شعري با عشق ... (2)
بسم الله الرحمن الرحیم
در ادامه مطلب قبل ...
همانطور که دوستان مستحضرند٬ شعر برای بسیاری از موضوعات به استخدام گرفته می شود٬ اما بحث این جلسه در رابطه ی شعر و رسالت بیان عشق است. بقول یکی از دوستان در مطلب سابق که آیا بدون عشق هم می توان شعر گفت؟ شعر تراویدنی است نه پرداختنی است ...
بهتر است بگوییم که بدون احساس و خیال نمی توان شعر گفت و شعر همانطور که ایشان گفتند تراویدنی است اما تروایدنی از احساس شاعر و آن بودن آن. پس به نظر بنده شعر اینگونه تعریف می گردد: « شعر نمایش درون شاعر با بهره از عنصر خیال و احساس است. » البته با این تعریف از شعر که اینجا مورد نظر است٬ دیگر شعری که تطابق با درون نداشته باشد و بدروغ شاعر به چیزی پردازد که مخالف درون اوست خارج می شود. همانطور که گفته آمد : « ابتدا شاعر وجود خود را در برابر کسی که او را دوست می دارد، نشان می دهد و بواقع قصد تکلفی ندارد. آنگونه که هست و اگر اینطور نبود دیگر شاعر از گزارش آنچه از خود است، صادق نمی بود. »
با این تعریفی که از شعر مورد نظر ماست٬ به بررسی عشق و رابطه آن با شعر می پردازیم:
عشق در شعر
کلمه حب و عشق دارای بار معنایی زیادی است. تا جایی که بواقع این وسعت بسیار آن در جایی تضاد می نمایاند. پس بهتر است آن را به سه بخش تقسیم کنیم:
۱. عشق (حب) طبیعی : این حب ناشی از بیان رابطه بین طبیعت محب و محبوب است. در حب طبیعی بخاطر طبیعت متفاوت نوع انسانی ( مرد و زن ) جنبه های طبیعت لحاظ می شود. و چون این نوع در شعر امروزی تجلی بسیاری دارد٬ همچنین در مقسم های دیگر حب (روحانی و الهی) دیده می شود. مفصل به بیان آن خواهیم پرداخت.
۲. حب روحانی: در این حب می توان گفت حقیقت و روح حب است که حکمفرماست. از خصوصیات این حب اتحاد ارواح است. در این زمینه حلاج گفته است:
انا من اهوي و من اهوي انا نحن روحــان حللنا بدنــا
(من همانم که دوست دارد و کسی که دوست دارد منم. ما دو روحیم که در کالبد واحدیم. )
یا بقول مولانا از زبان مجنون:
من کیم؟ لیلی و لیلی کیست من؟ ما دوتا روحیم اندر یک بدن
ترسم ای فصاد(حجامت گر) گر فصدم کنی تیغ را ناگاه بر لیلی زنی
و از حب روحانی است ماجرای مجنون و لیلی که : لیلی روزی مجنون را دید که بر سینه یخی بزرگ نهاده تا آتش درون او را آرام کند. لیلی گفت: انا لیلی! (من لیلیم.) ٬ مجنون گفت: شغلنی حبک عنک. ( محب و عشق تو مرا از تو مشغول کرده است. )
در این حب روحانی دیگر اتحاد عاشق با معشوق است که به قول شیخ اکبر فراقی نیست. اما در حب طبیعی به علت معارضت طبیعت عاشق و معشوق٬ دیگر این اتفاق نمی افتد.
۳. حب الهی: این حب از سخترین انواع حب و مشمول ترین و عمومی ترین نوع حب است. محب با فنا اسم و رسم و وجود مستعار خود در محبوب (حق تعالی) دیگر هیچ نشانی از او نمی ماند. در این هنگام است که غلبه حب و تخلق به صفات محبوب٬ او به چنان حب لطیفی می رساند که حق تعالی را در هر صورت و مجلی مشاهده می کند. و سریان وجود حق را در عالم مشاهده می کند. اینجاست که حب و عشق مساوی وجود می گردد و در هر وجودی و هر عینی حق تعالی را می بیند و حقیقت حب ساری او را در تمامی اعیان عالم به نظاره می نشیند. اینجاست که ابن عربی می گوید:
فعين وجودي عين صورته ... پس عين وجود من همان عين صورت محبوب است (كه در عالم سريان دارد.)
پس از تقسيمات سه گانه فوق٬ اين نكته را دوباره ياد آور شويم كه به علت سريان حب و لطافت آن، ممكن است كه شناخت و تفكيك اين سه مرحله مشكل باشد. اما يك نكته مهم مي باشد كه مرحله بالايي خالي از مراحل پايين تر نيست نه بالعكس. آنچنان كه شيخ اكبر مي گويد: كسي كه دعوي رويت حق را بدون رويت خلق دارد٬ نمي توان بر آن تكيه كرد. يعني در حب الهي، همان سريان حقيقت حق در مظاهر است كه به سبب نوع مظهر، جلوه اي نو مي نمايد و ديدن حق بدون مظاهر، دعوي باطلي است، آنچنان كه شيخ گويد: لا يشاهد الحق مجردا عن المواد ابدا و بالذات لغني عن العالمين. ( حق تعالي مجرد از ماده (اعم از ماده طبيعي و روحاني ) مشاهده نمي شود و او از نظر ذاتش غني و بي نياز از عالمين است. ( يعني ذات او متعلق حب قرار نمي گيرد.) )
اما آيا مي توان گفت كسي كه حب طبيعي، يا روحاني دارد ٬ اين را به حب الهي ربط دهد٬ يعني خود را الهي بداند. بهتر است يكي از نظرات شيخ را در اين مورد بدانيد:
و شایسته نیست که گوينده٬ شعری را - چه نسیب (نوعی شعر) باشد و چه مدحت - در حق خداوند بسراید ولی در اول وضع شعر، آن را برای غیر او سروده باشد و این بمنزله آن است که کسی با نجاست برای نزدیکی به خداوند وضو کند. (فتوحات مكيه٬ باب ۳۹۸)
پس مشخص مي شود كه اگر كسي حب طبيعي يا روحاني خود را كه در شعرش به ظهور نشسته، بخواهد به خداوند نسبت دهد گويي با نجاست٬ وضو گرفته و بدو تقرب جسته است. پس فرق حب طبيعي از آن نظر كه طبيعي است و حب الهي كه در طبيعت تجلي كرده است، مشخص مي شود. بهتر است به يك جمله ديگر از شيخ در اين زمينه توجه كنيد تا بحث كاملا مشخص شود:
« من در آغاز ورودم در اين طريق ، مكروه ترين خلق خداي تعالي زنان و نزديكي آنان بود و بر اين نحو ، هجده سال باقي ماندم و چون نزد من اين خبر نبوي كه خداوند زنان را براي نبي خود دوست گردانيده است٬ آگاهي يافتم ، خوف خشم نزد من تقدم يافت و فهمیدم که نزد پیامبر (ص) زنان نه از روي طبيعت بلكه به تحبيب الهي به سوي او ، دوست گردانيده شده بودند، پس به زنان محبت ورزيدم و اكنون بيشتر از همه به آنان مهر مي ورزم و بيشتر از همه حقوقشان را رعايت مي كنم زيرا اين از روي تحبب الهي ست نه حب طبيعي. » ( فتوحات مكيه، باب ۳۶۴ )
ان شاء الله در بحث آتي به حب طبيعي در شعر امروز مي پردازيم.
ادامه دارد ...
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.