همان طور که بدوستان وعده داده بودیم، به بررسی وبلاگ شعر نوشته کسی می پردازیم که به نظر اینجانب، نوعی نمونه بارور شده شعر و هنر معاصر این دوره است. همانطور که گفتم ایشان نماینده این طیف نیستند. بلکه به نظر بنده نمایانگر روشی است، که باید آن روش را روش ِ انسان عصیان گر امروز دانست.
انسانی که از مادر نفس و پدر عقل وابسته به نفس است و در جهانی می زید تحت سیطره نفس کلی ...
این بار شاید بخواهم، بنوعی بیشتر به این سخن شیخ اکبر جامه برتن کنم که او را بپوشانم : « ینبغی للعالی الهمه ان لا یکون معلمه و شاهده مونثا متعلقا بالاخذ من النفس الکلیه. »
از اولین مطلب این وبلاگ شروع می کنم، گویی با او در آن همراهم ، همچنان که تا آخر :
آغازی دیگر
خداوندگارا
ترسم از این است که نمانم در سلوک راهت
و بمانم در راه ، نرسیده به بارگاهت
با پشت خمیده از بار گناهانم
چگونه تمنا کنم بخششی
از برای اعمالم شامگاهان که پیشانی به خاک گذارم و دستان را به بارگاهت پرواز دهم
چگونه بخواهم یاری کنی مرا که امانت سپرده ات را قدر بدانم
تو را حق می خوانم و به ناحق روا می دارم
آنچه بر خلق میکنم و آنچه بر من می کنند ، را می دانم
بامدادان که با نامت خیزانم
حیران که چگونه خویش را سالک راهت بخوانم
چون آفتاب می رسد به میان آسمانت
کفشها از پای در آورم که یادآورم سنگینی بار الطافت
و چون گرانی این بار رادر توان نباشد ، زانوان به زمینت بگذارم
و باز سجده کنم به درگاهت
که حیرانم از ناتوانی خویش و قدرت بی انتهایت
ادامه مطلب...
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور که در پست قبلی ذکر شد٬ حب(عشق) به سه قسم تقسیم می شود: طبیعی٬ روحانی و الهی. قسمت سوم یعنی حب الهی را نمی توان در شعر های امروز به دلایلی که ذکر شد یافت و خلاصه اینکه حب الهی که همان سریان حب حق تعالی در عالم است٬ مخصوص عارفان الهی است. اما دو قسم دیگر اینجا محل بحث است. ابتدا به حب روحانی می پردازیم.
حب روحانی که همان اتحاد سه گانه حب٬ محب و محبوب ( عشق٬ عاشق و معشوق ) است٬ بطوریکه عاشق و معشوق دو عنوان برای یک ذات هستند که بدان متجلی و متحلی شده است.
شاید بتوان گفت در ابتدا عاشق٬ بنوعی با معشوق اتحاد می یابد و او را در درون خود درک می کند. طوریکه که گویی او در درون او نشسته است. در این عشق خصوصیات طبیعی معشوق لحاظ نمی شود و عاشق بدانها توجه ندارد. گویی آن حقیقت عشق آنچنان مستولی است که احکام طبیعی معشوق در او مستهلک و فنا شده است. عاشق از صورت و خصوصیات معشوق٬ آنطور که خود و حقیقت عشق حکم می کند٬ صورتی پایدار می سازد که خود معشوق محرک و برانگیزاننده این حب است. درست است که دیدار معشوق باعث تقویت و تثبیت این حب می شود اما گویی وجود معشوق بهانه ای برای انتقال عاشق بدان حقیقتی است که از معشوق برای خود ساخته است. در اینجا امکان دارد معشوق بطوری باشد که تصویر او نزد عاشق و علم او بدو متفاوت باشد. این مهم نیست چون در اینجا اتحاد دو ذات مختلف عاشق و معشوق نیست که ناممکن است به علت اختلاف طبیعت آن دو٬ بلکه اتحاد بین حقیقت معشوق و حقیقت عاشقی در وجود عاشق است که سلطان عشق حکم به این اتحاد می کند یعنی اتحاد سه گانه : عشق ـ عاشق ـ معشوق. این سه تا مفهوما و از نظر ناظر خارجی متفاوت می نمایند ولی از نظر خود عاشق بالحقیقه یکی هستند. یا بعبارتی گویی عاشق و معشوقی در کار نیست و همه عشق است.
