارج با لوازم و کثراتش حاصل کرد.
در فص اول فصوص شیخ می گوید که : عالم در ابتدا همچون شبح مسوی (تسویه و تعدیل شده و آماده پذیرش روح) بدون روح و همچون آینه ی بی جلا بود. پس چون امر به جلای آیینه عالم تعلق گرفت، آدم عین جلاء آن آیینه و روح آن صورت شد و ملائکه قوای آن صورت بودند که به اصطلاح قوم آن صورت عالم به انسان کبیر موسوم است.
پس چون حقیقت انسان و آدم عین جلای عالم بی روح بود، هر تعینی و جلوه ای متاخر و وابسته به حقیقت انسانی است.
شیخ در باب سوم فتوحات مکیه اولین موجود عالم را که از غیر شیء ابداع شده، حقیقت محمدیه (ص) می خواند. ( هو الحقيقة المحمدية عندنا، و العقل الأول عند غيرنا. و هو القلم الأعلى الذي أبدعه الله- تعالى- من غير شيء)
پس از این مقدمات وارد بحث می شویم. دکتر سروش در نامه اول به آقای سبحانی اینچنین آورده است:
« به من حق بدهید که بگویم متافیزیک شما متافیزیک بعد و فراق است و متافیزیک من متافیزیک قرب و وصال. تصویری که از خدا و محمد در ذهن شماست گویا تصویر خطیب و بلندگو (یا ضبط صوت) است. خطیب می گوید و بلندگو آن را پس می دهد. یعنی پیامبر (چون بلندگو) طریقیت و ابزاریت محض دارد و این کجا و نزول قرآن بر قلب محمد(ص) کجا. گویا شما می پندارید قرآن بر زبان محمد نازل شده است نه بر دل او. اما تصویر من از آن رابطه (اقرب من حبل الورید) تصویر نفس و بدن. »
آقای سبحانی در جواب می گوید:
« با كمال پوزش ما هرگز مقام ربوبي و مقام رسالت را مانند خطيب و بلندگو نميدانيم بلكه معتقديم: «خدا پيامده» و پيامبر «پيامآور» است. اما اين پيامآوري با بلندگو بودن فرسنگها فاصله دارد كه هرگز نميتوان بين آن دو مشابهتي انديشيد و آن اين كه: اين پيامآور بايد از نظر كمالات روحي و معنوي به مراتبي برسد تا گوش او علاوه بر حس مادي، گوش برزخي پيدا كند تا صداي فرشته را بشنود. چشم او چشم برزخي گردد تا صورت فرشته را ببيند و از نظر قدرت روحي به جايي برسد كه در عين اين كه در عالم ماده است، عالم غيب را شهود كند، اما نلرزد و نترسد و خود را نبازد و وحي الهي را دريافت كند، و سر سوزن در آن تصرف نكند و به پيروانش برساند، آيا موقعيت چنين فردي، موقعيت بلندگو است؟ »
سخنان آقای سبحانی نادرست نمی باشد، اما بحث بر سر خداوند « پيامده» و پيامبر «پيامآور» نیست، بلکه حقیقت پیامبر، حقیقت ورای عالم او و روح اعظم هم مدخلیت دارد. در عرفان اسلامی هر تعین و جلوه ای در عالم، بی ملاحظه ی حقیقت انسان مفهومی ندارد، بلکه اگر انسان نبود، دیگر هیچ جلوه و تکثری در عالم نبود. آنچنان که ابن عربی در فصوص الحکم می گوید:
« فلولاه و لولانا … لما كان الذي كانا. یعنی اگر او نبود و ما نبودیم، نبود آنچه بود. »
با توجه به این مقدمات، اگر قرآن را عین کلام الله در نظر بگیریم، طوری که بنا بر نظر بزرگان، کلام عین ذات حق تعالی است، دیگر این کلام هیچ نحوه تعین و تکثری ندارد و به هیچ وجه قابل درک بشری نمی باشد. اما کلام متعین و متکثر الهی که قابل درک برای انسان است، متاخر از حقیقت انسان و نازل بر قلب نبی و در مرتبه ای نازل تر از حقیقت محمدیه است. بلکه هر تکثری و هر تعینی در عالم به برکت حقیقت محمدیه است.
