خیال شعر امروز با چنگالهایی در طبیعت ... (3)
بسم الله الرحمن الرحیم
همانطور که در پست قبلی ذکر شد٬ حب(عشق) به سه قسم تقسیم می شود: طبیعی٬ روحانی و الهی. قسمت سوم یعنی حب الهی را نمی توان در شعر های امروز به دلایلی که ذکر شد یافت و خلاصه اینکه حب الهی که همان سریان حب حق تعالی در عالم است٬ مخصوص عارفان الهی است. اما دو قسم دیگر اینجا محل بحث است. ابتدا به حب روحانی می پردازیم.
حب روحانی که همان اتحاد سه گانه حب٬ محب و محبوب ( عشق٬ عاشق و معشوق ) است٬ بطوریکه عاشق و معشوق دو عنوان برای یک ذات هستند که بدان متجلی و متحلی شده است.
شاید بتوان گفت در ابتدا عاشق٬ بنوعی با معشوق اتحاد می یابد و او را در درون خود درک می کند. طوریکه که گویی او در درون او نشسته است. در این عشق خصوصیات طبیعی معشوق لحاظ نمی شود و عاشق بدانها توجه ندارد. گویی آن حقیقت عشق آنچنان مستولی است که احکام طبیعی معشوق در او مستهلک و فنا شده است. عاشق از صورت و خصوصیات معشوق٬ آنطور که خود و حقیقت عشق حکم می کند٬ صورتی پایدار می سازد که خود معشوق محرک و برانگیزاننده این حب است. درست است که دیدار معشوق باعث تقویت و تثبیت این حب می شود اما گویی وجود معشوق بهانه ای برای انتقال عاشق بدان حقیقتی است که از معشوق برای خود ساخته است. در اینجا امکان دارد معشوق بطوری باشد که تصویر او نزد عاشق و علم او بدو متفاوت باشد. این مهم نیست چون در اینجا اتحاد دو ذات مختلف عاشق و معشوق نیست که ناممکن است به علت اختلاف طبیعت آن دو٬ بلکه اتحاد بین حقیقت معشوق و حقیقت عاشقی در وجود عاشق است که سلطان عشق حکم به این اتحاد می کند یعنی اتحاد سه گانه : عشق ـ عاشق ـ معشوق. این سه تا مفهوما و از نظر ناظر خارجی متفاوت می نمایند ولی از نظر خود عاشق بالحقیقه یکی هستند. یا بعبارتی گویی عاشق و معشوقی در کار نیست و همه عشق است.
پس نتیجه اینکه : در عشق روحانی٬ دیگر بحث عاشق و معشوق نیست٬ درست است که ناظر خارجی گمان می کند که یک ذات طبیعت عاشق داریم و یک ذات طبیعت معشوق و یک مفهوم عشق٬ اما بواقع در عشق روحانی یک حقیقت مجرد داریم ٬ حالا می خواهی بدان بگو : عاشق یا معشوق و یا عشق ...
اما بحث اصلی ما بررسی حب طبیعی در شعر امروز است. بعلت معقول بودن صرف ٬ حب روحانی کسی نمی تواند آن را در بند بکشد و از او شعر بگوید بلکه با آغشته کردن آن با طبیعت آن را به بند می کشد و خواننده شعر هم اگر اهل معنا و روح باشد بوسیله همین اوصاف طبیعی معشوق بدان روحانیت منتقل می شود. و می توان گفت در حب الهی هم مطلب همین است یعنی شاعر الهی سریات حب را در مظاهر طبیعت٬ به شعر می نشیند. اما اهل آن٬ چه در حب روحانی و چه در حب الهی٬ با خواندن شعر بدان حقیقت مجرد منتقل می شوند و اهل ظاهر در همان طبیعت می مانند و گویی متوقف می شوند.
اما بحث شعر امروز بحث دیگری است. منظور ما از شاعر امروز در این بحث : « شاعر عاشقی است که انگیزاننده شعرش در ابتدا٬ حب روحانی باشد. » بقیه شعرا از بحث ما خارجند و می توان در میان همین شعرای امروز نمونه هایی از این مورد را یافت. شاعری که در ابتدا به علت لطیف بودن نفس٬ نطفه احساس و خیال خود را بوسیله یک انگیزاننده بارور کرده است. حال از آن یک حقیقتی ساخته که برای او به شعر می نشیند. این همان شاعر عاشق ماست که محل بحث است.
اما شاعر شاعر امروزی است و در میان همین امروز می زید. امروزی که غلبه سلطنت نفس و تکثرات و طبیعت به سر حد اوج خود نزدیک می شود. پس این شاعر را نباید از سیطره نفس کلی که اینک بر عالم خیمه زده دور کرد. بگذارید در مورد نفس هم تکه ای بنویسم تا مشخص گردد. نفس یک حقیقت مجرد و غیر مادی دارد که به عالم مجردات وصل است و می توان از آنجا مفهاهیم زیبا و روحانی عاشقانه را اخذ کند. اما در مقام فعل و پیاده کردن آن عشق مادی است. حکما گفته اند: « نفس ذاتا مجرد به ماده و فعلا وابسته بدان است. » پس اگر در شرع نفس را نکوهش کرده اند بخاطر حقیقت روحانی آن نیست که ریشه در روح دارد٬ بلکه بخاطر فعل اوست که مادی است و وقتی در مقام پیاده شدن است می تواند قدرت طبیعت و ماده او را از آن حقیقت روحانی خود دور کند. برای همین است که : عشق و شهوت گویی هر دو بنوعی در نفس هستند. حال اگر این نفس توسط ریاضات٬ از عالم طبیعت جدا شود ٬ گویی بدان حقیقت روحانی خود نزدیک می گردد. و همین نفسی که اماره به بدی است متصل به بالا شده و مطمئنه می گردد. ابن عربی می گوید: « کل شهوة غیر شهوة الحب٬ لا یعول علیه. » یعنی هر شهوتی غیر شهوه عشق٬ یا بعبارتی هر شهوتی که ریشه در ماده داشته باشد را نمی توان بدان تکیه کرد و باید آن شهوت را به شهوت روح و عشق رساند.
