تفاوت «موحّد» در فلسفه و عرفان
در عرفان این گزاره را داریم: «الموحد لا یوحِّد» یعنی موحد، توحید نمیکند، زیرا توحید از صفات موحّد نیست، موحد کثرات را نمیگیرد یکی کند یا به یکی بازگرداند. اصلاً وجود جناب موحد خود با وحدت سازگار نیست، همچنین همچون سوژه نیز نیست که جوهر ندارد و خلأ است، اما وحدت و جمع میکند. اصولا وحدت با جمع سازگار است، یعنی یا کثرات را یکی کردن، یا بساط کثرات را جمع کردن که هیچکدام با توحیدِ موحّد سازگار نیست، از این رو عرفا می گویند که موحّد دروغگوست.
از طرفِ دیگرِ ماجرا یا رویِ دیگر ِ سکه، فلسفه کارش توحید است، یعنی بین کثرات جمع میکند یا به وحدت ارجاعشان میدهد. تا کثرات جمع نشوند که عالم در خائوس و بینظمی پراکنده و رهاست. جناب حسن حسنزاده آملی در شرح عیون مسائل نفس، بالاترین حرف را در توحید فلسفی میزند، یعنی موحد بین تجرد از ماده و تجرد از ماهیت جمع میکند، یعنی نفس نهتنها از عالم ماده فرا میرود بلکه از عالم ممکنات هم فرامیرود و وجود بحت میگردد
در اینجا به لحاظ فلسفی بین انسان و خدا فرقی نیست، جز یکسری استعارات و تلویحات شبیه به بحث احد در جناب فلوطین! اگر متافیزیشن بخواهد صادق باشد و دست به این استعارات نزند، نهایت آنچه نفس طی میکند، حق است جلّوعلا و قاب قوسین او ادنی در فلسفه بیمعناست، صادق باشیم خدای فلسفی انسانی است و انسان فلسفی الهی و لیس وراء عبّادان قریه! یا به گفته جناب شریعتی: دیگر پشت خانههای ده هیچ نیست، کویر بیکراته عدم است و متافیزیک را با عدم چکار!
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.