سخنان آقای سبحانی و دکتر سروش با هم سنخیتی ندارند و از دو دیدگاه متفاوت به مساله نگاه کرده اند. سپس آقای سبحانی خواستند که بحث را نزدیک تر به ایشان ادامه دهند اما در آخر باز برگشت به سخن خود دارند، آنجا که گفتند:
« از يكي از عارفان بزرگ نقل فرموديد كه جبرئيل را هم پيامبر(ص) نازل ميكرد. ما بيش از 14سال در محضر آن عارف بزرگ درس خوانديم و انديشههاي علمي او را چاپ و منتشر كردهايم. من خاطر ندارم كه چنين جملهاي فرموده باشد، و اگر هم گفته، سخن او قبل و بعدي داشته كه مقصود او را روشن ميكرده وگرنه آن عارف سالك كه در جهان اسلام، انقلاب عظيمي برپا كرد برخلاف قرآن سخن نميگويد. قرآن درباره نزول فرشتگان يادآور ميشود كه نزول آنها به امر خدا است نه به امر پيامبر(ص) چنانكه ميفرمايد:
«ومانتنزل الابامرربك»(مريم/64)، جز به فرمان پروردگار تو نازل نمی شویم.
و شايد مقصود آن عارف بزرگ اين است كه بر اثر دعاي پيامبر(ص) و درخواست او جبرئيل شرفياب محضرش شد. »
در جایی دیگر دکتر سروش گفته اند:
« فقط عارفان که فیلسوفان هم در اینجا به مدد ما می آیند و به چالش با آقای سبحانی. مگر حکیمان (و از همه بهتر و بیشتر صدرالدین شیرازی) نگفته اند که کل حادث مسبوق به ماده و مدت ( هر حادثی در شرایط مادی-زمانی خاصی بوجود می آید)؟ حادثه وحی محمدی هم در شرایط مادی و تاریخی ویژه ای قابل حدوث بوده است و آن شرایط مدخلیت تام در شکل دادن به آن داشته اند و نقش علت صوری و مادی وحی را بازی کرده اند. توجه کنید که قصه فراتر از لفظ و معناست، قصه صورت و بی صورت است و لفظ یکی از صورتهاست. خلاصه آنچه محمد (ص) به میان می آورد محدودیتهای (علمی، وجودی، تاریخی، خصلتی و ...) اوست که هیچ آفریده ای از آنها گریز و گزیری ندارد. »
درست است که هر امر حادثی مسبوق به ماده است اما مطلب را ایشان طوری بیان کردند که ماده و محدودیتهای مادی باعث شده وحی نبوی به محدودیتها و خصوصیتهای ماده بیالاید.
همانطور که نزد حکمای مشخص است، مادی یک قوه محض است که صورت و علت فاعلی به او تحصل می دهد و اگر از ماده، صورت و علت فاعلی را نفی کنیم، آیا ماده به هیولا برنمی گردد که در حاشیه عدم است و هیچ نحوه تحصلی ندارد. دیگر ماده ای، با ماده ای فرقی دارد؟!
حال اگر بگوییم ماده و شرایط زمانی پیامبر مدخلیت تام در پیامبر و قرآن داشته ، به تحصل ماده و تاثیر آن قایل شده ایم با اینکه مادی به تنهایی چیزی جز قوه نیست.
پس درست این است که بگوییم: حقیقت پیامبر همچون علت فاعلی، توانسته شرایط و مکان را آنچنان آمده کند و استعداد این جسد مادی بی روح را آنچنان به تحصل برساند که بهترین شرایط ممکن را ایجاد نماید.
این بحث شبیه به حرکت در اعراض و جوهر است. عده ای می گویند: این اعراضند که حرکت می کنند و موضوع ثابت می خواهند که جوهر ِ ثابت است. اما در نظریه حرکت جوهری، اعراض اصلا چیزی نیستند بجز مرتبه نازله جوهر و حرکتشان به تبع حرکت جوهر است. بلکه بواقع نمایش حرکت جوهر هستند. اما چون ما حس جوهر شناس نداریم، گمان کردیم جوهر ثابت است و اعراض در حرکتند.
همینطور هم حقیقت نبی، عالم و شرایط محیطی را به بهترین وجه در عالم مادی تسویه و تعدیل کرده تا در آن شرایط، کلام الهی بدو به بهترین حالت ممکن متعین شود. حال اگر سخن از ماده و احوال ماده در قرآن آمده و از شتر و ... سخن رفته به تناسب عالم است. همانطور که وجه این کلام الهی قرآن، در عالمی دیگر با خصوصیات آن عالم سنخیت دارد. (البته بحث ما در اینجا بر محور عالم دنیا نهاده شده است.)
