بسم الله الرحمن الرحیم
قبل از ورود به بحث لازم است نیت و غرض شیخ اکبر از این گونه تغزل بیان شود.
شیخ اکبر در فتوحات مکیه نقل می کند که علماء وارثان انبیاء هستند و این وراثت علمی می باشد. یکی دیگر از مواردی که در مورد این وراثت بیان می کند حب نساء است که در حدیثی از پیامبر اکرم می باشد که از دنیا شما سه چیز برای من دوست داشته شد: زنان، بوی خوش و نور چشم من در نماز است.
اما دوستی زنان را فقط از آن ناحیه وراثت نبوی محسوب می کند که دوست داشتن آنان به جهت تحبب الهی می باشد نه طبیعت بشری! و بین این دو بسیار تفاوت است و درک آن بسیار مشکل!
سپس شیخ اکبر در باب ۳۹۸ فتوحات مکیه در مورد شعر اینچنین می گوید:
« و لا ينبغي أن ينشد في حق الله شعرا قصد به قائله في أول وضعه غير الله نسيبا كان أو مديحا فإنه بمنزلة من يتوضأ بالنجاسة قربة إلى الله فإن القول في المحدث حدث بلا شك و قد نبه الله في كتابه على هذه المنزلة بقوله وَ ما لَكُمْ أَلَّا تَأْكُلُوا مِمَّا ذُكِرَ اسْمُ الله عَلَيْهِ و قوله وَ لا تَأْكُلُوا مِمَّا لَمْ يُذْكَرِ اسْمُ الله عَلَيْهِ وَ إِنَّهُ لَفِسْقٌ و قال حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ الله به و الشعر في غير الله مما أهل لغير الله به فإنه للنية أثر في الأشياء و الله يقول وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا الله مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ و الإخلاص النية. »
و شایسته نیست که قایلی اول شعری را - چه نسیب (نوعی شعر) باشد و چه مدحت - در حق خداوند بسراید ولی در اول وضع شعر، آن را برای غیر او سروده باشد و این بمنزله آن است که کسی با نجاست برای نزدیکی به خداوند وضو کند. پس همانا گفتار درباره محدث (موجودات نو پدیدار، منظور ماسوای خدا) بلاشک حدث و خطاست. و خداوند برای آگاهانیدن بر این منزلت در کتابش می گوید: «و نیست برای شما آنچه نام خدا بر او نرفته بخورید. » و گفته او به اینکه : « از آنچه نام خداوند بر آن یاد نشده نخورید و همانا آن فسق است. » و... وشعر در غیر خداوند در آنچه که اهلیت برای غیر خداوند بوسیله آن دارد. پس همانا نیت اثری در اشیاء می گذارد و خداوند می گوید که : « مگر امر نشدند که جز خدا را مخلصین له الدین عبادت نکنند.» و اخلاص همان نیت (حقیقی و ممدوح) است.
پس همانطور که گفته آمد اگر شاعری شعری را برای غیر خداوند بسراید و سپس او را در مورد حق تعالی جاری بداند در حقیقت آنچه شایسته موجود حادث امکانی می باشد را به حق تعالی نسبت داده و نیت او در شعرش اثر گذاشته و آن را به اندازه متعلق شعرش یعنی همان محبوبه تنزل داده است و اگر بخواهد پس از آن بخدای تعالی نسبت دهد گویی با نجاست طلب طهارت و قربت بخدای تعالی نموده است.
پس با این توضیح بحث تا حدودی روشن می شود.
اینک بر آن شدیم غزل ۲۷ بیتی از دیوان ترجمان الاشواق بیاوریم. ابتدا معانی لغات و معنای ظاهری آن را واضح کنیم و سپس به شرح ذخایر الاعلاق در معانی باطنی آن دستاویزیم:
مریضة الاجفان
مرضی من مریضة الاجفانِ علِّلانی بذکرها علِّلانی
مرض: بمعنی خروج شیء از حد صحت آن است. در اینجا بمعنی میلی است باطنی که صاحبش را بسوی بلا می برد.
اجفان: ج جفن، به شیئی گویند که دور چیزی می چرخد و آن را احاطه دارد. پلک چشم، البته اینجا مراد خود چشم است.
