بسم الله الرحمن الرحيم

 روز يكشنبه بود كه به سومين جلسه نقد كتاب عرفان و تفكر نوشته دكتر اميد همداني رفتم. اين كتاب كه پايان نامه دكتراي اوست وزين مي باشد. اطلاعات و تسلط ايشان نيز به چندين زبان در سن اندك قابل تقدير است. قبلا نقدی اجمالی بر قسمتي از كتاب نوشتم اما اينك مي خواهم از آن جلسه و حالت خودم نسبت به جلسه بنويسم.

نيم ساعت دير رسيدم. اصلا جا نبود. به زور پشت در به گوش ايستادم. تا كم كم جاي مناسبي براي گوش دادن يافتم. تقريبا نوبت به نقد آقاي ملكيان رسيده بود. ايشان هم با روش خود بيشتر به عنوان كتاب و مسايلي كه اين عنوان به بار مي آورد پرداختند.

عنوان، از تأملات عرفانی مولوی تا عناصر عرفانی در طریق تفکر هایدگر، بود. ايشان ايراد گرفتند كه "از _تا" بايد نوعي سنخيت وجود داشته باشد. ضمنا طريق تفكر يعني چه؟ و تاملات عرفاني مقصود چيست؟ كه آقاي همداني جواب دادند. در آخر نيز آقاي دكتر زرقاني ايراداتي ديگر به جنبه ادبي گرفتند كه مورد پاسخ قرار گرفت. از ديگر نكات اين جلسه عدم تسلط منتقدين بر هايدگر بود كه آقاي همداني، در اين مورد سر بودند.

وقتي جلسه تمام شد مدت كوتاهي به پرسش اختصاص يافت كه بنده به عنوان اولين و شايد آخرين پرسش كننده، پرسش خود را مطرح كردم.

البته بطور مفصل اين پرسش در نقدي كه نوشته بودم آورده شده بود. اما آنچه مي خواهم به عنوان ماحصل جلسه و نتيجه بسيار مهم آن بيان كنم اين سه مورد است:

مورد اول، آقاي همداني به نوعي شهود و تفكر را در كنار هم مي نشانند. بعد از جلسه هم پرسشي از ايشان كردم كه شعري از شبستري خواندند كه در آن تفكر به معناي شهود بود. راستش، جامعه فلسفي و عرفاني نيز بدين سمت دارد پيش مي رود و نمي دانم كوس مخالف زدن نتيجه داشته باشد. حتي نمي دانم كه گفتنش مفيد باشد و حتي از اين بالاتر نمي دانم خودم نيز بايد بدنبال آنها بروم و يا به نظرگاه سنتي خود دلخوش باشم. مي بينيم كه بعد از ابن عربي عرفان او بوي فلسفه گرفت و شاگردانش به نحوي به مستدل تر كردن عرفان و تفكر ورزيدن در آن همت گماشتند. ابن عربي كه در باب فكر فتوحات فقط تفكر را در عبرت گيري مفيد مي داند و مجال بيشتر بدان را مناقض عرفان اصيل مي داند بيايد و ببيند كه رفته رفته عرفانش بوي تفكر گرفته تا جايي كه شهودات حذف شده و بر اساس عقل، جهان بيني او مورد نظر قرار گرفته است.

راستش بنده ديگر زياد توصيه نمي كنم كه بين تفكر و عرفان تميز قايل شويم. چون عملا اين روش ديگر شنونده‌اي ندارد. شايد بهتر باشد تفكر بنيادين هايدگري را هم محكم بگيريم وگرنه او هم زير پاي تفكر انتقادي و تحليلي عصر ويران مي شود. همانطور كه بنده نيز قبلا گفتم با اينكه كتاب به نحوي به عرفان و تفكر بنيادين مي پرداخت اما روح عقلانيت تحليلي و انتقادي كاملا مستولي بر كتاب بود كه در فصل آخر خود را نشان داد.

مورد دوم، وقتي در فضاي جلسه قرار گرفتم اصلا احساس خودماني با جلسه نكردم. بشدت جو جلسه آزارم مي داد. كاملا نوعي غرور و تكبر فلسفي ِ حتي كساني كه اسم آن را فقط شنيده اند، بر جلسه مستولي بود. حالتهاي فخر فروشانه و روشنفكرمابانه بشدت مرا آزار مي داد. باورتان نمي شود بدنم مي لرزيد. قبلا نيز برخورد داشته ام اما اينك به اوج خود رسيده بود. جالب اينجا بود كه وقتي مجري طلب پرسش از حضار نمود جز بنده كسي سوال مربوط نپرسيد.