بنابراین ادب حکم می کند که وحی و نبی را مقید به محدودیت های مادی و عوارض عالم دنیا نکنیم، بلکه به اینها نقش فاعلیت در ماده بدهیم و فرق بین این دو بسیار آشکار و تعیین کننده است.
او ابتدا همچون علتی فاعلی، محیط و ماده را آنچنان که بایسته و در خور صورت آن است، تسویه می کند و سپس چون استعداد پذیرش صورت را داشته باشد، آن موقع است که قرآن بر قلب نبی در این عالم نازل می شود و در اینجا ماده مدخلیتی جز حمل این صورت وحیی ندارد.
بسم الله الرحمن الرحیم
مدتی است که از برگزاری شب ابن عربی می گذرد. به نظر بنده سخنان آقای ملکیان سخنانی نو و متفاوت در عرصه ابن عربی شناسی بود. بررسی ابن عربی و نقد او، نه در بعضی مسائل، بلکه به نوعی نقد تمامی روش، شخصیت و جهان بینی او بود.
در همان گذار، بنده جوابی در وبلاگم بطور مختصر دادم، اما لازم دیدم که در سر فرصت مقتضی، جواب کاملی در مورد مطلب ایشان بنویسم.
ایشان پس از توصیف ترجمه کتاب فصوص الحکم از آقایان موحد و بررسی ویژگی های کتاب، به نقد شخصیت ابن عربی پرداختند. این بحث را در چهار قسمت طبقه بندی شده که بنده به جواب آن می پردازم. کل مطلب سخنرانی ایشان در وبلاگ « معنویت و عقلانیت » مضبوط می باشد.
در نقد اول ایشان مقدمه ای در این گفته اند که چون ظاهر قرآن با بعضی ادعاهای عرفا سازگاری ندارد، آنها به باطن قرآن و به تاویل آن دست زده اند، چون اگر ظاهر سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور میکردیم. (البته این را به عنوان اشکال مطرح نکرده اند. )
بله! گاهی عرفا دست به تاویل می زنند و به باطن قرآن دست می آویزند اما آیا این بدین معنی است که با ظاهر قرآن در تناقض است؟! ما بکررات در احادیث خود از امامان معصوم مساله تاویل را می بینیم و این به معنای ضدیت با ظاهر نیست. آیا در ظاهر قرآن از ائمه معصومین سخن رفته است؟ ولی در احادیث داریم که : عرفها من عرفها. بنابراین این جمله ایشان بی معنی است که : « چون اگر ظاهر سازگاری داشت که نباید از ظاهر به باطن عبور میکردیم. » بله تاویل قرآن از باطن استخراج می شود و با ظاهر هم سازگاری مستقیمی ندارد اما اگر هیچ رابطه ای نداشته باشد که تاویل نیست. درست است که اهلش فقط تاویل را می فهمد (عرفها من عرفها) اما حال که ارتباط و سازگاری صریحی با ظاهر ندارد نباید از ظاهر به باطن عبور کرد؟!
ایشان ادامه می دهند:
در نظر ابنعربی هر معنایی که دلتان میخواهد میتوانید از آیه بیرون بکشید. در آثار ابنعربی بهوفور دیده میشود که از آیه واحدی چندین معنا در چندین موضع مختلف استخراج شده است و درواقع تاویل شده است، اگرچه این معانی با هم ناسازگار نیستند اما تنها بسته به موضع، معانی استخراج شده و هیچ متدولوژیی دیده نمیشود. توجه داشته باشید که بحث انکار تاویل و اهل تاویل نیست بلکه فقط بحث بر سر این است که در قلمرو تاویل آنارشی حاکم نیست و یک متدولوژی برای تاویل وجود دارد که این متدولوژی در آثار ابنعربی و مخصوصاً در آثار کسانی که به ابنعربی اکتفا کردهاند، دیده نمیشود.
در اینجا جناب آقای ملکیان ، منکر نادرستی تاویل و برداشتهای چندگانه از آیات و روایات نشده اند و تاویل را نادرست نمیدانند، بلکه بحث به نظر ایشان بر روش مندی آن است. البته این که به نظر ابن عربی هر معنایی دلمان از آیه می خواهد، می توانیم از دل آن بیرون بکشیم، نوعی تسامح گویی از جانب ایشان است که بدان نمی پردازیم.
بله اصل بحث ما با ایشان هم بر سر همین متدلوژی مطلب است. یعنی کلیت بحث ایشان این است که باید از قالب مجمل گویی و چند پهلو بودن خارج شود و در دامن نظم و چهارچوب فهم قرار گیرد. ابتدا جواب ابن عربی را بدین مطلب می دهم و سپس به بررسی آن می پردازم.