پس نتیجه اینکه : در عشق روحانی٬ دیگر بحث عاشق و معشوق نیست٬ درست است که ناظر خارجی گمان می کند که یک ذات طبیعت عاشق داریم و یک ذات طبیعت معشوق و یک مفهوم عشق٬ اما بواقع در عشق روحانی یک حقیقت مجرد داریم ٬ حالا می خواهی بدان بگو : عاشق یا معشوق و یا عشق ...
اما بحث اصلی ما بررسی حب طبیعی در شعر امروز است. بعلت معقول بودن صرف ٬ حب روحانی کسی نمی تواند آن را در بند بکشد و از او شعر بگوید بلکه با آغشته کردن آن با طبیعت آن را به بند می کشد و خواننده شعر هم اگر اهل معنا و روح باشد بوسیله همین اوصاف طبیعی معشوق بدان روحانیت منتقل می شود. و می توان گفت در حب الهی هم مطلب همین است یعنی شاعر الهی سریات حب را در مظاهر طبیعت٬ به شعر می نشیند. اما اهل آن٬ چه در حب روحانی و چه در حب الهی٬ با خواندن شعر بدان حقیقت مجرد منتقل می شوند و اهل ظاهر در همان طبیعت می مانند و گویی متوقف می شوند.
اما بحث شعر امروز بحث دیگری است. منظور ما از شاعر امروز در این بحث : « شاعر عاشقی است که انگیزاننده شعرش در ابتدا٬ حب روحانی باشد. » بقیه شعرا از بحث ما خارجند و می توان در میان همین شعرای امروز نمونه هایی از این مورد را یافت. شاعری که در ابتدا به علت لطیف بودن نفس٬ نطفه احساس و خیال خود را بوسیله یک انگیزاننده بارور کرده است. حال از آن یک حقیقتی ساخته که برای او به شعر می نشیند. این همان شاعر عاشق ماست که محل بحث است.
اما شاعر شاعر امروزی است و در میان همین امروز می زید. امروزی که غلبه سلطنت نفس و تکثرات و طبیعت به سر حد اوج خود نزدیک می شود. پس این شاعر را نباید از سیطره نفس کلی که اینک بر عالم خیمه زده دور کرد. بگذارید در مورد نفس هم تکه ای بنویسم تا مشخص گردد. نفس یک حقیقت مجرد و غیر مادی دارد که به عالم مجردات وصل است و می توان از آنجا مفهاهیم زیبا و روحانی عاشقانه را اخذ کند. اما در مقام فعل و پیاده کردن آن عشق مادی است. حکما گفته اند: « نفس ذاتا مجرد به ماده و فعلا وابسته بدان است. » پس اگر در شرع نفس را نکوهش کرده اند بخاطر حقیقت روحانی آن نیست که ریشه در روح دارد٬ بلکه بخاطر فعل اوست که مادی است و وقتی در مقام پیاده شدن است می تواند قدرت طبیعت و ماده او را از آن حقیقت روحانی خود دور کند. برای همین است که : عشق و شهوت گویی هر دو بنوعی در نفس هستند. حال اگر این نفس توسط ریاضات٬ از عالم طبیعت جدا شود ٬ گویی بدان حقیقت روحانی خود نزدیک می گردد. و همین نفسی که اماره به بدی است متصل به بالا شده و مطمئنه می گردد. ابن عربی می گوید: « کل شهوة غیر شهوة الحب٬ لا یعول علیه. » یعنی هر شهوتی غیر شهوه عشق٬ یا بعبارتی هر شهوتی که ریشه در ماده داشته باشد را نمی توان بدان تکیه کرد و باید آن شهوت را به شهوت روح و عشق رساند.
حال با این مقدمات ذکر شده٬ به سراغ شعر امروز می رویم. قصد بنده ذکر شعر کسی نیست و بطور کلی بحث می کنم. اما با جستجویی که در میان وبلاگها دوستان کرده ام نمونه یافتم که فکر می کنم٬ این نمونه نوع تکامل یافته شعر امروز است هر چند که نمونه بسیار نادری است.
