چند پست قبل درباره درد مواجهه با هستی مطلبی نوشتم. توفیق یار بود که شبی احساس قرابت با هستی دست داد و اینک بعد از چند صباحی تجربه آن را به قلم می آورم.

به علت عریانی هستی از شوائب اضافی لازم است در سکوت به آن توجه شود. البته سکوت یعنی فروپاشی مناسبات ذهن جوال. این مواجهه برای هر کسی رخ می دهد اما نکته ای که همیشه از دست می سرد مراقبه در دوام درک احساس است.

 با اینکه فرد گمان می کند بایسته است در برابر هستی گستاخانه و ساختارشکنانه ایستاد اما این گستاخی و شکست ساختار، پیش از ورود به آستان هستی ضرور است تا موجب فرو ریزی مناسبات و روابط اعتباری شود اما همین که درک هستی بر فرد غلبه کرد سزاوار است که ادب را مورد توجه قرار دهد. یعنی بر اعضا خود مراقبت داشته باشد. به عنوان مثال ساده، حرکت اعضا را تحت نظر داشته و پاهای خود را در خود فروکشیده تا پادرازی نشود. یکی می گوید که پادرازی چه اشکالی دارد؟ این همان بدبختی است که نصیبش همان لمع بسیار کوتاه از جانب هستی است. ادب مراقبه می آورد و مراقبه دوام درک هستی و دوام درک هستی باعث فربهی هستی می شود.

باید ساکت بود. اصلا نباید به خود فشار آورد تا تفکرات متصل را از ذهن دور کرد بلکه باید اجازه داد مهربانانه درک بی تفکر هستی در درون بدن ادامه یابد. وقتی مساله بدنی شد و دردی در بدن از جانب هستی احساس شد اینجاست که شما در درگاه هستی ایستاده اید. چون می توانید این درد را با مراقبه ای که در اعضا دارید در تمامی بدن خود هدایت کنید. بدن را باید بسیار آگاهانه نگریست. مادیت آن با معنویتش چنان سرشته است که تمییز بین آن دو محال است. دوباره تاکید می کنم باید به بدن اجازه داد که هستی آهسته و روان در او رسوخ کند و حرکت نماید. این حرکت که بسان ورود یک ماده تخدیری در بدن است در حین مراقبه دنبال شود. زبان نیز با این حرکات و سکنات همراه باشد.

مهم طریقه عمل شما و نوع ردیابی حسی نیست بلکه مهم خود بدن یابی متعلق حس است. آنچه غیر حسی است پایدار نمی باشد و آنچه بدنی است مورد شهود بی واسطه انسان است. اگر قرار باشد به مقوله عقل یا قوای او توجه شود شایسته است به قوه تخیل که وابستگی تامی با حس دارد نظر گردد یا به قوه "غیر-حسی" که با تضاد خود باعث می شود حس در آن حضور داشته باشد. به عبارت دیگر، اصالت حس در شهود هستی باید مورد مراقبه تام قرار گیرد. وقتی عقلی صرف شود از دست می سُرَد و هیچ گاه نباید امید درک بی واسطه آن را به طور عملی و درگیرانه  داشت. باید شهود حسی در تمامی اعضا با مراقبه بی واسطه دریافت شود.

"استغفر الله من جمیع ما کره الله قولاً و فعلاً و خاطراً و سامعاً و ناظراً و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم"

فقط "خاطر" در حیطه قوای عقلی است اما هیچ ربطی به عقل مجرد ندارد بلکه تصور بی واسطه حس و تنظیم کننده آن است.

وقتی هستی در وسعت عقلی بیکران منظور نظر شود، همچون ایده ای در عقل به عزلت می نشیند و دیگر امید درک بی واسطه شهودی را از آن نمی توان داشت. این نزدیک به همان چیزی است که کانت در بی اعتباری و تهی بودن شهود عقلی مطرح می کند. هستی بسیار بزرگ است مادامی که وسعت درک بیواسطه و بکارگیری عملی ما از آن بسیار گردد. هر چه هستی دست ورز تر شود وسعت آن بیشتر می شود. باید آن را بکار گرفت تا فهمید. باید همیشه با آن در مراقبه نزدیک همراه شد. باید آن را در بدن خود حس کرد. باید نور آن را در نهان خود، نهانی ناگسسته از حضور و رویت هر روزینه، دیدار کرد. اینچنین است که هستی می نشیند و هر آن قامت می کشد. باید به آن دل داد، یعنی دل نهاد. دل نهادن: یعنی دل را در مسیر عبور هستی گذاردن (نه گزاردن) و منتظر یعنی مراقب آمدن آن بودن. مراقبت کوتاه چند ساعته کافی است تا بیاید. در تمامی اعضاء شما نفوذ کند و بدن شما را از آن خود کند. دقیقاً همین جاست که هستی را از آن خود کرده اید.

کار آسانی است، باید با آن زیست و حضوراً و شهوداً آن را در خود ِ بدنی دست ورز کرد. شاید این اولین قدم باشد، اما تنها این گونه است که مفهوم زیسته آن مجال گشودن می یابد.