آمدی و گفتی، چه بخواهی، چه نخواهی: دوایک، وجد ِ نادانسته، درد ِ دل ...
به نام او
چند روزی است این پاره گفتار در وصف بایزید دلم را مشغول کرده است. باید دینداری خودم را به دین ورزی دیگری دگرگون کنم. چقدر این وصف حال لطیف و ظریف است و چقدر نزدیک به سخن نشسته است. خداباوری ای تمامی دیگرگون. خدایی از نزدیک ترین منازل .... اصلاً مهم نیست که
راه دهد یا ندهد،
بشنود یا نشنود،
چیزی درون را می لرزاند....
شرح داستان:
از شیخ ابوعبدالله شنیدم که از مشایخ خویش رضی الله عنهم حکایت می کرد که بایزید وجد می کرد و نمی دانست که در وجد ِ چیست؟ هر که بر او وارد می شد ازو می پرسید: آیا این درد دل مرا دوایکی می شناسی؟ بعضی می گفتند که فلان چیز را بخور و بعضی می گفتند که فلان چیز را بنوش؛ تا آنگاه که حاجیان از سفر حج بازگشتند و یکی از ایشان به زیارت بایزید آمد و در آن هنگام آوازه او در همه جا پراکنده بود.
بایزید از او همین را پرسید و او گفت در بعضی کتاب ها دیده ام که چون خدا خواهد کسی را به دوستی خویش برگزیند دل ِ او را در بند و اشتیاق افکند تا صافی شود .... گفت بایزید تا این را دانست که او را چه می شود، به مرد گفت: «شتر را به سویی رها کردی و پالان را به سویی. آمدی و گفتی، چه بخواهی و چه نخواهی.» .... (دفتر روشنایی، ص114)
آری!
«وجد می کرد و نمی دانست در وجد ِ چیست؟» چقدر این جمله از سرآغازین ها برخاسته است. و جالب اینجاست که از هر کسی می پرسید دوایک من چیست... اتفاقاً نگه داشتن سرّ در درون خیالات می افزاید و اعلانش بر همگان، سریان در جهان. و از این جالب تر اینکه آوازه اش تنها با همین «وجد ِ ندانسته» پیچیده بود.
چقدر معلومات بر هم انباشتیم و ندانستیم که مقصد از سرآغازترین منزل ها می گذرد.
درست است!
چند روزی است که سادگی این کلمات مرا به خود داشته است: دوایک، وجد ِ نادانسته، درد ِ دل ....
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.