شیخ در باب 88 ( معرفت اسرار اصول احکام شرع) به عدم توجه خود به متدلوژی معقول که قابل درک صاحبان فکر باشد، اشاره می کند: « سزاوار این بود که این باب (اصول فقه) در آغاز عبادات _ پیش از شروع آن _ گذارده می شد، ولی اینچنین افتاد، زیرا این ترتیب را ما از روی اختیار برنگزیدیم، چون اگر ترتیب کتاب از روی فکر و نظر و اندیشه بود، موضع این باب در ترتیب حکمت نباید اینجا باشد، این شباهت بدان آیه از کتاب الهی دارد که فرمود: « حافظوا علی الصلوات و الصلاه الوسطی » (بقره/238) که بین آیات طلاق و ازدواج و عده وفات ، جلو و بعد آن باشد و ظاهرا ایجاب می نماید که موضع آن آنجا نباید باشد و خداوند آنجا را موضعش قرار داده است...پس خداوند متعال به دست ما این ترتیب (کتاب فتوحات مکیه) را قرار داد، ما هم آن را رها کردیم و خویش را به رای و نظر و خردمان وارد در آن نساختیم. »
پس جواب شیخ به این عدم متدلوژی عقلی، مشخص است. واقعا کسی می توان قرآن کریم را در قالب یک متدلوژی خاص در آورد. درک کتب شیخ هم در ابتدا بسیار گنگ است اما کسی که متبحر در امر باشد و در آن دقت و تفحص کافی بکند به آن روش جادویی و طبقه بندی ویژه آن که به نوعی ورای خرد دسته بندی شده، پی خواهد برد. خود آقایان هم می دانند که شهود ضوابط ویژه خود را دارد.
درست است که شهود متدلوژی دارد، اما آیا آقای ملکیان مسلط بر متدلوژی شهود است. که می گوید کلام شیخ مشخص نیست در متدلوژی فلسفی یا شهودی است. آیا این جمله شیخ را که « العجز عن درک الادراک ادراک» را می توان با عقل فهمید. آیا اجتماع نقیضین را عقل درک می کند و... اما اینها در متدلوژی شهودی جواب می دهد. بقول شیخ ، ذالنون ادراک کرد که بزرگ از آن جهت که بزرگ است در کوچک از آن جهت که کوچک است جای می گیرد. خب این مساله در فلسفه جواب ندارد اما در عرفان جواب دارد. آیا این عدم متدلوژی خردمندانه عقلی ، مناقض با متدلوژی شهودی است. اگر آقای ملکیان مسلط بر هر دو متدلوژِی بود حق داشتیم سخن ایشان را بپذیریم که « سخن عقلی هم قالبش مشخص است. سخن شهودی هم قالبش مشخص است. اما بعضی از سخنان در آثار ابنعربی هست که آدم نمیداند این سخن، سخن فلسفی است که با متدولوژی فلسفه آن را نفی و اثبات کند، نقض و ابرام کند، جرح و تعدیل کند، تقویت و تضعیف کند، رد و قبول کند یا نه یک سخن شهودی است یا یک سخن تاریخی است. »
از فحوای کلام ایشان پیداست که تسلط بر هر متدلوژیی دارند و نمی توانند سخنان شیخ را در کدام قالب قرار دهند تا به صحت و سقم آن بپردازند. یعنی قالب ها را بررسی کرده اند و بعضی از سخنان شیخ در هیچ نمی گنجد. راستش ایشان جواب می دهند که کلیت قالب شهودی را درک می کنند. اما آیا کلیت کفایت می کند. خود شیخ در کتبش هر جا که کلامش شائبه سخنان فکری را می گیرد بارها بیان می کند که تمامی مطالب ما از جنس علوم وهبی است و از علوم تدلی می باشد. حال با عقل هم درک می شود، مانعی ندارد اما چون از جنس علوم عقلی نیست بهره عقل، اندک است. پس لازم نیست سخنان شیخ را طبقه بندی کنیم، بلکه بواقع همه از سنخ شهودی است، اما بهره های فلسفی و تاریخی و ... نیز می توان از آن برد. این سخن خود شیخ است که بارها در کتاب فتوحات مکیه و مخصوصا در مقدمه آن مفصل بدان پرداخته است.
