بسم الله الرحمن الرحیم شعر هر زمانی تاثیر یافته از تجلی آن زمان است  و نشان دهنده تشخصات آن قوم می باشد.شعر امروز روند خاصی را دنبال می کند که می توان در چند بند آن را اینطوری نشان داد: حقیقت شعر امروز بنده خیلی سعی کردم که حقیقتی که شعر امروز بدنبال آن است را بشکافم و آن را متعالی ببینم ٬ بهمین خاطر در شعر نوشته های گوناگون شاعران حرفه ای و نیمه حرفه ای جستجو کردم. در یک کلام به این نتیجه رسیدم که شعر امروز همین گفته ی قیصر است: « وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها .... »  اگر اینطور بود خوب می بود بلکه در شعر امروز تو نیستی!؟ پس هستها و باید ها هم دیگر آنچنان نیستند. شعر امروز یعنی هستهایی که مفهومند نه هستهای خارجی و هستهایی از نوع وجود ابن سینایی که یک مفهوم عام هستند که می توانند بر وجودات خاصه یعنی حق تعالی و ممکنات حمل شوند٬ نه یک وجود صدرایی که عین خارجیت است. یا بهتر بگویم یک خیال صرف ... شاعر امروز دنبال تعالی حقیقت نیست که شعرش نیز به تبع آن متعالی شود بلکه به دنبال نشان دادن حقیقتی است که مدتها بر آن تنیده است و این حقیقت حتی در نظر او نیز زیاد جالب نیست. محمد علی بهمنی می گوید:  گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم حتی اگر به دیده ی رؤیا ببینیم من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست بر این گمان مباش که زیبا ببینیم شاعر شنیدنی ست...ولی میل، میل توست آماده ای که بشنویم یا ببینیم این واژه ها صراحت تنهایی من است با این همه مخواه که تنها ببینیم. این شعر نشان دهنده حقیقت شعر امروز است. پس به بررسی آن می پردازم: ابتدا شاعر وجود خود را در برابر کسی که او را دوست می دارد، نشان می دهد و بواقع قصد تکلفی ندارد. آنگونه که هست و اگر اینطور نبود دیگر شاعر از گزارش آنچه از خود است، صادق نمی بود. او حتی وجود خیالی و رویایی _ که دوستدارش می سازد و از عیبها تهی است _ نازیبا و بد می شمارد و « حقیقت خود »  یا بهتر بگویم شاعر امروزی را نشان می دهد. سپس حقیقت خود را از شعرش جدا می کند و زیبایی ها را همه به شعر مستند می کند. زیبایی شعر یا « من از جهت شاعر بودن » زیبایم نه من از آن جهت که منم. پس بین وجود خیالی و وجود حقیقی خود فرق می نهد و رسالت شاعر را از رسالت هستی و بودن اصلی جدا می کند و بین آن دو فاصله ای می اندازد به اندازه شعر امروز. « شاعر دیداری » یعنی حقیقت شاعر و « شاعر شنیداری» یعنی شاعر با نقاب شعر اینجا کاملا تمییز یافته است. و شاعر می خواهد که دوستدارش پس از درک این دو فاصله تمنای شنیدن یا دیدن او را بکند. و در آخر این « صدق پسندیده » یا به عبارتی این بد بودن حقیقی و ذاتی خود یعنی عدم عروج به حقیقت انسانی را صراحت می خواند. تنهایی شاعر ( شاعر دیداری) صراحت دارد و این صراحت اونکوست چون صادقانه با خود نشسته است اما این نازیبا بودن شاعر (شاعر دیداری) جالب نیست. پس از او می خواهد که او را تنها نبیند و در پوشش شعر او (شاعر شنیداری ) ببیند. این تنهایی یعنی « خود عریان شاعر بی نقاب شعر » و شعر یعنی « نقاب زیبایی شاعر» آنجا که او به خلعت شعر نشسته است.  دوستی قدیمی٬ برای من تعریف می کرد که در جمعی از اهل شعر و ادب نشسته بود و اینچنین شنید: « خوش به حال کسی که یک شاعر، عاشقش شود. » پس از جلسه دوست ما بدو گفت که بهتر بود می گفتی : « خوش بحال کسی که یک عاشق، شاعرش شود. » بله! این درد شعر امروز است. شاعر قبل از اینکه عاشق شود و درون را پاک و متعالی کند و خود را عروج دهد و زیبایی ها را در چنگ گیرد و الهه زیبایی را در آغوش کشد، نقاب شعر بر صورت نهاده و در وصف معشوقش شعر می گوید. در اینحال چاره ای ندارد که شنیدنی باشد نه دیدنی و نقاب ها را یکی پس از دیگری عوض کند تا مگر عاشق شود!! اما رسالت شاعر ابتدا عاشقی است. آن عاشقی و هیمان عشق او را شاعر می کند. شعر نقابی بر صورت نیست، بلکه شعر نشان دهنده عشق است. شعر وامدار عشق است نه عشق وامدار شاعران که او را بیاراید. بله! عشق آنچنان عریان است که هر مردی را توانایی نگاه بر صورت او نیست و این شاعران عاشق هستند که جامه و خلعت های زیبا و گهرین بر بدن عریان عشق می کشند.  اما اینک!               شعر بجای این پوشش و تحلیه های زیبا، نقابی شده بر پیکر نازیبای شاعر. شاعر بی او، دنبال تعالی باید و هست های خود بوسیله شعر می گردد اما عجب که دیگر :                       « وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند نه بایدها .... »                                                                                                                    ادامه دارد ...