بسم الله الرحمن الرحیم
همان طور که بدوستان وعده داده بودیم، به بررسی وبلاگ شعر نوشته کسی می پردازیم که به نظر اینجانب، نوعی نمونه بارور شده شعر و هنر معاصر این دوره است. همانطور که گفتم ایشان نماینده این طیف نیستند. بلکه به نظر بنده نمایانگر روشی است، که باید آن روش را روش ِ انسان عصیان گر امروز دانست.
انسانی که از مادر نفس و پدر عقل وابسته به نفس است و در جهانی می زید تحت سیطره نفس کلی ...
این بار شاید بخواهم، بنوعی بیشتر به این سخن شیخ اکبر جامه برتن کنم که او را بپوشانم : « ینبغی للعالی الهمه ان لا یکون معلمه و شاهده مونثا متعلقا بالاخذ من النفس الکلیه. »
از اولین مطلب این وبلاگ شروع می کنم، گویی با او در آن همراهم ، همچنان که تا آخر :
آغازی دیگر
خداوندگارا
ترسم از این است که نمانم در سلوک راهت
و بمانم در راه ، نرسیده به بارگاهت
با پشت خمیده از بار گناهانم
چگونه تمنا کنم بخششی
از برای اعمالم شامگاهان که پیشانی به خاک گذارم و دستان را به بارگاهت پرواز دهم
چگونه بخواهم یاری کنی مرا که امانت سپرده ات را قدر بدانم
تو را حق می خوانم و به ناحق روا می دارم
آنچه بر خلق میکنم و آنچه بر من می کنند ، را می دانم
بامدادان که با نامت خیزانم
حیران که چگونه خویش را سالک راهت بخوانم
چون آفتاب می رسد به میان آسمانت
کفشها از پای در آورم که یادآورم سنگینی بار الطافت
و چون گرانی این بار رادر توان نباشد ، زانوان به زمینت بگذارم
و باز سجده کنم به درگاهت
که حیرانم از ناتوانی خویش و قدرت بی انتهایت
***
من پی تو بوده ام و نگاشته ام و اندیشیده ام در این میان و نجسته ام هیچ ، مگر خویش را
بامدادان با نامت از بستر بر خیزیده ام و شامگاهان با یادت به مرگی نا پخته رسیده ام
سخن ها نگفته ام و خط ها ننوشته ام و فکر ها فرو خورده ام تا نستانند آنچه را جسته ام
خیره به دریا و آسمان مانده ام و حسرت غرقه شدن و پرواز کردن را به گور جسم برده ام
دل ها باخته ام و جانها داده ام و در شوق دیدارت روزها سوزانده ام و دریغ .....
دریغ از آن که هیچ نیاندوخته ام جز غم نا چیزیم
کنون در فرهنگ بی فرهنگی خویش مانده ام و لخت و عریان به جامه های این قوم می اندیشم
کنون مست تر از پیش تو را می خوانم و دیوانه تر از پیش خاموش می گردم
این بنده ی ناچیزت در پی چیزی است که زمانی است آن را به تاراج برده اند و پس نخواهند آورد....
ای دریغ از این چپاولگران سخت کوش
و صد افسوس از بی فرهنگان بی خرد
***
این وبلاگ بازمانده ای است از دست نوشته های پیشین من که در این مکان می نگاشته ام . اما برای آنکه همواره باید تحولی ایجاد کرد من تمام گذشته را پاک کردم و زین پس از نو خواهم نوشت. با آینده ای دیگر.
این تمام مطلبی بود که در پست اول ذکر شد. مشخص است که بازمانده فکر های سابق است که گویی این را برای نشانه آورده است. تا دنباله او ابتر نماند. " عریان به جامه های این قوم نگریستن " نوعی خارج شده از عادات ، تفکرات و اعتقادات سابق و گویی یک نگاه برونی و از روی فهم به کهنگی آنهاست.
این جامه عریانی جدید نیز، گویی عدم تعلق بدانچه از خود مانده، یا بهتر بگویم بر خود سوار کرده بوده ، و اینک مست تر و نزدیک تر با بینشی عمیق تر می خواهد شروع کند. این خاموشی که ازین دیوانگی است ، درآینده در شعرش بروز داده می شود و در جای خود بدان اشاره ...
این جمله تاراج برده شده نیز دو معنا می تواند داشته باشد. یکی همان باورهای قدیمی و دیگری همان قلب نویسنده که اصیل است و اینک به دنبال آن می گردد اما همه از آن گویی نا آگاهند. این چپاولگران همانانند که این باور جدید را در او زنده می کنند و این بی فرهنگان همان منادی نگاهداری باورهای کهنه او هستند.
