سرّ مرگ (هر که آن را بفهمد، پس از آن آسوده زندگی می کند)
[الحياة الذاتية للأرواح]
أ لا ترى الأرواح لما كانت حياتها ذاتية لها لم يصح فيها موت البتة و لما كانت الحياة في الأجسام بالعرض قام بها الموت و الفناء فإن حياة الجسم الظاهرة من آثار حياة الروح كنور الشمس الذي في الأرض من الشمس فإذا مضت الشمس تبعها نورها و بقيت الأرض مظلمة كذلك الروح إذا رحل عن الجسم إلى عالمه الذي جاء منه تبعته الحياة المنتشرة منه في الجسم الحي و بقي الجسم في صورة الجماد في رأى العين فيقال مات فلان و تقول الحقيقة رجع إلى أصله مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى كما رجع أيضا الروح إلى أصله حتى البعث و النشور يكون من الروح تجل للجسم بطريق العشق فتلتئم أجزاؤه و تتركب أعضاؤه بحياة لطيفة جدا تحرك الأعضاء للتأليف اكتسبته من التفات الروح فإذا استوت البنية و قامت النشأة الترابية تجلى له الروح بالرقيقة الإسرافيلية في الصور المحيط فتسري الحياة في أعضائه فيقوم شخصا سويا كما كان أول مرة ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذا هُمْ قِيامٌ يَنْظُرُونَ وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ فإما شقي و إما سعيد (فتوحات مکیه: 55/1).
ترجمه: آیا نمی بینی که حیات برای ارواح ذاتی است و البته مرگ در حق آنها صحیح نیست. حیات در اجسام عرضی است، پس می میرند و فانی می شوند. حیات اجسام ظاهری از آثار حیات روح است مانند نور خورشید که از خورشید در زمین می تابد. پس چون خورشید برود، نورش هم می رود و زمین تاریک می ماند. همچنین روح چون از جسم به عالم اصلش کوچ کند (تعبیر عرفی) -عالمی که از آنجا آمده است- حیات منتشر شده از ناحیه روح در «جسم حَیّ» هم به تبعیت آن کوچ می کند و تنها «جسم در صورت جماد» در مقابل چشم ما می ماند و می گوییم (اشتباهی) فلانی مرده است اما در حقیقت باید بگوییم به اصلش برگشته است (خیال می کردیم هم از اصلش جدا شده، چون بعد مرگ ما جایی نمی رویم.): مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى ....
*******
مرگ همواره در زندگی -از ابتدا تا انتها- بزرگترین پرسش عامه است. بهتر بگوییم تا این پرسش حل نشود، معنای زندگی به خوبی روشن نمی شود. چند وقت پیش حالتی دست داد، انگار برای چند لحظه فهمیدم راز مرگ چیست. وقتی فهمیدم حالی به آدم دست می دهد که ابدیت به زندگی چند روزه اضافه می شود.
در فتوحات ابن عربی گشتم و اتفاقا بندی همسو با نظرم پیدا کردم. ابن عربی در مثالی روح را همانند خورشید، نورش را همانند «جسم حی» و زمین را همانند «جسم جماد» می بیند. در شب که خورشید نیست، نور خورشید نیز نیست. و زمین تاریک است. نور خورشید محال است که از خورشید جدا شود. جسم نیز محال است از روح جدا شود. حیات برای روح ذاتی است و ذاتی چیزی از آن جدا نمی شود. پس روح ابدا زنده است و نمی میرد. جسم هم دو حالت دارد. جسمی که ما درک می کنیم و زنده است، همچون انوار خورشید است و محال است از روح جدا شود. به این جسم «حی» می گوییم. در برابر آن جسمی است طبیعی که از عناصر طبیعت ساخته شده است. این جسم وقت مرگ از «ما» جدا نمی شود. همین الان هم جداست. وقتی غذا می خوریم رشد می کند، مثل یک نبات زنده که رشد می کند. وقتی هم بمیریم دقیقا عناصرش در طبیعت تجزیه می شود. نسبت ما با این جسم طبیعی مثل نسبت ما با درخت روبروی خانه است. اگر نسبت ذاتی داشتیم در پدیده مرگ آن را با خود می بردیم. مرلوپونتی فیلسوف فرانسوی مثال جالبی از علم اعصاب و روان می زند. می گوید در افرادی که مثلا انگشتشان قطع می شود، احساس می کنند که هنوز انگشت هست. این «احساس» همان است که به روح ما تعلق دارد، وگرنه انگشت طبیعی که جدا شده و نسبتی با ما ندارد. یک تکه گوشت است و فرقی با گوشت های دیگر هم ندارد و در همان زمانی که آنها می گندند، این هم می گندد. حال این پرسش مطرح می شود که مرگ چیست؟
- مرگ یعنی آگاهی. یعنی شما آگاه می شوی که بین «جسم حی» و «جسم جماد» تفاوت قایل نشده بودی. وقتی می بینی روح از بدن جدا می شود، تازه می بینی این جسم ربطی به تو نداشته است. بنابراین یک عمر در غفلت بودی و مرگ را پدیده بزرگی قلمداد کردی. در حالی که تو روحت هستی و روح ابدی است. حال که این را فهمیدی باز فکر نکن که باید برای ابدیتت برنامه ریزی کنی. نه! همینکه این حس و حال به تو دست بدهد که مرگی در کار نیست و تو قرار است ابدی زندگی کنی و جسم و روحت ابدی است، آرام می شوی و نحوه فکرت به عالم تغییر می کند. این تغییر نحوه اندیشیدن تو به عالم خود به خود کافی است که به خود ابدیت بیاندیشی و همین نگاه تو به زندگی و مفهوم حیات را دستخوش تغییر می کند. اینکه اصلا مرگی در کار نیست، جز توهم خلط «جسم حی» با «جسم عنصری جمادی»، اینکه فکر کردی نور زمین از خودش است و زمین خود بخود روشن است، در حالی که ما چون هر روز شب را می بینیم، راحت می فهمیم که نور خورشید متصل به خورشید است.
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.