برای ویتگنشتاین مرگ پرسش جدی بود. سابقه خودکشی در خانواده او زیاد بود. وقتی به او خبر می دهند که به سبب بیماری، مرگ به او نزدیک است، با خوشنودی می­ پذیرد. او در بند 6.4311 تراکتاتوس به مساله مرگ می پردازد: «مرگ رویدادی در زندگی نیست. ما مرگ را به تجربه درنمی­یابیم. اگر نگریسته ما از جاودانگی (سرمدیت)، دیمومت (دوام) بی­ پایان ما از زمان نباشد، بلکه بی­ زمانی باشد، پس آن­ کس جاودانه می­ زید که در زمان کنونی زندگی می­ کند. زندگی ما به همان اندازه بیکران است که میدان بینایی ما بی­ مرز است.» (ترجمه ادیب سلطانی)

داشتم معنای ریشه «منی» را در معجم مقاییس نگاه می­کردم. خب نگاه من به این خاطر بود که دو حکمت از نهج البلاغه را دیدم. 1) اشرف الغنی ترک المنی 2) من اطال الامل اساء العمل

منی: یک اصل دارد و دلالت بر تقدیر شیء می کند. وقتی عرب می گوید: منی له المانی یعنی قدّر المقدِّر. المنیّه یعنی مرگ چون بر همه مقدر و در پیش است. تمنی هم چیزی است که تقدیر شده یعنی در نظر گرفته شود و آرزومندیم به آن برسیم. حالا به گفته امام علی، اشرف غنی برای انسان این است که ترک کند آنچه بر او خواهد رفت. وقتی به آنچه بر او خواهد رفت نیاندیشد و آن را ترک کند زمان حالش پُر و غنی می­شود. مرگ آگاهی آنی است که الان بر تو رود وگرنه منیّه است. انسان حکیم امر گذشته و آینده ا­ش بر زمان حال است. زیرا اقتضای عقل بی زمانی است و این بی زمانی است که با زندگی گره خورده است. زندگی آن است و آن جاودانه است زیرا همواره و همیشه آن کنونی است و انسان خارج از آن کنونی نمی­زید. عقل تفکر در گذشته و آینده نیست بلکه عقل همانطور که در فلسفه است، عالم بی­زمانی است و فیلسوف که به عقل می­رسد گذشته اش بر آینده­اش منطبق است و یکی است. برای فیلسوف که همواره در زندگی عقلی است، مرگ معنا ندارد. 

شناخت سرّ مرگ برای زندگی مهم است. به نظرم اگر سرّ آن فهم شود، هیمنه آن فرومی ریزد.