عقله المستوفز (عقالی بر توسن سرکش عقل)
بسم الله الرحمن الرحیم
مدتی پیش مقاله ای در نقد آقای ملکیان نگاشته شد و نقد ایشان بر ابن عربی به نقادی کشیده شد. چندی پیش عده ای از دوستان، به نحوی سخنان ایشان را ادامه دادند. ما حصل بحث این بود که سخنانی که عرفاء یا بنده از آنها نقل می کنم به نوعی مه آلود و دور از نقد عقل است و جز بلبشوی فکری برای عده ای و تخدیر فکری برای عده ای دیگر ارمغانی ندارد.
بنده حرف این دوستمان را قبول دارم. واقعا فکر کردن و بررسی اطراف این امر چاره ای نمی گذارد که به یکی از آن دو صنف مبتلا شویم. اگر اینجانب هم نقدی به سخنان آقای ملکیان گرفتم، نه به علت این بود که ایشان در عقل ورزی به بیراهه رفتند، بلکه اگر این بود هم اندک بود و بنده متعرض نشدم. اما بیشتر نقد روشی بدون استفاده از ابزار آنها بود.
بلند سر دهم که این جملات را برای بلبشو و مه آلودگی عقلی عده ای نمی نویسم و به فکر این نیستم که با اینها به تخدیر ذهنی بپردازم بلکه برای عده که شاید پی به وجود ادراکی ببرند که می تواند آنها را به عالمی فراختر راه بنمایاند.
تقسیم بندی گفته های عرفاء:( البته این تقسیم بندی، حصری نمی باشد. )
1. گفته های آنها با عقل درک می شود، هر چند منشا آن عقلانی نباشد. قوانین عالم عقلی بر آنها حکمفرماست.
مثلا: عقل اول فاعل نفس کلی است و مرتبه آن بالاتر است. این سخن شاید منشا عقلانی ( فکری ) نداشته باشد اما در سخنان ابن عربی و بعضی حکما دیده می شود. حال نمی توان گفت: نقیض آن هم برقرار است و ...
2. گفته آنها گویی با عقل درک نمی شود و یا بهره عقل اندک است. و قوانین عالم عقلی بر آنها از جهتی برقرار نیست. مثلا: جمله « لا هو الا هو. » این جمله در نظر عارف، عقل را سرگردان می کند اما می بینیم عارف را تعالی می دهد. او با تکرار این جمله به حقایقی دست می یازد و کارگشاست. مدرک است اما قوانین عقلانی حکم فرما نیست.
یا مسائل معروف ذوالنون مثلی که عقل آن ها را محال می داند. ( بعدا به یکی اشاره می شود. )
مثلا ابن عربی می گوید : اگر بگویی : نه معلوم است و نه مجهول و نه موجود است و نه معدوم، این عین توحید است. ( گاهی در این موارد بعضی از اصحاب ابن عربی و عرفای ما بعد به توجیه عقلی اینها پرداخته اند، اما اصولا استدلالها قوت کافی ندارد و بیشتر هدفشان اهلی کردن عقلی بوده است تا مستدل کردن و به تیغ برهان گردن نهادن.)
قبلا دو اصل از اصول متدولوژی عرفانی را به عنوان مثال مطرح کردم. اینک سعی می کنم که به اندازه وسع خویش آنها را توسعه داده و مقصود خود را شفاف تر و مستند تر ارائه دهم.
اصل اول: محال عقلی دلیل نیست در عرفان هم محال باشد.
ابن عربی در این مورد به مشاهده ذوالنون مصری اشاره دارد: « هذا مما تحيله العقول هنا في نظرها و لما شاهدها ذو النون المصري نطق بما حكي عنه من إيراد الكبير على الصغير من غير أن يصغر الكبير أو يكبر الصغير أو يوسع الضيق أو يضيق الواسع. » ترجمه آزاد: ذوالنون مصری مشاهده کرد که شیء بزرگ از آن جهت که بزرگ است در شیء کوچک از آن جهت که کوچک است، جای می گیرد. این نقیض یک قضیه فلسفی است که آن قضیه با استدلالات درست به ام القضایا (اجتماع نقیضین محال است.) می رسد. بنابراین محال می باشد. اما ذوالنون این را مشاهده کرد. بنابراین عارف می تواند به مرحله ای برسد که محالات فلسفی و عقلی برای او محال نباشد. ابن عربی در این باره می گوید: « پس خدای متعال اولیای خودش را به قوایی اختصاص داده که آنها را همانند چنین احکامی می باشد. و منکر آن قوا، جز جاهل به اقتدار الهی _ آنگونه که شان اوست_ نمی باشد. »
اصل دوم: مشاهده همیشه مطابق واقع است اما امکان دارد در مقام حکم اینطور نباشد.
