بسم الله الرحمن الرحیم
چند روزی بود که کتاب « چنین گفت ابن عربی » نوشته نصر حامد ابوزید را ورقی می زدم و بعضی از مطالب آن را می خواندم. به نسبت کتبی که به طور کلی در مورد ابن عربی و آرای او، سخن گفته، کتاب جالبی است. از نقاط مثبت این کتاب ساده نویسی و تکیه بر اموری از زندگی شیخ بود که مورد توجه عامه است.
بحث با آقای دهاقین درفیلسوف بودن شیخ، و همچنین پیوستگی تعبیرات ابوزید در فلسفیدن او، مرا بر آن داشت که به این سوال دیرینه پاسخ بدهم که آیا شیخ بواقع یک فیلسوف است؟ فلسفه چیست؟ و با درنظر گرفتن مفهوم فلسفه و منش فلاسفه، آیا شیخ در این سلک قرار می گیرد؟
به امید الهی بزودی خواهم نگاشت، اما چندی پیش این، ذهن مرا درگیر کرده بود که در مورد ادراک حقیقتی بنگارم که ورای مراتب می باشد. هر چند فحوای پژوهشگران کنونی نیز در همین است اما وای از مرتبه نگری در عدم مرتبه ...
دیدم دوست گرامی در وبلاگ هرمنوتیک خود، آه سر داده از باورهای جدیدش و دوستان به نقد او پرداخته اند. او می نویسد:
"چرا بايد به دنبال فهم بود؟ بفهميم كه چي؟ واقعا چه فرق ماهوي بين "الذين يعلمون" و "الذين لايعلمون" هست؟ دانش چه از نوع knowledge و چه از نوع science و چه از نوع understanding و چه از نوع "علم" و چه از نوع "آگاهي" و چه از نوع "عرفان"، چقدر به تعالي وجودي مان انجاميده ؟"
البته در آخر نتیجه می گیرد که علم یک حقیقت ماورایی است که خداوند در قلب می نهد و آیات و احادیثی دیگر ...
آنچه برای بنده مهم بود این پرسشهاست. با اینکه شاید آن احادیث آخری برای دوستان جالب تر باشد و بدانها حکم به برائت نوشته سابق بدهند. اما این حرفها از خود او بود و آنها، خبر از آن. فلسفی تر بگوییم آن اولی ها به حمل اولی بر دوست ما صادق بود و اینها به حمل شایع.
برمیگردم. همانطور که گفته شد، دنبال حرفی از شیخ _ به تدریج در خوانده ها _ می گشتم که آنچه می خواهم بگویم را سازگاری کند. در این میان به این مطلب از فتوحات در کتاب « چنین گفت ابن عربی » برخوردم. این مطلب در مقدمه کتاب فتوحات مکیه است:
«( آنچه گفته شد. ) خلاصه و فشرده عقیده و باور عوام مسلمانان بود، چه آنها که اهل تقلیدند و چه آنها که اهل نظرند... سپس به گزارش عقیده و باور خواص خواهم پرداخت: آنان که از گزیدگان خدایند و از مردان راه و راز و کشف و ...؛
اما از این روی که در عقیده خلاصه الخواص، دشواری ها و پیچیدگی هایی است، جداگانه به آنها نپرداختم، آنها را در لابلای کتاب پراکنده ساختم و جای جای آن گسترده و آشکارا از آن سخن گفتم. آن که خداوند بدو درک و دریافت بخشیده، آنها را خواهد یافت و قدر آنها را خواهد شناخت، که علم حق و سخن راست همین هاست و فراتر از آنها چیزی نیست. در این دانش ها، کور با بینا برابر است؛ دور با نزدیک همسان است؛ و فرود با فراز هم تراز است. » (مقدمه فتوحات مکیه، 38-41)
- توقع داری در توصیف آن کلامی بسازم، با اینکه هیچ مصالحی برای ساختن آن یاری نمی کند و آن روح ساختن است.
