شیخ اکبر ابن عربی در سال ۵۹۸ (۳۸ سالگی) در بین علماء و ادباء مکه حضور داشت. در آنجا با شیخ بزرگ بنام مکین الدین ابوشجاع اصفهانی آشنا و نزد او به شنیدن کتاب ترمذی در روایت مشغول می‌شود. او در ابتدا با خواهر شیخ ابوشجاع مراوده دارد و طالب یادگیری گرفتن حدیث و اجازه روایت از او است، اما خواهر بخاطر کهولت سن اجازه روایت را به برادرش حواله می‌دهد. به گفته ابن‌عربی:«این شیخ را دختری بود باکره نازپروده و باریک میان که دیده را به بند می‌کشید و افسون می‌کرد. آراینده محافل و سروربخش محاضر بود و مناظر را به تحیر وا‌می‌داشت. نامش نظام و لقبش عین الشمس و البهاء بود.» (ابن‌عربی، 1420: 8) شیخ اکبر در مقدمه ذخایر الاعلاق فی شرح ترجمان الاشواق که شرح غزلهای او برای نظام، بانوی اصفهانی است، در وصف او، سبب تألیف کتاب و قصد خود را از این ابیات می‌گوید:

گوشه نگاهش سحر می کرد و ظرافتی عراقی‌وش داشت. چون سخن را به درازا می کشید آن را جاری و چون کوتاه می نمود اعجاز می کرد. فصاحت که در کار می بست، آشکار بود و چون نطق می کرد قس بن ساعده نالان. چون کرم می نمود معن بن زائده در عقب بود و چون سخن را ادا می کرد پرنده سموال گامهایش را کوتاه... و او راست تلقین و نوازش ملائکه و همت و بلند طبعی شاهانه و ما در مصاحبت او کرامت ذاتش را با سخنانی که از عمه و پدرش نصیب گشت بهم درآمیختیم و در نظم خود در این کتاب با زبان نرم مغازله و عبارات پاک تغزلی بهترین آویزه ها را بگردن او آویختیم ولی با این همه آنچه روان بدان رسیده و انس آن را برانگیخته، از آن کرامت محبتش و عهد قدیمش و لطافت معنایش و طهارت منزلگاهش نرسیدیم (همان: 8-9).

ابن‌عربی در مقدمه کتاب و برخی ابیات با واژه «طَفلَۀ» از بانو اصفهانی یاد می‌کند. یکی از آن ابیات که به‌طور ویژه محاسن بانو و مناسبت عِلوی او را بیان می‌کند این بیت است:

بأبی طَفلَۀٌ لَعوبٌ تَهادَی

 

من بناتِ الخُدور بینَ الغَوانی

 (همان: 65)

طفلۀ در عربی به دوشیزۀ نازپروده‌ می‌گویند که در شادابی همانند طفل است. به گفتۀ ابن‌عربی، اشاره ناظر به طفولیت دوشیزه است که به‌دلیل کم‌سن‌وسالی «قریب‌العهد به حق» است، به همین‌خاطر چون هنوز صفات بشری و محامد عقلانی در او رسوخ نکرده، به‌شیوۀ کودکان بسیار بازیگوش و دوست‌داشتنی است، زیرا کاروبار او از اصلِ الهی‌اش برمی‌آید، نه یافته‌های بشری. صفت سوم او پس از طفولیت و لعب، شیوۀ راه رفتن و خرامیدن اوست. لسان العرب در باب واژه تهادی می‌گوید: مَشْيُ النِّساء و الإِبل الثِّقال، و هو مشي في تَمايُل و سكون. و جاء فلان‏ يُهَادَى‏ بين اثنين إِذا كان يمشي بينهما معتمداً عليهما من ضعفه و تَمايُله‏ (ابن‌منظور، 1426: 15/359) و کتاب العین این معنا را تأیید می‌کند‏: مشي في تمايل يميناً و شمالاً كمشيِ النساء، و الإبلِ الثقال (ابن‌احمد، 1426: ‏4/ 78) این شیوه راه‌رفتنِ با نازوکرشمه که همراه با تکلّف است، نشان از سرآغازِ راه رفتن دارد. یعنی راه‌رونده نمی‌تواند درست و به‌قاعده راه برود و گاهی به این‌سو و گاهی به‌آن سو می‌افتد. یعنی هنوز ورزیده در راه‌رفتن نشده، گویی نیازمند دو همراه است که او را از دو طرف نگهدارند تا به زمین نخورد. اما چون نشان از سرآغاز گام برداشتن دارد و نوعی خرامیدن است، زیبا به چشم می‌رسد. عاقل چون این راه رونده را ببیند می‌گوید: «مرض دارد» یا «مثل آدم راه نمی‌رود.» مرض در اینجا یعنی از شیوۀ معقولِ راه‌رفتن که سیر مستقیم است متمایل شده و به‌ این‌سو و آن‌سو می‌رود. راه رفتن آدمیزاد همان ثبوت و تقرری است که در شیوۀ راه‌رفتن دیده می‌شود. در این راه رونده که به طفل تازه‌رونده می‌ماند، این پختگی نیست پس هنوز «آدم» نشده، زیرا «قریب‌العهد به حق» است. بنابراین «تهادی» با هر دو واژه «طفله» و «لعوب» در ارتباط است. این طفله از جملۀ زنان پرده‌نشین (بنات الخدور) است. ابن‌عربی در تفسیر بنات الخدور می‌گو‌ید که در هودج پوشیده می‌شود تا به منزل برسد و به خیمه برود. این مطلب اشاره به سیر لطائف الهی دارد که در پرده می‌رود تا به قلب عارف برسد. غوانی جمع غانیه است: «يطلق‏ الغَانِيَةُ على المرأة، لإستغنائها بذاتها»  (مصطفوی، 1362: 7/344) این استغنا در لغت دو معنا دارد: (1) زن به خاطر شوهر نیازی نمی‌بیند از پرده خارج شود، زیرا همۀ مایحتاجش فراهم است، (2) زنی که ذاتاً زیباست و نیازی به زر و زیور ندارد. مطلب به بکر بودن طفله اشاره می‌کند، معرفت ناب است زیرا هنوز هیچ انس و جنی او را لمس نکرده‌اند. او در میان زنان شوهردار در داخل هودج مستور است. زنانی‌که دارای پختگی و وزانت عقلی‌اند. بنابراین ترجمه بیت این‌چنین است:

