تبليغاتX
هستی ابن عربی


بسم الله الرحمن الرحیم

و عن الحب صدرنا    و علی الحب جبلنا

فلذا جئناه قصدا       و لهذا قد قبلنا

و از حب٬ ما صادر شدیم و بر حب سرشته شده ایم.

پس بدین سبب به سوی حب قصد کردیم و روان شدیم و بدین خاطر مورد قبول واقع گشتیم.

اصل حب٬ آنطور که خداوند سبحان گفته از حدیث او به داود علیه السلام است که : « من گنجی مخفی بودم که شناخته نشدم. پس دوست داشتم شناخته شوم... » حب حق تعالی همانند دیگر محبت و عشق ها همانطور که قبلا آمد٬ به عدم تعلق گرفت یا بهتر بگوییم به ماهیات اشیاء که معدوم بودند٬ پس موجود شدند بسبب نفس الرحمانی حق تعالی که یک نفس عاشقانه بوده که چون بر اعیان موجودات معدوم وزید آنها بوجود آمدند. یا همچون نفسی بود که بر مخارج حروف عالم ـ که خود کلمات الهی یا اسماء و صفات حقند ـ برخورد٬  پس بوجود آمدند.

بنابراین محبت اصل هستی عالم است و سماع (شنفتن) سبب ظهور موجودات است. و تنفس به برکت این محبت در خلق صادر شده است. این پوشیدگی موجودات و نهان بودن از تنفس حق٬ صورتها و اشکال که از آن تعبیر به عالم می شود٬ از کلمه «  کن » سرچشمه می گیرند.

و بنا بر آیه شریفه «انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له کن فيکون» (یس/۸۲) پس عالم از قول کلمه «  کن » بوجود آمده و بدین خاطر متعلق این قول٬ سماع و شنفتن آن است. پس این سماع که اصل بوجود آمدن عالم است و همچون حب به سماع الهی٬ روحانی و طبیعی تقسیم می شود که در جلسات بعدی به تفصیل در این باره سخن گفته می شود ان شاء الله .

                                                                            (برگرفته از باب محبت کتاب فتوحات مکیه )

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:35  توسط مهدی صدفی 



بسم الله الرحمن الرحيم

 

در پست های پیشین راجع به محبت زنان از دیدگاه شیخ اکبر سخنانی گفته شد. اینک لازم است که به بحث حب بطور مستوفی پرداخته شود. بهمین منظور از رساله « لا یعول علیه » سخنان کوتاهی در اینجا آورده می شود تا حقیقت حب شناخته شود.

 

همانطور که در مطلب کرامت زن آمد شیخ می گوید که حق مجرد از ماده شهود نمی شود و از نظر ذات غنی از عالمین است. تعلق تجلی بدان ماده است که در ذات حق هیچ تجلیی نیست. اما تجلی او در عالم باید طوری باشد که در متعلق حب٬ وجه الهی پیدار گردد و از بزرگترین اختلاطاتی که رخ می دهد شهود حق در مقید و دعوی مطلق است همانطور که شیخ در رساله « لا یعول علیه » می گوید:

 

                  شغل النفس بالجمال المقيد مع الدعوى برؤية جمال الحق لا يعوَّل عليه.

یعنی : مشغولیت نفس به جمال مقید با دعوی اینکه رویت جمال مطلق، نمی توان بر آن تکیه  کرد.

 

چون عارف را سزاوار است که در رویت حق در عالم جمال مقید را در نظر نگیرد و به هر مقیدی که بنگرد، مطلق را شهود کند و مطلق که جمال حق است در نظر عارف در هر وجه نکویی پیداست. اگر عارف به زنان می نگرد هیچ موقع زن خاصی او را محجوب از دیدار اصل حب نمی کند و جنبه اطلاقی مورد نظر اوست و تقید فقط از ناحیه نفوس است همانطور که می گوید:

 

كل حب تبقي في صاحبه فضلة طبيعية لا يعوَّل عليه.

یعنی: هر حبی که در صاحب حب (محب) باقیمانده طبیعی به جا بگذارد نمی توان بر آن تکیه کرد.

 

پس اگر حب٬ نفسانی باشد و باعث تحریک نفس و توجه آن به طبیعت زنان شود، این حب ناخالص است و در آن بین حب حقیقی و فضله های طبیعی مشارکت شده و از خلوص آن کاسته و شرک در تعلق حب بوجود آمده است. برای همین شیخ می گوید:

 

كل حال إلهي يعطي حركة حسية لا يعوَّل عليه.

یعنی: هر حال الهی که حرکت حسی بوجود آورد، نمی تواند بر آن تکیه کرد.

