بهشت زودرس

یکی از گفته هایی که از زبان اهل معرفت و شریعت امروزی زیاد به گوش می رسد این است که عرفان باید بر شریعت استوار باشد و یا به اصطلاح شریعت محور باشد، اما اصولاً نه می فهمند که عرفان چیست و نه شریعت! و این گفته ی بحق و درست از دهانِ فهمِ آنان بزرگ تر است.

در مطلب گذشته گفتیم که آنقدر راه ورود به عرفان -که بیداری و توبه است- را دشواریاب می سازند که کسی را یارای ورود به آن نیست و انسان های امروزی که زیاد اهل کارهای دشوار نیستند، ترجیح می دهند که وارد نشوند، در حالی که در حد و اندازه ی خود واردند و تنها علم ندارند و این عدم علم نمی گذارد که به دریافت خود عمق ببخشند. این آقایان، شریعت را نیز در چارچوبی مفهومی تعریف می کنند که خشک و انسان گریز است و تنها کسانی که حس هنرمندانه و لطیف ندارند و در عوض در خشک سابی استاد فن اند، تا ژرفای روح خشک خود می سابانند، امید به اینکه به مغز شریعت که حقیقت است دست یابند، غافل از اینکه تنها پوسته را می مالانند.

کم ندیده ام افرادی که نتوانسته اند روح لطیف و ذهن مواج خود را با این خشک مقدسی تطبیق دهند؛ نه تنها ظاهر شریعت را رها کردند (یا به اکراه و نافهمی بدان مشغولند) بلکه عطای خدا و بندگی او را به لقایش بخشیده اند.

اما شریعت و عبودیت از معنای بسیار ژرفی برخوردار است که جدا از معرفت نیست. بنده حتی با این گفته که شریعت پوسته حقیقت است (لااقل در این دنیا) زیاد موافق نیستم، بلکه شریعت ظاهر حقیقت است و باطن را بر ظاهر برتری نیست.

 
یکی از بهره های فرآوانی که از کتاب فتوحات مکیه گرفتم -و گاه در برابر عظمت درک لمحه ای از این سخن چند روزی سر خوشم- کلامی ایست که ابن عربی در مواضع مختلف این کتاب از آن یاد می کند. برای مثال او در باب 71 فتوحات یعنی اسرار روزه (بخش لیله القدر) می نویسد: هر کس شب قدر را قیام کند و موافق با آن افتد، خطاب تحریم از او پوشیده می شود و درباره اش (تحریم) شرعاً مباح می گردد. او در ادامه حدیثی نقل می کند که: بنده چون گناهی کند، پس بداند که او را رب و پروردگاری است که می تواند بر گناه او ببخشد یا بگیرد، (و باز گناه را مرتکب می شود و باز می داند که او را خدایی است که می تواند ببخشد یا بگیرد ...) خداوند در بار سوم می فرماید: هر چه خواهی انجام ده، از تو گذشتم.

البته درک عظمت این مطلب، شرف انسان و بلند مرتبگی مقام علم را کمتر کسی درک می کند. شایسته است ما را به همان آخور فهم حسابگرمان ببندند، که نه می فهمیم تکلیف چیست و نه عبد کیست و نه ثواب و عقاب چه درجه ای دارد! واقعا علم چه شرف و مرتبه ای دارد؛ همین که بدانیم ربی هست و همین که بدانیم ما بنده ی اوییم و او توانایی بخشش و کیفر دادن ما را دارد، آزاد شده ایم ...

اما آن چیزی که مرا از این بند فتوحات خوش تر آمد، این گفته ابن عربی بود که کدام خیر بزرگتر و والاتر از اینکه: منع و بازداشت و تحریم برداشته شود! به نظر ابن عربی این، «جنت معجله» (بهشت نقد و زودرس) است. نمی دانید لذت بهشت زودرس چه اندازه است، وقتی بدانید دیگر بازداشتی درکار نیست و شما آزادید ...