یکی از دیگر سخنان استاد ملکیان این است که :
بسیاری از چیزهاست كه ایشان تخیل کرده است و البته به نظر خودش واقعیات است ولی در واقع تخیلاتش است. این تخیلات خیلی زیباست و این باعث شده است که مجموعه آثار ابنعربی یک سناریوی خیلی زیبا باشد ولی سناریو، زیبا بودنش و از آن رو که سناریو هست، قابل دفاع بودنش، یک چیز است و مطابق با واقع بودنش یک چیز دیگر است.
بله، اگر مناط واقع و غیر واقع بودن مطلب مطابقت با عالم مادی و عالم عقل است، امکان عدم مطابقت بسیار است. شیخ بارها در کتبش می گوید که علم ما ، علم بالله است و این ماورای عالم عقول و حتی عقل اول است. چون همه بودنی های کائنات، شائبه بودن دارند و عارف درکش ورای بودنهاست. حال اگر آقای ملکیان عالم واقع و حقیقت را به انتها کاویده اند و حال می گویند : « البته به نظر خودش واقعیات است ولی در واقع تخیلاتش است. » این بحث دیگری است. البته بنده قبول دارم که قسمتهایی از تخیل ابن عربی مطابقت با عالم مادی ، مثال و حتی عقول هم ندارد ولی همانطور که گفتم نافی آنها نیست بلکه سنخیت با آن عوالم ندارد.
مساله بعدی مساله، واقعیات زبانی و وجودی است. شیخ اکبر خوابی می بیند که با تمامی حروف و فلکیات نکاح می کند. پس از آن، علم حروف و فلکیات بدو داده می شود. آیا اگر وجودی نبودند می شد با آنها نکاح کرد؟! بله مزاح کردم. شیخ کتابی دارد به نام « المبادی و الغایات فی معانی الحروف و الایات » که در آن به معانی تمامی حروف و کلمات ساخته شده از آنها می پردازد و ابتدا خود حرف را معنی می کند و سپس علت پیدایش کلماتی که از آن حرف تشکیل شده اند. بواقع همین حروف و کلمات هستند که عالم را می سازند و موجودات در عرفان، کلمات الهی هستند. حال بین همین کلمات و حروف کتبی و شفاهی و حقایق خارجی عینیت برقرار است، هر چند که کلمات کتبی وجود ضعیف شده آنهاست. همین عرفا با این کلمات کتبی، جهان خارجی را به حرکت در می آورند که در علم حروف و نزد صاحبان آن بطور مفصل، مشخص است. حال بحث این است که این خصوصیت در زبان عربی است یا در تمامی زبانها؟
این خصوصیت در زبان عربی به نحو اکمل است. البته تمامی زبانها جهان از یک ریشه بوده و به تبع طبایع و مکانها متفاوت شده است. یهود نیز که بر زبان عبری تاکید می کند به علت جامعیت این زبان است که بسیار ریشه های عربی هم از آن است. اما عربی، این خصوصیت را دارد که بتوان تمامی ارکان عالم را بر حروف و کلمات آن منطبق کرد و در زبانهایی دیگر، این وجه کمتر می باشد. یکی از علت اعجمی بودن زبانهای دیگر هم همین است. در آخر راجع به این بیشتر بحث می شود.
یکی از دیگر از مصادیق بیان شده در روش شیخ این سخن آقای ملکیان است که :
اما حالا چرا زنان عاشق مردانشان هستند؟ آنهم دلیلش معلوم است! بهدلیل اینکه زنها از دندهاند. دنده هم که منحنی است. در زبان عربی منحنی و حنو از یک مادهاند و حنو یعنی عشق. عنایت میکنید؟! حال شما فرض بگیرید كه اگر در زبان فارسی بخواهیم از چنین روشی پیروی كنیم باید میگفتیم زنان از دندهاند و از اینروست كه مثلاً مردانشان را دندان میگیرند!
شیخ اکبر در باب هفتم فتوحات می گوید: « حنو المرأة على الرجل لكونها خلقت من الضلع و الضلع فيه انحناء و انعطاف. » یعنی : میل زن به مرد بخاطر خلقت زن از پهلوی مرد است و در پهلو هم انحنا و انعطاف است.
