فلسفه و عرفان ما به کجا می رود؟ (1)
بسم الله الرحمن الرحیم
گمان ميكنم اين سوالي است كه در اين زمانه افراد زيادي را به خودش مشغول كرده است. فلسفه و عرفان سنتي نظري ما، با پيشينه غني خود به كجا ميرود؟! شك دارم بگويم به جايي ميرود يا ايستاده است. يك دهه طلايي از ساليان عمر خود را در عرفان و فلسفه اسلامي صرف كردهام. خيلي به دنبال استاد گشتهام و از بزرگوارن بسياري طلب فيض كردهام. لااقل سعي كردم تا بفهمم فلسفه و عرفان ما چه ميگويد. مطمئن هستم كه بزرگاني در اين مسير عمر پربركت خود را گذاشته و به كمالات بسياري دستيافتهاند. شهادت ميدهم كساني مانند ابنعربي، مولوي و ملاصدرا و ... به حقايق ناب بسياري دست يافته و وجود خود را با آن متعالي كردهاند. شهادت ميدهم كه در جامعه فلسفه و عرفان كنوني كساني را ديده و شنيدهام كه از اين درياي بيكران، جرعههايي نوشيدهاند و هنوز در من اين پرسش هر روز بيش از ديروز شعله ميكشد كه فلسفه و عرفان ما به كجا ميرود؟ دوستان بسياري از حوزويان و دانشگاهيان، از شاگردان و محققان در اين زمينه مرا همراهي كردهاند. به اندازه وسع خود، به كساني فلسفه و عرفان اسلامي آموزاندهام و نتيجه آن را در سير و سلوك و موفقيت آنها در تغيير زندگي ديدهام اما هنوز اين پرسش بغرنج مرا آزار ميدهد كه به كجا ميرويم؟
با اين توصيفات، به جرات ميتوانم بگويم كه كمتر كسي ديدهام فلسفه و عرفان را نيوشيده باشد و در گوهره وجودش نشانده باشد. كلمات متعالي است و از پي بزرگاني ميآيد كه گوهره وجوديشان را اثري از ناخالصي نيست، مسلما اثر ميكند اما كاش كسي را ميديدم كه اثري گوهري و جاودانه پذيرفته باشد. منكر اين نيستم كه كسي نيست. شايد مردي بي لشكر باشد.
جوانان بسياري ديدهام كه عزم خود را براي رسيدن به گوهره اصيل فلسفه و عرفان جزم كرده بودند و نهايت سر از عرفانهاي نوظهور و فلسفههاي غربي درآوردند. شايد فكر كنيد كه ميخواهم اين نگرشهاي فلسفي و عرفاني را مورد هجوم قرار دهم. نه! اتفاقا ميخواهم از اينها تقدير و تشكر كنم كه نياز عصر را بي پاسخ نگذاشتهاند. چون اگر بخواهم مانند عدهاي بر طبل داشتههاي قديم و تمدن اصيل فلسفي و عرفاني خودي بكوبم، گمان ميكنم بر طبلي كوبيدهام كه تهي مينمايد.
منظور از تهي نماياندن چيست؟
نميدانم قابل توضيح باشد. دوباره تكرار نكنم كه عجيب تمدني است و بزرگاني دارد كه داشتههاشان در وهم نميآيد نه بلكه تا ابد هم درك نشود. پس چطور ميتواند تهي بنمايد؟! شايد بتوان گفت كه تهي نيست، بلكه بسيار پر است اما ما را ياري ديدن آن نيست. پس بايد به آن چنگ آويخت، توسل كرد تا پردهها كنار رود و گوهره آن براي ما عيان شود. سالها در اين گمان عمر را طولاني كردم و هنوز ميتوانم با جرات بگويم كه از اين ديدگاه جدا نشدهام. چيزي شبيه "توسل" ميماند. ما، دور از منبع فيض، سرگشتگاني كه به دنبال كسي ميگرديم كه از آن بالا، دست ما را بگيرد و بكشد. اما آنچه مرا از اين ديد نااميد مي كند يا لاقل مرا آنچنان سرمست و خرسند نميكند اين است كه سنخيت ما با پيشينيان فلسفه و عرفان و بزرگان آن دوران طلايي در چيست؟
ما پس ماندههاي آفرينش آنها هستيم كه در انتهاي تاريخ به اصول خود ميانديشيم؟
سنخيت مهم است. پيرو را با پيشرو مناسبتي لازم است. مناسبتي وجودي. مناسبتي در تكامل، بايد بر وجود ما اثري نشسته باشد، نه در خيال ما تصور درخواستي مبهم. مشكل در كجاست؟ گويي ما هنوز شروع نكردهايم؟ وقتي هنوز در راه نيستيم پس چگونه خود را پيرو ميخوانيم. مشكل دقيقا همينجاست. مانند نيروي اصطحكاك ميماند كه در آستانه حركت، بزرگ است. گمان ميكنم در اين زمانه آنچنان بزرگ شده است يا بزرگ مينمايد كه كسي را ياراي حركت نيست و خيال حركت او را از خيال گلاويزي با اين ابتداي مهيب بازداشته است. گمان مي كند با سرعت در حركت است اما هنوز او ايستاده است.
روياي زيباي پرواز براي پرندهاي نحيف بال.
نقطه ابتداي پرواز كجاست؟
ادامه دارد ....
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.