حال با مقدمات ذکر شده را خلاصه ذکر می کنیم و به نتیجه گیری دست می زنیم:
۱. شاعر عاشق٬ در ابتدا یک عشق روحانی هر چند بطور ناقص دارد که از اوصاف ماده مبرا است. و اتحادی میان خود و معشوق می یابد. به عنوان مثال گاهی اسم او را بجای خود می نویسد٬ در حالیکه متوجه نیست. یا اگر معشوقش نزدیک او باشد و او را نبیند٬ کاملا او را احساس می کند. یکی از دوستان می گفت: هر شب که او شعر می گفت٬ من توانایی شعر نداشتم و هر وقت که من شعر می سرودم٬ او نه.
۲. غلبه و سیطره نفس کلی در جهان امروز به علت پرورش ماده و طبیعت و رفاه٬ باعث شده نفس بجای تعالی و عروج به روحانیت٬ در زمین و طبیعت خود چنگال بزند. ( زیرا همانطور که گفته شد. نفس دو وجه دارد که ذاتا مجرد و از نظر فعل مادی است. )
۳. شاعر عاشق٬ با توجه به بند شماره ۲ ٬ دیگر نمی تواند آن روحانیت خود را در عشق پایدار بدارد. علت آن هم دو چیز است: اول مشغله های روزانه او و برخورد با نفوس مادی که او را از آن اوج باز می دارد و دوم٬ عدم ریاضات جسمانی که بتواند مانع این نزول شود. پس قوه خیال او آغشته به خیالهای جزئی و مادی می کند و خیال او را از آن خیال اتصال به روح باز می دارد.
۴. اینک شاعر بین دو تضاد مانده است. یکی آن تجربی روحی و عاشقانه مجرد و یکی جهان امروز که تحت سیطره ماده است. شاعر امروز دنبال خلوتی می گردد که گویی یافت نمی شود. حجم عظیم اطلاعات دریافتی از هر صنف قوه خیال او را آلوده می کند. رفاه و بهره های مادی و طبیعی هم به عنوان یک تسریع کننده به این امر کمک می کند و بناچار او را بر این می دارد که :
بدنبال راهی بگردد که به حیات شاعرانه خود در میان این فضولات طبیعی تن در دهد.
اینک شعرش آغشته به مظاهر طبیعی شده و دیگر گویی این طبیعت٬ وسیله برای انتقال به معنای روحانی نیست. شاعر دیروز اگر « نوش لب » را بمیان می آورد آنچنان جذبه ای داشت که سریع روح را به حقیقت آن سوق می داد و شاعر امروز معشوق را عریان کرده اما دیگر گویی تمتع مادی هم از او لذتی ندارد چه رسد که بدنبال معنایی ورای آن گشت. بنده نمی گوید انتقالی به عالم خیال و زیبایی ها نیست اما خیالی زیبا و منفصل را در پی ندارد٬ بلکه خیالی متصل به مادی و طبیعت است.
اینجا گویی دیگر خیال به جای دوستی با معنا به دوستی با طبیعت پرداخته و دیگر طبیعت بهانه ای برای عروج به عالم معنا و ارواح نیست بلکه طبیعت خود متن ماجراست.
حالا همانطور که وعده داده شد به بررسی وبلاگ شعر یکی از شاعران امروزی می پردازم. این شاعر همانطور گفته شد٬ نماینده طیف شاعران امروزی نیست. بلکه یک نمونه رشد یافته از این نوع تکامل ماده و طبیعت در روح است (بهتر بگویم بجای روح است.) و این عشق روحانی به حیات خود به نحو کامل و بارور شده در طبیعت و ماده می پردازد.
ادامه دارد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه مطلب قبل ...
همانطور که دوستان مستحضرند٬ شعر برای بسیاری از موضوعات به استخدام گرفته می شود٬ اما بحث این جلسه در رابطه ی شعر و رسالت بیان عشق است. بقول یکی از دوستان در مطلب سابق که آیا بدون عشق هم می توان شعر گفت؟ شعر تراویدنی است نه پرداختنی است ...