علِّلا: امر مثنی از باب تعلیل. به سه معنی می آید:
1. بمعنی ضعف در شیء است که منظور در اینجا بیماری است که بیاد محبوب، محب ضعیف می شود.
2. تکرر در نوشاندن یعنی نوشاندن شربت صحت که مراد همان ذکر محبوب است.
3. مشغول شدن که مراد مشغول شدن به ذکر محبوب است.
معنای ظاهری بیت: میل من (بیماری من) ناشی از نگاه و توجه و بیماری چشمان اوست. بیاد او مرا دلیل و درمان آورید تا بدان مشغول شوم.
معنای باطنی بیت: هنگامی که ذوات حضرت مطلوبه از جانب حق سبحانه با رحمت به عارفین نگرند و با تلطف بسوی او نظر کنند، آنگاه است که قلب من به عشق او مایل می گردد، پس بخاطر پاکی جلال و بلندی قدرو اوج جبروت و کبریایی عاجز از معرفتی، پس عشق می ورزی. او به الطاف خفیه بسوی عارف تنزل می کند و بقولش که قلب بنده ام مرا کنجایی داد که قسمی ازین تجلی به قلب تعلق دارد. پس این حب همان میل دائم و مرض محمود است. چون او مرض را ذکر کرد طلب علت نمود و چون وصال او و تحصیلش محال است سخن از ذکر و یاد محبوب بمیان آورد. پس آنچه جایز است طلبش برای وصال او همان ذکر است آنچنان که فرمود: مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم(بقره/152) و فعل را مثنی آورد بخاطر ذکر به زبان غیب و شهادت و همچنین تعلیل به تثنیه نشانه ذکر من برای او و ذکر او بسوی من است و آن حالت فنای عبد است از ذکر پروردگارش به ذکر عبد و برای یاد اوست بسوی پروردگارش به لسان عبدش آنچنان که پیامبر (ص) در ذکر قیام بعد از رکوع گوید: خداوند به لسان عبدش گوید که خداوند آن کسی که حمد او کند را شنید.
هفت الوُرقُ بالریاض و ناحت شجو هذا الحمام مما شجانی
هفت: حرکت کردند.
ناحت: ناله سر دادند.
شجو: حزن و اندوه.
الورق: خاکستری، کبوتر خاکستری، نفس انسان هم گاهی بدان تشبیه می شود.
معنی ظاهری: کبوتران خاکستری به راحتی در میان گلستان به پرواز در آمدند و ناله سر دادند. این ناله و اندوه کبوتر ها مرا اندوهگین کرد.
معنی باطنی: این ارواح برزخی در گلستان معارف در حرکتند و به خاطر عدم تجرد و آزادی محضشان از هیاکل ذاتی خود بسوی جناب ارواح عالی در ملا اعلی به زاری مشغولند. پس من هم به مناسبت آن از این لطیفه ممتزج (نفس ناطقه ممتزج با جسد) ناله سر می دهم و بخاطر مشاکلت و هماهنگی بین ما با اندوه خود محبوب را اندوهگین می سازم.
در این باب احادیث بسیار عمیقی است.
در حدیث قدسی داریم که خداوند فرمود: من در در هیچ چیز به اندازه گرفتن نفس بنده مومنم (موت او) تردید نکردم در حالیکه من موت او را می خواستم و مفارقت از بدن ماده و بنده مومنم اکراه داشت.(حدیث تردد)
بأبی طَفلة لعوبٌ تهادی من بنات الخدور بین الغوانی
الطَفلة: دوشیزه نوجوانی که در رطوبت و شادابی همانند طفل می ماند و طفولیت او وجودش را به زمان حق نزدیک می کند.
لعوب: بسیار بازیگر، مورد دوستی و محبت است و بسیار طناز و عشوه گر اما بخاطر علو مکانش نه بدانها مسرور می شود و نه کسی را توان رسیدن و وصال اوست.
تهادی: حرکت کردن در میان چیزی.
الغوانی: دختر زیبایی که به جمالش از حلیت و پوشش مستغنی است. در اینجا منظور ذوات ارواح است کهدر بین ارواح بکر مانده اند و نه انس و نه جنی او را لمس نکرده است.