- چطور می توان ادراکاتی را در بند کشید که با طرفین تناقض سر دوستی دارد.
- آن حتی با عدم هم به هر نحوی که در نظر گرفته شود همپاست، مگر در نظر گرفته نشود که نمی شود.
- اصلا او ورای در نظر گرفته شده هاست.
- آیا به بینایی خود در برابر کوری و به روز در برابر شب و به امتداد زمان چشم بدوزم، در حالیکه به هیچ نحوه نه چشم! چه ظاهری و چه باطنی، و چه دیده شونده هیچ گونه اصالتی ندارد.
- توقع داریم که شیخ بابی در این عقیده بنگارد تا تعین کلمات و معانی، ما را خوش آید.
- آیا از آنچه نمی توان گفت و شنود، دهان فرو بنیدیم، در حالیکه دهان، گفته هایش و تمامی نکات و ریزگونه ها، اوست.
- به گمان ِ چند مقاله پیش، از آدمی فرهیخته، از قول فرهیخته ای غربی : " «آن چیزی را که در بابش سخن نمیتوان گفت خاموشانه باید از کنارش گذشت». اما گوشه هایی که شیخ در کتبش در میان این معانی سترگ، آورده بدین معنی نیست که از سخن ناگفتنی ها سخن گفته، بلکه طبع محقق و اهل راز را تعالی داده تا به آن بی سخن دست فراز کند.
- چه زیباست این که نمی دانم نامش چیست؟
- عده ای خیال می کنند که اهل راز، نام او را می دانند و در پرده کرده اند. نمی دانند که نه آنها و نه کلمات و نه عالم ، قدرت بازگشایی آن را ندارد.
- می گویند: ای اهل راز! پس شما در چه چیزی بر ما برتری دارید. چه شما درک می کنید و ما نه؟
- جواب می دهند: در آنچه که بتوان برتری شمرد، دیگر او نیست. و وقتی اوست دیگر برتری نیست. پس برتری در ما نسبت به شما نیست. فقط یک قوتی در ما نهفته که در شما خاموش است. اما این قوت و این خاموشی باز از احکام آن رازها است و نه خود راز. پس در آن راز هیچ بینایی بر کوری فخر نمی فروشد. گویی همه بینایند و همه کور.
- می گویند: ای اهل راز! شما از ما بدانستن همین قوت برترید و شمایید شایستگان.
- لبخندی می زند و می گوید: همه را فناست. و در فنا امتیازی نیست.
- یکی از اساتید ما نوشته بود: وجود به حكم عينيت با اشياء در همة مراتب، به همه چيز نزديك ...همان گونه كه با تنزل وجود و نزديك شدن آن به مرز عدم، اوصاف آن منتفي و احكام آن نهان ميگردد و حتي نام وجود از آن سلب ميشود.... از اين رو، به غواسق و ظلمات همچون سنگ و خاك و كفر و فسق ولي گفته نميشود، همان گونه كه موجود نيز گفته نميشود .
- این را به او گفتم، پاسخ داد: وقتی وجود با همه به صلح نشسته و از خاک تا افلاک را به یک نگاه می نگرد، چه احتیاج به تنزلش دارد. بلکه آنچه متنزل و دارای مرتبه شده توهم وجودیست که با عقل مرتبه گرای ما سنخیت دارد و او را که چشم نیست، عالم در برابر او مساویست. او بینای واقعی است در حالیکه بینایی بکار نمی آید.
- اگر می خواستیم این بینایی مشکک را به حقیقت نسبت دهیم ، بهتر است که شان او را کور بدانیم. کور از همه ی این بالا و پستیها.
- گفتم با این جمله ات مرا آزردی که : آنکه می فهمد می فهمد و آنکه نمی فهمد نمی فهمد. پس با جمله ای التیام بخش؟
- گفت: وقتی رازی در عالم است که کسی را یارای در بند کشیدن آن نیست، طمعت نسبت به طمع ما اندک است، پس جراحتت هموار تر. وچون دیدی که نظر او بر همه به یک سان است و در عدم تمایزی نیست، خوشنود باش که این اسب سرکش ناهموار در دشتی است دور از بندها. پس بگذار در تمامی دشت سریان داشته باشد و رهایش کن. او به سعی تو در این زورآزمایی ِ بیهوده، می خندد. خنده ای با لبان تو.