بهتر است بگوییم که بدون احساس و خیال نمی توان شعر گفت و شعر همانطور که ایشان گفتند تراویدنی است اما تروایدنی از احساس شاعر و آن بودن آن. پس به نظر بنده شعر اینگونه تعریف می گردد: « شعر نمایش درون شاعر با بهره از عنصر خیال و احساس است. » البته با این تعریف از شعر که اینجا مورد نظر است٬ دیگر شعری که تطابق با درون نداشته باشد و بدروغ شاعر به چیزی پردازد که مخالف درون اوست خارج می شود. همانطور که گفته آمد : « ابتدا شاعر وجود خود را در برابر کسی که او را دوست می دارد، نشان می دهد و بواقع قصد تکلفی ندارد. آنگونه که هست و اگر اینطور نبود دیگر شاعر از گزارش آنچه از خود است، صادق نمی بود. »
با این تعریفی که از شعر مورد نظر ماست٬ به بررسی عشق و رابطه آن با شعر می پردازیم:
عشق در شعر
کلمه حب و عشق دارای بار معنایی زیادی است. تا جایی که بواقع این وسعت بسیار آن در جایی تضاد می نمایاند. پس بهتر است آن را به سه بخش تقسیم کنیم:
۱. عشق (حب) طبیعی : این حب ناشی از بیان رابطه بین طبیعت محب و محبوب است. در حب طبیعی بخاطر طبیعت متفاوت نوع انسانی ( مرد و زن ) جنبه های طبیعت لحاظ می شود. و چون این نوع در شعر امروزی تجلی بسیاری دارد٬ همچنین در مقسم های دیگر حب (روحانی و الهی) دیده می شود. مفصل به بیان آن خواهیم پرداخت.
۲. حب روحانی: در این حب می توان گفت حقیقت و روح حب است که حکمفرماست. از خصوصیات این حب اتحاد ارواح است. در این زمینه حلاج گفته است:
انا من اهوي و من اهوي انا نحن روحــان حللنا بدنــا
(من همانم که دوست دارد و کسی که دوست دارد منم. ما دو روحیم که در کالبد واحدیم. )
یا بقول مولانا از زبان مجنون:
من کیم؟ لیلی و لیلی کیست من؟ ما دوتا روحیم اندر یک بدن
ترسم ای فصاد(حجامت گر) گر فصدم کنی تیغ را ناگاه بر لیلی زنی
و از حب روحانی است ماجرای مجنون و لیلی که : لیلی روزی مجنون را دید که بر سینه یخی بزرگ نهاده تا آتش درون او را آرام کند. لیلی گفت: انا لیلی! (من لیلیم.) ٬ مجنون گفت: شغلنی حبک عنک. ( محب و عشق تو مرا از تو مشغول کرده است. )
در این حب روحانی دیگر اتحاد عاشق با معشوق است که به قول شیخ اکبر فراقی نیست. اما در حب طبیعی به علت معارضت طبیعت عاشق و معشوق٬ دیگر این اتفاق نمی افتد.
۳. حب الهی: این حب از سخترین انواع حب و مشمول ترین و عمومی ترین نوع حب است. محب با فنا اسم و رسم و وجود مستعار خود در محبوب (حق تعالی) دیگر هیچ نشانی از او نمی ماند. در این هنگام است که غلبه حب و تخلق به صفات محبوب٬ او به چنان حب لطیفی می رساند که حق تعالی را در هر صورت و مجلی مشاهده می کند. و سریان وجود حق را در عالم مشاهده می کند. اینجاست که حب و عشق مساوی وجود می گردد و در هر وجودی و هر عینی حق تعالی را می بیند و حقیقت حب ساری او را در تمامی اعیان عالم به نظاره می نشیند. اینجاست که ابن عربی می گوید:
فعين وجودي عين صورته ... پس عين وجود من همان عين صورت محبوب است (كه در عالم سريان دارد.)