معنی ظاهری: پدرم فدای دوشیزه نوجوانی که بسیار بازیگر است. آهسته و به هنجار در هودج مستور در حالیکه به زنان شوکرده پهلو می زند بدین سو و آن سو می رود تا در مکان اصلی خود در خیام قبیله فرود آید. (تضاد بسیار زیبای این بیت همان مستور بودن و بکر بودن ذاتی اوست و در عین حال بسیار بازیگر بودن طوری که در میان زنان شوکرده یعنی ارواح مقید بماده در حرکت است.)
معنای باطنی: نه عالم غیب و نه شهادت را بدو تلذذی نیست و اشاره است به حکمت عالی الهیه قدسیه ذاتیه و بدین خاطر برای آنچه بدو قیام دارد سرور، ابتهاج و فرح است. پس او در عین ستر بسیار بازیگر و طناز است و به حکمتهای الهی و لطایف ربانی پهلو می زند. و او را از دختران دوشیزه قرار داد بعلت حجاب ستر و حفظ و غیرتش در سیر او که از حضرت الهیه آغاز می شود و در قلب این عارف در منازل علویه نزول می کند و بدین خاطر همیشه در پرده ای محفوظ است. البته این بانو در سفر فقط در ستر هودج (مکان زنان در پشت شتر) می باشد و چون به منزل رسند در خیام جای گیرند. مراد مکان اصلی آن یعنی خیام یا قلب عارف است و سفر بین قلب عارف و حضرت الهیه است.
بسم الله الرحمن الرحیم
شیخ اکبر ابن عربی در سال ۵۹۸ (۳۸ سالگی) که در بین علماء و ادباء مکه حضور داشت با شیخ بزرگی بنام مکین الدین ابو شجاع اصفهانی آشنا می شود و او را از بزرگترین فضلای آن دیار می بیند. نزد او به شنیدن کتاب ترمذی در روایت مشغول می شود. در آنجا با خواهر او آشنا می گردد و طالب گرفتن حدیث و اجازه روایت از او می گردد اما خواهر شیخ بخاطر پیری و نزدیکی اجل اجازه روایت را به برادرش حواله می دهد.
« اما این شیخ را دختری بود باکره نازپروده و باریک میان که دیده را به بند می کشید و افسون می کرد. آراینده محافل و سرور بخش محاضر بود و مناظر را به تحیر وا می داشت. نامش نظام و لقبش عین الشمس و البهاء بود. عالمه و عابده و زاهده و مسبحه. شیخه حرمین و پرورده بلد امین. »
شیخ اکبر در مقدمه کتاب ذخایر الاعلاق فی شرح ترجمان الاشواق که شرح غزلهای او برای نظام، بانوی اصفهانی است، اینچنین می گوید:
« گوشه نگاهش سحر می کرد و ظرافتی عراقی وش داشت. چون سخن را به درازا می کشید آن را جاری و چون کوتاه می نمود اعجاز می کرد. فصاحت که در کار می بست، آشکارا بود و چون نطق می کرد قس بن ساعده نالان. چون کرم می نمود معن بن زائده در عقب بود و چون سخن را ادا می کرد پرنده سموال گامهایش کوتاه. »
سپس ادامه می دهد:
« اگر نفوس ضعیف که بسوی امراض و کجی اغراض شتابانند نبود در شرح آنچه خداوند در خلقتش از حسن و خُلقتش چون گلستان انجام داده، عنان سخن را رها می کردم...
... و اوراست تلقین و نوازش ملائکه و همت و بلند طبعی شاهانه و ما در مصاحبت او کرامت ذاتش را با سخنانی که از عمه و پدرش نصیب گشت بهم درآمیختیم و در نظم خود در این کتاب با زبان نرم مغازله و عبارات پاک تغزلی بهترین آویزه ها را بگردن او آویختیم ولی با این همه آنچه روان بدان رسیده و انس آن را برانگیخته، از آن کرامت محبتش و عهد قدیمش و لطافت معنایش و طهارت منزلگاهش نرسیدیم.
چون او آرزو و دلخواه و دوشیزه عذرا است. ولیکن به نظم کشیدم خاطر اشتیاق را ازین ذخایر اعلاق. پس هر اسمی که در این جزء ذکر می کنم او در آن است و در هر خانه ای که اشکم روان است، خانه اوست و آنچه که به بند کشیدم در این جزء بر سبیل اشاره از واردات الهیه و تنزلات روحانیه و مناسبات علویه جدا نگشت که بر طریقه مثالی ما جاریست و آخرت از دنیا بهتر است. »
و شرح کرد این کتاب را شیخ اکبر بنا به درخواست بدر حبشی و اسماعیل ابن سودکین در طعن جماعتی از فقهای حلب بر طریقه او تا مقصود واضح و اسرار الهیه روشن گردد.