حال با این مقدمات ذکر شده٬ به سراغ شعر امروز می رویم. قصد بنده ذکر شعر کسی نیست و بطور کلی بحث می کنم. اما با جستجویی که در میان وبلاگها دوستان کرده ام نمونه یافتم که فکر می کنم٬ این نمونه نوع تکامل یافته شعر امروز است هر چند که نمونه بسیار نادری است.
حال با مقدمات ذکر شده را خلاصه ذکر می کنیم و به نتیجه گیری دست می زنیم:
۱. شاعر عاشق٬ در ابتدا یک عشق روحانی هر چند بطور ناقص دارد که از اوصاف ماده مبرا است. و اتحادی میان خود و معشوق می یابد. به عنوان مثال گاهی اسم او را بجای خود می نویسد٬ در حالیکه متوجه نیست. یا اگر معشوقش نزدیک او باشد و او را نبیند٬ کاملا او را احساس می کند. یکی از دوستان می گفت: هر شب که او شعر می گفت٬ من توانایی شعر نداشتم و هر وقت که من شعر می سرودم٬ او نه.
۲. غلبه و سیطره نفس کلی در جهان امروز به علت پرورش ماده و طبیعت و رفاه٬ باعث شده نفس بجای تعالی و عروج به روحانیت٬ در زمین و طبیعت خود چنگال بزند. ( زیرا همانطور که گفته شد. نفس دو وجه دارد که ذاتا مجرد و از نظر فعل مادی است. )
۳. شاعر عاشق٬ با توجه به بند شماره ۲ ٬ دیگر نمی تواند آن روحانیت خود را در عشق پایدار بدارد. علت آن هم دو چیز است: اول مشغله های روزانه او و برخورد با نفوس مادی که او را از آن اوج باز می دارد و دوم٬ عدم ریاضات جسمانی که بتواند مانع این نزول شود. پس قوه خیال او آغشته به خیالهای جزئی و مادی می کند و خیال او را از آن خیال اتصال به روح باز می دارد.
۴. اینک شاعر بین دو تضاد مانده است. یکی آن تجربی روحی و عاشقانه مجرد و یکی جهان امروز که تحت سیطره ماده است. شاعر امروز دنبال خلوتی می گردد که گویی یافت نمی شود. حجم عظیم اطلاعات دریافتی از هر صنف قوه خیال او را آلوده می کند. رفاه و بهره های مادی و طبیعی هم به عنوان یک تسریع کننده به این امر کمک می کند و بناچار او را بر این می دارد که :
بدنبال راهی بگردد که به حیات شاعرانه خود در میان این فضولات طبیعی تن در دهد.
اینک شعرش آغشته به مظاهر طبیعی شده و دیگر گویی این طبیعت٬ وسیله برای انتقال به معنای روحانی نیست. شاعر دیروز اگر « نوش لب » را بمیان می آورد آنچنان جذبه ای داشت که سریع روح را به حقیقت آن سوق می داد و شاعر امروز معشوق را عریان کرده اما دیگر گویی تمتع مادی هم از او لذتی ندارد چه رسد که بدنبال معنایی ورای آن گشت. بنده نمی گوید انتقالی به عالم خیال و زیبایی ها نیست اما خیالی زیبا و منفصل را در پی ندارد٬ بلکه خیالی متصل به مادی و طبیعت است.
اینجا گویی دیگر خیال به جای دوستی با معنا به دوستی با طبیعت پرداخته و دیگر طبیعت بهانه ای برای عروج به عالم معنا و ارواح نیست بلکه طبیعت خود متن ماجراست.
حالا همانطور که وعده داده شد به بررسی وبلاگ شعر یکی از شاعران امروزی می پردازم. این شاعر همانطور گفته شد٬ نماینده طیف شاعران امروزی نیست. بلکه یک نمونه رشد یافته از این نوع تکامل ماده و طبیعت در روح است (بهتر بگویم بجای روح است.) و این عشق روحانی به حیات خود به نحو کامل و بارور شده در طبیعت و ماده می پردازد.
ادامه دارد ...
هدف اصلی این وبلاگ، آشنایی با نظرات شیخ اکبر نیست، با اینکه به بخشی اعظمی از آن می پردازد. بلکه هدف آشنایی با روح شیخ اکبر، با زبان و شیوه کسی است که مدتها شاگردی کلام او را کرده است. گویی می خواهد شیخ را در حدود مختلف متعین کند، تا کسی بی بهره نماند. اما تعین شیخ، از آن جهت که او را سزاست، در بند ذات اوست.