بسم الله الرحمن الرحیم
شیخ اکبر در باب سوم کتاب فتوحات مکیه می گوید: « و هو العلم بعدم العلم الذي طلب منا.» یعنی : این همان علم به عدم علم است که خداوند از ما خواسته است.
توضیح :
شیخ اکبر در باب سوم کتاب فتوحات مکیه در باب تنزیه می نگارد. هدف اصلی این باب، این که عقل با تمامی وسعتش فقط به وجود معبود ِ واحد دست می یابد. اما از اینکه او چگونه است _ یعنی ماهیت و هویت او چطور است و همچنین ماهیت و هویت اشیاء چگونه می باشد _ غافل است. البته نه اینکه غافل باشد بلکه اصلا از دایره او خارج است. شیخ در ادامه می گوید که: « خداوند در قرآن کریم فرموده : « فاعلم انه لا اله الا هو.» یعنی علم داشته باش که الهی جز او نیست. (محمد/19) پس دستور به علم را برای ما صادر کرده است. نخست باید بدانیم علم چیست؟ و چون دانستیم، آنچه را که از علم بدین علم بر ما آشکار می شود، دانستیم. » منظور او این است که چون علم بدین پیدا کردیم که الهی جز او نیست، همین علم خود وسیله دانستن حقیقت است.
حال این چگونه ممکن است. دو راه موجود است که این دو راه بواقع یکی است:
1. شیخ در همین باب می گوید: « فمن أجل هذا الأمر على نظر بعض الناس و رأيه فيه نظرنا من أين نتوصل إلى معرفته فنظرنا على حكم الإنصاف و ما أعطاه العقل الكامل بعد جده و اجتهاده الممكن منه فلم نصل إلى المعرفة به سبحانه إلا بالعجز عن معرفته لأنا طلبنا أن نعرفه كما نطلب معرفة الأشياء كلها من جهة الحقيقة التي هي المعلومات عليها فلما عرفنا إن ثم موجودا ليس له مثل و لا يتصور في الذهن و لا يدرك فكيف يضبطه العقل هذا ما لا يجوز مع ثبوت العلم بوجوده. » یعنی : « لذا از برای این دستور (علم به لا اله الا هو ) _ بنا بر نظر بعضی از مردم و رایشان در آن _ نظر کردیم که از کجا به معرفت او تعالی دست یابیم؟ در آن حال به حکم انصاف و آنچه عقل کامل پس از کوششی که در توانش است، می بخشد، نظر کردیم و دیدیم، به معرفت او _ سبحانه و تعالی _ جز به عجز از معرفتش نخواهیم رسید، زیرا ما درخواست کردیم که او را بشناسیم، همانطور که درخواست شناخت حقیقی اشیاء از آن جهت که معلومند می کنیم، و چون دانستیم موجودی هست که وی را مثل و مانندی نیست و در ذهن به تصور در نمی آید و قابل ادراک نیست، او را چگونه عقل می خواهد ضبط و ادراک کند؟! این چیزی است که با ثبوت علم به وجودش، جائز نمی باشد. »
در اینجا نکته باریکی نهفته است که درکش مشکل است و آن اینکه این عدم درک عقل، یک سلب بی مورد نیست. یک سلب خراب کننده و سلبی نیست، بلکه یک سلب ایجابی است. یعنی همین عدم ادراک خود ادراک خواسته شده از ماست و این علم ماست. و این هم بدین معنی نیست که حال عقل دیگر نتوانست و باب معرفت تعطیل است و معرفت به همین تعطیلی خود معرفت است. نه هرگز! بلکه اگر کسی در این مطلب ثبوت پیدا کند که عقل از درک حق تعالی عاجز است و دیگر خداوند را به اشیاء تشبیه نکند و برای هویت او صورتی توهمی بوسیله قوای عقل نسازد، او در همان آن به شناخت خداوند، که همان شناخت عالم نیز هست می رسد. بقول شیخ : علم نفسه فعلم العالم. ( چون خود را حق تعالی شناخت، تمام عالم را شناخت و شناخت عالم یک شناخت جدا از ذات او در نزد او نیست بلکه عین هویت و شناخت اوست. )
2. از بایزید بسطامی پرسیدند: به چه رسیدی به آنچه رسیدی؟ گفت: به هیچ چیز. می بینیم که سائل، سخنش از یک درک عمیق و یک عرفان متعالی است. مانند اینکه در جایی دیگر بایزید می گوید: بالاترین فایده عارف وجود اوست. یا : ثواب عارف از سوی پروردگار او، هم پروردگار اوست.
