برخی از مطالب وبلاگ جرقه است؛ زاییده آنی است که در آن قرار گرفتم. این نوشته ها، اصولاً با این چنین جمله هایی آغاز می شوند: امشب داشتم ....

بله! امشب داشتم فیلم "آرگو" را نگاه می کردم که این جرقه مرا به سمت و سوی این مطلب رهنمون کرد. خیلی تکان دهنده بود: واقعاً ما الان "کی" هستیم؟

 ربط این جرقه با فیلم آرگو این بود که کمتر فیلم هالیوودی دیدیم که این طور بین بودن در این سمت یا آن سمت مردد باشیم. این مسأله روشن است که این فیلم در جهت "اعاده غرور از دست رفته امریکایی" در ماجرای لانه جاسوسی ساخته شده بود، و برای ما ایرانیان نیز پر واضح است که رفتار و منش اسلامی-ایرانی ما به طور ذاتی و جبلّی این اجازه را نمی دهد که این گونه خشن و دور از انسانیّت حتی با دشمن خود رفتار کنیم، آنگونه که این فیلم به تصویر کشیده بود. اما آنچه مرا واداشت که این مطلب را بنویسم، آنی بود که چند پست گذشته در باب حکومت اسلامی از نظر ابن عربی نگاشتم.

کامنت های مشفقانه دوستان در پاسخ، برای من با اینکه انتظارش را داشتم تعجب برانگیز بود. برخی از دوستان با این مطلب کنار نیامدند و ابن عربی را مقصر دانستند. برخی دیگر نیز درصدد توجیه برآمدند که شاید این مطلب را ابن عربی نگفته باشد، یا اینکه بین مواد استدلال در قسمت نخست با دوم ناهمگونی به چشم می خورد. البته پاسخ ها بعضاً متین بود و بایسته است که در جای خود توجه گردد، اما آنچه مرا به نوشتن در نیمه شب واداشت این بود که پیش فرض­های روانشناسانه، جامعه شناسانه و سیاستمدارانه فرهنگ کنونی غرب همراه با نگرش های امروزی که کاملاً بستر مناسبی برای رشد یافته اند، چنان بر ما چیره شده که بدون تأمل و با یقینی جذمی حکم می کنیم که بسیاری از بزرگان اشتباه کرده اند؛ کم کتاب، نوشته و گفته ای از شعرا و فقها و عرفا نداریم که در مدح زعمای حکومت چیزی ننوشته باشند، حکومت هایی که به زعم ما اصولاً بر جاده عدالت نرفته اند. (جالب اینجاست که گویی در این مسأله بین علمای حوزه های مختلف الفت بوده است.)

تاریخ کشورما در کنار تاریخ شرق پر است از تمجید زعمای حکومتی به طوری که آنان را نماینده خدا و دژ استوار دین معرفی کرده اند که خداوند به وسیله اینان دین را پایدار و عدالت را در جامعه توسعه می دهد.

سخن بنده بر روی این گفته نیست؛ این تلقی آنقدر مورد تاخت و تاز امروزی قرار گرفته و نخ نما شده، که هر کسی به راحتی با توسل به این درد مشترک، شکی در بطلان این گفته ندارد، بلکه روی سخن بنده با همین افراد است که چگونه با لبخند تمسخرآمیز روشنفکرانه به این راحتی به خود اجازه می دهند که بدون هیچ تأملی این گفته را با چوب اصول یقینی دمکراتیک! خود بزنند، و چنان در دل خود مطمئن باشند که گویی دارند حدّ الهی را بر آن گفته پیاده می کنند.

همسخن با هایدگر، سنتی که بوده و از میان رفته آن­قدر تاسف برانگیز فلسفی نیست، که اینک به صورتی دیگر کژنما شده باشد. کم ندیدم و نشنیدم کسانی که مقدمه کتاب "انسان در عُرف عرفان"  را خوانده­ اند و فاتحانه تمسخر زدند، و کم نیستند کسانی که آن را قدر دانستند، حال آنکه نفهمیدند که چه گفته است. درد ما از اینان و از آنان است، آنان که فلسفه و عرفان را در دام ایدئولوژی انداختند و در دادگاه ایدئولوژی به قضاوتش نشستند (دکتر داوری چه نیکو "عنوان" کرده است.)

درک این مطلب که حاکم حکومت اسلامی، نماینده خدا بر مردمان باشد، هرچند ظلمی بر مردم رود، همانقدر مشکل است که انسان با این همه طغیان و خون بارانی که می کند (فرشتگان نیز به خداوند گفته بودند)، بیاید و خلیفه الله و جامع تمامی اسماء گردد.

دوست دارم که به انصاف بنشینیم. منصفانه به خود بنگریم. ربط انسان با عالم را چقدر بیش از نظر تجربه مدارانه هابز می بینیم که انسان گرگ انسان است و حکومت چوپان گله گرگان. در تجربه زیسته ما انسان به عنوان خلیفه الهی و کلمه جامع او چه جایگاهی دارد. راست می گویید: خود را می بینیم که در تلاش و تکاپو برای سبقت از دیگران حتی به قیمت نابودکردنشانیم، و دولت را هم همینگونه .... (به عنوان مثال هم می گویید که چه سکه ها و دلارها و برنج و گوشت هایی که تک تک ما به بهانه گرانی انبار نکرده ایم تا بهار را خوش به هم تبریک بگوییم و دولت هم چه خوش "بهار" را تبریک به ما می گوید.)

حقیقت است، بله! حقیقت است. همه اینها که می گویید برخاسته از فکت های واقعی است؛ فکت های فیلسوفان!، روانشناسان و جامعه شناسان. دیگر این فکت های حقیقت ساز که هماره چشم و گوش ما را پر کرده اند مطمئناً به ما اجازه نمی دهند که لختی تأمل کنیم که شاید:

انسانی که مائیم خلیفه الهی است و

حکومتی که سالیان ِ سال بر ما رفته است، صاحبان امر ازو.