جمله جالبی نیست که " برای آنکه همواره باید تحولی ایجاد کرد، من تمام گذشته را پاک می کنم " بلکه منظور این است که علت، تحول نیست، بلکه علت این باور جدید است که با اخت شده و در تمنای تغییری جدید است و این تغییر، همان تحول است. پس او دیگر از آن باور کهنه ، جز در اینجا نمی نویسد. برای همین این پست را مفصل آوردیم تا پیشینه مشخص شود.
نکته اینجاست، که در شروع این روش جدید، نوعی استعانت از خدا می گیرد. چون پستش بنام آغازی دیگر است و با نام خدا شروع می شود. پس این خدای او گویی، خدای باورهای جدیدش است. یا بهتر بگوییم شاید خدایی ورای باورها که مقید به باور من و شما نمی شود.
-----------
در پستهای بعدی ( سعی می کنیم بترتیب تاریخ پیش برویم. ) پستی اجتماعی دارد که از دست این اجتماع گردانان و صاحبان قلم می نالد. جهانی پر از حرف، که اگر گوشی هم باشد، دیگر کر است. او در اینجا می نویسد:
این قلم که خداوند سزاوارتر از آن برای سوگند یاد کردن نیافته است ببین چگونه دستاویز "حیوانات ناطق "شده است .
ای بیچاره این قلم که شده است ابزار ما و نان ما !!
و سپس شعری در مورد این قلم می نویسد که چطور در دست هر کسی برای بدست آوردن نوعی عقده ها و نیازهای درونی است.
----------
اینجا بحث دیگر عوض می شود. یک انتظار توام با درد و رنج جانکاه.
زندگی با خاطره ی چشمانی ، دستان معصومی ، لبهای نیمه باز از جوانی.
اکنون که چند روزی از سر آمدن مدت مقرر می گذرد نمی دانم چگونه تحمل کرده ام این عذاب دمادم را.
تمام مدت ، تمام این رنج مرتب را به تو اندیشیدم .
هر چند در ذهنم تصویرت کدر شده بود اما هنوز می توانستم نفوذ برق نگاهت را در قلبم حس کنم.
آخ ... چه شیرین می خراشد احساسم را. روحم را . و جای دستان تو خالی است برای التیام بخشیدن به زخم های درونم .
... و اکنون با یقین از تنهایی خویش ، خیالم را آسوده می کنم به این دل خوشی که دیگر تنها نیستم .هر چند من یقین دارم که تنهایی با من زاده شده
کلمات امید در آن دیده می شود، این جمله ایست که وقت آنها را می خوانم احساس می کنم. گویی زمان زیادی نگذشته . اما هر چه هست امید در آن هست. واقعا همانطور که گفته هنوز برق چشمانش در آن دیده می شود. خیلی محترمانه، گویی در برابر کسی که اینها را برایش نوشته نشسته است. گویی ساعتی پیش با او خداحافظی کرده، با اینکه کلمات نشان می دهند که زمان زیادی گذشته است.
-------
من - خودم و خویشتنم
گفتم دیگر حرفی نخواهم نگاشت . بس که اندک اند ناگفته ها و بسیارند نشنفته ها!
اندک اندک دیدم "حرفهای دلم" به "درد های دلم" تبدیل شده است.
....
مدتی است حس می کنم در روح فلسفه ام و در روح اجتماعی ام شکاف عمیقی ایجاد شده است
...
من باید در تنهایی خویش حروف "درد " را هجی کنم
یا شاید باید در درد های درونم " تنهایی " را هجی کنم.
من باید ….
من باید بروم
من باید با_ خودم و خویشتنم _ از اینجا برویم رو به سوی نمی دانم کجا!!
اینجا با سیری که دیده می شود ابتدای راه تحول است. درست است که در قسمت قبلی ، سخن از تنهایی بود، اما اینجا بواقع تنها و غریب است. نکته قابل توجه اینکه "حرفهای دل" و دل نوشته های او واقعا در این نقطه عطف، به ادبیات دیگری تبدیل می شوند. حرفها دیگر رفته اند ... دردهای از نوع خود را می طلبد. شاعر در اینجا کاملا تنهاست. ادبیات او هم کم کم دارد پی می گیرد.
-----
درون تکانی
این آخری ها فقط آرزو می کنم ای کاش می شد من می رفتم جایی دور و تنها زندگی می کردم.