اما اینکه به هیچ، بدو رسیدم، یعنی چه؟ عارف کاملی در حد بایزید و ابن عربی، کاملا بصورت صفر و یکی عمل می کند. هیچ خود را آغشته به هستی نمی کند. هستی به نظر او عدم است. و حق تعالی هم وجود. استناد خود به حق در اینجا اصلا بویی از ربط ندارد. اینجا یا حق است و یا هیچ. پس سوال سائل دو جواب دارد: به هیچ بدو رسیدم. و بدو بدو رسیدم. البته بدو اول عین بدو دوم است. مانند جمله « لا هو الا هو » که هو اول هیچ با هو دوم فرقی ندارد. عده ای از روی نافهمی گمان بردند که طبیعت هر فرد بر نوشته ها و گفته های او تاثیر می کند و بایزید مثلا غیر ابن عربی است و هر یک در زمان خود به طبیعت خود گفته اند. اما ندانسته که اینجا ورای طبیعت است و اگر طبیعت جلوه می نماید، در چشم من و تویی است. شبیه این مسائل، همان بدیهیات اولی، همچون وجود است که اگر برداشت من و تو بحسب طبیعت، متفاوت است، دامان وجود ازین نقیصه مبری است. اصلا بدیهی به معنی درک و تصور ذهنی نیست. به معنی ساخته عقل نیست. بدیهی در اینجا یعنی بدیهی و دیگر هیچ. وجود را با عقل اصلا نسبتی نیست. برای همین حکمای مشاء درست در عقل، رفته اند و گفته اند: وجودی که ما در نظر داریم، همان مفهوم بدیهی عقلی عام وجود است. اما وجود مورد بحث ما، یک مفهوم خارجی است که اصلا در ذهن نمی آید بلکه ذهن در او می آید. پس این وجود از هر چیزی که بوی بودن داشته باشد، گریزان است. بودنها همین توهمات و تصاویر ساختگی بشر از وجود است. پس بهیچ دست آویزی نمی توان بدو رسید. پس بایزید درست گفت که به هیچ چیز. اما چطور می شود به هیچ چیز، به همه چیز رسید. بدین صورت که هر دستاویزی برای رسیدن بدو عین اوست. توهم و تصاویر هم عین اوست اما توهم و تصاویر از این جهت غیر اوست که توهم و تخیل ظریف، می خواهد او را به بند کشد غافل از اینکه خود در بند اوست.
... آنچه گفته باید می شد، شد و آنکه باید می شنید شنید و نشنید و آنکه نمی باید، نشنید و شنید.
