هيچ كس آگاهانه بدي نمي كند
بسم الله الرحمن الرحيم
شايد اين عنوان، با سوال يا بهتر بگويم نتيجه صريح همه ما مواجه شود كه:
هيچ كس بدي نمي كند.
هر انساني، چه درست و چه غلط انجام دهد، حداقل بعضي اوقات آگاهانه (اگر نگوئيم بيشتر اوقات) انجام مي دهد. ما انسان ها را مجازات مي كنيم به اين سبب كه عمل بدي را آگاهانه انجام داده اند. حال، شما مي گويي: " هيچ كس آگاهانه بدي نمي كند. " نا آگاهانه هم كه خود مسئول نيست پس به واقع از جانب خود فرد هيچ بدي رخ نخواهد داد.
منظور چيست؟ منظور تفكيك بين نگاه فلسفي و نگاه عرفي ديني است. يا به عبارتي دعوا ميان افلاطون و آگوستين است. (البته اگر افلاطون دعوايي داشته باشد.)
در خود كه نگاه مي كنم مي بينم هنوز ملكه فلسفه در وجودم ننشسته است. خيلي هم آن طرف تر نشسته است. از بدي هاي ديگران ناراحت مي شوم. خود به ديگران بدي مي كنم و در پي آن از كرده خود پشيمان مي شوم. اما گاهي با خود مي نشينم و مي گويم: " هيچ انساني آگاهانه بدي نمي كند. " فكر كنيد يك ديوانه در ميان خيابان عربده اي كشيد و حرف نامربوطي زد. شما هيچ موقع او را مسئول نمي دانيد، بلكه كسي را مسئول مي دانيد كه او را رها كرده است: خانواده او يا بهزيستي. واقعا چه مي شود اگر فكر كنيم بدي هايي كه مي بينم همه از اين سنخ هستند. تازه بالاتر از آن، آن ديوانه اندك شعوري دارد و گاهي بجاي عربده مي خندد، هميشه ناآگاه نيست اما ما در هنگام بدي هميشه ناآگاهيم.
بهتر است بين دو آگاهي فرق بگذاريم. شايد گره بهتر باز شود. بعضي اوقات ما خواب هستيم و ناگهان و ناآگاه دست خود را بر صورت كسي كه در همين حوالي خوابيده مي كوبيم. او بيدار مي شود اما ما خوابيم. گمان كنيد او هم در عوض با يك كشيده جبران مي كند، اما كشيده او با يكي شما در نزد وجدان عمومي اين تفاوت را دارد كه يكي آگاهانه بوده و مستوجب توبيخ و ديگري ناآگاهانه بود و مستوجب چيزي هم نبود. حال شايد يكي بيشتر بكاود و بگويد آن كشيده ی(البته اگر بشود اسمش را كشيده گذاشت) شما كه در خواب بوديد نتيجه پرخوري و ... بود و شما باز هم اندك و غير مستقيم مسئوليد. اما مجرم كسي ديگر است.
بله! نيمه فلسفي بگوييم اينكه هر زد و خورد و مشاجره اي كه ريشه در خشم داشته باشد، اخلاقا صحيح نيست.
نوع دوم از آگاهي زماني رخ مي دهد كه فرد طبق مجموعه اي از آگاهي هاي خود عمل مي كند و آنجا اين مساله بيخ پيدا مي كند كه بگوئيم فرد جز از طريق آگاهي عمل نمي كند.
ذكر اين نكته بسيار ضروري است كه آگاهي فرد نتيجه يك سلسله عمل و عكس العمل هاي حسي و عقلي است كه در نهايت فرد را آماده انجام فعل مي كند. شده شما در وسط خيابان ناگاه زير گوش كسي بكشيد. اين مورد براي خيلي از ما رخ نداده است. چون هيچ رجحاني براي ما در آن متصور نيست بلكه امري مرجوح است. حال فرض كنيم شما داريد به كسي بد و بيراه مي گوئيد. يك دفعه وسط داستان قرار گرفتيم. ناراحت نشويد. دلايل آن را هم ذكر مي كنم. ديدي همين اول كه موضوع را مطرح كردم كمي شوكه شديد. چرا؟ من! بد و بيراه؟! باشه، توضيح مي دهم.
- حتما اين فرد به شما نوعي بدي كرده است. خوب بايد بدي را اينطوري جواب داد؟!
- راستش نه! بالاخره بايد منطقي برخورد كرد. چكار كرده كه مرا اينطوري عصباني كرده است. شايد حقش باشد.
- يعني ممكن است فرد كاري كرده باشد كه جوابش اين همه بد و بيراه است؟
- شايد، حتما كاري كرده است. من بي دليل اين طوري خشمگين نمي شوم.
