عرق شرم از پرده برون افتادن - تحمل درد مواجهه با هستی (6)
دیروز وظیفه خطیر بچه داری در منزل را انجام می دادم. من در گوشه ای کتاب می خواندم و پسر کوچکم مشغول بازی با مداد رنگی های خواهرش بود. برداشتن مداد رنگی و نهادن آن بازی خوبی برای اوست. ناگاه دیروز متوجه شدم بازی جدیدی آموخته است. موکت کف اتاق را به کناری زد و مداد رنگی های خود را زیر موکت گذاشت. هر لحظه موکت را بالا می برد و آنها را می دید و می خندید و دوباره موکت را روی آنها می گذاشت. بازی جالبی بود هم برای او و هم برای من. و بهتر بگویم برای هستی. بازی حضور و غیاب. شاید تو بگویی برای هستی چرا؟ هستی ثابت است و این نگاه ماست که در حضور او در پرده می رود. هستی شهادت است و ما به علت ضعف ادراکی خود ناچار به این بازی هستیم.
دقیقا همینجاست که اشتباه می کنیم و یا به عبارتی هستی را دور می زنیم. هستی ثابت و مای متغیر و همان مساله قدیمی عدم سنخیت. و همان راه حل قدیمی رها کردن هستی و چسبیدن به بازی پندار و خیال. خیال و پندار ما با ما بازی می کند. البته این فهم عرفی معرفت شناختی از آن است. وگرنه خیال بازی نمی کند. خیال مواجهه دارد با متعلق خود. بازی کار فکر است. فکر کارش حرکت است بین معقولات. بازیی مجازی و این مجاز در دنیای مجازی ما دو چندان شده است: از خیالی صلحشان و جنگشان/از خیالی فخرشان و ننگشان.
اما آن وقت این شوربختی ما می کاهد که هستی از ثبوت خود دست بردارد. یا بهتر بگویم ما از ثبوت انگاری آن دست بشوییم. هستی در تجلیات بر ما عرضه می شود و ورای تجلیات آن چیزی مجو. یک بسته مداد رنگی در خیرگی طولانی به آن رنگ می بازد. دقیقا آنجا رنگ دارد که نهان شود و دوباره رخ بنماید. این خود کار هستی است. کار هستی تغییر و تجلی است. تجلیاتی که هیچگاه تکرار نمی شود و برای هیچ دو نفری یکی نیست همانند رودخانه هراکلیتوس.
رودخانه خروشان است که معنی دارد و حقیقی است. رودخانه هراکلیتوس هیچگاه نمی خشکد و هر آن به صورتی خود را نشان می دهد. آینده و گذشته مقدر ندارد. صبح و شام ندارد. چطور پس تغییر میکند؟ سوال خوبی است. واقعا بدون گذر زمان می توان تغییر را دید. آنچه صبح و شام ندارد ثبوت دارد و زمان ندارد؟ پس رودخانه بی زمان خشکیده است! اینجاست که معنی زمان را هنوز درست نفهمیده ایم یا بهتر بگویم کاملا اشتباه فهمیده ایم. زمان حقیقی هیچ گاه به گذشته و آینده تقسیم نمی شود. اگر تقسیم شود در بند حافظه است نه زمان متغیر. زمان عینا در آن است که تغییر می کند. وقایع دیروز برای ما همه سر جای خود ایستاده اند. منظم و ثابت و آینده نیز وعده ای است مبهم نه آنچه حال را شورمندانه به سویش می کشد و حال با کشش به آینده در هر آن و باز در هر آن می تپد. این زمان منبسط است. زمانی که نفس نفس می زند. زمانی که هر آن می رود و می آید. در پرده می رود و بیرون می آید و چه زندگی نمی کنند آنها که زمان را نمی دانند.
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد/ شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد / آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنید / تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد. آن کسی قدر این مجلس و پرده را می داند که در مواجهه با هستی "عرق" کند. این هستی است که با نیستی یکی است. این جاست که پرده همان مجلس است. دو روی سکه هستی. می خواهی بگو نیستی. مگر مفاهیم ثبوت یافته هستی و نیستی عرق زاست! نه حتی خواب شبت هم به هم نمی خورد. ایستادن و قیام است. حضور و مواجهه ای که غیاب داشته باشد تا هیچگاه ثبوت نیابد. حیرت است یعنی تردد.
مشکل آنجاست که ما زمان را تقدیر می زنیم نه آن ما را. مشکل از ثبوت هستی و غفلت از آن است. غفلت آن معنی مواجهه با مفهوم تهی آن نه حقیقت متجدد آن. مشکل این است که مدتهاست که ما "کار" داریم.
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.