همین نکته در آخر که عظمت این نیستی آنقدر عظیم است که فرای هر هستی است. و چون ما بدان هستی ناب راهی نیست باید در این نیستی، معدوم شویم و این همان هستی ناب است، نه اینکه این هستی ناب دیگر برای ما می شود. مساله، علم است و شناخت به حقیقت حق و عالم وگرنه با هیچ اتفاق و حدوثی در علم، چیزی به وجود نمی آید. اصلا در عالم قرار نیست اتفاقی بیفتد و مدتهاست که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
والله یقول الحق و هو یهدی السبیل
یا دلیل المتحیرین
یا دلیل المتحیرین وقتی است که عارف از کثرت تجلیات و بودن آن واحد مطلوب تجلی دچار حیرت می شود چرا که همان واحد بدون تکثر در عین تکثر متعین می شود که عارف در تحیر فراوان فرو می رود و در عین این تحیر است که دلیل به عینه ظاهر است و این تحیر را پایانی نیست مگر اینکه آن ذات بذاته متجلی گردد دون تعین که لا یشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا پس همیشه در تحیر است و خارج نشود در این دنیا و آن دنیا از این تحیر مگر اینکه عارف بذاته معدوم گردد و در آنجا که او معدوم می گردد دیگر عینی نمانده که متحیر بماند و صاحب مشاهده ای نیست تا شهود نماید و جون بر گردد با تحیر است ابدا و ندانم که چگونه درک وحدت حقیقی کند که محال است چون توحید برای عارف نسبت است یعنی به او تعلق دارد و توحید بذات متعلق به او نیست. پس بلند فریاد می زند یا دلیل المتحیرین چون تحیر از آن او و شهود فقط بواسطه نسبت این تحیر است برای او و چون متحیر گردید به تحقیق که رسیده است دون ادراک که العجز عن درک الادراک ادراک.
من سرآغاز عدمم
امشب اول فصل سردو با تمام وجود احساس می کنم. بوی مرگ! تمام طبیعت که خودشو برای نیستی آماده می کنه. پاییز خوبه و بهار بهتره. اما اون اولش عالیه. اون تغییر. اون معدوم شدن یا بوجود آمدن. معدوم شدن و بوجود آمدن. اما عدم بهتر از وجوده. عدم ماله منه و وجود ماله اون. عدم بهتر نیست اما از وجود خودم متنفرم. پس از عدم خودم راضی. من هیچ موقع وجود را نفهمیدم و نخواهم فهمید. اما تابستان و اون اوج گرما رو می پرستم که مرد می طلبه و همه رو مدهوش و بیکار می کنه. لذت بخشه اون سوختن و جهنم. و زمستان آمال آرزوهای منه. اونجا که در پاییز احساس کردم که هستم و دارم نیست میشم و این لذتش بیشتر از نیستی زمستانه چون من می فهمم که دارم می رم اما زمستان دیگه نیست شدم. و مال من نیست اما چه زیباست در خواب عدم خفتن و سر به قیامت بهار بلند کردن.زمستان اصل منه و من بسوی اون میرم. بسوی اصلم. بسوی عدم. بسوی عدم محض. که دیگه سر ازون بلند نکنم. کاش می فهمیدین که عاشق که رو به فنا می ره هیچ موقع دیگه سر بر نمی یاره. اگر هم سر برآره دیگه عاشق نیست. پس بهارو دوست دارم. من فرزند بهارم.
قال شیخ الاکبر فی فتوحات:
کل من حار وصل ــ ـ ـ ـ ـ ـ ــ فمن اهتدی انفصل
(هر آنکه متحیر شد رسید پس کسی که هدایت شد جدا گردید.)
این اوج معرفت است که او فرموده و کسی را یارای فهم آن نیست. بدین معنی که اگر عارف در کثرت تجلیات الهی از یک عین واحد و حکیم از تعارض استدلالات در آن مقام منیع متحیر گردد همان است که رسیده است و در اینجا علم عین جهل است و عدم الادراک عین ادراک. پس آنکه نفهمید و عاجزانه ایستاد عمان واصل است که "العلم بالسلب عین العلم بالله" و "که باب علم بالله قفل است در حالیکه همو مطلوب تجلی است."
پس اوج تجلیات عارف تحیر در آن و اوج استدلالات حکیم تعارض در آن است در مقام ذات. ان فهم فهم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سوال:
دوستی پرسید منظور شما از این جمله که درآخر مطلب قبلی نوشته اید چیست؛ یعنی دنبال علم نرویم.