 

و ادامه می دهد:

 

كل حب يعرف سببه فيكون من الأسباب التي تنقطع لا يعوَّل عليه.

هر حبی که سسبش شناخته شود و آن سبب از اسباب منقطع باشد، نمی توان بر آن تکیه کرد.

 

اولا که حب باید بی سبب باشد یعنی بدون سبب شناخته شده همانطور که شیخ بارها می گوید که متعلق حب عدم است یعنی حب از جایی برخاسته که موطنش عدمی است و عدم را شناسایی نیست پس سبب شناسا ندارد همانطور که می گوید:

 

الحب الذي يعطيك التعلق بوجود المحبوب وهو غير موجود فهو صحيح وإن لم فلا تعول عليه.

یعنی: حبی که تعلق به محبوب غیر موجود داشته باشد صحیح است و اگر به هر نحوی بهره ای از وجود کَونی برده باشد نمی توان بر آن تکیه کرد.

 

پس متعلق حب عدم است. در فتوحات مثال می آورد که اگر محبوب شما دست در گردن انداختن باشد تا این عمل رخ نداده و معدوم است محبوب است و همینکه رخ داد، پرنده بی سبب غیر دسترس حب برمی خیزد و در جایی دیگر آشیان می کند و همینطور بنگر به مثال های بالاتر و آنچه بی مثال است.

پس حب حقیقی، خود نفس حب می باشد و آن مطلوب است که همیشه با محب است و این اسم غلبه قهری سلطان حب است اما متعلق حب معدوم است و شیخ در این باره می گوید:

 

كل حب لا يتعلق بنفسه وهو المسمى حب الحب لا يعوَّل عليه.

یعنی: هر حبی که متعلقش، خودش نباشد آن حب حب است و بر ان تکیه نتوان کرد.

 

یعنی حب بذاته اصل است و اگر حبی زاید بر حب ذاتی باشد، فضله ای وجودی است و نمی توان بر خلوص آن پای فشرد و همینطور هر شهوتی که به غیر از ذات حب در انسان شعله گیرد، شهوتی مطرود است آنچنان که شیخ می گوید:

كل شهوة غير شهوة الحب لا يعوَّل عليها.

یعنی: هر شهوتی غیر شهوت حب، نمی توان بر آن تکیه کرد.

 

پس همه چیز از سلطنت حب است و محبوب و متعلق حب ناپیدا و نا شناسا.

اما همین ذات حب را تجلیاتی است خالص که باید آنها شناخته شود. وجه شناخت آن این است که محب در حب فانی شود و هیچ اراده و درکی که تعلق به خود محب یا هر ماده ی دیگری داشته باشد را رها نماید و از نفس خود سفر کرده و در موطن عدم بنشیند، آنگاه تجلیات حب٬ او را می گرداند و چون هیچ چیز به غیر از سلطان حب بر او حکم فرما نیست همه تجلیات خالص برای حب است و لاغیر. آنچنان که شیخ اکبر گوید:

 

كل حب لا يفنيك عنك ولا يتغير بتغير التجلي لا يعوَّل عليه.

یعنی: هر حبی که تو را از خود فانی نکند و آن حب به تغیر تجلی(سلطنت حب)، متغیر نگردد، نمی توان بر آن تکیه کرد.

 

پس در اینجا اراده محب در محبوب غرق شده و نیست می گردد و شیخ در این باره می گوید:

 

كل محبة لا يؤثر صاحبها إرادة محبوبه على إرادته فلا يعوَّل عليها.

یعنی: هر محبتی که صاحب محبت، اراده محبوب را بر اراده خود موثر نداند، نمی توان بر آن تکیه کرد.

و اینکه :

 

كل محبة لا يلتذ صاحبها بموافقة محبوبه فيما يكرهه نفسه طبعا لا يعوَّل عليه.

یعنی: هر محبتی که صاحب محبت، به موافقت محبوب در آنچه نفسش کراهت دارد، متلذذ نگردد، نمی توان بر آن تکیه کرد.

 

پس در این مرحله است که محب واقعی، نفس را بدرود گفته و به تعبیر بهتر تلذذ آن را به تلذذ محبوب معلق کرده و تلذذ ذاتی نفسش را در شعاع انوار حب، گم کرده است.

