چند روز پیش یکی از دوستانم را دیدم. شاید مدت فراوانی نباشد که با هم آشنا شدیم. بروزاتش زیاد است. از زندگی خسته شده، شاید هم بیشترین زندگی را می ­کند. با این­که عمر زیادی ندارد اما نمونه­ ای است از تجربیات به ظاهر بسیار متفاوت؛ برای همین گفتم زیاد زندگی کرده است. این­ها مهم نیست، اصلاً مهم نیست. آن­چه جالب است دریافتی است که یک شب از صورت او خواندم:

"او intentionality ندارد."

دردِ انسان امروز است. در خود، فرورفته، بی هیچ نحوه گشایشی. گشایش: اینکه یک پنجره کوچک در تو باشد که به بیرون نگاه کنی. بیرون می تواند بیرون از من نباشد بلکه تنها چیزی از جنس تو باشد. چند بار خواستم بگویم، تو، intentionality  نداری و ترسیدم به من بخندد. آری! درد انسان امروز نداشتن چیزی است از جنس تو! چقدر فروبسته در خود است. خودِ خسته کننده ی بیزاری آور. هیچ چیز از خانه ی ما دورتر نمی رود. منظورم از خانه همان "حولی" است که مشهدی ها می گویند. یعنی همیشه حول من است و این حول چقدر هولناکست. البته هولناک کلمه ای از جنس توست و من ِ فروخفته در خودم، هولناک را نمی فهمم. همه چیز در من به شدت خسته است. در منی که intentionality  ندارد. در منی که جز من چیزی را نمی­ شناسد و تو هم دیگر تو نیستی؛ منی هستی که خسته ای. آری! دوست من intentionality ندارد و هیچگاه به او نگفتم intentionality  چه معنایی دارد. معنای ساده ی آن شکاف دادن با انگشت اشاره، پوسته ای راست که دور من کشیده شده. اما او هیچگاه نمی فهمد و گمان می کند پشت این پوسته، بسیار پوسته های مسخره ی دیگری به ردیف نشسته اند. (چیزی شبیه به فیلم "خانه نه نفره".)

امشب تصمیم گرفتم برای او بنویسم که intentionality ندارد. جرقه علت عدم آن را وقتی فهمیدم که در حال خوانش قطعه شعری بودم.

                      آری! او intentionality ندارد،

                                                چون "تو" ندارد:

...

وقتی تو نیستی

تا میز را در کنار کافه نشانت دهم

وقتی پرنده تنها پنج حرف الفباست

و پنجره

از دیوار پاسیو دورتر نمی رود

می توانم بنشینم

و آرام آرام

انگشت اشاره ام را ببرم. 

(شعر از گروس عبدالملکیان)

ادامه دارد ....