عدم مناسبت حق تعالی با موجودات امکانی و عدم شناخت آنها او را
شیخ اکبر ابن عربی در نامه خود به فخر الدین رازی می گوید:
« ينبغي له أيضاً أن يسرح نفسه من سلطان فكره، فإنّ الفكر يعلم مأخذه و الحق المطلوب ليس کذالك. »
یعنی شایسته است برای عالی همت که خودش را تحت سلطنت فکر خود قرار ندهد چونکه ماخذ فکر مشخص است ( جایی که فکر از آن علم کسب می کند.) ولی حق مطلوب این طوری نیست. ( پس با قوه فکر نمی توان او را شناخت.)
بين موجودات امكاني و حق تعالي مطلقاً مناسبتي نمي باشد تا او معلوم آنها گردد.
شيخ اكبر در تقسيم موجودات به محسوس و غير آن مي گويد:
سپس در تمام آنچه كه غير حق تعالي هستند، نظر افكنديم، دريافتيم كه بر دو قسمند: قسمي كه به ذات خودش ادراك مي گردد و آن محسوس و متراكم است، و قسمي كه به فعلش ادراك مي شود، و آن معقول و لطيف است و معقول را بر محسوس برتري مي باشد، چون ذات او قابل درك نمي باشد...
حق تعالي برتر و مقدس تر از آن است كه به ذاتش _ مانند محسوس _ و يا به فعلش _ مانند لطيف يا معقول _ ادراك گردد، زيرا بين او و خلقش هيچ مناسبتي نيست.[1]
در اينكه حق تعالي ذاتش مدرك نمي باشد، مثال به معقولات زده مي شود كه بذاته درك آن براي قواي انساني ممكن نمي باشد بلكه به صورت و فعلي كه خلق مي كنند و عينيتي كه بين آن دو است، بدانها منتقل و درك مي گردد. آنچنان كه فرشته، بصورت كالبدي جسماني يا صورتي روحاني بر انسان تجلي مي كند.
اما عدم مناسبت فعل معقول با فعل حق تعالي، اينكه حق تعالي به امر <كن> ابداع مي كند ولي معقول لطيف روحاني خود شيئي از اشياست كه دلالت بر فعلش بواسطه سببي داردو فعل هر يك از جنس خود است؛پس فعل حق تعالي چون صفت و ذات او قديم است ولي فعل حادث، زايل شدني و در معرض فساد و فنا مي باشد.
عدم درك اصناف مفعولات، فاعل خود را و ابوالعقول آفريننده خود را
مفعول صناعي
به مفعول صناعي مانند پيرهن و كرسي و ميز و امثال اينها بنگر. خواهي ديد كه صانعش را نمي داند، جز آنكه به نفس خودش بر صانعش، و به صنعت او بر علمش دلالت دارد.
مفعول تكويني
عبارت از نفس فلك و ستارگان مي باشد، بنابراين آنها پديد آورنده و تركيب دهنده شان را كه نفس كلي و محيط بدانها مي باشد، نمي دانند.
مفعول طبيعي
مانند مواليد از معادن و نبات و حيوان كه طبيعتاً فعل مفعول تكويني را انجام مي دهند، اينها را هم وقوف و آگاهي بر فاعلشان كه فلك و ستارگان است، نمي باشد.[2]
مفعول انبعاثي
عبارت از نفس كلي است كه منبعث و برانگيخته از عقل مي باشد، مانند انبعاث صورت < دحييّه اي > از حقيقت جبرئيلي. براي اينكه آن (نفس كلي ) از وي برانگيخته شده است.
مفعول ابداعي
مفعول ابداعي هم كه عبارت از < حقيقت محمديّه > نزد ما و < عقل اول > نزد غير ماست[3]، همين گونه است و آن، عبارت از همان < قلم اعلي > است كه خداوند متعال، از غير شيء آن را آفريد و او عاجز تر و ناتوان تر از ادراكِ فاعلش از هر مفعولي كه پيش از اين گفتيم، مي باشد[4].
شناخت اصناف مفعولات، فاعل خويش را به حدّ وجودي خود و عدم شناخت مفعول ابداعيِ حق تعالي(حقیقت محمدیه)، او را
هر كدام از اصناف مفعولات بخاطر مناسبتي كه بين آنها و فاعل مي باشد، او را مي شناسند و به حد وجودي كه فاقد آن هستند، از او تميز پيدا مي كنند، چنانچه در مفعول انبعاثي آمده است:
وي ( نفس كلي ) تحت حيطه او ( عقل كلي ) است و او بدان احاطه دارد و محيط بر اوست، زيرا وي ( نفس كلي ) خاطري از خواطر وي مي باشد، پس چگونه آنچه را كه فوق خودش است مي داند؟ پس آنچه را كه در خودش از آن نمي باشد، نمي داند.
و چون هيچ مناسبتي بين «مُبدِع اول» یعنی حقیقت محمدیه و حق تعالي وجود ندارد و علم آنكه به كَون متعلق مي باشد و حادث است، به هيچ وجهي به خداوند قديم تعلق نمي گيرد و در صورت تعلق علم، چون حادثي خواهد بود. پس در مرتبه علم حادث به حادث، تشكيك راه دارد و مراتب لحاظ مي شود و بهره هر كسي به اندازه مرتبه او مي باشد و به همين اندازه نيز فاعل خود را مي شناسد، اما در او، كه راهي براي دانستن بوسيله هستي، نمي باشد سخن كوتاه مي گردد.
۱. فتوحات مكيه، باب ۳
۲. علم افلاك، آن چيزي كه از جرم آنها و آنچه حس از آنها ادراك مي كند، نيست، كجا خورشيد در نفس خودش آن گونه كه هست، در ديده ما كه آن را مشاهده مي كنيم هست؟ بلكه علم به افلاك از جهت روح و معناي آنها مي باشد كه خداوند تعالي از نفس كلي محيط به آنها، كه سبب افلاك و آنچه در افلاك است را پديد آورده است. (فتوحات مكيه، باب ۳)
۳. منظور حكماء است و شيخ در وضع اصطلاحات هم ملتزم به شرع است، چنانچه در باب ۱۷۷ فتوحات مكيه مي گويد: و اگر در شرع « نَفَس » نبود، ما با وجود علممان بدان، بدان (نَفَس) اطلاق نمي كرديم.
۴. فتوحات مكيه، باب ۳
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.