در اين مكالمه كوتاه متوجه مي شويم كه فرد حداقل دو نوع جواب به اين مساله مي دهد. جواب اول اينكه در برابر بدي ديگري بايد صبر كرد و منطقي برخورد كرد و بد بیراه عملی غیر منطقی است.
جواب دوم، حقش است و بدي كرد و بايد عكس العمل آن را ببيند.
جواب سومي هم بين اين دو وجود دارد، البته بنده نبايد اينطور عصباني مي شدم. نتوانستم بر احساساتم غلبه كنم.
اين دو سه نوع جواب به سطح آگاهي ما بستگي دارد. به نظرم عموم موافق باشند كه بد و بيراه گويي در برابر ديگران به هر دليلي درست نيست. پس درست آن است كه انسان به گونه اي ديگر رفتار كند.
البته شايد يك نفر باشد كه بگويد نه بايد به انساني كه اين عمل شنيع را انجام داده بد و بيراه گفت. اما به نظر ما اين حرف او به درجه پايين آگاهي او مربوط مي شود.
در اينجا فقط يك نكته باقي مي ماند كه انسان ممكن است بداند كه توهين بد است اما احساسات بر او غلبه مي كند. در جواب بايد بگويم احساسات موقعي بر فرد غلبه مي كند كه آگاهي در فرد تثبيت نشده باشد و هنوز در آگاهي خود شك داشته باشد. به عنوان مثال كسي از ما نيست كه در برابر شير فرار نكند و يا در خيابان ناگاه زير گوش كسي بزند. چون اين آگاهي در او نهادينه شده است.
پس فرد يا آگاهي به مطلب ندارد و يا آگاهي او ضعيف است و هنوز تابع احساسات مي باشد. پس انسان آگاه بدي نمي كند.
آگاهي هاي استقراريافته متفاوت، رفتارهاي متفاوت را به همراه دارد. انسان آگاه رفتارهاي متفاوت را بدي نمي انگارد و به تفاوت آنها پي مي برد. اگر بدي هم مشاهده كند اين بدي را ريشه در جهالت مي داند. به همين خاطر در نزد فلاسفه عذاب به معناي تنبيهِ عمل بد، معنا ندارد. چون هيچ كس آگاهانه بدي نمي كند و فرد در بدي ناآگانه مقصر نيست. پس مجازات براي فعل افراد معنا ندارد. بلكه عذاب و مجازاتي كه براي افراد در نظر مي گيرند مجازاتي است كه سطح آگاهي آنها را بالا ببرد.
درمثال قبل فردي كه مي گويد بايد جواب بدي را با بدي داد و يا با كوچكترين ناراحتي يا فرض ِ ناراحتي به مقابله برمي خيزد در نظر انسان فيلسوف مريض روانی است. تنبيه بايد طوري باشد كه او را آگاه نمايد. حتي در نظر انسان فيلسوف عذاب اخروي هم متوجه سطح درك و آگاهي انسان است و مانند تنبيهاتي است كه يك معلم دلسوز به شاگردان خود مي دهد. معلم دلسوزی که نه به خاطر عمل فرد بلکه به خاطر سطح آگاهی او این تنبیه را بر او مقرر کرده است. این دیدگاه از عذاب چقدر شیرین است. بقول استاد ما:
خداوند از اهل فلسفه به افکار حساب می کشد، نه به اعمال.
اما در سطح بالاتر اصلا بدي در عالم وجود ندارد. هر چيزي در عالم عين آگاهي است و آگاهي و عقل هيچگاه از درونش شر بيرون نمي آيد. ماده اين عالم مراتبي دارد كه هر كس بدان آغشته تر باشد سطح دركش پايين تر است. يك ظرف نيمه پر در اصل نيمه خالي نيست بلكه نصف يك ظرف پر است. سايه نبود آفتاب نيست بلكه بودِ اشعه هاي كمتر آفتاب است.
باز هم اگر بالاتر رويم در عالم ماده وجود ندارد. محدوديتي در كار نيست. همه چيز آگاهي محض و در عين حال مراتب آگاهي است. حدود آگاهي است كه او را متفاوت نشان مي دهد و قياسي در كار نيست. پايين تر به علت پايين تر بودن ملامت نمي شود بلكه پايين تر و بالاتر فقط تضايفي هستند و فضلي در بزرگي من و شري در كوچكي مورچه نيست. جام خالي هم زيباست و نشان از پنهاني نوشيدن باده دارد و سايه نيز گاهي براي آرميدن مسافري خسته نكوست.
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.