واقعا موقع سوال كردن _براي شكستن جو جلسه و تاييدهايي كه پشت سر هم در قلب حضار و زبان منتقدين از صاحب رساله مي شد _ حالتي عجيب بخود گرفتم. بنده تا بحال جلوي نزديك به هزار نفر بدون پيش مطالعه نزديك به ساعتي سخنراني كرده ام و آداب سخن راندن در كفم است اما در اين جلسه سردم شده بود و مي لرزيدم. روح جلسه مرا همراهي نمي كرد. به هر حال بلند شدم و سوال خود را پرسيدم. خب ايشان هم همان جوابي كه توقع بود دادند به نوعي هم خنده حضار با جواب ايشان به بنده سرازير شد. بدنم ذره اي مي لرزيد و كلمات را با لرزه اي خفيف مي گفتم.

ياد علامه حلي افتادم كه در مجلس پادشاه مغول با حضور علماي اهل سنت در 4 مذهب تدارك ديده شده بود.

در آن جلسه پس از مدتي تاخير طولاني علامه حلي در مجلس كفش هايش را مي كوبد و از آنها خاك مي گيرد و وارد مجلس مي شود. اما او در اين جلسه پيروز شد. ولي حرفهاي بنده ديگر جايي براي پيروزي نداشت.

در صفحات آخرين كتاب، جمله اي از پوپر آمده كه مي گويد: " كنار نهادن عقل و تكيه بر شور، احساسات و عواطف چه پيامدهايي بر روابط انساني دارد. ما نمي توانيم نسبت به همگان عواطف يكساني داشته باشيم...." بنده ايراد كردم كه واقعا حرف پوپر در مورد مصاديق اين عقل ستيزان مثل مولوي و هايدگر جاري است. واقعا آنها با شور و احساسات و عواطف خواهان كنار گذاشتن عقل هستند يا عقل را آن هم نوعي از آن را در بعضي از مسايل اذن دخول نمي دهند. جواب ايشان اين بود كه بنده پوپر ستيزم. و البته حتما عقل ستيز هم هستم و داراي شور و احساسات و عواطفي غير معقولانه. اين را از خنده حضار فهميدم.

مورد سوم، برخورد آقاي ملكيان بعد از جلسه بود. بنده از ايشان خواستم كه به سوالي كه دارم پاسخ دهند اما احساس مي شد كه ايشان مايلند به سوالات ديگران پاسخ دهند. به نحوي تضاد روحي خودم را با ايشان احساس مي كردم. خانمي در باره عوالم 7 گانه وجودي از ايشان پرسشي كرد كه به درازا كشيد. آقايي نيز در مورد روشنفكري در جامعه امروز. بالاخره در آخر كه بعد از نيم ساعتي از اتمام جلسه مي گذشت در مسير ماشين، خودم را جا كردم و سوال خود را پرسيدم. نظر ايشان را در مورد نقد خود بر نقد ايشان از ابن عربي _ كه در كتاب ماه فلسفه چاپ شده بود _ پرسيدم. اتفاقا ايشان آن را مطالعه كرده بودند. احساس كردم كه صورتشان بر افروخته شد و به نوعي احساس نزديكي را با خود احساس كردم. گفت آن را خوانده و در بعضي جاها استفاده كرده است. البته در 3 مورد هم نظر بنده را قبول نداشتند. گفتند توقع نداشته باشيد كه اگر حديثي آورده شد بنده لنگ بيندازم. بنده هم گفتم بله! در يك جا حديث آورده شد. (توقعي ندارم.) گفتند كه بالاخره يك نفر حرف بنده را بدون توهين نقد كرد. اين را با آه سينه گفتند. كاملا احساس مي شد. حتي حالت مساوي بودني كه بين خودشان و بنده در اين گفتار آمد بسيار اخلاقي مي نمود. چند بار هم تشكر كردند كه اين نقد را نوشتم. گفتند اگر فرصت بشود جواب مي نويسند و مي فرستند.

خب!

واقعا اخلاق پلي براي گفتگو باقي مي گذارد، هر چند نظرگاهها اختلافي بنيادين داشته باشند.