اما بواقع محب حقیقی و عارف بالله کسی است که پس از رسیدن به این مرحله از حب که ذکر شد، می توان به اجسام طبیعی و طبیعت زنان نظر کند، چرا که او فقط وجه الهی را درین طبیعت می بیند و نفسش دیگر بدنبال زواید و فضله های نفسانی و طبیعی نخواهد رفت. و شیخ چه جالب بین حب و شهوت محب نفسانی و سالکِ طریق محبوب با عارف حقِ حب و محبوب فرق نهاده است و گفته است:

 

التجلي الإلهي في الأجسام الطبيعية كانت ما كانت لا يعوَّل عليه إلا المحققون من رجال الله.

یعنی: تجلی الهی در اجسام طبیعی، آنطور که این اجسام بر آنند و تجلی به فراخور این اجسام و مواد متغیر می گردد را نمی توان بر آن تکیه کرد مگر محققون در شناخت تجلیات حق در اجسام و نگریستن به وجه حق در انها از رجال الهی.

 

فاعل « کانت ما کانت » اگر اجسام طبیعی باشد یعنی هر آنطور که اجسام هستند بواسطه تجلیات و چه تجلیات باشد که تجلیات متنوع، منظور یکی است. اما بواقع ضمیر فاعلی به نزدیک بر می گردد. چون به حسب اجسام مختلف، تجلیات مختلفند و در اصل تجلی تکثری نیست. و تکثرات عالم و تنوع تجلیات از اعیان عالم هستند و البته نزد عارف و محقق ثبوت دارد که این اعیان ثابته و ماهیات اشیاء معدوم هستند و احکام اینها که صور تجلیات متنوع است موجود می باشد که این احکام اعیان همان صور اسمائیه الهیه است. الله اعلم. 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:35  توسط مهدی صدفی  | 



                                                    بسم الله الرحمن الرحیم


            هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز          نقشش بحرام ار خود صورتگر چین باشد


قرار بود مطلبی درعشق نگاشته شود که این آهویی وحشی را به بند کشد. دامی که او را نیازارد و حقش را به اندازه بند گوهرینی که بر گردن اوست عطا کند. اما مطلب در خیال، آبستن شده و هنوز زمان آن نگشته تا به زیور کلام زاده شود.
پس امشب که حالی خوش بود و داستانی قدیمی ذهن را نوازش می کرد، عزم کردم که آن ذهن نوشته را عینا بر صورتی که قابل فهم دوست داران باشد به کلکی خیال انگیز بنگارم.
... چند سالی پیش که در شهر قم بودم شبی همچون شبانی دیگر در محفل ادبی و شعر خوانی شرکت کردم. استاد بحث که ارادت بنده به ایشان زیاد است و دارای کمالات ظاهری و باطنی بسیار است مرا آن شب مورد عتاب خود قرار داد.
قضیه ازین قرار است که بنده پس از چند ساعتی که در اینترنت می گشتم راهی آن محفل شدم. هم شعرخوانی گرامی و روحانی که چهره نورانی او مجلس را می آراست در کنارم نشسته بود. استاد نیز به ایشان گفت که از کنار من برخیزید تا تشعشعات ایترنتی بنده او را نگیرد!!
ندانم از کجا دانست آنچه دانست و چون زمان شعر خوانی شد، گفت شعری دانلود شده بخوانم...
شعری خواندیم و بگوشه ای خزیدیم تا جلسه تمام شد و اهل جلسه بسوی منازلشان روان...
در میان راه که می آمدم جرقه غزلی در ذهن شکل گرفت و بتندی کلماتش هم در کنار هم موزون گشت. آن عتاب استاد همه ناز بود و سِر درون را از زبان دیگری همه طنازی...
پس قلم برداشته و بر کاغذ نگاشته که ...