نه کسی نه آشنایی نه دوستی و رفیقی و نه همدم و هم نفسی.
هر روز که می گذرد آرزوهایم کوچکتر و شخصی تر می شوند.
هر روز که می گذرد هدف هایم و آرزوهایم انفرادی تر می شود.
دیگر به هیچ کس نیازی ندارم . و نمی خواهم داشته باشم.
مدت زیادی است دلم برای هیچ کس تنگ نشده است. برای هیچ کس دل نسوزانده ام.
با هیچ کس درد دل نکرده ام. برای هیچ کس اشک نریخته ام . هیچ کس را محرم نمی دانم.
اصلا انگار کسی نیست. اینها که اطراف من وول می خورند با من فرق دارند.
این شعرگونه هم ، بوی شعر قبلی را می دهد. یک عزلت سرد. دقت کنید. اشک خشکیده . شاید از اینکه تمام شده نباشد. اطراف او گویی کرم هایی هستند که وول می خورند. اصلا نمی شناسد. درون را خالی کرد، نه برای اینکه او را پر کنند. برای اینکه خالی باشد. نه اینکه این درون تکانی او برای خرید وسایلی زیبا و جدید باشد. نه! خالی باشد، فقط خالی باشدددددددد ....
------
هی ... با مرگ می آیی
کسی نیست
من سیگار می کشم و در انتظار مبهم کسی نشسته ام
و گه گاه فکر می کنم
این انتظار برای چیست؟
....
سخت واستوار و سرد
قدم می گذارم بر سنگ فرش کوچه های تنهایی
احساس می کنم چیزی در من بیزار است از زیبایی
در من صدا می زند یک مرد
با ید تحمل کرد ...
او قبلا بسیار در انتظار کسی نشسته است. بسیار ... اما اینک دیگر در انتظار ننشسته بلکه خالی است. او فقط خیال می کند در انتظار نشسته. عادت طبیعتش به انتظار. اما نه او دیگر به انتظار ننشسته است. احساس بیزاری از زیبایی. زیبایی یعنی همان معشوق سابق که با تفکر دیرینه او را زیبا می دید. اما این تفکر سرد اینکی، دیگر در انتظار او نیست. تحول رخ داده... او در انتظار کسی نیست. خیال می کند. او در انتظار صورت خیالی خود نشسته است. نوعی اتحاد بین عاشق و صورت خیالی معشوق ...
دیگر گویی شعر و نوشته ها به سه محور دست می زنند که جدا از هم نیستند:
1. آرام با معشوق سخن گفتن. (این روش کم کم از دست می رود و در آخر باز بدان میرسد اما دیگر متفاوت شده است.)
2. نوعی جنون که زائیده خیال او و خلوت است. ( گویی آن اسب مست را به زین نشسته است.)
3. یک جور اتحاد بین جسم او، روحش، خیال معشوقش و خلوت سرد ... (گوشه یک زندان تاریک نمناک)
پست نشده نخست بیشتر بر محور شماره یک می گردد، با اینکه نشانه هایی هم از دیگر شماره ها دارد اما محوریت آن شماره یک است گویی ، قبلا آن را نگاشته است. در آن می خوانیم:
مهربانم، تا کنون فکر کرده ای که چقدر از رفتنت گذشته است؟
آه من می دانم اما هرگز به تقویم جیبی ام سر نمی زنم، که به یادم نیاورد دوری ات را
می دانی که من سختم ، که اگر نبودم تا کنون مرده بودم، و تنها زمانی ناله و گلایه می کنم که جان به لب شده باشم، آن هم فقط برای تو . فقط برای تو
اما امروز نمی خواهم دیگر اشک بریزم ، نا آرامی کنم.
قربت من و با من بمان نیز ، همان گونه اول است. در غربت من می خوانیم:
من دوری اسب مستم را تحمل می کنم وتنهایی هایم را با هیچ کس قسمت نمی کنم
چیزی در من است که هرگز به کسی نگفته ام
چیزی در من است که می خواهد سر باز کند
پس از آن همه زیر باران خوابیدن ها
و عریان در خواب با اسب عشق بازی کردن ها
هرگز نتوانستم بگویم که من می خواهم ....
