موقعی بزرگترین ایراد خود را فهمیدم که دوستی قدیمی در مجلسی به من عتاب کرد که تو جرات روبرو شدن با مسایل را نداری و آنها را دور می زنی.

با این که در این چند منزلی که از عمر گذشته همیشه خود را در رویارویایی با مشکلات بزرگی قرار داده ام و رنج فراوان کشیده ام تا از آن ها رهایی جستم اما خوب که به گفته او فکر می کنم می بینم بیراه نمی گوید. اگر در موضوعی عزمم جزم شود آنچنان به آن حمله ور می شوم که به راحتی آن را از پای در می آورم اما چه سود که همین حمله به سوی مشکل و جهاد با آن در لایه زیرین وجودی نوعی فرار از رویارویی با هستی است.

با خودم می گویم که مرد آنی است که آرام بنشیند و خلوت گزیند و با بلای آن بیاویزد.

 آنکه در برابر عدم درنگ کند تا زمان گلوی او را بفشارد.

به همین منظور درد خود را در یک جمله نوشتم تا یادآور بزرگترین "هراس" و "عقب نشینی" من باشد:

     " آن کس می تواند بر تجربه زیسته خود اعتماد کند که ترس توهم افتادن در شکاف هستی را بر  خود هموار سازد، وگرنه با زیستنی مجازی در فضای خیالی هر آن مواجهه با هستی و درنگ در برابر عدم را به تاخیر می اندازد."