بررسی حصری قوا و ذات عقل در عدم شناخت حق تعالی
انسان صاحب مدرك چاره اي ندارد كه براي درك خود از قوايش مدد جويد؛ اين قواي انسان محدود است و نزد صاحبان خرد، پنج قوه مي باشد. ما تمام قواي او را بررسي مي كنيم و به جزئيات آن مي پردازيم تا بر عقل تكاپوگر و قواي وابسته معلوم شود كه مقام او كجاست! اين بررسي حصري، بسيار براي اطمينان عقل بر عجز خود در درك حق تعالي مفيد است.
شيخ اكبر قواي پنج گانه اي براي انسان در نظر مي گيرد كه بازگشت هر ادراكي ناگزير به يكي از اين قوا مي باشد. قوه اول، كه بديهي ترين ادراك است، قوه حسي، و خود پنج قوه دارد: بويايي، چشايي، بساوايي، شنوايي و بينايي؛ كه دامنه اين حواس محدود است. چون انسان در شناخت قوه حسي، درك روشني دارد بيش از اين ادامه نمي دهيم؛ و خداوند متعال محسوس نمي باشد تا مدرك آن باشد.
قوه خيالي
آنچه حسّ بدو مي دهد ضبط مي كند، يا بر همان صورتي كه بدو داده است، و يا بر صورتي كه بدو فكر مي بخشد، يعني از حمل بعضي محسوسات بر بعضي ديگر، اينجا روش اهل فكر در معرفت حق تعالي پايان مي پذيرد.[1]
اما روش اهل فكر در معرفت حق تعالي و ادراك او، ناتوان است؛ چون بازگشت فكر به حسّ مي باشد؛ آنچنانكه روش قوه حسي در ادراك حق تعالي باطل است، قوه خيالي هم كه مواد اوليه خود را از حس مي گيرد، راهي بسوي او ندارد.
قوه مفكّره
انسان هيچ وقت فكر نمي كند مگر در آن چيزهايي كه نزد او موجود است و آنها را از راه حواس و اوايل عقل دريافت مي كند؛ و از اِعمال فكر در آنها _ در خزانه خيال _ برايش علم به امر ديگري كه بين او و اين اشيائي كه فكر كرده در آنها مناسبتي هست، حاصل مي گردد؛ در حالي كه بين خدا و خلق او هيچ مناسبتي نيست، در اين صورت علم به او تعالي از جهت فكر، مطلقاً جايز نمي باشد، از اين روي علماء، تفكر در ذات الهي را منع كرده اند.[2]
قوه عقلي
در قوه عقلي بايد نهايت دقت شود و بين ادراكي كه اين قوه از جهت نظر فكري برايش حاصل است و ادراكي كه بالذات بواسطه آنچه مرتبه او اقتضا مي كند و اموري كه بديهتاً و آشكارا براي او حاضر است، تفاوت بزرگي قايل شد. ادراك دوم كه عقل را صفت قبول، بدين جا كشانده، معرفت عظيمي است كه فكر را در آن راهي نيست و اين وراي طور ادراك عقلي است.
شيخ اكبر از اين مرتبه اينچنين مي گويد:
فإنّ العقل لا يقبل الّا ما علمه بديهة.(عقل جز علم بدیهی که نزد اوست درک نمی نماید.)
و لكن مما هو عقل، إنّما حدّه أن يعقل و يضبط ما حصل عنده، فقد يهبه الحق، المعرفة به فيعقلها لأنه عقل لا من طريق الفكر، هذا ما لا نمنعه.(ولیکن آنجا که عقل است. حد آن تعقل و ظبط آنچه نزدش حاصل است و آن را خداوند به او می بخشد و بدان معرفت دارد پس آن را میداند بواسطه حقیقت عقل نه از طریق فکر و آن را ما درک نمی کنیم.)[3]
در توصيف اين مرتبه و آنچه بر آن مترتب مي شود، مي گويد:
فإنّ هذه المعرفة التي يهبها الحق تعالي لمن شاء من عباده لا يستقل العقل بإدراكها و لكن يقبلها.(همانا این معرفت که آن را حق تعالی می بخشد برای کسانی از بندگان اوست که عقل را مستقل به ادراک آن نمی دانند و از ناحیه صفت قبول الهی است.)