زمان بارش اجرام و تاس نافرجام

خمار تلخ مرا بس٬ مکن فزون در جام

لطافت می و جامست٬ عيب اهل نظر

به رنگ سرخیِ جامش کند مرا بدنام

می شبانه و کنج خفا ندانستم

ترک صدای پياله جرس شود بر بام

به غلغل می سينه ترک ترک شد دل

کجاست شحنه ديشب کند مرا در دام

به يک دو جام نهانی خروش دل بگذار

که خمر روز ازل می کشاندم انجام

خمير خشت کف ميکده فتاد از خمر

به نعش او و مناره به چوب تاک و مدام

اصوال واعظی و گردش قبا هنجار

کجا و رقص حباب از وجود سوی عدام

خموش و بی طرف اينک به شب برو سايه

که جاهلان نکنندت به جرم رنگ غلام

شرح غزل:
۱. مقصود از اجرام در این بیت اجرام سماوی است که قدما بحق معتقدند که در زندگی انسان موثر است. بارش آن اجرام بمعنی نزول قضا و قدر است که گردش روزگار و دیگر تعابیر نشان از آن دارد. پس زمان بارش اجرام یعنی زمان نزول آنچه که قلم تقدیر بر آن رفته و تاس نافرجام یعنی همان قسمت است که بر فرجام ما نرفته و زمانه بر محور اغراض ما نگذشته است. مصرع دوم از خمار تلخ سخن می گوید. خمار تلخ را می توان خمار آن تلخ وش که شراب است دانست و اگر خواهی خماری بدان که تلخ می باشد پس شاعر می گوید که این خمار تلخ مرا بس است و دیگر تو در جام فزون مکن که فزونی باده یا دیگر مواد تخدیری مراد است که هر نو باده ای را سزاوار نباشد. البته در این نوع منع ها، اشتیاقی نهفته است که به بیشتر نوشیدن دعوت می کند.
معنای بیت بدین اشارت است: اینک زمان نزول قضا و قدر نامراد، دیگر تو طعنه مزن و این درد ما را افزون مکن.


۲. لطافت می و جام الهام از شعر زیبای عربی است که اگر فهمیده شود معنی این بیت هم واضح می گردد.
شعر:
                             رق الزجاج و رقت الخمر           فتشابها تشاکل الامر
                                   فکانما خمر و لا قدح         و کانما قدح و لا خمر


(ترجمه: جام رقیق است و شراب هم رقیق است. پس شباهت دارند و امر مشکل شده است. پس گویی شراب است و قدح نیست و گویی قدح است و شراب نمی باشد.)
 جامی نیز این دو بیت را در فارسی به بند کشیده است:


               از صفای می و لطافت جام                         بهم آمیخت رنگ جام و مدام
           همه جام است و نیست گویی می                یا مدام است و نیست گویی جام

لطافت می و جام به علت شباهتی که بهم دارند عیب نظربازان است. و آنچنان محبوب در صورت زیبارویان تجلی کرده که هر نظر بازی را به شبهه می اندازد که زیبایی از آنِ جام و صورت زیبا رو است. حال رنگ سرخ جام مرا بدنام می کند با اینکه من سرخی می را مشاهده می کنم و نه سرخی جام را و البته که ایندو بخاطر شدت لطافت در هم تنیده شده اند. درک بیت بسیار زیبا و شرحش بسیار مشکل می نماید.


۳. من خودم را در گوشه خفا و در شبی تاریک و دور از چشم رقیبان پنهان کردم تا جرعه ای بنوشم و نمی دانستم که صدای ترک پیاله، همچون جرسی بلند بر بام کشیده شود و همه با خبر گردند. اشاره به عدم پنهان شدن عشق دارد که همانطور که بوی می از دهان نوشنده آن بر می خیزد بوی عشق هم از دهان مرد عاشق بیرون می خیزد و هر کلمه او گویی از جنون او حکایت می کند. آنچنان که مولانا در مثنوی گفته:


            هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق                 از دهانش می جهد در کوی عشق


پس پنهان کردن عشق امری عبث است، چون برون عاشق از شدت عشق فریاد می زند.


۴. از غلغل می در سینه من برای رسیدن و آماده گشتن آن ظرفش که دل من است ترک ترک شد. چونکه می را در سینه ام آماده می کردم تا کهنه گردد اما از شدت غلیان آن دل من ترکید و دیگر نتوانستم آن را در درون خود نگه دارم. علت اینکه می کهنه و چند ساله قدرتش بیشتر و درجه حسنش بهتر است. آنچنان که حافظ می گوید:


           می دو ساله و محبوب چهارده ساله          همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر


جالب اینجاست که محبوب چهارده ساله صغیر است و می دو ساله کبیر و لف و نشر مشوش می باشد.
پس دل من از غلغل می سینه که بجای خون در رگ من است، ترک ترک شد اما آن شحنه که دیشب مرا بواسطه جرعه ای نهانی در بند کرد، اینک کجاست.


۵. بیک دو جامی که در نهان می نوشم، تو چرا اینقدر خروش می کنی؟! باده من نوشیده و تو مست شده ای و بر من می خروشی، پس خروش دلت را رها کن و مرا مقصر ندان که این خمر و باده از همان باده ایست که روز ازل نوشیده اند و مرا بیاد آن می اندازد. انجام در مصرع دوم دو معنا دارد یکی به معنی انجام فعل باده گساری و دیگری سرانجام و عاقبت کار است. پس شاعر این باده خوردن و عشق بازی را زاییده آن جامی می داند که در روز الست نوشیده است.