"خداوند ما را از کساني بگمارد که بجاي دنبال روي علم در جهل مطلق خود و در عدم الادراک متحقق شوبم تا هر آنچه که استناد بما دارد را به معدن اصلي خود عدم حواله دهيم و بر شرف ظلمت محض بر نورانيت و بر حقيقت مکتوم مجهول بمانيم."
جواب:
"دو علم داريم:
اول علمي که استناد به ما و قواي ما دارد و
دوم علمي که از ما نيست و اختصاص بدو دارد.
آنچه که استناد بما در دارد در عالي ترين وجه آن به عقل اول بر مي گردد که بسيار بزرگ و زيباست.
اما آنچه استناد بدو دارد درک آن فوق ادراک آدمي است چنانچه ابن عربي به کرات از قول صديق مي گويد:
العجز عن درک الادراک ادراک. يعنب درک نکردن هم خود درکي است.
و يا بيت اوست از فتوحات مکيه:
العلم بالله عين الجهل فيه به
الجهل بالله عين العلم فاعتبر
يعني وقتي علم بالله پايش به وسط بيايد عين جهل ماست يعني ما نه هيچ فکري و نه هيچ تصوري و نه هيچ توهمي و نه هيچ عقلانيتي در درک آن نداريم. عين جهل ايت که عين علم بالله است.
بيشتر نگنجد که با عقل ميزان نشود.
شايسته است که گفته آيد تمام علوم اصلي علماء بالله از اينجا حاصل است. يعني از جهل بالله ....
تا آنجا که انسان و عقلانيت او باشد فلسفه است و آنجا که عقلانيت و ديگر قواي انساني نباشد تازه ابتداي عرفان است.
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا."
برای درک بیشتر به مطالب وبلاگ "علم بالله ؛ www.elmbellah.blogfa.com " مراجعه نمایید.
براي درك مطلب خود شيخ مثالي ميزند:
مي گويد شما ببينيد به چه حب مي ورزيد : به دست در گردن كردن و بوسيدن و درآغوش گرفتن كه همه اينها براي شما فعلا معدوم است اما حب شما برقرار مي باشد. پس حب به معدوم تعلق گرفت يا جايي ديگر كه آنچه دوست میداشتید حاصل شد آنگاه شما باز به حب خود نرسیده اید وگرنه به محض وصال حب به آنچه محبوب آن بود نایل می شد پس الان حب به استمرار و دوام است كه استمرار در زمان آينده و اينك معدوم است.
تقريري ديگر از اين مطلب را خود ميگويم:
شما يك محبوب داريد كه زيبايي هاي ظاهري آن براي شما نيز بواسطه آن حب زيباست. اما با نگريستن به آن پس مدت اندكي خسته مي شويد و ديگر جذبه آن حالت اولي را ندارد. اين بخاطر اين است كه شما در نگاه اول گمان ميكرديد كه محبوب را در بند نگاه خويش آورده ايد با اينكه آنچه محبوب بوده معدوم است و در نگاه هاي بعدي اين امر براي شما خاصل مي شود كه نه! او نبوده و ديگر جذبه آن زايل مي شود تا اينكه پس مدتي چونان ديوار است و هر عاقلي مي فهمد كه آن نبوده است متعلق حب!
اين نكته ايست كه دقيق و هر كه برايش اين يقين شود بالكل از عالم و كون چشم مي بندد و از هر چه جلوه دارد خسته مي گردد و تفكر و ثبوت در اين مطلب را روزي فرمايد انشاءالله.
عدم در فلسفه در مقابل وجود است و عبارت از لا شيي مي باشد جايي که هيچ تصوري و هيچ وجودي به هيچ نحو از انحا براي آن متصور نيست.
براي همين است وجود که مقابل آن است اصل هستي و در حقيقت بسان واجب الوجود است آنچنان که ملاصدرا در کتاب ايقاظ النائمين وجود را در معني اصلي خود عين حقيقت وجود و واجب الوجود مي داند.