در جایی دیگر می گوید:
« شرح کردم آنچه به نظم کشیده بودم در مکه مشرفه از ابیات تغزلی در حال عمره ام که در رجب، شعبان و رمضان بود و بدو اشاره کردم بسوی معارف ربانی و انوار الهی و اسرار روحانی و علوم عقلی و تنبیهات شرعی و عبارت آن را بخاطر انس نفوس بدان به زبان غزل و تشبیب استوار کردم که انگیزه های شنیدن آن بسیار است و این زبان هر ادیب ظریف و روحانی لطیف است. »
بحول و قوه الهی بزودی شرح ۳ غزل از دیوان ترجمان الاشواق شیخ اکبر ابن عربی را شروع می کنیم.
روزی یکی از دوستان طریقم را پرسیدم که در بیت زیر کدام قوم برتر است:
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست قومي دگر حواله به تقدير ميكنند
و او قوم اول را برگزید و در جوابش این را نوشتم:
نوازشگر هستي با دميدن در چنگ آن، تدبير هستي مي نمايد وگروهي محو نوازش صداي گوش نواز چنگِ هستيند و توجه به الطاف الهي و ملك و سلطنت دل دارند و گروهي عاشق، محو نوازنده هستي و با خوردن مِيِ الست ، از كون و مكان غافلند.
آن خيالاتي كه دام اولياست عكس مه رويان بستان خداست
داني كه چنگ و عود چه تقرير ميكنند پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند
اي سالك! آيا مي داني اين نواي خوش الحان هستي چه بر صحيفه هستي مي نگارد: گويد از باده خوردن و مست شدن بپرهيز و به آواز من گوشِ خوش بده وگرنه اين هستي، به جرم نيست شدن و مستيت و فنا و عشقت تو را ادب مي كند.
(دانسته شود كه هستي(وجود) عين خير و عدم عين شر است. هستيِ حق(وجود)! نه آن هستيي كه با ماده باشد(كون) كه عدم اولي!)
ناموس عشق و رونق عشاق مي برند عيب جوان و سرزنش پير ميكنند
اين چنگ هستي با نواي خود به پرده دري عشق مي پردازد و رونق عاشقي را از تمام انسانها بر مي دارد. هم جوان پاك عاشق جدا شده از كون و مكان را عيب مي گيرد و هم پيري كه كتاب و دفتر رها كرده و در آستانه پيري عشق جواني به سر افتاده است.
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز باطل در اين خيال كه اكسير ميكنند
از توجه به كثرات و نوازش هاي هستي و ملك جان، فقط قلبم تيره شد ولي چون تجليات و نواهاي خوش الحان الهي بود پنداشتم كه اكسير مي كنند و مرا به او مي رسانند.
گر بگويي جزو پيوسته كل است خار ميخور خار خود عين گلست
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشكل حكايتيست كه تقرير ميكنند
اين نواي هستي ما را به گفتن از او و شنيدن نوايش مي خواند و از شنيدن رمز و حقيقت عاشقي و گفتن در اين باره نهي مي كند و اين حكايت مشكل و صعبي است كه او مي خواند و عاشقان را با هستي(كون) هيچ ميانه اي نيست.
ما از برون در شده مغرور صد فريب تا خود درون پرده چه تدبير ميكنند
ما عاشقان صور و نغمات الهي هنوز به داخل خانه نيامده و بيرون از در مغرور صد جلوه هستي و مُلك او گشته و غافل از اينكه در داخل خانه و پشت پرده و نهانخانه هستي و غيب او چه قضا و تدبيري بر عالم سرشته است كه عشق باشد.
تشويش وقت پير مغان مي دهند باز اين سالكان نگر كه چه با پير ميكنند
اين سالكان طريق، فتوحاتِ قلبيِ خويش را بر پير طريقت عرضه كرده و به دست آوردها و كشوف عرفاني خود مي بالند و اوقات پير را مشوش مي كنند.