۶. مصرع اول این بیت زاییده خیالی است که مدتها در ذهن می پروراندم و اینک آن را در بند کردم. معنی ظاهری آن این است که خمیره خشت کف میخانه از شدت خمر و نوشیدن باده بر زمین افتاد. بظاهر معنا نمی دهد اما اگر دقت شود، بیت ذهن شما را بدین سو سوق می دهد که باده نوشی، در میکده به علت زیادی مستی بر زمین می افتد. چون در میخانه همگی حال درستی ندارند و از شدت خمر عقلشان از میان رفته کسی نمی ماند که دست او را گرفته و بلند کند بلکه از روی او رد می شوند و او نیز ازین خماری بسیار بلند نمی شود. پس بسبب رفت و آمد بسیار لگد مال می گردد و کم کم محو شده و خمیره خشت کف میکده می گردد. بله این داستان خمیره خشت کف میکده است. اما در مصرع دوم، عده ای اهل ظاهر که زیبایی این عظمت را می بینند بر سر نعش او مناره ای می سازند که عظمت آن جاودانی بماند اما چون از درک عظمت آن غافلند بنای این مناره را از چوب تاک برمی گیرند. یعنی با اینکه در ظاهر از این بزرگی حمایت می کنند اما در واقع ریشه آن را می کنند.


۷. اصول واعظی و مجلس وعظ و بهنجار گرداندن قبا که نشانه بزرگی و شیخوخیت است کجا و حبابی آزاد رقصان در هوا کجا ؟! که مرز میان هستی و نیستی او یکدمِ ترکیدنِ اوست.


۸. ای سایه! با اینکه می دانم تو بیطرف یعنی بی حجمی و از شدت لطافت متوهم هستی و ساکتی اما دوباره نیز تو را بدانچه در ذاتت است توصیه می کنم که جاهلان اینجا ممکن است با اندک صدا و حجمی از تو با خبر گردند و بجرم رنگ سیاهت، همچون غلامان در بندت کشند!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط مهدی صدفی  | 



هو المحبوب

این کوتاه مدتی که در حضور نبودم ایامی بود که بواسطه خرید کتاب به نمایشگاه بین المللی تهران رفتم. نمایشگاه زیبایی و انسجام سالهای پیش را نداشت و از همه کوتاهی تر اینکه قسمت فروش کتب عربی آنقدر بر من ناگوار آمد که دو سه روز در نظر گرفته برای دیدن نمایشگاه را به دو ساعت تقلیل دادم و از فضایش بدر آمدم. 
اما نه حالی برای سفر نامه نوشتن دارم و نه از کوه و دریا گفتن که آنچه مراست همه آن بود که در دل بود. در دل رویدادی پیش آمد که زبان از گویش آن ناتوان و اگر آن را به خارج استناد کنم زیبایی آن نهان. امروز صبح پس از چهار روز که هیچ بر زمین صاف نخفته ام پیرانه سر یاد دوران جوانی کردم و بر این غزل کهنه، غزلی نو پوشیدم:

 

غزل کهنه:

 

 

اشك كشيده ي غمِ آهو، چو سر شود   

 

ايام امن عيش، به دورِ قمر شود

 

آرام و رهگذر چو خطِ نغز پيش سر

 

نقشي چو بر خيال زند، سويِ در شود

 

جور هلال مي كشد ابرويِ اخمِ او

 

ورنه لبان لعل، به بدري گهر شود

 

خُمري مدام، دارم از افكار دلكَشش

 

حاشا، زمانِ عشرتِ ما كي بسر شود

 

آسوده باش، مي طلب و عيش خواه چون

 

در بندِ او زمان به خرامان گذر شود

 

بويي قريب مي شنوم از ديار چين

 

كآهوي ناف، در اثرش مشك تر شود

 

محكم فرو ببسته درِ سایه ي خيال

 

تا حافظم به رشك غزل دربِدر شود

 

 غزل کهنه (۲) 

امشب غزل برفت و سخنها شکسته شد

در تير شب کمين رسن ها شکسته شد

آن چی شکار، قدرت بازو به تير کرد

اما چه سود چوب کمن(کمان) ها شکسته شد

اين راه پر ز نيست ز فرط انتظار او

آبستن چرای چمنها شکسته شد

از خيره نگاه غزل چشم گشته ام

درٌ يمان به ياد ختن ها شکسته شد

آهوی پا شکسته خريدم به ياد او

بر پای او رثای حُزَن ها شکسته شد

ياد زمان عيش خرامان ميان دشت

اشک روان ميان چمن ها شکسته شد

از هجر، آب ديده ی من کوهِ دانه شد

خروار اين سرشک به من ها شکسته شد

از سايه ی خيال غزل در صدف مرا

دردانه ای عيار سخنها شکسته شد

 

