درد جانکاه فلسفی
بسم الله الرحمن الرحیم
مدتیه که نوشتن در این وبلاگ که به نوعی به وجودم بستگی داره تعطیل شده. مقداری دغدغه های تحصیلی منو باز داشته از نگاشتن و مقداری هم دغدغه های معرفتی و هستی شناختی.
به نوعی سعی کردم خود را از حیطه ابن عربی بیرون بکشم تا دوباره او را بازشناسایی کنم اما همین توهم بازشناسایی دوباره او، اجازه نمی دهد که بتوان خود را کامل از بندش جدا کنم. یکی از راه هایی که برای فرار از این وابستگی بر خود هموار کردم مطالعه فلسفه غرب بود. با زمینه های معتنابهی که از فلسفه مشاء و حکمت متعالیه داشتم و مقایسه آنها با تفکر مغرب زمین به این نتیجه رسیدم که فلسفه آنها توانسته دامنه زیادی پیدا کنه و پویایی روش و زنده بودن روح تفکر از نکات مثبت آن است.
نظر بنده این است که حتی ملاصدرا هم در فلسفه اسلامی بنیاد آنچنان متفاوتی نگذاشته و گفتار او با آگاهی از سه حوزه حکمت مشاء، حکمت فلوطینی و عرفان ابن عربی امری سهل به نظر می رسد. (البته کمتر کسی است که بتواند بر آن سه حوزه مستولی باشد.)
یکی از نکات قابل توجهی که برای من داشت این بود که روح دانشگاهی و متد آن بسیار منطبق با فلسفه غرب است اما این محیط دانشگاهی، اندک می تواند در علوم فلسفی و عرفانی ما راه گشا باشد.
به نظر من دو تا از بزرگترین تغییر روش های بنیادین در تفکر فلسفی مغرب زمین نظریات کانت و پدیدارشناسی هوسرل است. وقتی انسان به وسعت تغییر نگاه اینها به عالم می نگرد، عجیب ثمرات نظری و کاربردی در عالم انسانی مشاهده می کند. نگاه پدیدارشناختی به هستی و کارهای هایدگر نیز در نوع خود مسیری شگرف برای مکاتب بعدی گشوده است. اگزیستانسیالیسم، پساساختارگرا و پست مدرن، هرمنوتیک فلسفی و بعضی پدیدارشناسی ها در قرن بیستم از آبشخور هایدگر است.
آنچه مایه ستایش من از تمدن فلسفی مغرب زمین می شود این است که لااقل می توانند ادعا کنند که جهان روز را به وسیله این نظریات خود تحت تاثیر قرار می دهند و نظریاتشان به درد جایی می خورد یا بر درد جایی می افزاید.
بنده در عمر تحصیلی خود سعی کرده ام حقیقتا فلسفه و عرفان اسلامی را درست درک کنم و از زوایای مختلف آن آگاهی یابم. با مباحثاتی که با بعضی اهل فن داشته ام متوجه شدم که بحمدالهی بهره مناسبی از این فنون دریافته ام. اما احساس می کنم درهای آسمان بروی ما بسته شده است و فلسفه و عرفان ما مرده اند. گاهی یاد این جمله صدرالدین قونوی می افتم که می گفت بعد از من و پدرم باب این علوم بسته است مگر کسی که خدمت امام مهدی علیه اسلام برسد.
خیلی فکر کردم و خیلی کلمات و جان آنها را از درونم گذراندم تا به نتیجه درخوری برسم. شاید همچون غزالی که بعد از انتباه درونی، 4 قوم زمان خود را آزمود و در آخر در سلک اهل سلوک قرار گرفت. بنده نیز برای عاقبت و نهایت فلسفه و عرفان در جامعه خودمان بعد از کنکاشی که در فلسفه و کلام اسلامی و بحث های معرفتی وابسته به آنها، همچنین عرفان اسلامی مبسوطا و فلسفه غرب (اگر چه مدت یکسال بیشتر نبود اما به بحث های آن جان دادم تا روحش به کالبدم منتقل گردد و البته هزینه آن را هم نقدا پرداختم) نمودم، به نتایجی برای خود رسیدم و آن را در اختیار دوستان قرار می دهم. البته عنوان نمی کنم که در این زمینه ها متخصص هستم اما به نظر خودم بیش از غزالی در آنها فرو رفتم و به مباحث آنها دل دادم و بیش از 7-8 سال از عمر فکری خود را تماما به این زمینه ها اختصاص دادم. البته بیش از اینکه این نتایج به درد دوستان بخورد برای خودم راهگشاست اما لا اقل اگر دوستانی دغدغه بنده را دارند که کم هم نمی باشند، می توانند در مسیر خود به سوی کمال از این اندک توشه ای برگیرند. به امید الهی، در پستی نزدیک در مورد آن می نگارم. منتظر نظرات دوستان و ابراز همدردی آنها هستم تا بحث بعدی را بتوانم بهتر به منزل رسانم.
والله یقول الحق و هو یهدی السبیل
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.