بسم الله الرحمن الرحیم

گمان مي­كنم اين سوالي است كه در اين زمانه افراد زيادي را به خودش مشغول كرده است. فلسفه و عرفان سنتي نظري ما، با پيشينه غني خود به كجا مي­رود؟! شك دارم بگويم به جايي مي­رود يا ايستاده است. يك دهه طلايي از ساليان عمر خود را در عرفان و فلسفه اسلامي صرف كرده­ام. خيلي به دنبال استاد گشته­ام و از بزرگوارن بسياري طلب فيض كرده­ام. لااقل سعي كردم تا بفهمم فلسفه و عرفان ما چه مي­گويد. مطمئن هستم كه بزرگاني در اين مسير عمر پربركت خود را گذاشته و به كمالات بسياري دست­يافته­اند. شهادت مي­دهم كساني مانند ابن­عربي، مولوي و ملاصدرا و ... به حقايق ناب بسياري دست يافته و وجود خود را با آن متعالي كرده­اند. شهادت مي­دهم كه در جامعه فلسفه و عرفان كنوني كساني را ديده و شنيده­ام كه از اين درياي بيكران، جرعه­هايي نوشيده­اند و هنوز در من اين پرسش هر روز بيش از ديروز شعله مي­كشد كه فلسفه و عرفان ما به كجا مي­رود؟ دوستان بسياري از حوزويان و دانشگاهيان، از شاگردان و محققان در اين زمينه مرا همراهي كرده­اند. به اندازه وسع خود، به كساني فلسفه و عرفان اسلامي آموزانده­ام و نتيجه آن را در سير و سلوك و موفقيت آن­ها در تغيير زندگي ديده­ام اما هنوز اين پرسش بغرنج مرا آزار مي­دهد كه به كجا مي­رويم؟

با اين توصيفات، به جرات مي­توانم بگويم كه كمتر كسي ديده­ام فلسفه و عرفان را نيوشيده باشد و در گوهره وجودش نشانده باشد. كلمات متعالي است و از پي بزرگاني مي­آيد كه گوهره وجوديشان را اثري از ناخالصي نيست، مسلما اثر مي­كند اما كاش كسي را مي­ديدم كه اثري گوهري و جاودانه پذيرفته باشد. منكر اين نيستم كه كسي نيست. شايد مردي بي لشكر باشد.

جوانان بسياري ديده­ام كه عزم خود را براي رسيدن به گوهره اصيل فلسفه و عرفان جزم كرده بودند و نهايت سر از عرفان­هاي نوظهور و فلسفه­هاي غربي درآوردند. شايد فكر كنيد كه مي­خواهم اين نگرش­هاي فلسفي و عرفاني را مورد هجوم قرار دهم. نه! اتفاقا مي­خواهم از اين­ها تقدير و تشكر كنم كه نياز عصر را بي پاسخ نگذاشته­اند. چون اگر بخواهم مانند عده­اي بر طبل داشته­هاي قديم و تمدن اصيل فلسفي و عرفاني خودي بكوبم،  گمان مي­كنم بر طبلي كوبيده­­ام كه تهي مي­نمايد.

منظور از تهي نماياندن چيست؟

 نمي­دانم قابل توضيح باشد. دوباره تكرار نكنم كه عجيب تمدني است و بزرگاني دارد كه داشته­هاشان در وهم نمي­آيد نه بلكه تا ابد هم درك نشود. پس چطور مي­تواند تهي بنمايد؟! شايد بتوان گفت كه تهي نيست، بلكه بسيار پر است اما ما را ياري ديدن آن نيست. پس بايد به آن چنگ آويخت، توسل كرد تا پرده­ها كنار رود و گوهره آن براي ما عيان شود. سالها در اين گمان عمر را طولاني كردم و هنوز مي­توانم با جرات بگويم كه از اين ديدگاه جدا نشده­ام. چيزي شبيه "توسل" مي­ماند. ما، دور از منبع فيض، سرگشتگاني كه به دنبال كسي مي­گرديم كه از آن بالا، دست ما را بگيرد و بكشد. اما آنچه مرا از اين ديد نااميد مي كند يا لاقل مرا آن­چنان سرمست و خرسند نمي­كند اين است كه سنخيت ما با پيشينيان فلسفه و عرفان و بزرگان آن دوران طلايي در چيست؟  

ما پس مانده­هاي آفرينش آن­ها هستيم كه در انتهاي تاريخ به اصول خود مي­انديشيم؟ 

سنخيت مهم است. پيرو را با پيشرو مناسبتي لازم است. مناسبتي وجودي. مناسبتي در تكامل، بايد بر وجود ما اثري نشسته باشد، نه در خيال ما تصور درخواستي مبهم. مشكل در كجاست؟ گويي ما هنوز شروع نكرده­ايم؟ وقتي هنوز در راه نيستيم پس چگونه خود را پيرو مي­خوانيم. مشكل دقيقا همين­جاست. مانند نيروي اصطحكاك مي­ماند كه در آستانه حركت، بزرگ است. گمان مي­كنم در اين زمانه آنچنان بزرگ شده است يا بزرگ مي­نمايد كه كسي را ياراي حركت نيست و خيال حركت او را از خيال گلاويزي با اين ابتداي مهيب بازداشته است. گمان مي­ كند با سرعت در حركت است اما هنوز او ايستاده است.

روياي زيباي پرواز براي پرنده­اي نحيف بال.

نقطه ابتداي پرواز كجاست؟

ادامه دارد ....