غزل نو

 

 ای آنکه چشم، بر رخ آهو نهاده ای

 آبی فری، تو بر لب نیلو نهاده ای


زخم جوان چو زخمه چنگِ گذشته ام  

بر تار و پود این دل تیهو نهاده ای


سالم گذشت و بر سر قبرم نشد نظر       

در حیرتم که در چهلم رو نهاده ای


در آن فراق تلخ زمانه بشد ز دست    

تاریخ دیگریست در این کو نهاده ای


دریای دور و کشتی نوح و زمان هجر   

با این فراخیش تو در این جو نهاده ای


نوش لبت چو قصه زلفت بباد رفت  

 افسانه صباست، بدین سو نهاده ای


سیبی بسر نهادم و تیرت بشد ز دست    

 بر چارچوب دیده بی سو نهاده ای


تیر سپندیار تو قلبم شکفت و رفت   

با نقش رستمی که به بازو نهاده ای

 

همچون غزال وحش خرامیدی و شدی

اخلاق این غزل تو بدین خو نهاده ای


 

به تبع شیخ اکبر که هم اشعار خود را شرح می داد و هم دیگران را بشرح آن سفارش می کرد کوتاه شرحی بر آن می نگارم. امید است که مقبول مردم صاحب نظر شود.

(1)  ای کسی که چشم آهو، از زیبایی و کشیدگی به چشمان تو رفته است. نه اینکه چشمان تو به چشمان آهو رفته که چشمان تو محل هر جلوه و زیبایی است. آبی برگان نیلوفر که همچون لبان اوست را تو فرّ و شکوه داده ای.
(2) بر من منت نهادی و زخمی نو بر وجودم زدی که همچون زخمه من در گذشته بر چنگ بود که دلبرباست و تو نیز زخمت بسان همان زخمه هایی است که بر تارهای قلب من می زنی و آنها را به جریان و تپش وامیداری.
(3)  یک سال از دوری تو گذشته و قلبم که از زمان دوری تو مرده بود را در سالگرد مرگش نظری نکردی اما در تعجبم که با اینکه نیستی اما همچنان از یاد تو می تپد که گویی با اینکه سالیست سر بدو نزدی برایش چهلم گرفتی و او را خبری نبود ولی بواسطه این تپش از خبر گرفتن تو مطلع شدم.  در این بیت گرفتن چهلم با سر نزدن یکساله محبوب، نوعی تضاد می نماید که در تقویم فرازمانی معشوق این گونه تضادها بسیار است.
(4)  از شدت فراق تلخ ، ایام و طریقه گردش افلاک و شب و روز از من فراموش شد و تو بر من لطف نهادی و تاریخی از نوع خودت بر من نوشتی.
(5) دریای دور که همچون دریای چین دور و وسیع است، همچنین کشتی نوح با آن بزرگیش و مملو بودنش از تمامی موجودات  و زمان هجر با آن طولانی بودنش که هر لحظه اش یک عمر می نماید را همه تو در جوی کوچک دل من نهاده ای.
(6)  نوش لبانت را دیگر فراموش کردم. گویی همچون داستان زلف تو که بر باد صبا رفته، آن هم دیگر محو شده است. داستان زلف بر باد دادن یعنی بوی معطر زلفان او در میان باد  بسوی عاشق آمدن ولی نوش لب را بر باد دادن یعنی از دست رفتن اما با اینکه صبا معطر به بوی توست با این همه نصیب این عاشق ناچیز جز افسانه و داستان صبا نمانده است. در اینجا اوج ناله و شکایت عاشق است چرا که مجاز در مجاز است. چونکه زلف معشوق فرع بر ذات معشوق است و بوی زلف فرع بر زلف و صبا فرع بر بوی زلف و افسانه صبا فرع بر باد صبا که شدت فراق را می رساند.
(7) همان داستان قدیمی و نهادن سیب بر روی سر معشوق است که عاشق باید بسیار دقت نماید تا سیب را نشانه رود اما در این داستان سیب بر روی سر عاشق است و معشوق سنگدل تیر را بر چشمان عاشق میزند تا دیدار میسر نگردد. اما نمی داند که این دیده از شدت انتظار رویت کم سو شده و دیگر جز صورتی محو از معشوق نمی بیند. با این همه آن را هم کور می نماید و این شدت سنگدلی معشوق را نشان می دهد.
(8) اشاره به داستان اسفندیار دارد که تیر دو شعبه رستم در میان چشمان او قرار گرفت و چشمان اسفندیار همچون قلب عاشق است که مرکز زندگی است و پس از کور شدن جان تسلیم می کند واشاره ای به بیت قبلی دارد. تو با تیر قلبم را مجروح کردی  و شکافتی اما گویی آن را شکفتی و بارور کردی اما با این وجود رفتی و جز یاد برای من ننهادی و مصرع بعدی این معنا را روشن تر می کند که منِ سهراب فقط از پدرم رستم که مراد عاشق و معشوقست جز بازوبندی نشان ندارم و تو پس از آن رفتی و ندیدمت و جراحت قلبم و بازوبندم فقط از تو بیادگار مانده است.
(9) خصوصیت تو همچون غزال وحشی است که بسیار زیباست. از دستها به دور است و وحشی می باشد. چراکه غزال خانگی آموزش پذیرفته و از آن لطافت  بیابانی و وحشی بودن بدوراست. عشق ذاتا وحشی است و هیچ موقع به بند نیاید. پس جلوی من خرامیدی و دل مرا بخود مشغول کردی و سپس رفتی. حال بر اخلاق غزل و سبک آن خرده مگیر که آن هم در اثر خصوصیت تو وحشی و لجام گسیخته شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:15  توسط مهدی صدفی  | 