اما در لسان شرع و در حقيقت، عدمي که بهره اي از وجود نداشته باشد به چه کار آيد و آنچه لا شيي محض باشد چه قدرتي خواهد که اسمي بر آن نهاده شود...
آه که عدم بر ما آتش زد و هر که عدم را شناسد به حقيقت واجب الوجود را شناخته است که شناخت او براي ممکن دست ندهد...
بايزيد :
- خدايا به تو به چه تقرب جويم؟
- به آنچه از آن توست و مرا نمي باشد و آن ذلت و افتقار است...
حرکت بسوي عدم حرکت بسوي حقيقت انسان و کون است و بي رنگي است که تمام رنگها از آن مي آيد که
جنيد گفت:
رنگ آب رنگ پياله بلورين آن است...
و
رق الزجاج و رقت الخمر / و تشـابـها فَتشـاكل الامـر
فكانمـا خمـر و لا قـدح / و كـانما قـدح و لا خمـر
و به تعبير فارسي :
از صفــاي مــي و لـطافت جــام / به هـم آميخت رنگ جـام و مـدام
همه جام است و نيست گويي مي / يا مدام است و نيست گويي جـام
و
پس عدم گردم عدم چون ارغنون / گويدم كه انا اليه راجعون
ما هميشه به سوي رقيق شدن پيش ميرويم و از کسي که جاري و روان و رقيق است لذت مي بريم اما نهايت رقت نيستي است ولي چون متصور نمي شود خيال مي کنيم بايد داخل حد عدم نشد...
آنچه عقل مي فهمد همان سخن فلاسفه است که عدم هيچ محض است و ما که هستيم با نيستي نسبتي نيست اما آنکه در دريا غرق شد و هيچ نشاني از آن نيامد را چه نسبتي با هستي؟
گم شدن در گم شدن دين منست...
عقل مي ماند و اين استحاله را نمي پذيرد و متحير بر کرانه....
بيچاره اشتباه عقل آن است که خيال کرده هستي در ابتدا بوده که نيست شده.
زهي خيال باطل که در ابتدا هيچ ثبوتي بر ممکن الوجود نبوده و با عدم محشور مي باشد.
عقل و حس تا مرز عدم حرکت ميکند...
مثلا عقل در گفته الله اکبر ، او را آنچنان بزرگ مي دارد که تصور به او اجاره داده و ديگر از ظرف او خارج شده و معدوم و متحير مي گردد
چشم تا کرانه ها او را دنبال ميکند و هي کوچک و کوچک تا شيي معدوم مي گردد اما آيا به واقع معدوم شده؟!
گوش نيز تا فرکانسهايي.
و...
کار حس و عقل فقط شناسايي حدود عدمي است اما حق تعالي با حدود عدمي و سلب نسبت شناخته مي شود؟!
آينکه بگوييم ديده نميشود و نه شنيده و نه در وهم نمي آيد کافيست؟!!!!
هرگززززززززز!!!
پس علم بالله کجاست؟
علم بالله
علم بالله
علم بالله
علم به او نه جهل؟
شناخت او نه اينکه او بالاتر از شناخت است؟
ديده اي خواهم سبب سوراخ کن...
و راه شناخت او جز معدوم شدن نيست!
و راه شناخت او جز معدوم شدن نيست!
بايد در هر چيز به سمت عدم خزيد.
بايد در ديدني ها نديد...
در شنيدني ها نشنيد...
در خوراکي ها نخورد...
در پوشيدني ها نپوشيد...
و در تمام افعال و صفات فقير شد و معدوم...
بايد فکر نکرد در هيچ چيز...
بلکه در هيچ فکر کرد...
فکر در عدم
در عدم
در عدم!
اگر مرد راه عشقي معدوم شو...
ادامه دارد
در تفسير اينکه متعلق عشق عدم است از گفته محي الدين...

