ابن عربی در باب سیصد و هفتاد فتوحات مکیه در باب رابطه روح با جسد و تناسخ می گوید:

 

« همانطور که خورشید در روز بعد بر ما طالع می شود و دوباره موجودات را به نور خودش روشن می گرداند، همانطور روح در روز آخرت بر این اجسام طالع شده و بدان زنده می شودند... اما ازینجا تناسخیان لغزش پیدا کردند، چون دیدند و یا شنیدند که انبیاء هشدار دادند که ارواح به این صورت های برزخی انتقال پیدا می کند و در آنها، بر صور اخلاقشان می باشند و این اخلاق و خوها را در جانوران دیدند و پنداشتند که سخن انبیاء و رسولان و عالمان بازگشت به این جانوران که در سرای دنیا هستند دارد.»

 

سپس روح را به روح ذاتی اشیا که از هیچ شیئی منفک نمی شود و ارواح مدبره جسد تقسیم می کند:

 

« بدان ای دوست من که خداوند بصیرتت را تابناک کند! پس از آنکه نزدت معلوم شد که حیات تمام اجسام از حیات ارواح مدبر آنهاست و با جدا شدنشان از آنها مرگ پدیده آمده و نظامشان زایل می گردد... اکنون بدان حیات در تمام اشیاء دو نوع است: حیاتی از روی سبب، و آن حیاتی است که گفتیم و به ارواح نسبت دادیم و حیاتی دیگر که تمام اشیا را ذاتی است. پس حیات ارواح خاص ارواح است(حیات از نوع دوم) جز آنکه حیات ارواح در اجسام مدبره به سبب پخشش نورش در آنها و ظهور قوایش که گفتیم اثری ظاهر می سازد ولی حیات ذاتی اجسام اینگونه نیست.( حیات از نوع دوم).»

 

سوال (گونش) : چطور روح جزيی قادر به آفرینش هست؟

 

جواب: روح جزیی هیچ موقع جسد ها را نمی آفریند بلکه فقط آنها را زنده می کند. مانند خورشید که طالع است و اجسام را روشن می کند این روح هم اجسام را زنده می کند. خداوند ابتدا - همانطور که در روح کلی گفته شد -  هر عالمی که می آفریند به فراخور آن عالم اجساد تسویه شده ای برای آنها می آفریند که ظهور و حیاتی ندارند و به سبب دمیدن روح جزیی که فرزندان روح کلی اند ارواح مدبره اجساد را می آفریند تا آنها را بپا دارند.

 

اما آنچه صوفی گمراه می گوید - که ان شاء الله خداوند ما را به نور خود هدایت گرداند- :«تناسخ نیز به مراتب روح بر میگردد وتناسخی که امروزه عنوان می شود (انتقال روح به جسدی دیگر),به صورتی که ما با عقل ناقص خود ادراک می کنیم نمی باشد بلکه در هر مرتبه از جان(روح)جسد تابعیت همان مرتبه را می پذیرد : به عنوان مثال روح شما در مرتبه ی بشریت شامل مراتب جمادی,نباتی.حیوانی است که اخرین اینها یعنی روح حیوانی(همان که وقتی بشر یا حیوانی میمیرد میگویی جانش را از دست داد)ظهور پررنگی دارد

 

در مرتبه روح جزیی که مدبر بدن می باشد و بنده ندیدم که نظر ایشان را در مرحله تناسخ کسی مطرح کند. اینکه روح انسانی مراتب فروتر را در خود دارد از شان حقیقت روح انسان است. اما تناسخ همانطور که از کلمه اش بر می آید انتقال روح از جسدی به جسدی دیگر است و همانطور که ابن عربی گفته به علت تشابه اخلاق انسانی با بعضی حیوانات قایل به حرکت روح آنها به جسد جانوران پس از انتقال به حیات برزخی داشتند که درست نمی باشد.