فلا يقوم عليها دليل و لا برهان لأنها وراء طور مدارك العقل.
پس بر آن دلیل اقامه نمی کنند و نه برهانی که ورای طور مدارک عقلی است.)
و ادامه مي دهد :
هذه الأوصاف الذاتية لا تمكن العبارة عنها لأنها خارجة عن تمثيل و القياس فإنه ﴿ ليس كمثله شيء ﴾ [شوري/11]( این اوصاف ذاتیه (که به عقل هبه می شود عبارت از آن نمی توان کرد بخاطر اینکه خارج از تمثیل و قیاس هستند.)[4]
شيخ اكبر ابن عربي در جاي جاي كتاب خود _ بر بزرگترين ادراك، كه نصيب عقل مي شود و وراي قواي او مي باشد به گفته صدّيق اشاره دارد كه: < العجز عن درك الإدراك، إدراك. > و ادامه مي دهد: < و لهذا الكلام مرتبتان فافهم.> اين دو مرتبه متحقَّق شيخ بايد همان باشد كه در ادامه مطلب بدان اشاره دارد:
(۱-) فمن طلب الله من طريق فكره و نظره فهو تائه.
(۲-) إنّما حسبه التهيؤ لقبول ما يهبه الله من ذالك.[5]
مرتبه اول، مرتبه طلب حق تعالي از طريق فكر و نظر است كه باعث حيراني و سرگرداني عقل مي شود، چونكه بازگشت فكر بالاخره به حسّ است و او محسوس نمي باشد؛ پس صاحب فكر ، گمان مي كند كه اين فكر او و دنبال روي آن، او را به مقصود مي رساند، اما اينچنين نيست و اين عدم درك حق تعالي و عجز از ادراك او باعث حيراني و جهل است و جهل را با ممكن نسبتي جدانشدني است و اين بازگشت به اصل او مي باشد و مفيد علم نه عين علم است. مرتبه دوم، اين است كه علم به جهل خود كه عجز از درك ادراك، مي باشد او را براي پذيرش صفت قبول عقلي آماده مي كند.
قوه ذاكره
او را هيچ راهي براي اينكه علم بالله را درك كند نيست؛ زيرا آن، آنچه را كه عقل پيش از اين دانسته و سپس غافل شده و يا فراموش كرده يادآوري مي نمايد و خود، آن را نمي داند، پس هيچ راهي براي قوه ذاكره بسوي او تعالي نمي باشد.[6]
شيخ اكبر در انتهاي اين روش حصري، كه حجت را بر انسان تمام مي كند و قواي او را در درك حق، قاصر مي يابد، مطلب را چه نيكو جمع مي كند:
مدارك انسان _ از آن حيث كه انسان است _ وآنچه ذاتش بدو مي بخشد و وي را درآن كسب است، منحصر و محدود مي باشد، پس باقي نمي ماند جز آمادگي عقل براي قبول آنچه را كه حق تعالي از معرفت خودش بدو مي بخشد، بنابراين انسان حق را هيچ وقت از جهت عقل نخواهد شناخت، مگر معرفت وجود را و اينكه او فقط واحد معبود است وبس؛ زيرا انسان مدرك، هيچ وقت اين امكان و توان را نخواهد داشت كه چيزي را ادراك نمايد، مگر آنكه همانند آن در او موجود باشد و اگر موجود نباشد، مسلماً آن را نه ادراك خواهد كرد و نه خواهد شناخت و چون انسان چيزي را نخواهد شناخت مگر آنكه مثل و همانند آن چيز معروف، در او موجود باشد، نتيجه مي گيريم كه انسان در واقع جز آنچه را كه با او مشابهت و مشاكلت و همانندي دارد، نمي شناسد، در صورتي كه باري تعالي نه مشابهت به چيزي داشته و نه در چيزي مثل خودش مي باشد؛ بنابراين هيچ وقت شناخته نخواهد شد.[۷]
۱-۷) فتوحات مکیه٬ باب سوم.
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.