و همچنین:
تا به حال دیوانه تر از من دیده ای؟
می دانی دلم لک زده تا برایم شعر بخوانی؟
آخرین بار من گریستم و تو خندیدی
و من منتظرم
و من دارم میمیرم
جدی نگیر
دروغ می گویم
من مدتهاست مرده ام
آخرین ذره ی جانم برای دیدن تو باقی است
تمام ذره ذره ها را از من بگیر
می خواهم تمام شود این زجر مکرر
که هر روز می سوزم و بر زخمم پوست می آید
تا تمام نشوم
و تا آخرین لحظه زجرت را تحمل کنم
بیا و آخرین لحظه شو برای این آتش عشقت
عشق و عاشقی پیشکشت
نجاتم بده از سراب تو را دیدن
کاملا آرام با او سخن می گوید.
اما این روند در پست نشده سوم لحاظ نمی شود. کاملا جنونی خاص در آن دیده می شود، گویی این افکار او را زجر می دهد. برای همین با دقت بیشتری این پست را بررسی می کنیم:
پست نشده(سوم)
مرا به تخت ببند می خواهم ترکت کنم!!
می دانی، دست و دلم می لرزد وقتی اینگونه رو برویم می نشینی و از حادثه ی فجیع میانمان حرف می زنی.
نگاهم را از نگاهت می دزدم که مبادا بخوانی از عمق وجودم، که من چقدر تنهایم.
.......
حالا به جایی رسیده ام که اگر روبرویم بنشینی و در چشمان سیاهم خیره شوی، هیچ چیز نمی یابی مگر زنی میخواره و مست که پای تک تک صفحات سیاه گذشته اش قی می کند خاطرات خاکستری آن روزها را.
....
بیا و بنشین روبروی این مبتلای جواب شده.
نگاه کن که چطور قدم می زنم و سیگار می کشم و فوت می کنم و فکر می کنم!!
دلم قرار نمی گیرد.
باید انگشت بیاندازم بیخ حلقم وعُق بزنم پای سنگ قبرم.
کاش آنچه در فکر و قلبم بود را می توانستم بالا بیاورم.
بیا و بنشین روبروی من،می خواهم خود را اعدام کنم. با طنابی که تو گره اش را محکم کردی و به گردنم آویختی.
دیگر از هر چه کتاب و کاغذ است بیزارم.که هر چه گشتم نفهمیدم تو را لای کدام کتاب گم کرده ام!
یا چه می دانم.لای کدام کتاب پیدا کرده ام!
مرا بین صفحات اول و آخر زندگی ام خشک کردی و حالا به دیوار میخ کوبم کرده ای.
تماشا کن. ببین چقدر جالب است.
هر که می بیند خیال می کند که من روزی عاشقت بوده ام و حال در غم هجرانت به این روز افتاده ام.
اما بگذار بگویم که من هیچ چیز نبوده ام،هیچ کس نبوده ام.
من یک مالیخولیایی دیگر بودم مثل همه، که به توهم تو را داشتن مبتلا شدم و غم نبودنت یک غده ی بدخیم در دلم کاشت که مرا به سرطان تنهایی کُشت.!!
خنده ام می گیرد از اینکه تو خیال می کردی من خود را کشته ام.
من اعدام شدم به جرم داشتن که نه،خواستن یک هم درد، و به دست تو که عذاب مجسم بودی و در عین حال آرامش ابدی.
چطور برایم هم "درد" شدی و هم "هم درد" و هم "درمان"؟! نمی دانم.
حالا دیگر نیا. دیگر روبرویم ننشین. دیگر نگاهم نکن.
چیزی از من نمانده نازنین.
تکه تکه های خردشده از تنهایی ام را از گوشه و کنار خیابانهایی که در آنها به دنبالت گشته ام،جمع کن و ببر در دورترین تپه ی دنیا،ان بالا پشت آسمان مه آلود آن نواحی بسوزان به آتش حسرت و خاکسترم را بر سر مردم سرشار از زندگی بریز.
بسوزانم . می خواهم از صفحه ی روزگار محو شوم.
راستش را بخواهید، هیچ جمله ای بهتر از این جمله در تفسیر این قسمت نمی توان گفت: ( جمله جالبی است. )
" من یک مالیخولیایی دیگر بودم مثل همه، که به توهم تو را داشتن مبتلا شدم و غم نبودنت یک غده ی بدخیم در دلم کاشت که مرا به سرطان تنهایی کُشت.!!"