صد مُلك دل به نيم نظر مي توان خريد خوبان در اين معامله تقصير ميكنند
اين فتوحات دل شما، اي سالكان طريق حق به يك نيم نظر از حضرت پير و يا نوازنده هستي، رنگ مي بازد و همه نغمات در نوازنده آن است. اما اين سالكان خوب و مستعد و باهوش، مقصرند كه به اين مرحله مكتفي شدند. و معني ديگر اينكه چرا حضرت پير و...! نيم نظري بر قلب ما نمي كني و قصور داري از خريد مُلك دل؟!
قومِ سالكينِ طريقِ حق، با جد و جهد فراوان، كسب در فتوحات ملك دل دارند و بدين طريق خواهان رسيدن به حضرت دوست هستند و پير كامل با نظر بر وجه او و رسيدن به او، ديگر تلاشي ندارد و به قضا و قدر الهي رسيده بلكه خود مجري و مظهر آن است و تقدير عالم به دست او رقم مي خورد و چرخ هستي به فرمان او مي چرخد و او چشم و دست حق در هستي و عين تقدير است.
نه در اختر حركت، نه در قطب سكون گر نبودي به جهان خاك نشيناني چند
اما حافظ خود را در اينجا در مرحله قلب قرار داده و شكايت مي كند در بيت صد ملك دل .... كه خوبان تقصير كردند و با نيم نظر دل مرا نخريدند و اين بيت زير هم اشاره به مقام قلب دارد و همچنين استغناي وصال دوست از كوشش.
گر چه وصالش نه به كوشش دهند هر قدر اي دل كه تواني بكوش
با اينكه وصال او به كوشش ميسر نيست اما صاحبان دل بكوشند و اين بيت نافي عمل قومي است كه با جد و جهد، در طلب وصال دوست مي باشند، اما كار آنها را بيهوده نمي انگارد.
دوست دارد يار اين آشفتگي كوشش بيهوده به از خفتگي
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر كاين كارخانه ايست كه تغيير ميكنند
اي سالك! نه هر كوششي تو را به مقصد رساند ونه هميشه نواي خوش الحان هستي بر كام مرادت باشد و ايام بكام! از توجه به تكثرات و عوالم بپرهيز كه كارخانه هستي هر لحظه جامه نو به تن مي كند و نوازندة آن كوكي ديگر در ساز! كه اين تكثرات و نغمات را پاياني نيست.
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند
اي دوست! مي خور و خود را در محبوب فاني كن (كل شيء هالك تحت قهر الاحدية) كه حضرت پير و حافظ و مفتي و محتسب (كل عالم تكثرات و تجليات الهي ) همه در جلوه اند و خودنمايي مي كنند.
گويند شيخ اکبر ابن عربي در مسافرتي که به مکه داشت با شيخ مکين الدين اصفهاني آشنا مي شود و او را در حرم الهي از بزرگترين عرفا مي بيند. در خانه او با دخترش آشنا مي شود که در زيبايي هاي ظاهري و باطني براي او همانندي نمي يابد و شيخ در وصف زيبايي هاي او کتاب «ترجمان الاشواق» را مي نگارد که حاوي شعر هايي بديع در توصيف زيبايي هاي نظام دختر شيخ مکي است. و آنقدر در توصيف او مي نگارد که فقهاي هم عصرش نسبت به شيخ اکبر بد بين مي شوند. او در شرح ابيات اين کتاب «ذخاير الاعلاق في شرح ترجمان الاشواق» را مي نگارد و اين زيبايي ها را اسناد به اسماء و صفات الهي مي دهد. نا گفته نماند که اول قصد شيخ اين اسماء الهي بوده که در نظام بانوي زيباي اصفهاني جلوه گر گشته است:
از ابيات اوست:
مرضي من مريضت الاجفاني
عللاني بذکرها عللاني
طال شوقي بطفله ذات نثر
و نظام و منبر و بياني
من بنات الملوک من دار فرس
من اجل البلاد من اصبهاني
ترجمه ابيات:
مريضي من از بيماري چشمان اوست (که همه چيز دور آن مي گردد.) مرا با خيال او درمان کنيد.
طولاني شد شوق من به دختر جواني که صاحب شعر و نثر و منبر و بيان است.
او از دختر پادشاهان فارس و از بلاد بزرگ آنجا اصفهان است.


