دلبرم شاهد و طفل است و ببازی روزی ......... بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
هو المحبوب
این کوتاه مدتی که در حضور نبودم ایامی بود که بواسطه خرید کتاب به نمایشگاه بین المللی تهران رفتم. نمایشگاه زیبایی و انسجام سالهای پیش را نداشت و از همه کوتاهی تر اینکه قسمت فروش کتب عربی آنقدر بر من ناگوار آمد که دو سه روز در نظر گرفته برای دیدن نمایشگاه را به دو ساعت تقلیل دادم و از فضایش بدر آمدم.
اما نه حالی برای سفر نامه نوشتن دارم و نه از کوه و دریا گفتن که آنچه مراست همه آن بود که در دل بود. در دل رویدادی پیش آمد که زبان از گویش آن ناتوان و اگر آن را به خارج استناد کنم زیبایی آن نهان. امروز صبح پس از چهار روز که هیچ بر زمین صاف نخفته ام پیرانه سر یاد دوران جوانی کردم و بر این غزل کهنه، غزلی نو پوشیدم:
غزل کهنه:
اشك كشيده ي غمِ آهو، چو سر شود
ايام امن عيش، به دورِ قمر شود
آرام و رهگذر چو خطِ نغز پيش سر
نقشي چو بر خيال زند، سويِ در شود
جور هلال مي كشد ابرويِ اخمِ او
ورنه لبان لعل، به بدري گهر شود
خُمري مدام، دارم از افكار دلكَشش
حاشا، زمانِ عشرتِ ما كي بسر شود
آسوده باش، مي طلب و عيش خواه چون
در بندِ او زمان به خرامان گذر شود
بويي قريب مي شنوم از ديار چين
كآهوي ناف، در اثرش مشك تر شود
محكم فرو ببسته درِ سایه ي خيال
تا حافظم به رشك غزل دربِدر شود
غزل کهنه (۲)
امشب غزل برفت و سخنها شکسته شد
در تير شب کمين رسن ها شکسته شد
آن چی شکار، قدرت بازو به تير کرد
اما چه سود چوب کمن(کمان) ها شکسته شد
اين راه پر ز نيست ز فرط انتظار او
آبستن چرای چمنها شکسته شد
از خيره نگاه غزل چشم گشته ام
درٌ يمان به ياد ختن ها شکسته شد
آهوی پا شکسته خريدم به ياد او
بر پای او رثای حُزَن ها شکسته شد
ياد زمان عيش خرامان ميان دشت
اشک روان ميان چمن ها شکسته شد
از هجر، آب ديده ی من کوهِ دانه شد
خروار اين سرشک به من ها شکسته شد
از سايه ی خيال غزل در صدف مرا
دردانه ای عيار سخنها شکسته شد
غزل نو
ای آنکه چشم، بر رخ آهو نهاده ای
آبی فری، تو بر لب نیلو نهاده ای
زخم جوان چو زخمه چنگِ گذشته ام
بر تار و پود این دل تیهو نهاده ای
سالم گذشت و بر سر قبرم نشد نظر
در حیرتم که در چهلم رو نهاده ای
در آن فراق تلخ زمانه بشد ز دست
تاریخ دیگریست در این کو نهاده ای
دریای دور و کشتی نوح و زمان هجر
با این فراخیش تو در این جو نهاده ای
نوش لبت چو قصه زلفت بباد رفت
افسانه صباست، بدین سو نهاده ای
سیبی بسر نهادم و تیرت بشد ز دست
بر چارچوب دیده بی سو نهاده ای
تیر سپندیار تو قلبم شکفت و رفت
با نقش رستمی که به بازو نهاده ای
همچون غزال وحش خرامیدی و شدی
اخلاق این غزل تو بدین خو نهاده ای
به تبع شیخ اکبر که هم اشعار خود را شرح می داد و هم دیگران را بشرح آن سفارش می کرد کوتاه شرحی بر آن می نگارم. امید است که مقبول مردم صاحب نظر شود.
(1) ای کسی که چشم آهو، از زیبایی و کشیدگی به چشمان تو رفته است. نه اینکه چشمان تو به چشمان آهو رفته که چشمان تو محل هر جلوه و زیبایی است. آبی برگان نیلوفر که همچون لبان اوست را تو فرّ و شکوه داده ای.