پس از تقسيمات سه گانه فوق٬ اين نكته را دوباره ياد آور شويم كه به علت سريان حب و لطافت آن، ممكن است كه شناخت و تفكيك اين سه مرحله مشكل باشد. اما يك نكته مهم مي باشد كه مرحله بالايي خالي از مراحل پايين تر نيست نه بالعكس. آنچنان كه شيخ اكبر مي گويد: كسي كه دعوي رويت حق را بدون رويت خلق دارد٬ نمي توان بر آن تكيه كرد. يعني در حب الهي، همان سريان حقيقت حق در مظاهر است كه به سبب نوع مظهر، جلوه اي نو مي نمايد و ديدن حق بدون مظاهر، دعوي باطلي است، آنچنان كه شيخ گويد: لا يشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا و بالذات لغني عن العالمين. ( حق تعالي مجرد از ماده (اعم از ماده طبيعي و روحاني ) مشاهده نمي شود و او از نظر ذاتش غني و بي نياز از عالمين است. ( يعني ذات او متعلق حب قرار نمي گيرد.) )
اما آيا مي توان گفت كسي كه حب طبيعي، يا روحاني دارد ٬ اين را به حب الهي ربط دهد٬ يعني خود را الهي بداند. بهتر است يكي از نظرات شيخ را در اين مورد بدانيد:
و شایسته نیست که گوينده٬ شعری را - چه نسیب (نوعی شعر) باشد و چه مدحت - در حق خداوند بسراید ولی در اول وضع شعر، آن را برای غیر او سروده باشد و این بمنزله آن است که کسی با نجاست برای نزدیکی به خداوند وضو کند. (فتوحات مكيه٬ باب ۳۹۸)
پس مشخص مي شود كه اگر كسي حب طبيعي يا روحاني خود را كه در شعرش به ظهور نشسته، بخواهد به خداوند نسبت دهد گويي با نجاست٬ وضو گرفته و بدو تقرب جسته است. پس فرق حب طبيعي از آن نظر كه طبيعي است و حب الهي كه در طبيعت تجلي كرده است، مشخص مي شود. بهتر است به يك جمله ديگر از شيخ در اين زمينه توجه كنيد تا بحث كاملا مشخص شود:
« من در آغاز ورودم در اين طريق ، مكروه ترين خلق خداي تعالي زنان و نزديكي آنان بود و بر اين نحو ، هجده سال باقي ماندم و چون نزد من اين خبر نبوي كه خداوند زنان را براي نبي خود دوست گردانيده است٬ آگاهي يافتم ، خوف خشم نزد من تقدم يافت و فهمیدم که نزد پیامبر (ص) زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند، پس به زنان محبت ورزيدم و اكنون بيشتر از همه به آنان مهر مي ورزم و بيشتر از همه حقوقشان را رعايت مي كنم زيرا اين از روي تحبب الهي ست نه حب طبيعي. » ( فتوحات مكيه، باب ۳۶۴ )
ان شاء الله در بحث آتي به حب طبيعي در شعر امروز مي پردازيم.
ادامه دارد ...
بسم الله الرحمن الرحیم
شعر هر زمانی تاثیر یافته از تجلی آن زمان است و نشان دهنده تشخصات آن قوم می باشد.شعر امروز روند خاصی را دنبال می کند که می توان در چند بند آن را اینطوری نشان داد:
حقیقت شعر امروز
بنده خیلی سعی کردم که حقیقتی که شعر امروز بدنبال آن است را بشکافم و آن را متعالی ببینم ٬ بهمین خاطر در شعر نوشته های گوناگون شاعران حرفه ای و نیمه حرفه ای جستجو کردم. در یک کلام به این نتیجه رسیدم که شعر امروز همین گفته ی قیصر است: « وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها .... » اگر اینطور بود خوب می بود بلکه در شعر امروز تو نیستی!؟ پس هستها و باید ها هم دیگر آنچنان نیستند. شعر امروز یعنی هستهایی که مفهومند نه هستهای خارجی و هستهایی از نوع وجود ابن سینایی که یک مفهوم عام هستند که می توانند بر وجودات خاصه یعنی حق تعالی و ممکنات حمل شوند٬ نه یک وجود صدرایی که عین خارجیت است. یا بهتر بگویم یک خیال صرف ...