پدرم فدای دوشیزه نازپروده و پرطراوتی که بسیار بازیگوش است، در هودج مستور، به زنان شوهردار پهلو می‌زند و بدین‌سو و آن‌سو می‌رود ]تا در خیام قبیله فرود آید[ (خیام همان قلب است که می‌تواند تقلبات و لعوب او را بپذیرد.)

ابن‌عربی این خصوصیات متضاد «طفله» را در تفسیر بیت می‌آورد: «ما التذّ بها عالم الغیب و لا عالم الشهادۀ، الإشارۀ إلی حکمۀ علویۀ إلهیۀ أقدسیۀ مشهودۀ لهذا القائل لیّنۀٍ تورث السرور و الإبتهاج و الطرب و الفرح لمن قامت به فهی اللَعوب.» (ابن‌عربی، 1420: 66) این ویژگی‌های محدود عرفی که تنها به شعر می‌توان گفت، می‌تواند معانی متضاد را در کنار هم گردآورد. زبان شاعرانه نیز آن را می‌پذیرد و لطافت حسی‌اش را منتقل می‌کند. دوشیزۀ نازپرورده نشان از «حس» دارد. زیرا در اوانی زندگی می‌کند که هنوز استخوان‌هایش محکم نیست و به پختگی عقلی نرسیده‌ است. همچون حس «قریب‌العهد به حق» است (طفلۀ) و بی‌واسطه از او می‌گیرد. ضعیف و غیر مستحکم است و به این‌سو و آن‌سو می‌رود (التهادی). چون هنوز تثبیت عقلی پیدا نکرده است، جلوه‌های کثیر حسی از خود نشان می‌دهد و همواره در فرح و طرب است. این سبکی و بچه‌بازی اوست که نشان نمی‌دهد چه گوهر عظیمی را با خود همراه دارد.

