پست گذشته را با این مطلب به اتمام رساندم که : "انسان در هستی هیچ کاری ندارد." شاید گمان شود منظور این است که بنشینیم و هیچ کاری نکنیم. بله درست فهمیدید! مطلب همین است! نشستن و هیچ کاری نکردن. همه فکر می کنیم خیلی آسان است اما هیچکداممان را زهره انجامش نیست. انجامِ نشستن و هیچ کار نکردن.

دیشب هر چه در رختخواب پهلو به پهلو می شدم خوابم نمی برد. شبها خوابیدن و در رختخواب رفتن برایم مشکل است. دوست دارم همین طوری خوابم ببرد، بر روی یک کاری! واقعا سخت است همه خواب باشند و شما به رختخواب بروی و خوابت نگیرد. زمان به کندی می گذرد، همانند وقتی که نماز می خوانی.

چه ساده اندیشانه است که خیال می کنیم نشستن و کاری نکردن ساده است و کار کردن طاقت فرسا و مشکل. دوباره این جمله را مرور کنیم: "انسان در هستی هیچ کاری ندارد." بیکار بودن چه کلمه منفوری است. "همیشه کار داشته باش" و "همیشه بدو" جملاتی که از بدو کودکی با ما خوگر است. حتی لازم نبود به ما تذکر دهند. ما از بچگی همیشه به دنبال امتحان چیزهای تازه بودیم. اما این بیکاری سخت ترین و طاقت فرساترین کار است. همیشه ما در تصور بیکاری، انسان عاطلی را در نظر می گیریم که گوشه ای نشسته و با ریش خود بازی می کند، در حالیکه غرق در تفکرات است. در واقع این فرد بیکار نیست بلکه فرو رفته در تفکرات باطلی است که او را به هر سو می کشاند. اتفاقاً او بیشتر از همه کار می کند چون در بند تخیلاتی است که هر دم جهت عوض می کند و بدین خاطر دورترین فرد در مواجهه با هستی است. او هیچ گاه در عالم هستی وارد نشده تا بخواهد مواجهه ای داشته باشد.

اما آن که در هستی می زید و با آن مواجهه دارد، نه فکرش و نه جسمش در کار نیست. البته منافاتی ندارد که جسمش در کار باشد بلکه بهتر و مفیدتر است: قدم بزند و زبانش به الفاظی بچرخد و بدنش را احساس کند. نه اینکه قدم می زند تا فکر کند. اصلا و ابدا... بلکه با هستی سخن می گوید. او پرکارترین است. واقعا زمانی که دست می دهد گویی هر ثانیه سالی می گذرد. سخت ترین و طاقت فرسا ترین عمل و فعالیت. متابولیسم بدن افزایش می یابد و سوخت و ساز فزونی می گیرد و بدن داغ می شود. ایستادن فراپیش هیچ چیز ... درنگ در آستانه عدم. انسان فقط در هستی و مواجهه با آن این گونه است. پیش از این گفتم چه مواقعی رخ می دهد. برای همه نیز رخ می دهد. عده خود را به غفلت می زنند و عده ای کنجکاوانه و ماجراجویانه می خواهند بفهمند چه خبر است و بی آداب در آستانه آن می ایستند اما آن کسی فراخوانده می شود که به پیشواز هستی رهسپار شود.