شاعر امروز دنبال تعالی حقیقت نیست که شعرش نیز به تبع آن متعالی شود بلکه به دنبال نشان دادن حقیقتی است که مدتها بر آن تنیده است و این حقیقت حتی در نظر او نیز زیاد جالب نیست.
محمد علی بهمنی می گوید:
گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینیم
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینیم
شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست
آماده ای که بشنویم یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من است
با این همه مخواه که تنها ببینیم.
این شعر نشان دهنده حقیقت شعر امروز است. پس به بررسی آن می پردازم:
ابتدا شاعر وجود خود را در برابر کسی که او را دوست می دارد، نشان می دهد و بواقع قصد تکلفی ندارد. آنگونه که هست و اگر اینطور نبود دیگر شاعر از گزارش آنچه از خود است، صادق نمی بود. او حتی وجود خیالی و رویایی _ که دوستدارش می سازد و از عیبها تهی است _ نازیبا و بد می شمارد و « حقیقت خود » یا بهتر بگویم شاعر امروزی را نشان می دهد. سپس حقیقت خود را از شعرش جدا می کند و زیبایی ها را همه به شعر مستند می کند. زیبایی شعر یا « من از جهت شاعر بودن » زیبایم نه من از آن جهت که منم. پس بین وجود خیالی و وجود حقیقی خود فرق می نهد و رسالت شاعر را از رسالت هستی و بودن اصلی جدا می کند و بین آن دو فاصله ای می اندازد به اندازه شعر امروز. « شاعر دیداری » یعنی حقیقت شاعر و « شاعر شنیداری» یعنی شاعر با نقاب شعر اینجا کاملا تمییز یافته است. و شاعر می خواهد که دوستدارش پس از درک این دو فاصله تمنای شنیدن یا دیدن او را بکند. و در آخر این « صدق پسندیده » یا به عبارتی این بد بودن حقیقی و ذاتی خود یعنی عدم عروج به حقیقت انسانی را صراحت می خواند. تنهایی شاعر ( شاعر دیداری) صراحت دارد و این صراحت اونکوست چون صادقانه با خود نشسته است اما این نازیبا بودن شاعر (شاعر دیداری) جالب نیست. پس از او می خواهد که او را تنها نبیند و در پوشش شعر او (شاعر شنیداری ) ببیند. این تنهایی یعنی « خود عریان شاعر بی نقاب شعر » و شعر یعنی « نقاب زیبایی شاعر» آنجا که او به خلعت شعر نشسته است.
دوستی قدیمی٬ برای من تعریف می کرد که در جمعی از اهل شعر و ادب نشسته بود و اینچنین شنید: « خوش به حال کسی که یک شاعر، عاشقش شود. » پس از جلسه دوست ما بدو گفت که بهتر بود می گفتی : « خوش بحال کسی که یک عاشق، شاعرش شود. »
بله! این درد شعر امروز است. شاعر قبل از اینکه عاشق شود و درون را پاک و متعالی کند و خود را عروج دهد و زیبایی ها را در چنگ گیرد و الهه زیبایی را در آغوش کشد، نقاب شعر بر صورت نهاده و در وصف معشوقش شعر می گوید. در اینحال چاره ای ندارد که شنیدنی باشد نه دیدنی و نقاب ها را یکی پس از دیگری عوض کند تا مگر عاشق شود!!
اما رسالت شاعر ابتدا عاشقی است. آن عاشقی و هیمان عشق او را شاعر می کند. شعر نقابی بر صورت نیست، بلکه شعر نشان دهنده عشق است. شعر وامدار عشق است نه عشق وامدار شاعران که او را بیاراید. بله! عشق آنچنان عریان است که هر مردی را توانایی نگاه بر صورت او نیست و این شاعران عاشق هستند که جامه و خلعت های زیبا و گهرین بر بدن عریان عشق می کشند.
اما اینک!
شعر بجای این پوشش و تحلیه های زیبا، نقابی شده بر پیکر نازیبای شاعر.
شاعر بی او، دنبال تعالی باید و هست های خود بوسیله شعر می گردد اما عجب که دیگر :
« وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها .... »
ادامه دارد ...