در آداب کودکی و خردسالی جمله‌ای از خرقانی در تذکرۀ‌ الاولیاء بی‌وجه نیست: «هر که به نزدیک خدا مرد است، نزدیک خلق کودک است و هر که نزدیک خلق مرد است، آنجا نامرد است، این سخن نگه‌دارید که در وقتی‌ام که آن ‌را صفتی نتوان کرد.» (عطار، 1905: 2/222) در جای دیگر گوید: «هر که با این خلق کودک بینی، با خداوند مرد است و هر که با این خلق مرد است، با خدا مرده است.» (عطار، 1905: 2/244)  بنابراین طفولیت و قیام به آداب آن همچون بازی و شادی الهی است و دلی که خالی از بازی و شادی باشد، مرده است. به همین خاطر هرکه به پختگی و ثبات برسد، می‌میرد. حقیقت در ذاتش در تکاپو و تقلب است و به تقسیم‌بندی‌های غیب و شهادت تن نمی‌دهد. عارف حق‌بین همراه با حقیقت است، وقتی حقیقت تلطیف کند و نه تثبیت، متغیر باشد و نه ثابت، خام باشد و نه پخته، وحشی باشد و نه اهلی. عارف از متعارفات عقلی فاصله می‌گیرد و با جلوات حق همراه می‌شود. او که گیاه‌ خام می‌خورد به اصلش نزدیک‌تر و قریب‌العهد به حق است، زیرا نبات به دو درجه از انسان کوچک‌تر است و خام اصیل‌تر از پخته است. از این رو تغذیه مناسب و مطابق با آیۀ «أکل‌ من تحت أرجلهم» (مائده/66) با پرورش اصیل انسان سازگار است، زیرا این تغذیه باعث ضعف بدن می‌شود. از این رو حس نیز از عقل ضعیف‌تر است و ذیل آن قرار می‌گیرد و عقل بر حس حکم می‌کند. آیۀ «اللَّهُ الَّذي خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّة ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَة» (روم/54) نشان می‌دهد که امر اصیل برای انسان که قریب‌العهد به حق است، ضعف است، زیرا «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُون‏» (بقره/156) پس اصل خلقت انسان بر ضعف بود و دوباره با ضعف به سوی حق باز‌می‌گردد. ابن‌عربی حکمت فص لوطی را پیرامون همین ضعف انسان قرار می‌دهد که امری اصیل است:

فقوله‏ «لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً» لكونه عليه السلام سمع اللَّه تعالى يقول‏ «اللَّهُ‏ الَّذِي خَلَقَكُمْ‏ مِنْ ضَعْفٍ» بالأصالة، «ثم جعل من بعد ضعف قوة» فعرضت القوة بالجعل فهي قوة عرضية، «ثُمَّ جَعَلَ‏ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَيْبَةً» فالجعل تعلق بالشيبة، و أما الضعف فهو رجوع إلى أصل خلقه و هو قوله‏ خَلَقَكُمْ مِنْ ضَعْفٍ‏، فرده‏ لما خلقه منه كما قال‏ «يُرَدُّ إِلى‏ أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِكَيْلا يَعْلَمَ‏ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ‏ شَيْئاً». فذكر أنه رُدَّ إلى الضعف الأول فحكم الشيخ حكم الطفل في الضعف (فص: 127).

بنابراین قوت و غنا برای انسان اصالت ندارد و از بین رفتنی است و او به اصل خود که ضعف است بازمی‌گردد. به همین وزان و میزان، وجود نیز برای انسان غربت و عدم وطن اصلی انسان است (فت: 4/370). در بیت بالا گفته شد که این طفله که به آداب طفولیت قیام دارد، قوت ایستادگی ندارد و به طرفین مایل است. این مطلب از فعل «یهادی» برمی‌آید: «و جاء فلان‏ يُهَادَى‏ بين اثنين إِذا كان يمشي بينهما معتمداً عليهما من ضعفه و تَمايُله‏.» (ابن‌منظور، 1426: 15/359) «طفله» بین «غوانی» و معتمد براستغنای آن‌هاست، زیرا آنان به نهایت رسیده و پختگی زنان شوهردار را دارند. این پختگی به ایشان اجازه نمی‌دهد که همچون طفل، بازی و جنب‌وجوش داشته باشند، بلکه مؤدی به آداب قوم‌وقبیله هستند و کارشان این است که اطراف او باشند تا او را از این بازی‌گوشی و تمایل به چپ‌وراست برحذر دارند تا در راه راست باشد. این عمل با آموزش‌وپرورش «طفله» و دوری از اصل طبیعی او انجام می‌پذیرد. در ادبیات فارسی به مصاحب و مراقب معشوق، «رقیب» می‌گویند (خرمشاهی، 1394: 1/335). رقیب، مراقب معشوق است تا کسی بازی‌گوشی‌های او را نبیند تا دلبسته‌اش شود. مدام به او تذکر می‌دهد و بین عاشق و معشوق فاصله می‌اندازد، تا او از این بازی‌گوشی‌های طفولیت خارج و آمادۀ شوهرداری شود. حافظ در بیت «چون بَرِ حافظ خویشش نگذاری باری/ای رقیب از بَرِ او یک‌دو قدم دورتَرَک» به این معنا اشاره می‌کند. او به رقیب می‌گوید نگهداری که چون جان در آغوشش می‌گیرد، آشنا و خویش اوست و از او مراقبت و تربیت اصیل می‌کند، منِ حافظم. حال که او را به من نمی‌سپاری، لااقل دو سه قدم فاصله بگیر تا او را ببینم، یا اینکه رخصت داشته باشد دور از این مراقبت (آموزش‌و‌پرورش) و بر اساس اصالت ذاتی خودش  سامان بپذیرد.