آفرینش عرفانی عالم آنی (بی‌ زمان) رخ می‌دهد (یا رخ داد) که خدا خواست خود را در عالم ببیند، چون دیدن چیزی در خود، عین دیدن خود در دیگری نیست. عالم آیینه ای نپرداخته بود و انسان چیزی نبود، جز جلای آیینه عالم و در عین حال روح الهی که پس از تسویه عالم در آن دمیده می شود. بدین رو انسان تنها رابط و نسبتی است بین خدا و عالم. تا وقتی انسان باشد، ربط زمین و آسمان برقرار است و همه چیز به‌سامان و این نحوه نگاه به انسان با اومانیسم -به معنای گسترده آن- در نسبت است.
حقیقت نسبت نمی پذیرد و از قید و بند ره‍است و خداوند پیش از آنکه با انسان العین (مردمک چشم) به عالم بنگرد و بر عالمیان رحمت کند تا به وجود آیند، در ذات پیش از اسمایی خودست و به قهر ذاتیش چیزی به جای نمی گذارد، محرِق است تا مشرِق! پس عالم آیینه ای نپرداخته و پُر از کثراتی است که در برابرش وحدتی نیست. در این نگاه انسان با کثرت تجلیاتی سروکار دارد که پسِ پشت آن جمع و وحدتی نیست و چون این تجلیات از هم گسسته هستند، هر آن او را نو به نو می کنند. عالم برهوت است، با قهر ذاتی و نگاه احراقی چیزی بر آن نمی‌روید و انسان در معرض تجلیاتی پُرپراکنده و ناوحدت بخشی است که جمعیتی برای آن متصور نیست. پس همانطور که در عرفان جمع با وجود نسبت دارد و تا جمعی نباشد وجودی نیست، انسان نیز در قهر ذاتی الهی و برهوت عالم، همواره به وطن اصلیش که عدم است برمی گردد و ظهور و بروزی ندارد. این داستان انسان است، هر چند ابن عربی در فصوص این رویِ داستان را در فضای خالی بین سطرها نوشته باشد.