یا دلیل المتحیرین

یا دلیل المتحیرین وقتی است که عارف از کثرت تجلیات و بودن آن واحد مطلوب تجلی دچار حیرت می شود چرا که همان واحد بدون تکثر در عین تکثر متعین می شود که عارف در تحیر فراوان فرو می رود و در عین این تحیر است که دلیل به عینه ظاهر است و این تحیر را پایانی نیست مگر اینکه آن ذات بذاته متجلی گردد دون تعین که لا یشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا پس همیشه در تحیر است و خارج نشود در این دنیا و آن دنیا از این تحیر مگر اینکه عارف بذاته معدوم گردد و در آنجا که او معدوم می گردد دیگر عینی نمانده که متحیر بماند و صاحب مشاهده ای نیست تا شهود نماید و جون بر گردد با تحیر است ابدا و ندانم که چگونه درک وحدت حقیقی کند که محال است چون توحید برای عارف نسبت است یعنی به او تعلق دارد و توحید بذات متعلق به او نیست. پس بلند فریاد می زند یا دلیل المتحیرین چون تحیر از آن او و شهود فقط بواسطه نسبت این تحیر است برای او و چون متحیر گردید به تحقیق که رسیده است دون ادراک که العجز عن درک الادراک ادراک.


من سرآغاز عدمم

امشب اول فصل سردو با تمام وجود احساس می کنم. بوی مرگ! تمام طبیعت که خودشو برای نیستی آماده می کنه. پاییز خوبه و بهار بهتره.  اما اون اولش عالیه. اون تغییر. اون معدوم شدن یا بوجود آمدن. معدوم شدن و بوجود آمدن. اما عدم بهتر از وجوده. عدم ماله منه و وجود ماله اون. عدم بهتر نیست اما از وجود خودم متنفرم. پس از عدم خودم راضی. من هیچ موقع وجود را نفهمیدم و نخواهم فهمید. اما تابستان و اون اوج گرما رو می پرستم که مرد می طلبه و همه رو مدهوش و بیکار می کنه. لذت بخشه اون سوختن و جهنم. و زمستان آمال آرزوهای منه. اونجا که در پاییز احساس کردم که هستم و دارم نیست میشم و این لذتش بیشتر از نیستی زمستانه چون من می فهمم که دارم می رم اما زمستان دیگه نیست شدم. و مال من نیست اما چه زیباست در خواب عدم خفتن و سر به قیامت بهار بلند کردن.زمستان اصل منه و من بسوی اون میرم. بسوی اصلم. بسوی عدم. بسوی عدم محض. که دیگه سر ازون بلند نکنم. کاش می فهمیدین که عاشق که رو به فنا می ره هیچ موقع دیگه سر بر نمی یاره. اگر هم سر برآره دیگه عاشق نیست. پس بهارو دوست دارم. من فرزند بهارم.