نسبت آسمان و زمین
چند روزی است مشغول به خواندن کتاب هگل، نوشته بایزرم. آنچه به طور ویژه باعث جذب من شد، نقش پررنگ دین در فلسفه هگل بود. اگر بخواهیم نظام فلسفه هگل را به زبان دینی ترجمه کنیم شاید این جمله گویا باشد: «او میخواست شرک را با مسیحیت متحد سازد، می خواست طبیعت را الهی و الهی را طبیعی کند.» (هگل، بایزر، ترجمه حسینی: 235) همین عبارت کوتاه و پرمغز فلسفه هگل و تاریخ مسیحیت را نشان میدهد. کار هگل اتحاد شرک با مسیحیت است! شرک یعنی طبیعت و مسیحیت یعنی قدسیت آسمانی. «آماج حملات هگل نظرگاه مسیحی نسبت به زندگانی بر روی زمین است.» (همان، 233) زیرا همانگونه که آگوستین گفته زندگانی فرد بر روی زمین همچون زایری است که روی به سوی آسمان دارد. (شهر خدا، دفتر 19) شهر خدا شهری آسمانی است و شهر خاکی، قلمرو بیماری، مرگ و فساد است، بنابراین باید رستگاری را در شهری آسمانی جستجو کرد. فرد مسیحی بر روی زمین غریب و جدا افتاده است. احساس بی مقداری (unworthiness)، آگاهی از گناه خویش که سزاوار تباهی ابدی است. حتی در نظر هگل آموزه های تثلیث و رستاخیز نیز تسلای خاطر فرد مسیحی نیست. اگر چه بناست این آموزه ها میان انسان و خدا ریش سفیدی کند اما به عکس فقط بر انجماد و استحکام جدایی آنها میافزاید.
پرسش این است که علت آنها از نظر هگل چیست؟ علت آموزه مرگ مسیح است که باعث مرگ خدا بر روی زمین میشود. با رفتن مسیح خدا نیز از روی زمین رخت برمیبندد. در نظر هگل مسیحیت افراطیترین صورت بیگانگی خود و جهان است. به نظر بایزر فرد مسیحی چشم آن را ندارد که هگل خیال طبیعی کردن امر الهی را در سر بپروراند، زیرا این به معنای اتحاد شرک با مسیحیت است. خدای هگل، عقلانی، درونماندگار (immanent) است و جدا از طبیعت و تاریخ نیست. (همان، 233-235)
منظور از این بحث توصیف مسیحیت و یا فلسفه هگل توسط یکی از هگلشناسان معاصر نیست، ( این کتاب درسگفتارهای بایزر در دانشگاه هاروارد است که سال 2005 نوشته شده است.) بلکه شناخت اسلام در مواجهه با مسیحیت است، یا به عبارتی خلط مسیحیت با اسلام. اگر از ما بپرسند که نگاه اسلام در این مواضع چیست احتمالا پاسخ این است که در اسلام هم ما مسافریم و اصل آخرت است. اصلاً دنیا یعنی پست و آخرت یعنی آخر، نهایت و کمال. دنیا محل لهو و لعب و آخرت مکان بقا و رستگاری است. البته در دنیا هم زیاد سخت نگیریم زیرا در اینجا مسکن خوب و اسب نیکو و ... توصیه شده است. باید این مکان مسافرت را نیکو پرداخت و به امور دنیا نیز بیتوجه نبود.
در اسلام سنتی و نگرش عرفی، واقعاً به مانند مسیحیت، طبیعت، شرک و بیبندوباری نیست. اولیاء الهی که واسطه فیضند هنوز بر روی زمین حضور دارند و سبب متصل بین زمین و آسمان نگسسته است. ما چشم به آمدن منجی خود داریم و با عمل نیکو خود به دنبال زمینه ظهور او هستیم. زمین آنقدرها نیز مکان بدی نیست.
اما در اسلام عرفانی زاهدانه برداشتها به مسیحیت نزدیکتر است. در نگرش عرفانی گمان میشود که بایسته است توجه به سوی آسمان باشد و از دنیا باید برید. عارف، عزلت نشین و خلوت پذیر است و نفس، زن و دنیا فتنهاند، همانطور که ابنعربی 20 سال اول سلوکش از زن میگریخت و تنفر داشت (البته به این معنی نیست که در ابتدا ابنعربی عرفان زاهدانه داشته است بلکه طریق قوم اینگونه بوده است).