ابن عربی در جلد اول کتاب فتوحات مکیه ص 214 می گوید: « فلا شك أن الحس رأى تحركا بلا شك و وجد طعما مرا بلا شك فأدرك البصر التحرك بذاته و أدرك الطعم قوة المرارة بذاته و جاء عقل فحكم إن الساحل متحرك و أن السكر مر و جاء عقل آخر و قال إن الخلط الصفراوي قام بمحل الطعم فأدرك المرارة و حال ذلك الخلط بين قوة الطعم و بين السكر فاذن فما ذاق الطعم إلا مرارة الصفراء فقد أجمع العقلان من الشخصين على أنه أدرك المرارة بلا شك و اختلف العقلان فيما هو المدرك للطعم فبان إن العقل غلط لا الحس فلا ينسب الغلط أبدا في الحقيقة إلا للحاكم لا للشاهد.»
ابن عربی می خواهد در این باب به این حقیقت برسد که همیشه شاهد، مطابق واقع می گوید ولی حاکم ممکن است درست بگوید یا نه. در اینجا مثالی می زند. می گوید: شما عسل می نوشی و تلخی می چشی! ابتدا عقل تو می گوید که این تلخی از عسل است اما عقلی دیگر در مقام محاکمه می گوید از تلخی صفراء است. پس در عقل و قوه حاکمه اشتباه رخ می دهد اما در حس خیر. و در آخر نتیجه می گیرد که ابدا در حقیقت، شاهد غلط نمی کند و اگر غلطی باشد در حاکم است.
حال مشاهده عرفا و ارباب علم و فلسفه شامل این حکم می شود. و در هر سه صنف هم مبتلا به این قائده هستند. پس در هر سه صنف، امکان خطا می باشد، نه در مجرد شهود و قوه حاسه، بلکه در حکم به آن. اما به علت اینکه عده ای خیال کردند عرفا، شهود می کنند و شهود آنها همان حس است و اتحاد حس با محسوس و در اینجا خطایی نیست، به اشتباه افتادند. چون درست است که در مرحله حس و شهود صرف خطایی نمی باشد. اما عارف، عمل کننده به نتیجه و حکم است، نه به شهود و حس. و حتی وقتی به بازگویی شهود خود می پردازد، حتما پای قوه حاکمه در این میان باز است.
بنده سعی کردم بطور مختصر گوشه ای از این بحث را روشن کنم. مسلما بحث های بنده در آن تقسیم بندی در گروه اول و قابل نقد عقلی است. اما مواد بدست آورنده آن ممکن است عقلی نباشد. مثلا کسی بگوید: چطور ذی النون آن شهود را انجام داد؟ ما که نمی توانیم بپذیریم.
اگر شما می پذیرفتید، بر شما خرده بود. بلکه این گفته های عرفانی برای دو جماعت است:
اول: تنبیه برای کسانی است که عقل را برای تعالی بشر کامل نمی دانند و تشنه بدنبال حقیقتند.
دوم: این صنف سخنان برای کسانی که خود اهل درک و شهودند، نوشته شده و برای آنها علاوه بر قوه عقلانی، قوای دیگری است. بهتر است بگویم : شکار گر بزرگتری هستند و علاوه بر حسهای ظاهری، به حسهای باطنی و قوای دیگر آراسته اند.
در آخر شما را به یک سوال و جواب که شیخ در رساله وجودیه مطرح کرده و ناظر به این دو صنف است ، دعوت می کنم:
« سؤال : به کدامین نظر بر محبوبات و مکروهات بنگریم پس چون پلیدی و مردار را دیدیم بگوییم : آن الله است ؟
جواب : متعالی و مقدس است. محال است و حاشا که شیئی از اشیاء باشد و کلام، با کسی است که جیفه را جیفه و پلیدی را پلیدی نمیبیند بلکه کلام، با کسی است که صاحب بصیرت است و کور نیست. پس کسیکه خودش را نشناسد پس او کور است و قبل از رفتن این کوری بدین معانی واصل نگردد و این مخاطبه با خداست و با غیر او نیست و با کور نمیباشد.
پس همانا واصل بدین مقام میداند که غیر خداوندی نیست و خطاب، برای کسی است که برای او عزیمت و همّت در طلب عرفان باشد و در طلب معرفت نفس برای معرفت الله باشد و در قلبش صورت طالب و اشتیاق به سوی خداوند طلوع کند نه برای کسی که نه قصدی و نه مقصدی به سوی او دارد.»
والله یقول الحق و هو یهدی السبیل
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.