گفت شیخ اکبر در رساله لا یعول علیه در باره حب به اینکه:

·          هر حبی که در صاحبش باقیمانده و فضله طبیعی بگذارد بر آن حب نمی توان تکیه کرد.

·          هر حبی که سبب آن را بدانی از اسبابی است که منقطع می شود(با زایل شدن سبب) بر آن حب نمی توان تکیه کرد.

·          هر حبی که فنا نکند تو را از او(محبوب) و به تغییر تجلی(محبوب) متغیر نگردی بر آن نمی توان تکیه کرد.

 

بنا بر آنچه شیخ گفته حب حقیقی آن است که از محبوب فانی شوی بواسطه شدت حب و اشتعال آن و  آنچنان ذوب گردی که به تغییر تجلیات متغیر گردی و ثابت نباشی هرگز و همرنگ گردی درهر لونی و این اعظم حال محب است.

اما اگر دیدی که محبوبی را بواسطه سببی می طلبی بدان که تا ماندن آن سبب تو بر حب باقی هستی و چون سبب زایل شود، حب نیز از میان رود مثل اینکه تو حب بر دیدار معشوق داری و چون از دیده ات غایب شود حب کم کم کاهش می یابد و در حبی که کاهش یابد خیری نیست. پس اگر حبیبی بکوش تا محبوب خود را به سبب و جهتی مقید ننمایی و بی سبب او را بخواهی و پوشیده بودن سبب نیزاز محب از نشانه های خیر اوست.

اما حب اگر محبوب بواسطه ای متعلق به طبیعت باشد و در حب باقیمانده های طبیعت و ماده را باقی بگذارد بر این حب نتوان تکیه کرد.

حب آنچنان که شیخ گفته سه قسم است که حب طبیعی، حب روحانی و حب الهی  و هر سه اینها کلمه حب سزاوار است پس محب سعی کند که در هر سه حب مهذب باشد.

در آخر ختم بکلام شیخ می کنیم که:

« کل شهوه غیر شهوه الحب لا یعول علیها. »

هر شهوتی غیر شهوت حب بر آن تکیه نتوان کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 18:0  توسط مهدی صدفی  | 



ارتباط این بحث با کلوپ ابن عربی تاکید بر مفاهیم اصیل عرفانی است که در تمام یافته های انسانی سریان دارد.

فیلم های کنونی جهان از مفاهیم عامه پا فراتر نهاده و به دنیای حقایق بنیادین نزدیکتر شده است.

این فیلم با یک رویکرد جدید به عشق آن را از دایره دو فرد انسانی به رابطه انسان و وحش در عشق رسانده است اما نباید فراموش شود که حقیقت عشق با این نمود جدید بهتر نمایان شده است. چرا که حقیقت معشوقی دور از از دسترس و وحشیانه است و درک آن فقط برای آنکه راه پیموده آسان می نماید.

در این فیلم گوریل وحشی نه نماد حیوانیت است که کارش خوردن و خوابیدن و ... است بلکه به شدت عاشق است و در قسمتی از فیلم گورستانی از معشوقه هایش مشاهده می گردد.

عشق و وحش دو کلمه به شدت نزدیک هستند که هر که در طریق عشق وحشی صفت نگردد حتمی است آن عشق دروغین او ....