اینجا گویی شروع روش جدید اوست. او بسیار آرام بود. در شعرهای ما قبلش هم زمزمه هایی اینچنینی یافت می شد اما دو پهلو و آرام و از روی کنایه بود. به نظر بنده اینجا اوج " عصیان نویسی " اوست. البته بهتر است اوج نگوییم ، چون در آخر که این عصیان آرام می شود، اوج تر است. اینجا را از روی نوعی تندی نوشته اما در جلوتر که می رویم آن را به ثبوت رسانده و آرام می گوید.
در این پست نشده سوم، احساس می کنم که شاعر چون یک شاعر امروزی است، برای تسکین دردش، پناه به هر دارویی برده است. شراب و سیگار و .... این سه مخدره سحر آمیز!
آنچه که میان این کلمات نیامده، تنهایی او نیست، درد او نیست، شراب و سیگار نیست. بنده هیچ یک ازین ها را نشانه نمی دانم. آن طبیعت است. آن چیزی است که بعدا در شعر های دیگر خود را نشان می دهد و تنهایی و درد ، سیگار و شراب را بنوعی دیگر می نوشاند.
او درد را دارد، تنهایی را دارد. اما سرد است. پشت این سرد بودن، جسم خاکی و طبیعی نهفته است. او در یکی از اشعار همخوابه سرماست. سرما نشانه، جسم سرد خاکی است. نشانه مرگ است. آتش که در شعر ها گفته او را گرم نمی کند. چون این سرما و جسم خاکی، باید با روح گرم شود، نه آتش بلکه چیزی دیگر همچون _ور.
دیگر او خود را هیچ می داند. هیچ از سرما و مرگ و آتش و خاکستر. اینها نمادهایی از هیچیند. صفحه سیاه هم نوعی هیچی است. هیچی زیباست. مسلما زیباست. دیگر چیزی نیست که بشود بالا آورد.
او قبول دارد که عصیان نویس است. او صفحه سیاه دارد. اگر در شدت نور نمی توان دید و همه محوند، در تاریکی نیز همینطور. اگر صفحه سیاه یک دست است، صفحه سفید نیز همینطور. اگر تابلویی به نهایت زیبایی است، تابلویی دیگر هم به نهایت زشتی. هر دو نهایتند. هر دو قطبند. هر دو بزرگند. نهایت جهل علم است و نهایت علم، جهل.
در هر قطب که وارد شوی، اول تنهایی می خواهد و درد. براحتی نمی پذیرند. نفس هم دوقطبی است. قطبی طبیعت و قطبی روح ... اما استعداد می خواهد، هر دو قطب آن.
او هنوز عاشق است. دیگر به روحش اعتماد ندارد. دیگر اتحاد روحی مجرد از طبیعت خود با معشوق او را تسکین نمی دهد. او تجربه هایی جسمی داشته را امتحان می کند. درست است. مگر این جسم همان فرزند روح نیست؟! فرزند نزدیک تر به طبیعت. چون مادر جسم، طبیعت است و پدرش روح. بگذار مادرم را در آغوش بگیرم. مادری مهربان ... از تازیانه های پدر خسته شده ام. خیال معشوق را بالا می آورم. خیال روحانی او را...
نه منظور شاعر این نیست. اصلا بلکه جامه خیال روحانی که اینک به خیال جاری در طبیعت ، بدل گشته، سرطان آور است. دیگر آن روح لطیف نیست که از شدت و غلظت درد خود را نشان ندهد و همانند یک ابر جاری، روان بگرید. نه این غلظت ِخیال طبیعت، از چشم ها نمی بارد. بلکه آن را، آن جگر را باید عق زد و بالا آورد وگرنه می کشد.
اینک دیگر شعر بگونه ی دیگریست :
مي خواهم تمام خداهاي درونم را
تمام پندارها و كردار هاي نيكم را
از دهان قي كنم
پاي تك تك مناره هاي خوش نما.
او حق دارد. این مناره ها ی خوش نمای ِ ظاهر به او دروغ گفتند. و آن صفحات سیاه، راستی را ...دیگر پندار راستکردار زشت، حقیقتش مشخص است اما بچگان روح شاید ، فرزندان نهانی شیطان باشند. او می داند که روح با شیطان می جنگد اما از بس ارواحی دیده که در ظاهر با شیطان می جنگند و در باطن مرید اویند، دیگر خسته است.
ميان زنبق هاي دره
در خود پوسيده ام
و تو از مرده ام هم دست نمي كشي
{...} حيواني ات در مرگ من است
از بي جان بودنم لذت مي بري
فردا كه دوباره رفتنت را ببينم
خرسندم
كه سهم تو از من تنها يك جسد است
بگو بدانم
مي تواني لحظه اي روحم را لمس كني؟!
