زایش تراژدی از روح موسیقی (بررسی فیلم بینوایان ( Les Miserables 2012) )
همین الان داشتم فیلم بینوایان (Les Miserables 2012) را می دیدم. به محض اینکه تمام شد، تصمیم گرفتم یک یادداشت در این باره بنویسم. بیش از هر چیزی این فیلم من را یاد عنوان این کتاب نیچه، "زایش تراژدی از روح موسیقی" انداخت. فیلم موزیکال بود و عناصر تراژدی در آن موج میزد؛ اسطوره، فرهنگ و دین مغرب زمین. فیلم از رنج مردان اسیری آغاز میکند که طنابهایی قطور را بر دوش میکشد و دعایی آهنگین را با یکدیگر میخوانند. این بخش فرد را یاد دعاهای کلیسا میاندازد که گروهی آهنگین به نیایش خدا مشغولند. آنها خود را در اعماق دوزخی میدیدند که خدا در آنجا حضور ندارد (جمله ای از فیلم). در چند پست گذشته گفته شد که مسیحیت پس از رفتن عیسی (ع) زمین را خالی از حجت خدا و شرکآلود دیدند. جایی که خدا دیگر حضور ندارد. زمین به گفته آنان بدون حضور خدا همانند دوزخ است. در آنجا گفتیم که کار هگل الوهی کردن طبیعت شرکآلود و طبیعی کردن خدا بود. به همین دلیل در فلسفه او تعالی معنا ندارد.
داستان ژان وال ژان از آنجا میآغازد که او برای سیر کردن فرزند خواهرش مجبور است تکه نانی بدزدد و به جرم آن به 19 سال زندان میافتد. 5 سال برای جرمش و 14 سال برای قصد فرار. زیرا در ضمن فیلم خواهید دید که فرار از تقدیر در این دنیا فایده ای ندارد. این داستان کمی بعد از انقلاب فرانسه که آمال آزادی فیلسوفان غرب بود، اتفاق میافتد. انقلابی که دیری نپایید دوباره به دیکتاتوری منجر شد. اما دیکتاتور هر چند هم دیکتاتور باشد، فردی را با یک نان دزدی به این مجازات هولناک نمیاندازد. این مسأله نمادی از گناه نخستین انسان در مسیحیت است که باعث هبوط او در دار مجازات دنیا میگردد. او باید در این دنیا بسیار بسیار زجر بکشد تا از این گناه پاک شود. فلسفه آفرینش عیسی، کشیدن صلیب بر دوش او و به صلیب کشیدن او نشان از همین زجر برای پاک شدن نوع بشر دارد. در فرهنگ و اندیشه غرب، پیش از مسیحیت تا کنون، عناصر تراژیک نقش محوری دارند. نیچه در زایش تراژدی داستانی تعریف می کند که یکبار یکی از پادشاهان ِ انسان، یک نیمه خدا را در بند می کند تا فلسفه آفرینش انسان را بگوید. آن نیمه خدا پس از استنکاف از گفتن، بالاخره لب به سخن میگشاید که ای انسان! بهتر بود آفریده نمی شدی و حال که شدی، بهتر است زودتر بمیری. گویی در این دنیا خیری برای انسان نیست.
به همین خاطر انسان بیدلیل عقلانی و به تقدیری که بر او رفته است، باید زجر بکشد تا پاک شود. زندگی او توأم با ترس و ناخشنودی است و آمال او آزادی و برونرفت از این همه ملالت و ترس و غربت است. این امر در بنیاد انسان غربی نهفته است. فلسفه هگل داستان انسان غربی است. در فلسفه هگل آگاهی تا به آزادی نرسد، در دل تضادی بینهایت که ناخشنود (unhappy) است، زندگی متلاطم دارد و در شک و ناکاملی است.