« حنو » در لغت عرب همانطور که استاد مسلم فقه اللغه ابن فارس در کتاب مقائیس اللغه می گوید یک ریشه و اصل بیشتر ندارد و آن تعوّج و تعطّف است. حال این لغت به معنای عشق هم در عرب کاربرد دارد ولی ریشه یک اصل بیشتر ندارد. خب واضح است که میل شدید که عشق باشد از تعطف بدست می آید. اما در لسان احادیث زن به مثل دنده معوج نیز تعبیر شده است، آنچنان که در کافی آمده : « ... إِنَّمَا مَثَلُ الْمَرْأَةِ مَثَلُ الضِّلْعِ الْمُعْوَجِ إِنْ أَقَمْتَهُ كَسَرْتَهُ ... » یعنی مثل زن همچون پهلو کج است. اگر آن را راست کنی، می شکند. و همچنین نظری وجود دارد که قایل به این است که زن از دنده مرد آفریده شده است. بخاطر این دلالتها است که شیخ کلمه حنو را برخاسته از انحنای دنده میداند و این در فقه اللغه جایگاه دارد. هچنان که به زن اگر « حانیه » گفته شود، عرب می فهمد که این زن بیوه ای است که ازدواج نکرده است. حال چه ربطی به تعوج و تعطف دارد؟ چون او میل به فرزندان دارد و ازدواج نکرده است ولی این در بدایت امر مشخص نمی باشد. این یک بحث فقه اللغه است. البته در مورد شیخ، احادیث، روایات و همچنین شهودات او هم در فقه اللغه و جعل کلمات در این مورد جایگاه دارد. شیخ خود را در جعل کلمات بسیار پای بند شرع می داند آنچنان که در باب 177 فتوحات مکیه می گوید: « و اگر در شرع « نفس » (نفس الرحمانی) نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نفس) اطلاق نمی کردیم. » یعنی شیخ می بیند که این شهودش در شرع اینطوری نام نهاده شده و این اصطلاح را با استفاده از شرع در جایش قرار می دهد، نه اینکه خود واضع اصطلاحی جدید باشد.
البته در کتب حدیثی ما بسیاری از این موارد وجود دارد، چنانچه در علل الشرائع آمده : از حضرت ابی عبد الله (ع) : به خاطر این انسان را انسان نامیدند که نسیان دارد. ( علل الشرایع، باب 11) و بسیاری موارد دیگر در کتبی حدیثی عامه و خاصه. پس ایرادی که آقای ملکیان گرفتند حتی در مورد مصداق هم به نوعی با متون حدیثی ما در تضاد است.
حال اصلا لازم نیست که در زبان فارسی دنده ، بمعنی اعواج باشد. ضمنا دندان از دنده مشتق شده باشد. البته ایشان در اینجا مزاح کردند.
در مورد دیگر مثالهای ایشان هم باید دقت کرد که در زبانی همچون عربی، اگر گفته می شود هر کلامی از اسم تشکیل یافته و یا کلمه به اسم و فعل و حرف تقسیم می شوند، این یک تقسیم نحوی صرف، یعنی یک تقسیم اعتباری و وضعی نیست. درست است که بعد نحو وارد یک سری اعتبارات و قوانین وضعی شده است اما ریشه های آن به حقایق اصیل زبانی بر می گردد که ریشه در علم الاسماء و علم الحروف دارد. شاید بتوان نظر افلاطون را راجع به اسماء نزدیک به این دانست.
همانطور که شیخ عالم را کلمات الهی و کائنات را نتیجه برخورد نفس الرحمانی به اعیان مخارج حروف عالم می داند. بحث بر سر این است. نه اینکه کلام چون از اسم تشکیل شده و نحویون این را وضع کردند، اینک شیخ این اصطلاح اعتباری نحوی را مقدمه یک بحث اصیل وجودی قرار دهد.
اصلی ترین گفته استاد ملکیان این قسمت آخر است که اگر بدان پرداخته نشود، گویی می توان با آن به نوعی پنبه مسائل قبلی و جوابهای داده شده را بطور کلی زد.
ایشان می گوید:
شما اگر به یک طرفدار ابنعربی یا طرفدار هر عارفی بگویید این حرفها بهنظر من تناقض و تضاد دارد و نمیشود فهمید، میگوید «خب چون اینها یک معانیی است که وقتی در قالب ذهن در میآید و بدتر از آن وقتی در قالب لفظ و زبان در میآید به این گرفتاری دچار میشود». ولی من آخرین جملهام اینست که ای کاش آنهایی که واقعا صادقند و روحیه حقیقتطلبی به معنای دقیق کلمه دارند، آخرین و هفتمین قضیه رساله منطقی فلسفی ویتگنشتاین را میپذیرفتند که «آن چیزی را که در بابش سخن نمیتوان گفت خاموشانه باید از کنارش گذشت». اگر واقعاً قائلیم که در یک بابی ن