البته گاه این وحشیت بروز می کند و گاهی آرام می گیرد و در درون می جوشد...از همین جهت است که بزرگانی چون مجنون با وحوش -که هم جنس او بود - دمخور بودند و همچنین است ابوالحسن خرقانی با شیران....

و در آخر کلام شیخ اکبر است در ابتدای ترجمان الاشواق: " وحشیة لا انس بها..."

ادامه دارد...
مطالب از دوست خوبم کلهر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 18:26  توسط مهدی صدفی  | 



از نگاه عرفا مخصوصا شيخ اکبر ابن عربي٬ هر چيزي جز الله باطل است و هيچ عارف بالله جز به الله توجه نميکند. عالم و ما سواي او نيز باطل مي باشد.

بقول ابن عربي:

انما الکون خيال            و هو الحق بالحقيقه

ان من يعرف هذا         حاز اسرار الطريقه

(عالم و هستي خيالي بيش نيست و اوست حق به حقيقت. هر که اين را بداند٬ حايز اسرار طريقت شده است.)

در جايي ديگر مي گويد:« خداوند است که مشهود مي باشد و عالم است که معقول است اما مردم به خاطر کوري خداوند را معقول دانند و عالم را مشهود.»

طوري که در ميان عرفا مشهود است عشق آنان به عالم و هستي مخصوصا به زيبا رويان قابل انکار نيست آنچنانکه دواوين متعددي از حافظ٬ عراقي٬ ابن فارض و ابن عربي و ... ديده ميشود که جزييات عشق بازي و شراب خواري در آنها به کررات ديده ميشود.

خود در ميان عوام نيز اين تعلقات موجود مي باشد و عرف و شرع نيز زبان به نکوهش اين تعلقات دارد.

محبتي صحيح است و عشقي ماندگار که متعلق به آن ماندگار و هميشگي باشد و بسيار در ميان عوام ديده مي شود که خود را مذموم به عشقي شکست خورده ميدانند که مدتي دل آنها را ربوده و اينک دست از سر آنها برداشته و جز خاطره اي تلخ با هوسي ماندگار چيزي به وديعه ننهاده است.

عشقهايي از پي رنگي بود....

اما اگر گفته آيد عرفاي بالله را محبت الهي ربوده و هيچ باقي نگذاشته پس چه علت که در ميان زيبا رويان عشق بازي ميکنند. مگر عشق الهي آنان را ناکافي است که از او روي برگردانده و پس از مدتها مسجد نشيني خراباتي شده اند؟؟

تازه! اين عرفا خود را بالاتر از آن مي دانند که تنها به محبت الهي بسنده کنند و اگر عالم و زيبا رويان باطلند اين توجه و اين عشق بازي ها کجا؟

بر اهل تحقيق پوشيده نيست که الله ٬ غني بالذات است و غني از عالمين و هيچ بشري را توانايي ادراک ذات او نيست. و در عين حال متجلي در تمام عالم است و ذره اي از هستي نيست که عين او باشد در ظهور.

شيخ در فصوص مي گويد:«لا يشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا و بالذات غني عن العالمين»

(حضرت حق به هيچ وجه جدا از خميره و ماده مشاهده نمي شود در حالي که باذات غني از عالمين است)

در جايي ديگر گويد:« اعظم شهوده في هن» که اعظم شهود حق در زنان است.

و اگر حق را در مقام ذات احديت قرار دهيم و هيچ تجلي را از او معتبر ندانيم پس اين همه تکثرات و زيبايي ها کجا و اگر او را مقيد در زيبا ها بدانيم و مستقل عاشق صورت شويم و حق را در صورتهاي مادي تعطيل گردانيم بدرستيکه صورت پرست و مشرک شده ايم.

در اينجا پاي بسياري از عاشقان لغزيده و در نقش مانده اند.

راه تشخيص آن توجه به دو نکته از شيخ اکبر است تا بتوانيم عاشق نقش و ديوار نشويم:

۱. اگر ديديم عاشق صورتي شده ايم و با رفتن آن از پيش ما آزرده خاطر ميشويم بدانيم که به خطا رفته ايم٬ چه حق هميشه با ماست و با رفتن صورتي در صورتي ديگري متجلي است.

۲. سعي کنيم عشق خود را به عدم بکشانيم تا جايي که عاشق بي صورت گرديم.

الطف عشقها عشق به موجودي عدمي است که حرارتش بي حد باشد.

شيخ گويد :«من ۲۰ سال عاشق چيزي بودم که نميدانستم چه است تا اينکه خودش را به من معرفي کرد و با زباني مخصوص با من سخن گفت...»

.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 16:44  توسط مهدی صدفی  |