علاوه بر کشیدن طنابهای قطور بر دوش زندانیان ِ در بند، یکی از نکاتی که در این فیلم برجسته است، برداشتن دکل کشتی قبل از آزادی توسط ژان وال ژان است. حالتی برداشتن دکل همواره در ذهن نگهبان سمج او، ژاورت میماند. پس از اینکه ژان وال ژان به مقام شهرداری میرسد، و ژاورت سر پاسبان او میگردد، بلند کردن گاری از روی مرد که دوباره شبیه به بلند کردن چوبی قطوری بر دوش اوست، یادآور ژان وال ژان زندانی است که نامه آزادی خود را پاره کرده و فراری شده است. نمیدانم کی تفکر مسیحیت میخواهد خود را از زیر بار سنگین صلیب عیسی رها کند؟ کشیدن صلیب توسط عیسی بر دوش در مسیحیت نشان درد و رنج نخستین انسان است. چه بسیار مسیحیانی که پس دیدن فیلم "مصائب مسیح" از هوش رفتند. ژان وال ژان نیز با اینکه آزاد شده اما هنوز در بند است. زیرا هر ماه باید نامه آزادی خود را دوباره ممهور کند و همانطور که زندان بانش ژاورت به او گفت، آزادی برای گناه کار متصور نیست؛ کسی که به خاطر دزدیدن یک نان، آن هم از روی اضطرار، باید این بار سنگین گناه را تا ابد بر دوش خود بکشد. برای ما شاید این داستان بی معنا و غلوآمیز بنماید، اما در تفکر اسطورهای غرب که به مسیحیت نیز رسوخ کرده، کاملاً معنادار است. مهم نیست که گناه نخستین انسان از روی اضطرار بوده است، این مهم است که آلودگی آن گناه قرار نیست از دامان ما پاک شود. رنج، ترس، غربت برای رسیدن به آزادی را نمیتوان نادیده گرفت. غربت غربی در این است که این دنیا برای زیستن نیست، زیرا وطن اصلی ما اینجا نیست، چون خدا حضور ندارد. این نوع هراس و بیخانمانی حتی در انسانهای بیدین نیز در طول تاریخ غرب نهادینه شده است. انسان در غرب همان پرومته در زنجیر است. در سکانسهای آخر فیلم، مشاهده میکنیم که ژان وال ژان، کوزت را به تنها جوان انقلابی بازمانده از شورش آزادیخواهانه کوچک پس از انقلاب نافرجام فرانسه میدهد و به کلیسا میرود. مادر کوزت همانند فرشته زیبای مرگ بر او وارد میشود و به او مژده بهشت در کنار خدا را میدهد. پس از این رویا که بهوش میآید، کوزت و شوهرش بالای سر او هستند و او به آنها میگوید که بالأخره از گناه پاک شدم.آیا ژان جز خیر و صلاح در زندگی انجام داده است؟! گویی گناه برای انسان غربی فطری است. گمان نشود این عمل ژان وال ژان همان متهم کردن نفس یا گناهانی است که بالاخره هر کس در زندگی انجام می دهد. یا شبیه این جمله مولاناست که: ای سجودم چون وجودم ناسزا. این در اخلاق و عرفان ما أنانیت نفس است و در آنجا گناه نخستین. در آخرین سکانس فیلم، جوانان انقلابی کشته شده، در خیال ژان وال ژان یا در رویت پس از مرگ او، پرچمهای آزادی را بر دستان خود گرفته اند. گویی با زمینی کردن خدا توسط فیلسوفانی همچون هگل که انقلاب فرانسه را آمال خود میدانستند، دیگر آزادی از زندان تن و رهسپاری به سوی خدا به مثابه آزادی سیاسی خود را بروز میدهد.
قصد من از توصیف این رویداد، نشان دادن فرهنگ و اندیشه دینی- اسطوره ای غرب است. طوری که با آنچه برای ماست متفاوت به نظر می رسد. البته در جای جای فیلم، با دردها، رنج ها و بالاتر از آن، عشقورزی های پاک به تصویر کشیده، همدردی و اشکریزی کردم، گویی من هم نظاره گر کشیدن صلیب آنها بودم.
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.