در متافیزیک واقعیت و حقیقت یکی است؛ همان امری که پیش ما نهاده شد و آن را درک می کنیم. حال این امر در جواهر محسوس نهفته باشد یا در جواهر معقول. به هر روی آنچه برای ما واقعی است حقیقی و آنچه حقیقی است واقعی. انسان، جهان و خدا اموری حقیقی و واقعی هستند. بنابراین این مطلب گویی به عنوان یک اصل متعارف در متافیزیک پذیرفته شده است.

اما در عرفان مطلب کاملاً طور دیگری است. آنچه پیش روی انسان است و او درک می کند، همان امرِ واقعیِ متافیزیک، موهوم است. جهان برای انسان موهوم است، خود انسان نیز موهوم است. حقیقت این واقعیات، در اعیان ثابته متقرر است. این اعیان برخلاف اعیان خارجی در جهان، موهوم نیستند اما معدوم هستند. یعنی حقیقت، اصل، بنیاد و وطنِ امرِ موهوم (=وجود مستعار) امر معدوم (=اعیان ثابته) است. بنابراین بین حقیقت و واقعیت تمایز است، تمایز بین امر موهوم و معدوم. اما این پرسش مطرح می شود که آیا جهان و انسان هیچ در هیچ است؟ بله انگار که هیچ در هیچ است. پس آن ذات اقدس اله چیست و در کجای این نظام قرار می گیرد؟ نه تنها سخن گفتن از نظام، چیستی، کجایی و ... در درون متافیزیک قرار می گیرد، بلکه افزون بر این ما زبانی نداریم که بتوان از ورای متافیزیک پرسش کرد! وقتی زبان ما جملگی آغشته به پرسش های متافیزیکی است، پس چگونه می توان از «او» پرسش کرد. نه می توان بر او وجود حمل کرد و نه عدم! نه می توان از ارتباط او با جهان و انسان گفت و نه از گُسستش از انسان و جهان! نه می توان گفت که حقیقت است و نه ناحقیقت! این ها جملگی در زبانِ متافیزیکیِ ما خانه کرده اند؛ تنها می توان از تمایز واقعیت و حقیقت، به مثابه امور موهوم و معدوم سخن گفت، واقعیتِ موهوم بر پایه و اساس حقیقتِ معدوم.