این گفته ی او، بسیار گویاست. او دیگر روح و جسمش هر دو تمام شده است. و منزلی نمانده که دیگر او در آن آشیانه کند. یک جسد بیجان، که معشوقش دیگر ، بهتر بگویم متعادل کننده طبیعت اوست. حالا روح او دیگر ، آزاد است....
جسم روباه زیرک و حیله گری بود... معشوق روحش را رها کرد تا آرام بمیرد. دیگر دقدقه ندارد.
جالب است. او از درد جانکاه روحی نمرد. یعنی، یک شب بیدار می شوی و می بینی، روحت دیگر رفته است. این روح رنج کشیده فراق ... اما او بارها عق زد تمام گوشتهای بدنش را و بالا آورد همه را تا نیست شد و مرد.
او قرآن ختم می کند
من اشک می ریزم
او نماز شب می خواند
من به فکر زجر های مادرم
او تسبیح می چرخاند
بیچاره برادرم...
اینجا ، دیگر ظواهر خانواده و شاید اجتماع کافی نیست. بواقع هم نیست. این روح سرگردان کجا، و آن هی قرآن خواندن ها کجا. هیچ سنخیتی نیست. حق دارد این روح سرگردان... او چطور می تواند از این قرآن پدرش دوا بجوید... دوایی گویی بدو نرسیده، جز رنجهای مادرش و برادرش... جامعه می خواهد به او بگوید .... نه او هم حرفی ندارد. چه تنهایم ...
دیگر در شعرهای آخر، کلمات هم بسمت ادبیاتی ویژه می گریزند. این ادبیات در دل اولین شعر ها و اولین نوشته این وبلاگ کاملا دیده می شد. اما اینک دیگر از عالم غیب به ظهور آمده است. این نوع ادبیات در دست او دیگر رام شده است. یک عکس دارد، عریانی نشسته، سر بر زانوی مراقبت در یک مکان سیاه آلود، برجسته از کنارها. این دیگر اوست. عریانی، تنهایی اوست و دور شدن او از افکار و درونیات، برای رسیدن به هیچ که منتهای هر حرکتی است و آن فنا شدن است. سر بر زانو که باز در خلوت تنهایی است. و رنگ سیاه آلود که نشانه دفتر سیاه اوست. هنوز او را دوست دارد. نه دوست داشتن دختری ساده که نگاهش را می دزدد و سرخ می شود. دوست داشتنی که مستقیم در چشمان او نگاه می کند. در عمق چشم او چیزی نیست. فقط خیالی است که به طبیعت او وصل است و بوی ش ا ش معشوق می دهد. چقدر از این الفاظم دارد لذت می برد. دیگر نمی خندد. تا دیروز می خندید. اینک مستقیم به عمق نگاهم می نگرد.
سیر یک عشق روحانی ، و حیات آن در طبیعت و ماده. این ماجرای اوست. من یک نویسنده هستم. خواستم بیطرفانه بنگارم. می دانم هیچ انسانی بیطرف نیست. کسی را سرزنش نمی کنم. این داستان تو نیست. شاید داستان من باشد.
دیگر شعرت پا گرفته است. دارد به نقاط اوجش نزدیک می شود. طبیعتت را به حرکت در می آورد. تو را به جنون طبیعی می رساند. موزونت می کند. زیبا می رقصاندت. آتشت می زند. مثل تو دیده بودم چندین ماه پیش. می گفت: من کم کم و پس از مدت طولانی ، به نهایت آتش طبیعی می رسم و آرام. یک واکنش طولانی و لذت بخش. دیگر یازده دقیقه نیست. یازده روز است. یا یازده سال. آن یازده دقیقه مال جنتل من های شهرمان است. آنها جسم دارند و من جسمی توام با روح. روحی که در جسم من حیات دارد. جسمی وسعت یافته به اندازه تطابق با روح. جسم کشیده شده. جسم زیبا. جسم رویایی. جسمی به مستانگی اسبهای وحشی. جسمی از جنس یک مرد. تحمل باید کرد ای مرد...
این سیر یک عشق روحانی است در طبیعت بارور من ...
اینها را نوشتم که شاید جمله ی ناخوانده دفترت باشم ... شاید .....
سالهاست به دنبال تو
هر چه کتاب است خوانده ام
که مبادا جمله ی ناخوانده ی من باشی
حالا ببین به کجای جنون رسیده ام
پیدا گشته ای و می خواهم نباشی


