بسم الله الرحمن الرحیم

 

در قسمت پیشین، بحث بدینجا کشیده شد که خداوند عالم را طوری پدید آورده که او را بشناسند و در مرتبه خود به عبادت ذاتی او مشغول گردند. تنها موجودی که مستثنی از این قاعده است نفوس ناطقه انس و جن بود که پروردگارش را نشناخت. این نفوس در ابتدا، بخاطر خصوصیات حیوانی و ... خود به امور ملایم با طبعشان پرداختند و خیال کردند که صواب همین اموری است که طبعشان بدان مایل است.

 اما برای این نفس ناطقه، قوه ای بنام مفکره بود که ...

 

در این قسمت به خلاصه و شرح ادامه داستان، با توجه به متن اصلی ( باب ۱۷۸ ) می پردازیم:

 

... قوه مفکره به نفس ناطقه می گوید: تمام قوا را بکار گرفتی و از من غافل شدی؟ نفس می گوید: درست است، من جایگاه تو را ندانستم. سپس نفس به قوه مفکره اجازه تصرف در آنچه برای اوست را صادر می کند. قوه مفکره به نفس همچون معلمی می گوید: تو از ذات وجودی خودت غافل شدی؟ آیا پیوسته به ذات خود موجود بودی؟ (نفس این را به بداهت در خود می بیند که این طور نبوده است.) پس می گوید: خیر. بار دیگر فکر(قوه مفکره) از نفس(ناطقه) می پرسد که آیا آفریده تو مثل تو می باشد یا نه؟ و به او مهلت می دهد تا با بکار گیری فکرش بدو جواب دهد. نفس در اطراف خود می نگرد و می بیند که موجد(آفریننده) او غیر او بوده است. در کنار خود اسبابی را می بیند که ملایم طبعش است و اسبابی که دوای دردهای اوست و آنچه را ملایم طبعش نبوده برطرف می کند. با استفاده از قوه فکر می فهمد که آفریننده او و اسباب، غیر او و اینهاست. پس آفریننده خود و اسباب، را دوست میدارد چونکه او و اسباب را طوری بوجود آورده که ملایم طبع اوست و در صورت انحراف از اعتدال و مزاج باز اسبابی است که او را به امور ملایم بر می گرداند. پس آفریینده را برای این، دوست می دارد.

 

سپس رسولی بسوی او می آید و از بیرون جنس او سخن می گوید. این رسول از سوی موجد و آفریننده او آمده است. نفس سخنان رسول را درست می یابد و او را تصدیق می کند. چون سنخیتی بین آن رسول و عهد فراموش شده خود می یابد. عهدی که در تار و پود وجودی اوست. از رسول می خواهد که بدو بگوید که رضای موجد او در چیست، چون او را دوست می دارد. پس به او اموری را که باعث رضایت و خشنودی موجد او می گردد، یاد می دهد. در میان این آموزه ها، اموری است که ملایم با طبع نفس نیست. پس نفس بخاطر علاقه ای که به موجد دارد و اطمینانی که به رسول دارد، آنها را برخلاف طبع خود انجام می دهد.

 

ابتدا نفس، برای رضایت و خشنودی او به این آموزه ها تن در می دهد پس او را فقط برای خودش دوست می دارد. بعدِ آن، اموری را رسول عنوان می کند که پاداش و کیفر کارهای او را گوشزد می کند. پس این بیم و پاداش از جهت طبیعت نفس بدو تعلق می گیرد چونکه نفس از جهت طبعش امور ملایم(پاداش) و مزاحم(کیفر) را درک می کند در حالیکه عبادت او در ابتدا و قبل از دانستن پاداش و جزا عبادتی بود که نفس بخاطر دوستی و حب موجد انجام می داد و این برخلاف طبعیت و از روحانیت او می باشد.

 

حال نفس اگر موجودی از موجودات را دوست بدارد، از جهت روحانیتش به او و طبیعتش مر او را دوست می دارد. پس بین این دو حب (حب طبیعی و روحانی) جمع آورده است.

 

قسمت آینده...

 

در این قسمت به آخرین مراحل علم و ادراک نفس ناطقه در این سفر آفرینش می پردازیم و بحول و قوه الهی بحث را به پایان می بریم.