ضمنا در مساله تناسخ و ارواح مدبره جسد ، ارواح جزیی(ارواح مدبره) مطرح هستند پس قضیه اینکه روح حیوانی و نباتی از مراتب روح بشری است در روح از آن جهت که کلی است مطرح می باشد مطلب ایشان مطلب درستی است اما تناسخ همانطور که از معنا کلمه اش بر می آید منسوخ شدن قبلی را در بر دارد ولی بحث از مراتب روح بحثی دیگر است.

 

اما مساله ما اعظم شانی بایزید و ....:

همانطور که آقای صوفی گفتند می باشد. ضمنا اگر در کلمات بایزید دقت گردد،  مخصوصا در گفته لا اله الا انا فاعبدونی بیشتر منظورش پراکنده کردن خلق بوده است که آیه قرآن را تلاوت کرده و بخود استناد نداده است. البته بحث مفصل است که جایش در مکانش است.

 


 

اما سخن ابن عربی که:

وَ لِكُلِّ عَصْرٍ واحِدٌ يَسْمو بهِ / وَ أنا لِباقي‌ الْعَصْرِ ذاكَ الْواحِدُ

 

«در هر عصر و دوره‌اي‌ يك‌ نفر به‌ وجود مي‌آيد كه‌ آن‌ عصر بواسطۀ او عظمت‌ مي‌يابد؛ و من‌ براي‌ تمام‌ أعصار و دوره‌هاي‌ آينده‌ آن‌ يك‌ نفر مي‌باشم‌.» اما گفته ابن عربی که :

 

مطمئنا منظورش جسد یا روح جزیی او نبوده است. در این مورد دو نظر می باشد:

(1) اولا خصوصیت ویژه او که خود را خاتم اولیا به وجهی می داند و ولی، تدبیر کننده جهان است و همانطور که امام عصر و صاحب زمان علیه السلام تدبیر عصر و زمان را دارد و خاتم اولیا می باشد جناب شیخ هم که خاتم اولیا اصغر است صاحب عصر است.

(2) همانطور که عارف کامل سید هاشم حداد  فرمودند زمان و مکان خصوصیتش تقیید است. چونکه همانطور که فلاسفه می گویند تا حرکتی نباشد زمانی نیست. پس زمان امری وابسته به حرکت است. مخصوصا زمان دنیا که حرکت هم وابسته به ماده است. و مکان هم مکان نامیده نمی شود مگر اینکه چیزی در آن باشد. پس تا شیئی موجود نباشد مکانی نمی باشد.

همانطور که از بایزید پرسیدند که چطور صبح کردی؟ گفت: چه صبحی و چه شبی! پس عارف کامل منوط به زمانی دون زمانی نمی باشد بلکه ساری در همه زمانهاست. نه به حقیقت ماده و یا روحش بلکه به حقیقت ذاتی که خداوند در او نهاده است پس از فنا در ذات حق که خالی از هر رنگ و تقییدی گشته است. پس عارف کامل خلیفه الهی است دون زمانی خاص و مدبر عالم است بالحق و بخاطر وحدت بیرنگی و بی تقییدی و اطلاق، هر عارف شامخی می تواند بدان دست یازد.

 

 ابن عربی در فتوحات داستانی نقل می کند که دو تن از عرفا با هم سیر می کردند به موجودی رسیدند. یکی ازینها که ان موجود را می شناخت گفت بدم سلام کن: سلام کرد و پاسخ شنید. آن موجود گفت که شیخ ابومدین چطور است. گفت: از کجا او را می شناسی. گفت: از وقتی ولی خدا شده است خداوند نام او را در هر جایی نهاده است.

 

از شیخ ابوسعید ابوالخیر است که هجده هزار عالم از بایزید پر دیدم و بایزید در میان نی!!!

 

 

گویی ازوی فانی، نشانی نمانده است

 اما هر برگ گلی عکس او را دارد.

اوی واصل، رفت و فانی شد و دیگر او را ندیدم

 اما امروز بر شاخصارها بلبلان ترانه های او را می خواندند.

امروز که گام در بیابان نهادم افق ها ناپیدا بود

اما هر ریگ مانند او بمن لبخند می زد....