معرفت پرسش عرفانی (2)

آقا! چقدر این معرفت عرفانی پست پیشین مختصر و تکان دهنده است. به نظرم کسانی که اهل دل هستند، و کم هم نیستند در اطراف و اکناف ما، و چه بسا شما، بله شما! این مراحل را هر چند به طور جزئی درک کرده باشی! به گفته شیخ "ما من خلق الا و له حال مع الله ٬ منهم من یعرفه و منهم من لا یعرفه و اما العلماء الرسوم لا یعرفونه ابداً..."


 
معرفت پیدا می کنی بر خلاف معرفت مرسوم، متحول می شوی و درد و زاری سراغت میاد. توبه می کنی. توبه به نظر ابن عربی تنها همان پشیمانی است (التوبه هو الندم) نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر –پر شده از مفاهیم متافیزیکی ترسناک-، تا همه را بترسانند از توبه، که نکند. وای به حالت! یکبار توبه کنی و دوباره برگردی. به نظر ابن عربی اصلاً اینکه عزم کنی که دوباره برنگردی، بی ادبی است و هزاران حرف زیبای دیگر در باب توبه که بنده از ترس طعنه ی دینمداران به زبان عربی در این پست نوشتم.

چه زیباست که پشیمان میشوی و پشیمانی تو تنها از آن معرفتی بوده که دیدی (حتی شده در یک لحظه) که مردمان بر راه مرسوم می روند و تو از مرسوم به دَر شدی (انابه و توبه)! حُزن قلبیت، تو را به گوشه ای می فکند و می ترسی، مضطربی و پریشان و از خلق خدا به دَری و به دوری در آن آن (لحظه)! گمان کن یک آن برایت جرقه ای روی داده و تو را بُرده از میان خلق و تو ترسیدی و مضطربی و به گوشه ای افتادی و وحشت تو را گرفته و خلق خدای را به تفاوت با احوال خود می بینی! گویی از آنان نیستی؛

 و این تو را به تفکر می اندازد! متفکری که چه شده و چه روی داده! این نوع تفکر متفاوت با فکری است که حرکت بین معلومات و مجهولات است. این تفکر مانند تفکر در مرگ است که تنها جدایی تو را رقم می زند از مردمان، دنیاشان و رسم و رسومشان.

این حالت باعث حضور می شود، یعنی نزد تو حاضر است چیزی که نزد دیگران حاضر نیست. حضور، حضورِ امری متعین و مشخص نیست، بلکه آنچه نزد توست برای تو مشخص نیست و نمی دانی که چیست؟! گویی عدم در حضور تو نشسته است! اما به دل می فهمی چیزی نزد توست که تو را می گرداند. پس مراقبش هستی تا این حال از تو زایل نشود. نه این که حال به مقامی ثابت بدل شود، بلکه تقلبات درونی تو، بر این حالِ پُر فرازونشیب سوار است و سواری می کند.


ابن عربی گفته که بعد از مراقبه حیاء می آید. حیا در فرهنگ ما ناشناخته است و معنای اصیل آن به کژنمایی بدل شده. همانطور که در مقاله و پایان نامه نوشتم مراد از حیاء ترس و اضطراب از پرده برون افتادن امری است که پوشیده است: آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید!
چون این حیاء که "اضطراب درنگ، فراپیش عدم به انتظار و توهم از پرده برون افتادن وجود" است رخ نماید، این حالت اضطراب و انتظار و مراقبتِ انتقالِ امری پوشیده از پرده به مجلس، فرد را به ادب و مواظبت می کشاند. مواظبت و مراقبت و مراعات چه؟ آنچه پیرامونت است از خلایق و اشیا! یعنی مراعات حدود اشیا را می کنی، نه اینکه به خواندن علم مرسوم فقه مراعات حدود می کنی، نه بلکه اشیا را می شناسی و حدود حضور و غیاب آنان را می دانی و می دانی و مواظب و مراقبی که شیء کی برمی انگیزد و کی در پرده رود؟!