(2) بر من منت نهادی و زخمی نو بر وجودم زدی که همچون زخمه من در گذشته بر چنگ بود که دلبرباست و تو نیز زخمت بسان همان زخمه هایی است که بر تارهای قلب من می زنی و آنها را به جریان و تپش وامیداری.
(3) یک سال از دوری تو گذشته و قلبم که از زمان دوری تو مرده بود را در سالگرد مرگش نظری نکردی اما در تعجبم که با اینکه نیستی اما همچنان از یاد تو می تپد که گویی با اینکه سالیست سر بدو نزدی برایش چهلم گرفتی و او را خبری نبود ولی بواسطه این تپش از خبر گرفتن تو مطلع شدم. در این بیت گرفتن چهلم با سر نزدن یکساله محبوب، نوعی تضاد می نماید که در تقویم فرازمانی معشوق این گونه تضادها بسیار است.
(4) از شدت فراق تلخ ، ایام و طریقه گردش افلاک و شب و روز از من فراموش شد و تو بر من لطف نهادی و تاریخی از نوع خودت بر من نوشتی.
(5) دریای دور که همچون دریای چین دور و وسیع است، همچنین کشتی نوح با آن بزرگیش و مملو بودنش از تمامی موجودات و زمان هجر با آن طولانی بودنش که هر لحظه اش یک عمر می نماید را همه تو در جوی کوچک دل من نهاده ای.
(6) نوش لبانت را دیگر فراموش کردم. گویی همچون داستان زلف تو که بر باد صبا رفته، آن هم دیگر محو شده است. داستان زلف بر باد دادن یعنی بوی معطر زلفان او در میان باد بسوی عاشق آمدن ولی نوش لب را بر باد دادن یعنی از دست رفتن اما با اینکه صبا معطر به بوی توست با این همه نصیب این عاشق ناچیز جز افسانه و داستان صبا نمانده است. در اینجا اوج ناله و شکایت عاشق است چرا که مجاز در مجاز است. چونکه زلف معشوق فرع بر ذات معشوق است و بوی زلف فرع بر زلف و صبا فرع بر بوی زلف و افسانه صبا فرع بر باد صبا که شدت فراق را می رساند.
(7) همان داستان قدیمی و نهادن سیب بر روی سر معشوق است که عاشق باید بسیار دقت نماید تا سیب را نشانه رود اما در این داستان سیب بر روی سر عاشق است و معشوق سنگدل تیر را بر چشمان عاشق میزند تا دیدار میسر نگردد. اما نمی داند که این دیده از شدت انتظار رویت کم سو شده و دیگر جز صورتی محو از معشوق نمی بیند. با این همه آن را هم کور می نماید و این شدت سنگدلی معشوق را نشان می دهد.
(8) اشاره به داستان اسفندیار دارد که تیر دو شعبه رستم در میان چشمان او قرار گرفت و چشمان اسفندیار همچون قلب عاشق است که مرکز زندگی است و پس از کور شدن جان تسلیم می کند واشاره ای به بیت قبلی دارد. تو با تیر قلبم را مجروح کردی و شکافتی اما گویی آن را شکفتی و بارور کردی اما با این وجود رفتی و جز یاد برای من ننهادی و مصرع بعدی این معنا را روشن تر می کند که منِ سهراب فقط از پدرم رستم که مراد عاشق و معشوقست جز بازوبندی نشان ندارم و تو پس از آن رفتی و ندیدمت و جراحت قلبم و بازوبندم فقط از تو بیادگار مانده است.
(9) خصوصیت تو همچون غزال وحشی است که بسیار زیباست. از دستها به دور است و وحشی می باشد. چراکه غزال خانگی آموزش پذیرفته و از آن لطافت بیابانی و وحشی بودن بدوراست. عشق ذاتا وحشی است و هیچ موقع به بند نیاید. پس جلوی من خرامیدی و دل مرا بخود مشغول کردی و سپس رفتی. حال بر اخلاق غزل و سبک آن خرده مگیر که آن هم در اثر خصوصیت تو وحشی و لجام گسیخته شده است.
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.