اما در نگرش عمیق عرفانی که مطابق با تعالیم دینی است، وضع دیگری است. در اسلام، آسمان قداست آنچنانی ندارد. خود معنای سماء و أرض بار ایدئولوژیک ندارند. در فارسی هم آسمان، به وضع آسمانند آن اشاره دارد. اما در مسیحیت اصل Heaven است. آسمان در آنجا بهشت است و زمین جهنم. زمین خالی از قدسیت است و آسمان مملو از قدسیت. اما در روح اصیل عرفان اسلامی حقیقت هستی و جوهر آن همانقدر در هفت آسمان است که در قعر هفت زمین. او در سماء اله و در ارض اله است. او همهجا و ناظر است، چه بیواسطه، چه با حضور ملائکه و چه با اولیاء الهی. اگر در هنگام دعا دستها را به سمت آسمان برمیداریم و نیت آن باشد که خدا در آسمانهاست یا حتی بیشتر در آسماناست و کمتر در زمین یا در آنجا تاکد وجودی دارد، شرک است.
در عرفان اصیل اسلامی شاید درجه ظهور هستی در آسمان بیشتر از زمین باشد، نه تأکد جوهر هستی، اما به هر جهت آسمان از زمین جدا نیست. این ظهور است و آن بطون، این اول و آن آخر اما این به هیچوجه از آن جدا نیست. آسمان میباراند و زمین میرویاند. کرامت انسان به الهیت و طهارت و قداستش نیست که آسمانی است بلکه کرامت انسان به مسکنت، فقر و بیچارگی اوست. بایزید از حق پرسید که به چه چیز به تو تقرب جویم؟ گفت: به آنچه از آن توست. گفت: آن چیست؟ گفت: مسکنت و انکسار. نگفت: این ریسمان را بگیر و به آسمان برشو، مکان کسانی که در ذکر سبوح و قدوسند.
اما به نظر من روح فلسفه اسلامی هنوز با فلسفه افلاطونی و ارسطویی و چه بسا فهم نادرست از آن عجین است. حقیقت وجود در زمین و ماده پست است و دونمایه و حقیقت در آسمانیان و عقول بلندمایه. «خودِ اصل وجود» به صورت تشکیکی مرتبه میپذیرد و چون به ماده میرسد پست میشود. با اینکه اگر حقیقت وجود را مطابق با حقیقت واجب الوجود بگیریم، نگاه مرتبهاندیش خود را در ذات او وارد کردیم. اما در عرفان ابنعربی مطلب بهگونهای دیگر است. حقیقت و گوهر هستی در نزد کرمخاکی همانست که نزد عقل اول است و تنها ظهور پستی و بلندی در میان است. در کنه جوهر خاکساری و عبودیت که پایینترین مرتبه هستی است چیزی نهفته است که آن ربوبیت است. انسان عرفانی چون از خاک پستتر شود از افلاک بر شود. در عرفان بالا پایین معنا ندارد چون حرکت طولی نیست بلکه گردشی دایرهای است. فلسفه هگل شاید بیش از فلسفه ما عرفانی باشد زیرا در نزد او طبیعی، الهی و الهی، طبیعی شده است. از دل ماده هگلی افلاک نیز در میآید و تفسیر ماتریالیستی از آن درست نیست. بنابراین به نظرم فلسفهای پایه میگیرد که بر «نسبت» استوار باشد، یعنی زمین و آسمان، دنیا و عقبی، ذهنی و خارجی، قوه و فعلیت و خالق و مخلوق، مجرد و مادی در «نسبتی دَوری» هستند نه در گسست یا نسبتی طولی یا عرضی. باید نردبان افلاطونی را برای رفتن به آسمان رها کرد. باید به سرآغازها بازگشت، به خود، به مسکنت خود یعنی به برآمدگه ذات خود.
ادامه دارد ....
(قسمت آینده: فرهنگ در اسلام و مسیحیت با نگرش عرفانی)
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.