این به تو قرب به اشیا را نتیجه دهد که باعث وصال تو با واقعیت اشیا می گردد. همه را می دانی چونان که واصل و یکی هستی با پیرامونت و به حضور و مراقبه همه را می دانی و همه را مواظبی و همه را مراعات می کنی!

این مراعات حدود با این مقدمات معرفتی کجا و مراعات حدود فقهی و اخلاقی مرسوم و قاعده مند که برای علمای رسوم است کجا؟! صلاح کار این علما کجا و من خراب کجا؟!

اینجاست که با چیزی انس می گیری که همواره تو را در بردارد و هیچگاه تنهایت نمی گذارد و او برای توست همواره؛ و وحشتِ شکافِ بین تو و پیرامونت از مردمان و اشیا از میان بر می خیزد، گویی همه از آن تو هستند و همه عیال تواند و تو مسئول رسیدگی و مراقبت و تیمار همه.

اینجاست که پرسش اصیل معرفتی برمی خیزد که چیست آنچه انس می دهد و آنچه مراقبت می کند و آنچه تیمار خلایق است و آنچه از وحشت و ترس و تنهایی به در می آورد؟...

تا به اینجا نرسیدی خدای خود را نشناختی و به بازیچه با چند حرف مشغول بوده ای و استدلالات تو بر خدا و تقلیدات تو از دیگران و پی روی های تو، همه و همه همانیست که پیش از وهله نخست، یعنی در درد و زاری، به آن مشغول و گرفتار بودی و اینک رها و آزادی و ساری و جاری هستی بر همه شیء والله یقول الحق و هو یهدی السبیل ...

معرفت پرسش عرفانی

فرزندم!

چون "توفیق" بر قامت راست آمد، راست آمدنش به تحصیل علم است و چون توفیق ِ تحصیل علم را یافتی و بر تو نشست، به انابه و زاری می رسد و این زاری به توبه می انجامد. توبه حزن را می آورد و حزن، خوف و ترس را نتیجه می دهد. چون ترسیدی، از خلقِ خدا وحشت می کنی و ثمره وحشت، خلوت و تنهایی است. این خلوت تو را به تفکر می اندازد و تفکر باعث حضور می شود.  حضور تو مراقبه را در پی دارد و این مراقبه با خود حیاء می آورد. حیاء به دنبالش ادب است و ادب تو را وامی دارد که حدود پیرامونت را مراعات کنی. مراعات حدود باعث قرب و سپس وصال می گردد. این وصال باعث انس تو و از میان برداشتن وحشتت می گردد و این جاست که با از بین رفتن وحشت و آرامش انس "پرسش" از درون تو بر می خیزد که خود عین اجابت است ...این مراحل همانی است که به معرفت عرفانی موسوم است.

(خدا شاهد است که این کلمات چقدر روح دارند اگر این گونه در پی هم آیند، نه اینکه از وسط و بدون علم و گزینشی انتخاب شوند.)

این پرسش همان مقام مشاهده است و هر کسی به طریقی پرسش می کند. کسی از راه معمول و مرسوم می پرسد و دیگری به نشانه هایی که بر او می رود، می پرسد و حال بهتر از آنی است که در حیرت می پرسد. 

(در نظر ابن عربی توفیق است که باعث رهایی است و رازی است که عطا می شود و نوری است که در قلب می افتد، اراده ی فرد و خواندش مر خدای را به توفیق می انجامد، اما این اراده را که جنبانده که به توفیق بیانجامد معلوم از کسی است که آن آورده تا اراده ی توفیق به توفیق انجامد. در اینجا دَوری است که از او و به او می رسد.) 

/برگرفتی آزاد از باب نتائج التوفیق فی المعاملات الموقوفه علی الظواهر کتاب مواقع النجوم و مطالع اهلّه الأسرار و العلوم/